ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بخشى از اخلاق، صفات و کرامات امام هفتم علیه السلام/ بخش دوم

از همان کتاب از قول رافعى نقل شده است که مى گوید: پسر عمویى داشتم به نام حسن بن عبداللّه که مردى پارسا و از عابدترین مردم زمانش بود و به خاطر کوشش در دیانت و عبادت، دستگاه حکومتى از او چشم مى زد و چه بسا با امر به معروف و نهى از منکر خشم حکومتیان را بر مى انگیخت ولى به خاطر صلاح وى آن را تحمل مى کردند، و به این حال بود تا این که روزى وارد مسجد شد در حالى که ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود، حسن نزد وى رفت، فرمود: اى ابوعلى چه قدر شادمانیم و دوست مى داریم این حالى را که تو دارى، جز این که تو معرفت ندارى، به دنبال معرفت برو! عرض کرد: فدایت شوم، معرفت چیست؟


فرمود: برو فقه و حدیث بیاموز! گفت: از که بیاموزم؟ فرمود: از فقهاى مدینه بیاموز و سپس آنها را بر من عرضه کن! مى گوید: حسن بن
عبداللّه رفت و (آموخته هاى خود را) نوشت و بعد آمد، نوشته ها را بر آن حضرت قرائت کرد، ولى امام علیه السلام همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود: برو آگاهى پیدا کن! حسن بن عبداللّه به دینش اهمیت مى داد. راوى مى گوید: وى همواره در پى فرصتى بود تا این که ابوالحسن علیه السلام به قصد مزرعه اى که در خارج مدینه داشت حرکت کرد، در بین راه آن حضرت را دید، عرض کرد: فدایت شوم من در پیشگاه خداى تعالى بر شما حجت را تمام مى کنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمایى کنید
.


مى گوید: در این جا ابوالحسن علیه السلام او را به امر امیرالمؤمنین و حقانیت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسین و على بن حسین و محمّد بن على و جعفر بن محمّد صلوات اللّه علیهم، آگاه ساخت و سپس ساکت شد. عرض کرد: فدایت شوم، امروز امام کیست؟ فرمود: اگر بگویم مى پذیرى؟ گفت: آرى. فرمود: امروز من امامم. عرض کرد: دلیلى بفرمایید که من براى دیگران استدلال کنم. فرمود: نزد آن درخت برو – به درخت خارى اشاره کرد – بگو: موسى بن جعفر مى گوید: نزد من بیا! مى گوید: نزد آن درخت آمدم و پیام امام علیه السلام را رساندم. به خدا سوگند دیدم درخت زمین را شکافت و آمد در مقابل حضرت ایستاد.
آنگاه امام علیه السلام اشاره فرمود: برگرد! برگشت.


راوى مى گوید: حسن بن عبداللّه به امامت آن حضرت ایمان آورد و بعد به خاموشى و عبادت به سر مى برد و پس از آن کسى او را ندید که سخنى بگوید.(۹۸۲)


از جمله روایتى است که عبداللّه بن ادریس از ابن سنان نقل کرده، مى گوید
:
روزى هارون الرشید چند جامه براى على بن یقطین فرستاد و بدان وسیله او را گرامى داشت، در میان آنها شنلى از خز سیاه بود که همچون جامه مخصوص پادشاهان، طلادوزى شده بود! على بن یقطین تمام آن جامه ها را خدمت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقدارى مال نیز بر آنها افزود که طبق معمول از خمس مالش خدمت امام علیه السلام مى فرستاد.


همین که این جامه ها و اموال به دست امام علیه السلام رسید، آنها را قبول کرد امّا شنل را به وسیله همان قاصد به على بن یقطین بازگرداند و به او نوشت: آن را نگه دار و مبادا از دستت بیرون کنى که در آینده نزدیک، به آن سخت نیازمند خواهى شد. على بن یقطین از این که شنل را به او برگردانده اند، به شک افتاد و علت آن را نفهمید ولى آن را نگهداشت، مدتى گذشت على بن یقطین نسبت به غلام مخصوصش غضبناک شد و او را از کار بر کنار ساخت.


غلام علاقه على بن یقطین را به ابوالحسن موسى علیه السلام مى دانست و از فرستادن مال و جامه و هدایا در فرصتهاى مختلف، براى امام علیه السلام، اطلاع داشت. از این رو نزد هارون رفت و بدگویى کرد و گفت: او به امامت موسى بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او مى فرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتى امیرالمؤمنین را براى او فرستاده است. هارون برآشفت و بشدت غضبناک شد و گفت: من حقیقت این مطلب را کشف مى کنم اگر همین طور باشد که تو مى گویى به زندگى او خاتمه مى دهم. فورى فرستاد و على بن یقطین را احضار کرد. همین که حاضر شد، گفت: آن شنلى را که به تو مرحمت کردیم چه کردى؟


گفت: یا امیرالمؤمنین: آن در نزد من در جامه دانى مهر و موم شده است، آن را معطر نگه داشته ام و کمتر روزى است که صبح جامه دان را باز نکنم و از باب تبرّک به آن نگاه نکنم. هر صبح و شب آن را مى بوسم و به جاى اولش بر مى گردانم، هارون گفت: هم اکنون آن را حاضر کن! گفت: اطاعت یا امیرالمؤمنین. یکى از خدمتگزارانش را خواست و گفت: برو به فلان حجره خانه من و کلیدش را از خدمتگزارم بگیر و در حجره را باز کن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامه دانى را که مهر و موم است بیاور. چیزى نگذشت که غلام رفت و جامه دان را مهر شده آورد و در مقابل هارون نهاد، هارون دستور داد تا مهر آن را شکسته آن را باز کنند.


همین که باز کردند، شنل تا شده و معطر به حال خود باقى است. خشم هارون فرو نشست، سپس به على بن یقطین گفت: آن را به جاى خود برگردان و تو نیز سرفراز برگرد، دیگر هرگز سخن هیچ سخن چینى را درباره تو باور نخواهم کرد. آنگاه دستور داد تا جایزه گرانبهایى براى على بن یقطین فرستادند و فرمود، هزار تازیانه به غلام سخن چین بزنند، حدود پانصد تازیانه به او زده بودند که مرد.(۹۸۳)&lt ;/o:p>


از جمله به نقل از محمّد بن فضل روایت شده که مى گوید: میان اصحاب ما درباره مسح پاها به هنگام وضو، روایت مختلف بود که آیا از انگشتان تا برآمدگى روى پاها مسح بکشند یا از برآمدگیها تا انگشتان. این بود که على بن یقطین نامه اى به ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام نوشت: فدایت شوم، دانشمندان ما در مسح پاها اختلاف دارند اگر صلاح بدانید به خط خودتان چیزى بنویسید تا ان شاء اللّه، مطابق آن علم کنم، امام علیه السلام در پاسخ نوشت: مورد اختلاف در وضو را که نوشته بودى فهمیدم ولى آنچه را که در این باره به تو امر مى کنم آن است که سه مرتبه مضمضه و سه بار استنشاق کن و لابلاى موهاى ریشت آب را رسوخ ده و سه مرتبه صورتت را بشوى و دستهایت را سه بار تا آرنج شستشو کن و تمام سرت را مسح بکش و به بیرون و به درون گوشهایت دست بکش و سه مرتبه پایت را تا برآمدگى بشوى و بر خلاف این دستور عمل نکن!


وقتى که نامه امام به على بن یقطین رسید از مطالب نامه که بر خلاف اجماع علماى
شیعه بود تعجب کرد، امّا با خود گفت: مولایم به آنچه فرموده داناتر است و من فرمان او را مى برم. بعدها على بن یقطین در وضویش مطابق نامه عمل کرد و براى اجراى دستور امام علیه السلام با نظر تمام علماى شیعه مخالفت مى کرد. تا این که نزد هارون از على بن یقطین بدگویى کردند و گفتند: او رافضى و مخالف شماست.


هارون به بعضى از نزدیکانش گفت: درباره على بن یقطین و اتهام او به مخالفت با ما و گرایش به رافضیها پیش من زیاد سعایت شده است ولى من در خدمتگزارى اش نسبت به خود قصورى ندیده ام و بارها او را آزموده ام چیزى از اتهام او بر ما ثابت نشده است و مایلم که جریان او را به طورى که خود نداند تا از من بر حذر شود، کشف کنم. گفتند: یا امیرالمؤمنین! رافضیها در وضو گرفتن با اهل سنت مخالفند و وضو را ساده مى گیرند و پاها را نمى شویند، او را بدون این که بفهمد آزمایش کنید. گفت: بسیار خوب، با این عمل حقیقت وضع او روشن مى شود.


سپس مدتى او را به حال خود گذاشت و به کارى در منزلش مشغول ساخت تا وقت نماز فرا رسید، على بن یقطین همیشه براى
وضو و نمازش اطاق خلوتى داشت همین که وقت نماز شد، هارون پشت دیوار ایستاد؛ جایى که وى على بن یقطین را مى دید ولى او هارون را نمى دید. پس على بن یقطین آب وضو خواست و مطابق دستور امام علیه السلام وضو گرفت، در حالى که هارون با چشم خود مى دید، وقتى که جریان را دید نتوانست خوددارى کند جلو آمد تا جایى که على بن یقطین او را دید، صدا زد یا على بن یقطین کسى که پنداشته است تو رافضى هستى دروغ گفته است.


و از آن به بعد مقام على بن یقطین پیش هارون بالا رفت و نامه امام علیه السلام بدون هیچ مقدمه اى رسید: اى على بن یقطین از هم اکنون مطابق دستور الهى وضو بگیر؛ یک مرتبه صورتت را به قصد وجوب و یک مرتبه به منظور استحباب بشوى و دستهایت را از آرنج نیز همین طور شستشو بده و جلو سر و روى پاهایت را از زیادى رطوبت وضویت مسح کن، آنچه از آن بر تو بیمناک بودیم بر طرف شد. والسلام.(۹۸۴)


از جمله به نقل از على بن حمزه بطائنى روایت شده که مى گوید: روزى امام ابوالحسن علیه السلام از مدینه به قصد مزرعه اى که در خارج شهر داشت بیرون شد در حالى که من همراهش بودم؛ او استرى سوار بود و من بر الاغى سوار بودم. مقدارى که راه رفتیم، شیرى جلو ما را گرفت، من از ترس در جاى خود ایستادم امّا ابوالحسن علیه السلام جلو رفت و اعتنایى نکرد، دیدم شیر در برابر او کرنش مى کند، دم مى جنباند و همهمه مى کند.


امام علیه السلام توقف کرد، گویى به همهمه او گوش مى دهد، شیر پنجه اش را روى ران استر امام علیه السلام نهاد. من پیش خود سخت وحشت زده شدم، آنگاه شیر به یک طرف راه حرکت کرد و امام علیه السلام رو به سمت قبله برگرداند و شروع به دعا خواندن کرد، لبهایش را به گفتن ذکرى حرکت مى داد که من نمى فهمیدم، سپس با دست به طرف شیر اشاره اى کرد که برو! شیر همهمه طولانى کرد و امام علیه السلام مى گفت: آمین! آمین! و شیر از راهى که آمده بود، رفت تا ناپدید شد و امام علیه السلام به راه خود ادامه داد، همین که از آن جا دور شدیم، عرض کردم:<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" dir=ltr lang=AR-SA&g t; فدایت شوم، جریان این شیر چه بود؟ به خدا سوگند که من براى شما ترسیدم و حال او را با شما تعجب آور دیدم.


امام ابوالحسن علیه السلام فرمود: آن شیر آمده بود از سختى زایمان ماده اش شکایت مى کرد و از من خواست تا از خدا بخواهم که گرفتارى او را بر طرف کند و من آن کار را کردم، و به دلم افتاد که نوزادش نر خواهد بود، او را مطلع کردم. او در مقابل گفت: برو در امان خدا! خداوند هیچ درنده را بر تو و اولا تو کسى از شیعیانت مسلط نکند و من آمین گفتم.


شیخ مفید – رحمه اللّه – مى گوید: در این باب اخبار فراوانى رسیده است. مقدارى که ما نقل کردیم، منظور ما را کفایت مى کند.


مى گویم:


بعضى از نوشته هاى ایشان و ابن طلحه را نیز به خاطر رعایت اختصار، ما نقل نکردیم.


از جمله مطالى که حمیرى در “الدلائل” (۹۸۵) آورده است، روایتى است از احمد بن محمّد به نقل از ابوقتاده قمى و او از ابوخالد زیالى که مى گوید: ابوالحسن موسى علیه السلام – هنگامى که براى نخستین بار به بغداد منتقل شد – به محل زباله رسید، در حالى که جمعى از ماءموران مهدى عباسى همراهى اش مى کردند. مى گوید: مرا ماءمور کرده بود تا لوازمى بخرم، چون مرا غمگین دید، فرمود: ابوخالد چه شده است که تو را افسرده مى بینم؟ عرض کردم: مى بینم که شما را نزد این طاغوت مى برند و شما را در امان نمى دانم.


فرمود: ابوخالد! از طرف او خطرى بر من نیست، در فلان ماه و فلان روز اول شب منتظر من باش، اگر خدا بخواهد من نزد تو خواهم آمد. من بیش از هر چیز ماه ها و روزها را مى شمردم تا آن روز فرا رسید، صبح زود تا اول شب جایى که وعده داده بود، ایستادم و همچنان انتظار مى کشیدم تا غروب آفتاب نزدیک شد. شیطان در دلم وسوسه انداخت، کسى را ندیدم، بعد ترسیدم که شک کنم در دلم هراسى افتاد. در آن بین که من چنین وضعى را داشتم، ناگاه سیاهیى از
سمت عراق پیدا شد. منتظر ماندم، دیدم ابوالحسن علیه السلام جلو قافله بر استرى سوار است. فرمود: آهاى ابوخالد! عرض کردم: بلى، یابن رسول اللّه. فرمود: نباید شک کنى چرا که شیطان شک و دو دلى تو را دوست مى دارد. عرض کردم: این طور پیش آمد. و مى گوید: از آزادى آن حضرت خوشحال شدم و گفتم: خدا را شکر که شما را از دست آن طاغوت نجات داد. فرمود: ابوخالد! آنها دوباره نزد من بر مى گردند و این بار دیگر از چنگشان خلاص نخواهم شد
.(۹۸۶)


از جمله، به نقل از عیسى مداینى روایت است که مى گوید: سالى به مکه رفتم و در آنجا ماندم، سپس با خود گفتم در مدینه هم به قدر مکه مى مانم تا ثواب بیشترى ببرم! به مدینه رفتم، سمت مصلى کنار منزل ابوذر – رضى اللّه عنه – فرود آمدم و خدمت مولایم رفت و آمد داشتم. باران سختى در مدینه نازل شد، روزى خدمت ابوالحسن علیه السلام رسیدم، سلام دادم در حالى که باران همچنان مى بارید، همین که وارد شدم، پیش از هر چیز رو به من کرد و فرمود:


علیک السلام علیه السلام اى عیسى! برگرد که خانه ات روى اثاثیه ات خراب شد. برگشتم، دیدم خانه روى اثاثیه ریخته است. چند نفر را به مزدورى گرفتم تا وسایلم را از زیر آوار درآوردند. همه چیز را در آوردند، چیزى از بین نرفت و جز یک سطل چیزى مفقود نشد. فرداى آن روز، شرفیاب شدم، سلام دادم فرمود: آیا چیزى مفقود نشده جز یک سطل که با آن وضو مى گرفتم.


مدتى سر مبارکش را پایین انداخت و قدرى تاءمل کرد، سپس سر بلند کرد و فرمود: من گمان مى کنم که تو آن را فراموش کرده اى، از کنیز صاحبخانه بپرس و بگو: تو سطل را برداشته اى آن را برگردان، او آن را برمى گرداند. همین که از محضر امام علیه السلام برگشتم، نزد کنیز صاحبخانه آمدم و به او گفتم من سطل را در محل شست و شو فراموش کردم و تو وارد شدى و آن را برداشتى بنابراین، آن را برگردان تا من وضو بگیرم. مى گوید: کنیز رفت و سطل را آورد.(۹۸۷)


از جمله على بن ابى حمزه مى گوید: خدمت ابوالحسن علیه السلام نشسته بودم که ناگاه مردى به نام جندب وارد شد و به امام علیه السلام سلام داد و نشست و از آن حضرت سؤ الاتى کرد، بعد از طرح سؤ الات بسیار، امام علیه السلام پرسید: جندب حال برادرت چطور است؟ عرض کرد: خوب است، به شما سلام مى رساند. فرمود: خداوند به شما به خاطر (فوت) برادرت اجر زیادى مرحمت کند! جندب عرض کرد: سیزده روز قبل نامه اى درباره سلامتى وى از کوفه به من رسید. فرمود: جندب! به خدا سوگند که او دو روز پس ا
ز وصول نامه اش به شما از دنیا رفت. او مالى را به زنش سپرده و گفته است که این مال نزد تو بماند تا وقتى که برادرم آمد آن را به او بدهى.


آن مال را زیر زمین، در خانه اى که ساکن بود، مدفون کرده است، وقتى که به آن جا رفتى با آن زن مهربانى نما و نسبت به خودت امیدوارش کن، آن مال را به تو خواهد داد. على بن حمزه مى گوید: جندب مردى خوش صورت بود، بعدها وى را دیدم راجع به آنچه امام علیه السلام گفته بود، پرسیدم. گفت: اى على! به خدا سوگند که مولایم بدون کم و زیاد درباره نامه و آن مال، واقعیت را گفت.(۹۸۸)


از جمله اسحاق بن عمار مى گوید: شنیدم که موسى بن جعفر علیه السلام خبر مرگ وى را به خود او داد. با خود گفتم: مگر آن حضرت مى داند که هر کدام از شیعیانش کى مى میرند؟ امام علیه السلام همانند شخصى خشمگین به من نگاه کرد و فرمود: اى اسحاق! رشید هجرى با این که از مستضعفین بود علم منایا و بلایا را مى دانست، امام که سزاوارتر به دانستن آنهاست، اى اسحاق!


تو هرچه خواستى بکن که عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر مى میرى چیزى نمى گذرد که برادران و خاندان تو اختلاف پیدا مى کنند و به یکدیگر خیانت مى ورزند و دل دوستان و آشنایان به حال ایشان مى سوزد تا آن جا که دشمنشان آنها را شماتت مى کند. راوى مى گوید: اسحاق گفت من از آنچه در دلم گذشته است از خداوند طلب آمرزش مى کنم. بیش از دو سال از آن مجلس نگذشته بود که اسحاق مرد و مدتى از این جریان نگذشت که خاندان عمار دست به اموال مردم گشودند و بشدت مفلس شدند و آنچه امام علیه السلام فرموده بود بدون کم و زیاد بر سر آنها آمد.(۹۸۹)


از جمله، هشام بن حکم مى گوید: مى خواستم در منى کنیزى خریدارى کنم؛ خدمت موسى بن جعفر علیه السلام نامه اى نوشتم و با آن حضرت مشورت کردم. آن حضرت جواب نامه مرا نداد چون وقت طواف رسید، در محل رمى جمرات، در حالى که سوار بر الاغى رمى مى کرد، نگاهى به من کرد و نگاهى به آن کنیز که در بین کنیزان بود، پس از این دیدار نامه اش به دست من رسید، نوشته بود که اگر عمرش کوتاه نبود من اشکالى در خرید او نمى دیدم. با خود گفتم: به خدا قسم که آن حضرت این سخن را به من نگفت مگر آن که چیزى در کار است، نه به خدا سوگند که او را نمى خرم. مى گوید: هنوز از مکه بیرون نشده بودیم که آن کنیز مرد و دفنش کردند.(۹۹۰)


از جمله به نقل از زکریا بن آدم آمده است که مى گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که مى فرمود: پدرم از جمله کسانى بود که در گهواره سخن مى گفت.(۹۹۱)


از جمله اصبغ بن موسى مى گوید: مردى از شیعیان صد دینار به وسیله من خدمت ابوابراهیم موسى بن جعفر علیه السلام فرستاد. من جز این وجه، از مال شخصى هم مبلغى براى آن حضرت به همراه داشتم. همین که وارد مدینه شدم، آب ریختم و نقدینه خود و مال او را شستم و مقدارى عطر بر آنها پاشیدم. آنگاه پولهاى آن مرا را شمردم دیدم نود و نه دینار است؛ دوباره شمردم دیدم همان قدر است.


یک دینار از پول خودم برداشتم و عطر زدم و میان کیسه آن مرد نهادم و شبانه خدمت امام رسیدم؛ عرض کردم: فدایت شوم، چیزى همراهم آورده ام که بدان وسیله قصد تقرب به خدا را دارم، فرمود: بده، پولهاى خودم را دادم. عرض کردم: فدایت شوم فلان دوستدار شما نیز مبلغى همراه من براى شما فرستاده است. فرمود: بده، من کیسه را دادم فرمود: بریز! من ریختم، امام آنها را با دستش پراکند و یک دینار مرا از میان آنها بیرون آورد و فرمود: آن مرد با وزن اینها را فرستاده است نه به شمار.(۹۹۲)


این بود آخرین مطلبى که از دلائل مى خواستم نقل کنم و بسیارى از آنها را به دلیل رعایت اختصار، نقل نکردم.


از کتاب راوندى (۹۹۳) در معجزات امام کاظم علیه السلام از امام رضا علیه السلام نقل شده است که: پدرم موسى بن جعفر بى مقدمه به على بن حمزه فرمود: تو مردى از اهل مغرب را خواهى دید و او راجع به من از تو مى پرسد، بگو: او همان امامى است که ابوعبداللّه امام صادق علیه السلام به ما فرمود، و هرگاه راجع به حلال و حرام از تو پرسید، پاسخ بده. گفت: او چه نشانى دارد؟ فرمود: مردى تنومند و بلند قامت است، اسمش یعقوب بن یزید و بزرگ قوم خود است. اگر خواست نزد من بیاید او را با خود بیاور. على بن حمزه مى گوید: به خدا سوگند من در طواف بودم که ناگاه مرد تنومند بل
ند قامتى به طرف من آمد و گفت:
مى خواهم از حال صاحبتان بپرسم.


گفتم: کدام صاحب؟ گفت: از موسى بن جعفر علیه السلام پرسیدم: اسم تو چیست؟ گفت: یعقوب بن یزید. گفتم: اهل کجا هستى؟ گفت: از مغربم. گفتم: از کجا مرا شناختى؟ گفت: کسى به خوابم آمد و به من گفت: با على بن حمزه دیدار کن و هر چه نیاز دارى از او بپرس و از جاى تو پرسیدم مرا راهنمایى کرد. گفتم: همین جا بنشین تا از طواف فارغ شوم و نزد تو برگردم. طواف کردم و بعد نزد او آمدم. با او صبحت کردم، دیدم مرد عاقل و زرنگى است، از من خواست تا او را خدمت موسى بن جعفر علیه السلام ببرم.


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA& gt;او را خدمت امام علیه السلام بردم، همین که امام او را دید فرمود: اى یعقوب بن یزید، دیروز آمدى، در حالى که بین تو و برادرت در فلان جا نزاعى پیش آمد تا آنجا که به یکدیگر دشنام دادید، این راه و رسم من و پدرانم نیست، ما به هیچ یک از شیعیانمان این اجازه را نمى دهیم، بنابراین از خدا بترس زیرا به همین زودى با مرگ یکى از شما دو برادر، از یکدیگر جدا مى شوید. امّا برادرت به همین سفر، پیش از رسیدن به خانواده مى میرد و تو به خاطر برخوردى که با او کردى پشیمان مى شوى. چون شما قطع رحم کردید و رابطه را بریدید، در نتیجه عمرتان کوتاه شد، آن مرد با شنیدن سخنان امام علیه السلام عرض کرد: یابن رسول اللّه! اجل من در چه وقت مى رسد؟


فرمود: عمر تو هم به آخر رسیده بود امّا در فلان منزل نسبت به عمه ات صله رحم کردى خداوند بیست سال اجلت را به تاءخیر انداخت. على بن حمزه مى گوید: سال دیگر آن مرد را در مکه ملاقات کردم. اطلاع داد که برادرم از دنیا رفت و او را پیش از آن که به خانواده اش برسد در بین راه دفن کردند.


از جمله مفضل بن عمر مى گوید: وقتى که امام صادق علیه السلام از دنیا رفت، موسى کاظم علیه السلام را وصى خود قرار دارد، ولى برادرش عبداللّه که بزرگترین اولاد امام جعفر صادق علیه السلام در آن زمان بود، ادعاى امامت کرد، این همان کسى است که معروف به افطح شد. امام موسى علیه السلام دستور داد هیزم زیادى وسط منزلش گرد آوردند و کسى را دنبال برادر خود، عبداللّه فرستاد و از او خواست تا نزد وى بیاید.


وقتى که عبداللّه آمد، گروهى از شیعه نزد امام علیه السلام بودند، همین که عبداللّه نشست امام علیه السلام دستور داد هیزمها را آتش بزنند، آتش برافروخته شد و مردم علت آن را نمى دانستند تا اینکه تمام هیزمها آتش گرفت، آنگاه موسى بن جعفر علیه السلام از جا برخاست و با جامه وسط آتش نشست و ساعتى با مردم سخن گفت، سپس برخاست، جامه هایش را تکان داد و به مجلس برگشت و به برادرش عبداللّه گفت: اگر مى پندارى که پس از پدرت، تو امامى، برو میان آتش بنشین. حاضران گفتند: دیدیم رنگ عبداللّه تغییر کرد، از جا برخاست، و از منزل موسى بن جعفر علیه السلام بیرون شد.(۹۹۴)


از جمله، على بن حمزه مى گوید: روزى موسى بن جعفر علیه السلام دست مرا گرفت و با یکدیگر از مدینه به بیابان رفتیم؛ در راه ناگهان چشمم به مردى از اهل مغرب افتاد که الاغ مرده اى در مقابلش افتاده و بار الاغ روى زمین پراکنده شده بود و مرد گریان بود.


موسى بن جعفر علیه السلام پرسید: چه شده است؟ گفت: با رفقایم قصد رفتن حج را داشتم که الاغم در این جا مرد، همراهانم رفتند و من سرگردان مانده ام و وسیله اى براى حمل بارم ندارم. امام علیه السلام فرمود: شاید الاغت نمرده است. گفت: عجب دلسوزى که مرا مسخره مى کند! امام علیه السلام فرمود: نزد من تعویذ خوبى هست. آن مرد گفت: تعویذ شما درد مرا دوا نمى کند، بیش از این مرا دست میندازید، امام علیه السلام به الاغ نزدیک شد و دعایى خواند که من نشنیدم و چوبى را که بر زمین افتاده بود برداشت و با آن بر پیکر الاغ زد و حیوان را هى کرد.


الاغ از جا جست و صحیح و سالم سر پا ایستاد. امام علیه السلام فرمود: اى مغربى آیا چیزى از تمسخر در این جا مى بینى؟ برو به همراهانت برس! ما رفتیم و او را واگذاشتیم. على بن ابى حمزه مى گوید: روزى کنار زمزم ایستاده بودم، ناگاه همان مغربى را آن جا دیدم، وقتى که چشمش به من افتاد، به سمت من دوید و از خوشحالى مرا بوسید. گفتم: الاغت در چه حال است؟ گفت: به خدا سوگند که صحیح و سالم است نمى دانم که خداوند از کجا بر من منت گذاشت و الاغم را بعد از مردن دوباره زنده کرد. گفتم: تو به حاجتت رسیدى، چیزى را که از حد معرفت تو بیرون است، نپرس.(۹۹۵)


راوندى مطالب دیگرى هم نقل کرده است که ما از نقل آنها صرف نظر کردیم
.


پی نوشت:


982– ارشاد مفید، ص ۲۷۳.
۹۸۳
– همان ماءخذ، ص ۲۷۵.
۹۸۴
– همان ماءخذ، همان ص. </SPAN&gt ;
985
– “کشف الغمه،” ص ۲۵۰.
۹۸۶
– این حدیث را کلینى در کافى ج ۱ / ۴۷۷ به دو سند: یکى همین سند و یکى دیگر از على بن ابراهیم به نقل از پدرش از قول ابى قتاده نقل کرده است. البته در مواردى عبارت مختلف است. – م.
۹۸۷
– همان ماءخذ، ص ۲۵۱.
۹۸۸
– همان ماءخذ، همان ص.
۹۸۹– همان ماءخذ، همان ص.
۹۹۰
– همان ماءخذ، همان ص.
۹۹۱
– همان ماءخذ، همان ص.
۹۹۲
– همان ماءخذ، همان ص.
۹۹۳
– کتاب راوندى ص ۲۰۰ چاپ ضمیمه اربعین علامه مجلسى.
۹۹۴
– “خرائج” ص ۲۰۰ و ۲۰۱ و “کشف الغمه” ص ۲۵۲ و ۲۵۳.
۹۹۵
– همان ماءخذ و همان ص.


www.aviny.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید