ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

نمونه هایی از غم ها و شادی های پیامبر(صلی الله علیه وآله)/۲

خنده و شادی پیامبر(صلی الله علیه وآله) از کار علی(علیه السلام):


ابوهریره گوید: در مدینه قحطی و گرسنگی روی داد و یک شب و یک روز بر من گذشت که چیزی نخوردم! ابوبکر را دیدم و از او آیه ای را (که خود تفسیر آن آیه را بهتر می دانستم) پرسیدم و با او تا درِ خانه اش رفتم. او وارد خانه شد و من گرسنه برگشتم و آن روز را گرسنه ماندم. فردایش خلیفه دوم را دیدم و از وی آیه ای را (که خود به تفسیرش از او آگاه تر بودم) پرسیدم، رفتار او هم مانند رفتار ابوبکر بود (و من باز هم گرسنه برگشتم). روز سوّم نزد علی(علیه السلام) رفتم و از او چیزی را که تنها او می دانست، پرسیدم (جواب داد). خواستم برگردم که مرا به خانه اش دعوت کرد و دو قرص نان و روغن به من داد. پس از آن که سیر شدم نزد پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) رفتم، آن حضرت تا مرا دید، خندید و گفت: تو برایم خبر می دهی یا من تو را خبر دهم؟ سپس ماجرا را آن گونه که اتفاق افتاد بیان کرد و فرمود: (این ماجرا را) جبرئیل برایم تعریف کرد.(۱۹)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مرگ عبدالمطّلب


از پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) پرسیدند: آیا رحلت عبدالمطّلب را به یاد داری؟


فرمود: آری، آن روز من هشت ساله بودم. «امّ ایمن» گوید: پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) را در آن روز دیدم که پشت سر جنازه عبدالمطّلب می گریست.(۲۰)


خنده و تعجب پیامبر(صلی الله علیه وآله) از زود رنجی بنی آدم


نقل شده که مردم مدینه از خشکسالی و کمی باران، در نزد پیامبر(صلی الله علیه وآله) شکوه کردند و از حضرتش خواستند که برای نزول باران دعا کند. حضرت به آنان فرمود: در فلان روز بیرون بیایید و صدقه بدهید. در موعد مقرر حضرت به اتفاق مردم از خانه هایشان بیرون آمدند و به مصلا رفتند و نماز خواندند و پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) دعا کردند بلافاصله باران فراوانی نازل شد تا حدی که سیل راه افتاد و مردم آمدند خدمت حضرت و عرض کردند: از خدا بخواه باران را برگرداند. در این لحظه پیامبر(صلی الله علیه وآله) که بالای منبر بود، به شدت خندید، به خاطر تعجب از زودرنجی فرزند آدم. سپس دستانش را بلند کرد و گفت: «اَللَّهُمَّ حَوَالَیْنَا وَ لا عَلَیْنَا…»; «خدایا! باران را، بر اطراف و پیرامون ما بباران، نه بر سرِ ما.»</o:p&gt ;


پس از آن بود که ابرها از بارش بر شهر مدینه دریغ کردند، گویی خیمه ای بر بالای شهر زده شد; به طوری که باران بر اطراف شهر و مراتع می بارید اما قطره ای از آن بر شهر نازل نمی شد.


در برخی از روایات آمده است: وقتی مدینه به صورت خیمه درآمد، پیامبر(صلی الله علیه وآله) به شدت خندید و فرمود: خداوند ابوطالب را خیر دهد! اگر زنده بود چشمش روشن می شد. چه کسی کلام او را برای ما می خواند؟ علی(علیه السلام) از جا برخاست و گفت: یا رسول الله، گویا منظور شما این شعر است:(۲۱)


وَ أَبْیَضُ یُسْتَسْقَی الْغَمَامُ بِوَجْهِهِ *** ثِمَالُ الْیَتَامَی عِصْمَهٌ لِلاَْرَامِلِ…


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) هنگام جدایی اش از ابوطالب


واحدی گوید: در حالی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) دوازده سال سن داشت، قریش تصمیم گرفتند کاروانی تجاری، با سرمایه و اموالی زیاد روانه شام کنند و ابوطالب هم تصمیم گرفت آن کاروان را همراهی کند. حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) نیز میل داشت همراه عمویش به این سفر برود. وقتی ابوطالب به چهره او نگریست، حالش منقلب شد اما عموها و عمه های او، که از این مسافرت خشنود نبودند، با او صحبت کردند و گفتند: نوجوانی چون او را نباید در معرض مشکلات سفر و امراض قرار داد. همان گونه که خود ابوطالب هم چنین فکر می کرد و تصمیم داشت برادرزاده اش در مکه بماند، ناگهان ابوطالب دید، محمد(صلی الله علیه وآله)، برادر زاده اش گریه می کند. به او گفت: فرزند برادرم! شاید گریه ات از این جهت باشد که احساس کرده ای من تو را در مکه تنها می گذارم و خودم به مسافرت می روم؟ حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) گفت: آری، چنین است. ابوطالب گفت: نه هرگز از تو جدا نمی شوم. همراهم حرکت کن و پیامبر در آن سفر با ابوطالب همراه شد…(۲۲)


خنده پیامبر(صلی الله علیه وآله) از جزع شیطان


&lt ;P style=”TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0cm 0cm 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto” dir=rtl class=MsoNormal align=justify>حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) غروب روز عرفه (در عرفات) برای امّت خود دعا کرد که بخشیده شوند، حتی از مظالم و خون های ریخته شده (حق الناس)، این دعایش اجابت نشد. صبح مزدلفه (صبح عید قربان در مشعرالحرام) همان دعا را کردند که اجابت شد، حتی در مورد مظالم و خون. (شیطان بی تاب شد) و پیامبر(صلی الله علیه وآله) از بی تابی شیطان خندید.(۲۳)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) به یاد همسر باوفایش خدیجه(علیها السلام):


…امّ سلمه (از همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله)) گوید: وقتی که نزد پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) از خدیجه یاد کردیم، حضرت گریه کردند و فرمودند: خدیجه! و مانند خدیجه کجاست؟ او زمانی مرا تصدیق کرد که همه مردم تکذیبم کردند و در راه دین خدا مرا قوّت بخشید و با مال خود، اسلام را یاری کرد. خدای عزّ وجلّ مرا فرمان داد که خدیجه را به خانه ای از زمرد در بهشت، که در آن رنج و مشکلی وجود ندارد، بشارت دهم.(۲۴)

&# x0D;

خنده پیامبر(صلی الله علیه وآله) از پیروزی امّ هانی بر برادرش علی(علیه السلام):


پیامبر(صلی الله علیه وآله) بعد از فتح مکه اعلان کردند که خون چند نفر هدر است، آنان را هر جا یافتید بکشید; از جمله آنها دو مرد از (قبیله) بنی مخزوم بودند که به اُمّ هانی پناهنده شدند و علی(علیه السلام)وقتی آن دو را دید، شمشیر کشید تا بکشد، اُمّ هانی میان حضرت و آن دو مرد حایل شد و شمشیر را از علی گرفت و بر او غالب شد و درِ خانه اش را بر روی وی بست و علی(علیه السلام) اصرار کرد اما او اجازه نداد و گفت: (حاکم) میان من و تو پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) ! پیش از آن که نزد پیامبر(صلی الله علیه وآله)بیایند، خبر به حضرت رسید. پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) وقتی علی و امّ هانی را دید، خندید و به علی(علیه السلام)فرمود: ای ابو الحسن، امّ هانی بر تو پیروز شد؟! علی(علیه السلام) گفت: ای پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) به خدا سوگند او نمی توانست کاری انجام دهد تا این که شمشیر را از دستم گرفت.


پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: اگر همه مردم از ابوطالب بودند، همه شان این گونه شدید و قوی بودند.


سپس پیامبر(صلی الله علیه وآله) در حالی که خنده بر لب داشتند، به ام هانی فرمودند: ما آن دو نفر را مهدور الدم دانستیم.


امّ هانی گفت: ای فرستاده خداوند، من آن دو را پناه داده ام، ایشان را بر من ببخش. پیامبر فرمود: ای امّ هانی، هر که را تو پناه دادی ما پناهش دادیم و به علی(علیه السلام) فرمود: از آن دو صرف نظر کن و ایشان را به خاطر امّ هانی آزاد بگذار.(۲۵)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در کنار قبر مادرش در ابواء


از ابن عباس و غیر ایشان نقل شده است:…هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله) در جریان عمره حدیبیه به سرزمین ابواء رسید، فرمود: خداوند به من اجازه داد که قبر مادرم را زیارت کنم، سپس کنار قبر مادر رفت و آن را مرتب کرد و بر آن گریست. مسلمانان نیز به خاطر گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) گریه کردند.(۲۶)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مرگ فاطمه بنت اسد


امام صادق(علیه السلام) فرمود: هنگامی که فاطمه بنت اسد، مادر امیر مؤمنان(علیه السلام) درگذشت، علی(علیه السلام)نزد پیامبر رفت. پیامبر از او پرسید: ابوالحسن! کاری داری؟ عرض کرد: مادرم از دنیا رفت. پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: به خدا سوگند او مادر من هم بود و در این هنگام بر مرگ فاطمه بنت اسد گریست و گفت: ای وای مادرم!…(۲۷)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مرگ ابوطالب


ابن سعد با واسطه نقل کرده که علی(علیه السلام) فرمود: وقتی پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) را از رحلت ابوطالب خبر دادم، حضرت گریست و فرمود: او را غسل بده و کفن کن و من هم چنین کردم.(۲۸)


خنده پیامبر(صلی الله علیه وآله) از قضای خدا درباره بنده مؤمن


امام صادق(علیه السلام) از پدرانش نقل کرده که: روزی پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) خندید، آن گونه که دندان های آخرش نمایان شد، و در این هنگام فرمود: از من نمی پرسید به خاطر چه چیزی خندیدم؟ گفتند: چرا ای پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) ! فرمود: تعجبم برای فرد مسلمان است که خدای سبحان هیچ قضایی درباره او ندارد، جز این که در عاقبت امر به خیر و صلاحش خواهد بود.(۲۹)


پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) روزی با یاران خود نشسته بودند که حضرت لحظه ای خندید و آنگاه فرمود: از من نمی پرسید که چرا و برای چه چیزی خندیدم؟ گفتند: ای فرستاده خداوند، از چه رو خندیدی؟ فرمود: تعجب کردم از کار شخص مؤمن که همه اش خیر است. اگر چیزی که مورد علاقه اوست به او برسد، حمد خدا را می گوید و این به خیر اوست و اگر چیز ناخوشایندی به او رسد، صبر می کند که این هم به خیر اوست و هیچ کس نیست که تمام امورش خیر باشد جز بنده مؤمن.(۳۰)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) به هنگام استلام حجرالأسود


عبدالله بن عمر گوید: پیامبر(صلی الله علیه وآله) به طرف حجرالأسود رفت و لب های خود را بر آن نهاد و زمانی طولانی گریست، سپس متوجه شد که عمربن خطاب هم می گرید. فرمود: ای عمر، این جاست که اشگ ها ریخته می شود.(۳۱)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) هنگام خروج از مکه:


پیامبر(صلی الله علیه وآله) پس از حجّه الوداع، هنگام خروج از مکه، پیوسته نگاه به کعبه می کرد و می گریست.


نقل شده که پیامبر(صلی الله علیه وآله) هنگام هجرت و خروج از مکه به سوی مدینه، پیوسته نگاه به خانه خدا می کرد و می گریست و این گریه به خاطر اندوهی که بود از جدایی خانه خدا برای حضرت پدید می آمد.(۳۲)


و قرطبی در تفسیرش(۳۳) از ابن عباس و قتاده نقل کرده که: پیامبر(صلی الله علیه وآله) پس از حجّه الوداع، هنگام خروج از م
که، پیوسته نگاه به کعبه می کرد و می گریست و آیه ۱۳ سوره محمد(صلی الله علیه وآله) به دنبال آن، نازل شده است.


خنده و شگفتی پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) از مجادله بنده با خدا در قیامت


انس بن مالک گفت: روزی پیامبر(صلی الله علیه وآله) خنده یا تبسم کرد و فرمود: از من نمی پرسید که از چه رو خندیدم؟! و سپس افزود: در شگفتم از مجادله بنده با پروردگارش در روز قیامت، که می گوید: پروردگارا! آیا وعده ندادی که بر من ظلم نکنی؟


خداوند می فرماید: آری، وعده دادم!


بنده می گوید: من شهادت هیچ کس را علیه خودم نمی پذیرم جز این که از خودم باشد.


پروردگار می فرماید: آیا کافی نیست که من و فرشتگان کرام الکاتبین شاهد باشیم؟


پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: این سخن چند بار رد و بدل می شود، پس از این، دهان بنده را مهر می کنند و می بندند و اعضای بدن او سخن می گویند و شرح می دهند که او چه کرده است.


پروردگار خطاب به ایشان می فرماید: دور باشید، آیا با من مجادله می کنید؟!(۳۴)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مرگ نجاشی پادشاه حبشه


امام حسن عسکری(علیه السلام) از پدرانش نقل کرده، هنگامی که پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) خبر مرگ نجاشی را از جبرئیل شنید، به شدت گریست (بَکَی بُکَاءَ حَزِین عَلَیْهِ) و فرمود: برادر شما «اَصْحَمَه»(۳۵)مرد. حضرت آنگاه به صحرا رفت و از راه دور بر او نماز خواند و هفت تکبیر گفت و خداوند زمین را برای او هموار ساخت; به طوری که جنازه نجاشی را دید، در حالی که او در حبشه بود.(۳۶)


خنده و شگفتی پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) از یک رؤیای شگفت انگیز


عایشه گوید: پیامبر(صلی الله علیه وآله) از رؤیایی که مردی برای وی نقل کرد، آنقدر خندید که هرگز ندیده بودم از چیزی آن گونه بخندد!</P&gt ;

محمدبن سیرین گوید: دانستم که آن رؤیا و تأویلش چیست. خواب این بود که آن مرد دید سرش جدا شده و او به دنبالش حرکت می کند (و تأویل آن این است که) سر، پیامبر(صلی الله علیه وآله)بود و آن مرد می خواست با عملِ خود به عملِ پیامبر(صلی الله علیه وآله) برسد ولی نمی توانست.(۳۷)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) بر شهید فخ


امام باقر(علیه السلام) فرمود: وقتی پیامبر(صلی الله علیه وآله) به سرزمین فخ رسید، نمازی را آغاز کرد، در رکعت دومِ نماز گریست و مردم چون گریه آن حضرت را دیدند، گریستند. در پایان نماز پرسید: چرا گریه می کنید؟ عرض کردند: از گریه تو می گرییم. حضرت فرمود: وقتی رکعت اول نماز را خواندم، جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد(صلی الله علیه وآله) مردی از فرزندان تو در این مکان کشته خواهد شد و شهیدِ همراه او پاداش دو شهید دارد.(۳۸)


خنده پیامبر(صلی الله علیه وآله) از برخی استغفارها


از علی بن ربیعه نقل شده که گفت: مرکبی را آوردند که علی بن ابی طالب سوار شود، وقتی آن حضرت پای خود را در رکاب گذاشت، گفت: «بسم الله…» و آنگاه که بر مرکب نشست، گفت: «الحمد لله…» و سپس سه بار حمد خدا و سه تکبیرگفت و این کلمات را خواند: «سُبْحَانَکَ لا إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ، وَ ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی إِنَّهُ لا یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ أَنْتَ». سپس خندید. گفتم: ای امیر مؤمنان، از چه رو خندیدی؟ فرمود: پیامبرخدا را دیدم، همین کار را که من انجام دادم او نیز انجام داد و خندید. پرسیدم: ای پیامبرخدا! برای چه خندیدی؟ فرمود: پروردگار از بنده اش تعجب می کند هنگامی که می گوید: «رَبِّ اغْفِرْ لِی» و می فرماید: «بنده من دانست که گناهان را جز من، کسی نمی بخشد.»(۳۹)


گریه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مرگ فرزندش ابراهیم:

عایشه گوید: وقتی ابراهیم از دنیا رفت، پیامبر(صلی الله علیه وآله) در مرگ وی گریست، تا حدّی که اشگ های دیدگانش بر محاسنش جاری شد. به او گفتند: ای پیامبرخدا، دیگران را از گریه کردن باز می داری، در حالی که خود اینگونه اشگ می ریزی؟! فرمود: این گریه نیست، همانا رحمت است و هرکس که رحم و مهربانی نکند، به او رحم و مهربانی نخواهد شد.(۴۰)


و در نقل دیگر آمده است: وقتی اشگ های حضرت در مرگ فرزندش ابراهیم جاری شد، فرمود: اشگ ها از چشم جاری و قلب اندوهناک می شود ولی ما چیزی نمی گوییم که موجب خشم پروردگار شود و ما به خاطر تو محزونیم، ای ابراهیم.(۴۱)


این ماجرا در مورد مرگ فرزند دیگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) (طاهر) و یکی از دخترانش هم نقل شده است.(۴۲)


شادی و خنده پیامبر(صلی الله علیه وآله) از بخشیده شدن گناهکاران در قیامت


از ابوذر(رحمه الله) نقل شده که گفت: پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: در قیامت شخصی را می آورند و (به فرشتگان) گفته می شود که گناهان کوچک وی را بر او عرضه کنید، فرشتگان چنین می کنند، اما گناهان کبیره را از او پنهان می دارند (او با دیدن گناهان خود) می گوید: در چنین روزی چنین عملی را انجام دادم و به گناهان کوچک خود اعتراف می کند، در حالی که از گناهان بزرگش ترس دارد. (به فرشتگان) گفته می شود به جای هر سیّئه و بدی، حسنه ای به او بدهید. او می گوید: من گناهانی دارم که اکنون آنها را نمی بینم!


ابوذر گوید: دیدم پیامبرخدا(صلی الله علیه وآله) به گونه ای خندید که دندان های کناری او هم آشکار شد!(۴۳)


ادامه دارد…


www.hawzah.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید