ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

داستان آرش

چون لشکر ایران جمعیت کردند و فراهم آمدند،به در ری دروازه ری آمدند و افراسیاب را چون خبر هجوم ایشان استماع افتاد شنید، او نیز با لشکر خویش بیرون آمد و لشکرگاه کرد. و مسافت میان هر دو لشکرگاه یک فرسنگی بیش نبود. و قحطی عظیم در عالم افتاده بود و بلایی شگرف پدید آمده بود، و خلق از بی نانی جان می دادند، و ستوران از بی علفی تلف می شدند. 
لشکر ایران گفتند؛ «این کار که ما بر دست گرفته ایم، کاری بزرگ است و ما را بی پادشاهی میسر نشود این ماجرا به هنگامی است که نوذر، پادشاه ایران، به دست افراسیاب کشته شده و هنوز پادشاهی جدید بر تخت سلطنت جلوس نکرده است.» و این مهم تمشت نپذیرد سر و سامان نگیرد. و روی بر طهماسب که اولاد افریدون بود، آوردند که فر پادشاهی در ناصیه او پیدا بود، و با وی بیعت کردند و بر تخت نشاندند. 
و وی به افراسیاب پیغام داد که به سبب این فتنه ها برکت از جهان برداشته است برداشته شده است، و آسایش چون عنقا چهره نهان کرده، و از بس فساد و عدوان ستم که ظاهر شده است و عناد و خون ناحق که هویدا گشته، رواتب ادرار سحاب مدرار از آسمان منقطع شده آسمان باران خود را از زمین باز گرفته است، و مواجب زرع و کشت، که سبب رزق خلایق است، از زمین منقطع باز گرفته شده.
اگر صواب بینی روزی چند جانب مصلحت سپریم و این شمشیر انتقام در نیام آریم، تا مگر این آتش بلا، که افروخته شده است، رونشیند و این رابت عنا بیرق درد و رنج که افراخته است، سر فرود آرد.
افراسیاب این معنی را بپسن
دید و از تنگی علف از ری به طبرستان رفت، و میعادی مر صلح را معین کردند. و ایرانیان چون زحمت خود بردند، از تنگی به فراخی افتادند از دشواری به آسودگی رسیدند. و باران های رحمت آمد، و خرابی ها روی به عمارت آورد، و رسولان در میان شدند، و قرار بدان دادند که یکی تیر پرتاب، از ایرانشهر، به ایشان بازگذارند، و ایشان بدان بسنده کنند. 
و قرار دادند که آن تیرانداز آرش باشد، و او مردی پیر شده بود، و او از سحر بهره ای داشت. پس تیری ساخت از چوبی معین و آن تیر را مجوف کرد، و پر عقابی معین، که از مدتی باز پیش در کوهی پرورش می یافت بر آنجا نهاد و هرکس از معارف هر دو حضرت دو پایتخت، و هر دو پادشاهان بر آن نشان خود بکردند. و آرش بر سر کوه طبرستان آمد و آن تیر بینداخت. و از کوه طبرستان از پیش افراسیاب تا به باد یس برفت. و چون زوال راست ایستاد روز به نیمه و آفتاب به وسط آسمان رسید، آنها بیفتاد. 
و باز چون زوال بگشت روز از نیمه گذشت، بی آنکه دست آدمی بدو رسیدی، از جای برخاست، و در هوا می رفت، تا آنگاه که آفتاب فرو شد، آن تیر در زمین خلم، به جایگاهی که آن را گورین خوانند، فرود آمد و قرار گرفت. و چون تیر از آنجا باز آوردند، و جماعتی از ثقات امین و قابل اعتماد گواهی دادند که تیر تا کجا رفت و از کجا آوردند، افراسیاب به ضرورت آن را رضا داد. عهد بستند و حد معین کردند. و افراسیاب به ترکستان باز رفت. و طهماسب ملک را در تصرف آورد، و هفت سال خراج رعایا را ببخشید، و خصبی فراوانی و فرا هییتی شادمانی در عالم پدید آمد، و عالم آبادان گشت، و جانیان پیش از آنکه عذاب حجیم دیده بودند جنات نعیم مشاهده کردند. اما آن دولت دیر برنداشت.


جوامع الحکایات


http://2ba2.com</o:p&gt ;

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید