ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

نشانه های عاقل/۲

حکیم بزرگ حاج ملّا هادى سبزوارى‏


حاجى سبزوارى از حکما و فقها و عرفاى اسلامى بود، در حق آن بزرگ مرد الهى مى‏توان گفت:


او از اولیاى الهى و انسانى خود ساخته و مردى در میان بزرگان اسلامى کم‏نظیر است.


من قسمتى از احوالات آن عارف عاشق را مستقیماً از نبیره او آقا
ى اسرارى که از علماى مهم سبزوارند به وقتى که در سبزوار براى تبلیغ رفته بودم و همانجا قسمت عمده‏اى از جلد اول عرفان را نوشتم در دو جلسه شنیدم که آن را براى عزیزان نقل مى‏کنم و قسمت‏هاى دیگر را از کتاب «ریحانه الادب»، «تاریخ حکما و عرفاى‏ متأخر صدرالمتألهین» و مقدمه مجموع رسایل حکیم بازگو مى‏کنم.


آقاى اسرارى مى‏گوید:


چون واجب الحج شد، فرزند چهار ساله خود ملا محمد را نزد اقوام گذاشت و با همسر خود عازم حج شد.


در بازگشت از سفر حج، همسر مهربانش از دنیا م
ى‏رود، حاجى به تنهایى از راه آب به بندرعباس مى‏آید و از آنجا وارد شهر کرمان مى‏شود.


از آنجا که لباس و عمامه‏اش همانند دهاتى‏هاى سبزوار بود، کسى آن چراغ فروزان را باور نمى‏کرد که از رجال شایسته علمى و از اولیاى خداست.


با وضعى که داشت وارد مدرسه معصومیه کرمان شد و از خادم آنجا درخواست حجره‏اى کرد که چند شبى را در آنجا بماند، سپس به سبزوار حرکت کند.


خادم عرضه داشت: واقف این مدرسه، حجره‏ها را وقف بر طالبان علم نموده و ماندن کاسب یا فرد معمولى در این مد
رسه جایز نیست، مگر این که شما با من عهد کنى چند روزى که در اینجا هستى در امور نظافت مدرسه و طلاب به من کمک دهى!!


حاجى جواب مثبت مى‏دهد و براى تأدیب نفس به کمک خادم جهت امور طلاب و نظافت مدرسه اقدام مى‏کند.


حاجى در آن مدرسه قصد مى‏کند تا ریشه‏کن شدن هواى نفس به کار خادمى ادامه دهد، از این جهت عزم بر ماندن مى‏نماید.


مدّتى که مى‏گذرد خادم از او مى‏پرسد: عیال دارى؟ مى‏گوید: نه، مى‏پرسد اگر وسیله ازدواج برایت فراهم باشد ازدواج مى‏کنى؟ حاجى پاسخ مثبت مى‏
دهد، خادم مدرسه مى‏گوید: دخترى دارم اگر میل داشته باشى با او ازدواج کن، حاجى بدون چون و چرا با دختر خادم ازدواج مى‏کند، خدمت حاجى در آن مدرسه‏ نزدیک به سه سال طول مى‏کشد!


در آن زمان عالم و پیشواى روحانى کرمان آقا سید جواد امام جمعه شیرازى بود.


این امام جمعه از دانشمندان و علماى جامع علوم عقلى و نقلى عصر خود به شمار مى‏رفت که علاوه بر مقامات علمى و واجدیت مراتب معقول و منقول پیشوایى وارسته و روشن ضمیر و دانشمندى متقى و صاحب ورع بود.


یک روز حاج سید ج
واد مشغول گفتن منظومه حکمت حاجى براى شاگردان بود، در حالى که حاجى در کار نظافت و جاروکشى مدرسه بود. سید در حال درس به نکته‏اى مهم از مسائل عالى حکمت رسید، آن چنان که باید مسئله بیان نشد، پس از اتمام درس در حالى که سید به طرف منزل مى‏رفت حاجى در طریق منزل با بیانى وافى نکته را شرح داد، سید ابتدا اعتنایى نکرد، ولى وقتى به منزل رفت و در آن نکته غور کرد، بیان حاجى را بهترین بیان دید. خادم منزل را دنبال کمک خادم مدرسه فرستاد، ولى حاجى از ترس شناخته شدن با همسر کرمانى از خادم مدرسه که پدرزنش بود خداحافظى کرده و رفته بود، پس از چند سال دو طلبه کرمانى براى تکمیل تحصیل حکمت به سبزوار آمدند، چون وارد مدرسه شدند و حکیم سبزوارى را در محل درس حکمت دیدند بهت زده شدند که آه آن فردى که سه سال در مدرسه به عنوان شاگرد خادم خدمت مى‏کرد این مرد بود. حاجى از تغییر چهره آن دو قضیه را یافت، آنان را خواست و وضع خود را در کرمان به عنوان امانت و سرْ اعلام کرد و راضى نشد آن دو نفر طلبه داستان کرمان را بازگو کنند!!








































عشق تو سراسر همه سوز و همه دردست‏</SPAN&g t;


 


وین شیوه به اندازه مردى است که مردست‏


آن کس که درین صرف نکردست همه عمر


 


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&g t;بیچاره ندانم که همه عمر چه کردست‏


 


 


 


زاهد چه عجب گر کند از عشق تو پرهیز


 


کس لذت این باده چه داند که نخوردست‏


عاشق که نه گرمست چو شمع از سر سوزى‏


 


گر آتش محض است به جان تو که سر دست‏


بس شب که بر آن در بن خاکى زضعیفى‏


 


بنشستم و پنداشت رقیب تو که گردست‏


اشکى که بود سرخ چو رخسار تو داریم‏


 


ما را زتو تشریف نه تنها رخ زرد است‏


گر هست کمال از دو جهان فرد عجب نیست‏


 


این نیز کمالى است که آزاده و فردست‏ «۴»


 


 


 


شرح حال حاجى را دو فرزندش آقا محمد اسماعیل و آقا عبدالقیوم و عیال کرمانیش چنین بازگو کرده‏اند:


مرحوم حاجى هر شب در زمستان و تابستان و بهار و پاییز ثلث آخر شب را بیدار بودند و در تاریکى عبادت مى‏نمودند تا اول طلوع آفتاب. دو ساعت از روز گذشته به مدرسه تشریف مى‏بردند و چهار ساعت تمام در مدرسه بودند، بعد به خانه مراجعت کرده ناهار مى‏خوردند، ناهار ایشان معمولًا یک قرص نان بود که معمولًا یک سیر بیشتر از آن نمى‏خوردند، یک کاسه دوغ کمرنگ که خودشان در وصف آن مى‏فرمودند دوغ آسمان گون، یعنى دوغى که از کمى ماست به رنگ کبود آسمانى باشد.


شب بعد از سه ساعت عبادت در تاریکى شام میل مى‏کردند، شام آن جناب‏ مقدارى برنج و اسفناج بود، بعد از کمى راه رفتن در یک بستر ناراحتى که غالباً تشک نداشت مى‏خوابیدند و متکاى غیر نرمى از پنبه یا پشم زیر سر مى‏گذاشتند.


لباس مرحوم حاجى چند سال یک عباى سیاه مازندرانى بود و یک قباى قدک سبز رنگى که به قدرى آن را شسته بودند که آرنج‏هاى قبا پاره شده و چندین وصله برداشته بود.


در زمستان قباى برک شکرى رنگ و شلوار برک مى‏پوشیدند، کتابخانه‏اى نداشتند، کتاب ایشان منحصر به چند جلد کتاب بود!


معاشش از این راه بود: یک روز از قنات عمید آباد داشتند و یک شبانه روز در قنات قصبه و باغى که در بیرون پشت ارک واقع است که سالى چهل تومان فایده و حاصل باغ بود و از دو قنات مذکور نیز سى خروار غله و ده بار پنبه عاید مى‏گردید.


قسمتى از این دخل را با کمال قناعت صرف معاش مى‏فرمودند و ما بقى را به فقرا ایثار و انفاق مى‏نمودند.


هر سال در عشر آخر صفر سه شب روضه خوانى مى‏کردند و یک نفر روضه‏خوان کریه الصوتى که در سبزوار بود و کمتر او را دعوت مى‏کردند دعوت مى‏نمودند و شبى پنج قران به روضه خوان مى‏دادند و نان و آبگوشت به فقرایى که شل و کور و عاجز بودند مى‏خورانیدند و نفرى یک قران به آن‏ها مبذول مى‏داشتند و خمس و زکات مال خود را هر سال به دست خود به سادات و ارباب استحقاق مى‏رسانیدند و در این موقع جنس خود را وزن مى‏کردند و نقد خود را مى‏شمردند.


همه بزرگان دین بالاتفاق، آن بزرگوار را به اتصاف به ورع حقیقى و ترفع از دنیا و دنیاوى وصف کرده‏اند و فى الحقیقه هم سخن به راست گفته‏اند.


& lt;P style=”TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl” dir=rtl class=MsoNormal align=justify>بدین گفته از کیوان قزوینى بنگرید:


اولًا مى‏گویم: هیچ کس اسباب قطبیت را مانند حاج ملّا هادى نداشت، از علم و حکمت و زهد بى‏پایان، او از راه علم دخلى ننموده و معاشش منحصر به اجاره ملک موروثى‏اش بود.


و امتیازهاى تاریخى او آن بود که با توفر و تسهل اسباب ریاست، ترک هرگونه ریاستى نمود، حتى پیش نمازى نکرد و به مهمانى نرفت و با رؤساى بلدش هم بزم نشد تا از آن‏ها پیش افتد و در صدرنشینى و سفره چینى و مجموعه غذا گذاردن و برداشتن و غلیان و دعا کردن روضه خوان و دست بوسیدن عوام رعونتى ظاهر سازد.</o:p&g t;


یک زندگى ساده بى‏آلایش بى‏خودنمایى نمود که امتیاز براى خود قائل نشد و هیچ استفاده از توجهات کامله مردم به خودش ننمود و ثروتى نیندوخت و اولادش را متجّملًا بار نیاورد و آن‏ها را عادت به رعیتى نداد.


آن جناب داراى کراماتى بود که آن کرامات معلول مبارزه‏هاى جانانه او با هواى نفس و ریاضات و عبادات آن بزرگوار بود.


آخوند همدانى که از مشایخ اجازه این افتاده مسکین است، براى این فقیر نقل کرد، زمانى که نزد آیت اللّه حاج شیخ عبدالنبى نورى تلمذ داشتم فرمودند، در ایام جوانى که در مدرسه مروى درس مى‏خواندم علاقه عجیبى به علم کیمیا پیدا کردم، در پستوى حجره کتب مربوطه را گرد آورده و سرگرم مطالعه در آن دانش بودم، پس از چندى قافله‏اى از نور ماز
ندران براى رفتن به مشهد به تهران آمد، از اهل قافله خواهش کردم مرا هم با خود ببرند، اهل قافله پذیرفتند، در مسیر راه خرجى خود را برآورد کردم دیدم چند قران کم خواهم آورد. چون به سبزوار رسیدیم اطراق کردیم، چند نفر از اهل قافله در شهر سبزوار مصمم به دیدن حاجى شدند، من هم همراه آنان رفتم، به وقت خداحافظى حاجى مرا نگاه داشت، کمبود خرجى مرا مرحمت کرده سپس فرمود: از آنچه مى‏خوانى دست بردار که بهترین کیمیا دانش امام صادق علیه السلام است!!


حکیم متأله آقا سید کاظم عصار مى‏گوید:


از کسانى که درک محضر حاجى کرده بودند و ما محضر آنان را دریافتیم و اگر تعیین نمى‏داشتى نقل نمى‏کردمى که روزى فقیرى به حضرت آن بزرگوار شد و خواستار مقدارى سرکه گردید و حاجى با آن که سخن کوتاه مى‏گفت به بلندى فرمود که نداریم و فقیر گفت: به فلان گوشه زیر زمین سرکه‏اى هست و حاجى فرمود که درویش! از چشم تو پرده‏اى برگرفته‏اند که چنین مى‏کنى، پرده‏ها هست که باید برگیرندش!!








&l t;TD style=”BORDER-BOTTOM: #ece9d8; BORDER-LEFT: #ece9d8; PADDING-BOTTOM: 2.05pt; BACKGROUND-COLOR: transparent; PADDING-LEFT: 2.05pt; WIDTH: 45%; PADDING-RIGHT: 2.05pt; BORDER-TOP: #ece9d8; BORDER-RIGHT: #ece9d8; PADDING-TOP: 2.05pt” width=”45%”>

دانند که دیوانه چرا جامه دریده است‏


















گر مدعیان نقش ببینند پرى را


 


آن کیست که پیرامن خورشید جمالش‏


<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl" dir=rtl class=MsoNormal& gt; 


از مشک سیه دایره نیمه کشیده است‏


اى عاقل اگر پاى به سنگیت برآید


 


فرهاد بدانى که چرا سنگ بریده است‏


رحمت نکند بر دل دیوانه فرهاد


 


آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیده است‏ «۵»


 


 


 


 


حاجى سبزوارى و ناصرالدین شاه‏


ناصر قاجار که از متکبران دوران و داراى اخلاق فرعونى بود مى‏گوید:


به هر شهرى که وارد شدم صغیر و کبیر، عالم و عامى از من استقبال کردند، تا در شهر سبزوار که معلوم شد همه افراد هر طبقه وظیفه لازم خود را معمول داشته و فقط حاجى ملّا هادى که استقبال سهل است به دیدن شاه هم نیامده است به علّت این که او شاه و وزیر نمى‏شناسد.


من این اخلاق را پسندیدم گفتم: اگر او شاه نمى‏شناسد، شاه او را مى‏شناسد.


یک روز در حدود وقت ناهار، فقط با یک نفر پیشخدمت که اسباب زحمت اهل علم نباشد و در آنجا ناهارى صرف کرده باشم رفته و پس از پاره‏اى از مذاکرات متفرقه گفتم: از شما خواهش دارم که مرا خدمتى محول فرمایید که آن را انجام دهم.


حاجى اظهار غنا و بى‏حاجتى کرد، اصرار کردم مفید فایده نبود، گفتم: شنیده‏ام شما یک زمین زراعتى دارید، خواهش مى‏کنم که مالیات آن را ندهید. آن را نیز با عذر موجهى رد نمود. عرضه داشتم: بفرمایید ناهارى بیاورند تا خدمت شما صرف کنم، بدون این که از محل خود حرکت کند، خادم خویش را امر به ناهار آوردن کرده، خادم در دم یک طبق چوبینه با نمک و دوغ و چند دانه قاشق و چند قرص نان پیش دست ما گذاشت.


حاجى نخست آن قرص نان‏ها را با کمال ادب بوسیده و بر رو و پیشانى گذاشته و شکرها از ته دل به جا آورد، سپس آن‏ها را ریز کرده در میان دوغ ریخت و یک قاشق هم پیش من گذاشت و فرمود: بخور که نان حلال است و زراعت و جفت کارى آن دسترنج خودم است، من یک قاشق خوردم، دیدم خوردن آن ناهار از عهده من بیرون است!!


ناصر قاجار پس از رفتن پانصد تومان به خدمت حاجى فرستاد که حاجى از قبول آن پول ابا کرد و فرمود: نصف آن را به فقرا و بقیه را به سایر مستحقان‏ برسانید!!












&#x0 D;
















آن را که جاى نیست همه شهر جاى اوست‏


 


درویش هر کجا که شب آید سراى اوست‏


بى‏خانمان که هیچ ندارد به جز خداى‏


 


او را گدا مگوى که سلطان گداى اوست‏


مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست‏


 


هر جا که مى‏رود همه ملک خداى اوست‏


آن کز توانگرى و بزرگى و خواجگى‏


 


بیگانه شد به هر که رسد آشناى اوست‏


کوتاه همه همه راحت طلب کنند


 


عارف بلا که راحت او در بلاى اوست‏


هر آدمى که کشته شمشیر عشق شد


 


گو غم مخور که ملک ابد خونبهاى اوست‏ «۶»


 


مقام بى‏بدیل ابن ابى عمیر


مولى محمد بن على اردبیلى مؤلف «جامع الرواه» مى‏گوید:


این مرد بزرگ و راوى عظیم القدر اصلًا از اهالى بغداد و در همان شهر سکونت داشت، از ائمه طاهرین علیهم السلام سه نفر آنان را زیارت و افتخار شاگردى و نصرت و
یارى آنان را داشت و فرهنگ الهى آن بزرگواران را با کمال جدیّت به دیگران تعلیم مى‏داد.


از وجود مبارک حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر امام هفتم علیه السلام با دو گوش خودش احادیثى را شنیده بود و از آن بزرگوار معارف عالى الهیه را شنیده و تعلیم گرفته بود.


او به خدمت عالم آل محمّد، راضى به قضاى الهى، چهره پاک امامت، شمس فضاى ولایت، اسوه عبادت، بحر معرفت، عالم باللّه و انسان آگاه، سرّ اسرار، جامع انوار، دریاى ذخّار، شجره طیّبه حضرت رضا علیه السلام رسیده بود.


او
با اختر برج کرامت و سرچشمه فضیلت و کوه حلم و علم حضرت جوادالائمه ملاقات داشت و از آن جناب نقل روایت کرده است: کتب رجالى در نشان دادن شخصیت پر ارزش ابن ابى عمیر و تقواى آن چهره پاک و با برکت نوشته‏اند:


او انسانى است که قدر و شأنش بسیار بزرگ و منزلت و موقعیتش نزد شیعه و سنى فوق العاده عظیم است.


او مردى است از هر جهت ثقه و مورد اطمینان که تمام علما و دانشمندان و فقها و مفسران و خطبا و نویسندگان کتب حدیث به وى اعتماد دارند و نزد خاصه و عامّه از مطمئن‏ترین و موثق‏ترین انسان‏هاست.


جاحظ ادیب بزرگ عرب درباره آن بزرگوار مى‏گوید:


نسبت به حضرت حق از فرمانبردارترین فرمانبرداران و در عبادت و بندگى از قوى‏ترین بندگان و در پاکدامنى و ورع از بهترین آنان است.


مطلب بسیار عجیبى در کتب رجالى درباره آن بزرگ مرد الهى نقل مى‏کنند که انسان از تعجب و حیرت بهت‏زده مى‏شود و به این عظمت و بزرگى اللّه اکبر مى‏گوید و به فرموده‏رسول خدا صلى الله علیه و آله که:


مؤمن از ملک مقرب بالاتر است‏ «۷».


با تمام وجود اقرار مى‏کند و آن این است که:


آن جناب در تمام امور حیات اعم از جهات اعتقادى و عملى و اخلاقى و عرفى و اقتصادى و فردى و اجتماعى، انسانى تک و موجودى بى‏نظیر در میان مردم زمانش بود و احدى نبود مگر این جلالت قدر و عظمت شأن او را مى‏ستود و وى را در جمیع جهات انسانى عنصرى کم‏نظیر و منبعى الهى و محورى خدایى و والا مى‏دانست.


رجال زمان ائمه درباره این عارف سترگ گفته‏اند:


محمد بن ابى عمیر این اسوه حسنات از یونس بن عبدالرحمن که خود محدّثى جلیل القدر است از هر جهت شایسته‏تر و صالح‏تر و از آن جناب در امور دینى فقیه‏تر و در دانش و بینش افضل بود.


حسودان بى‏دین و متکبران بى‏انصاف و دنیاپرستان بى‏شخصیت و آنان که خالى از مردانگى بودند نزد هارون از وى سعایت کردند.


او را در عین مصادره تمام اموال به زندان بردند و از وى خواستند یاران و دوستداران ائمه علیهم السلام و شیعیان فعال و مجاهدان بزرگ را به دولت ظالم بنى‏عباس معرفى کند و براى اقرار او از هر جهت بر وى سخت گرفتند.


در زندان از ضرب و شتم و آزار او فروگذار نکردند، به وى گرسنگى و تشنگى سخت دادند، ولى تقواى بالاى وى و عقل مستقیم او و جهاد جانانه‏اش با هواى نفس وى را از افشاى اسرار حفظ کرد، تا او را به حیاط زندان بردند و از پا به وسیله طناب بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه سخت به او زدند تا جایى که‏ مى‏گوید: نزدیک بود در امتحان رفوزه شوم، نداى محمد بن یونس را شنیدم:


دادگاه قیامتت را به یاد آور، بر آن ضربت‏ها صبر کردم و از دادن اطلاعات به دولت هارون خوددارى نمودم و بر این تقوا و استقامت، خدا را شکر کردم.

& #x0D;



























خبرى یافتم از یار مپرسید زمن‏


 


تا نیارید بر من خبر دار و رسن‏


خبرى یافته‏ام از گل و از باد بهار


 


خبر من برسانید به مرغان چمن‏


خبر مرغ چمن باغ و گلستان باشد


 


خبر باغ و گلستان چکند دفع حزن‏


خبرى یافتم از نکهت پیراهن دوست‏


 


به خطا چند دوید از پى آهوى ختن‏


خبرى یافتم اى جوهرى از معدن لعل‏


 


تو چرا مى‏روى از بهر عقیقى به یمن‏


خبرى یافتم از دولت وصلت به نوا


 


تو کجا مى‏روى از بهر اویسى به قرن‏ «۸»


 


میرزا حسن کرمانشاهى و طلبه شاهرودى‏


آقا میرزا حسن کرمانشاهى، علاوه بر احاطه به علوم متداول عصر از علوم ریاضى و طب و حکمت مشّا و اشراق و فلسفه و عرفان و فقه، در عمل و اخلاق فرید عصر خود بود.


نجابت و عفت نفس و بى‏توجهى او به دنیا و اهل پلید آن زبانزد خاص و عام بود، با این که در کمال عسرت زندگى مى‏نمود، از احدى پول قبول نمى‏کرد و با همان حق تدریس مدرسه سپهسالار قدیم زندگى مى‏نمود.


ابتلا به فقر و تنگدستى شدید هرگز در روحیه او تزلزل وارد نکرد و از روزگار شکایت نداشت و با شداید مى‏ساخت.


هیچ چیز مانع او از تدریس و تربیت شاگرد نمى‏شد، یکى از اکابر مى‏گفت:


گاهى در اثناى درس و دیگر اوقات که به حال خود فکر مى‏کرد آهى از عمق دل برمى‏آورد که از آن نور مى‏بارید!!


خدایا! چه بندگان بزرگوار و پاکى داشتى و دارى، خداوندا! ما افتادگان در چاه طبیعت و مادیگرى را نجات بده، الهى! دردمندان را از در دورى از مقام قرب علاج کن، خداوندا! مستمندان را از ذلت بدر آر، پروردگارا! مهجوران را از درد هجر به مقام وصل رهنمون شو، الهى! کام ناکامان را از شراب عشقت پر گردان، خداوندا! خاک‏نشینان را به عالم پاک برسان.


حاج میرزا حسن کرمانشاهى این مرد بزرگ الهى مى‏گوید:


روزى در مدرسه سید نصیر الدین نشسته بودم، طلبه‏اى ژنده‏پوش و ژولیده موى مستقیم به نزد من آمد و گفت: آقاى میرزا! کلید حجره شانزده را به من بده و از امروز منطق بوعلى برایم بگو، من خواهى نخواهى در برابر او تسلیم شدم، کلید آن حجره را به او واگذار کردم و منطق بوعلى برایش شروع نمودم در حالى که منطق گفتن کار یک طلبه فاضل بود و من سال‏ها بود از گفتن آن فارغ بودم.


مدتى براى او درس گفتم، یک شب خانواده‏ام از کثرت مطالعه من ناراحت شد به نا
راحتى او پاسخ نگفتم. ولى شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آن را نیافتم. دو سه روزى بى‏مطالعه درس گفتم، یک روز به من پرخاش کرد که اى شیخ! چرا بى‏مطالعه درس مى‏گویى؟ به او گفتم: کتابم را گم کرده‏ام، گفت: در محل رختخواب زیر رختخواب سوم است، از اطلاع او به داستانم شگفت‏زده شدم. به او گفتم: کیستى؟ گفت: کسى نیستم، گفتم: روزى که آمدى مستقیم به نزد من آمدى و نام مرا گفتى. سپس کلید حجره شانزده را که خالى بود از من خواستى، آن گاه درخواست منطق بوعلى کردى و امروز از جاى کتاب خبر مى‏دهى و این همه بى‏علّت نیست داستانت را بیان کن.


گفت: طلبه‏اى هستم از اهالى دهات شاهرود، پدرم عالمى زاهد و خدمتگزارى با واقعیت بود، تمام امور دینى اهل ده بر عهده او بود، میل زیادى به درس خواندن من داشت، ولى من بر خلاف میل او روزگار به عیش و نوش مى‏گذراندم. پدرم پس از سالیان درازى خدمت به مردم از دنیا رفت. پس از گذشت مراسمش، مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند.


دو سه سالى نماز خواندم، سهم امام گرفتم، هدایاى مردم از قبیل گوسفند و روغن و ماست و پنیر و پول قبول کردم و غاصبانه و بدو
ن استحقاق خوردم، مسائل دینى را براى مردم از پیش خود گفتم، روزى به فکر فرو رفتم که طى طریق به این اشتباه تا کى؟ چند روز دیگر عمرم به سر مى‏آید و به دادگاه برزخ و قیامت مى‏روم. جواب حق را در برابر این وضع چه خواهم داد؟!


از تمام مردم دعوت کردم روز جمعه براى امر مهمّى به مسجد بیایند، همه آمدند، به منبر شدم و وضع خود را بازگو نمودم، مرا از منبر به زیر آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نکردند، پس از آن کتک مفصّل با لباسى پاره و مندرس، بدون داشتن وسیله، با پاى پیاده به تهران حرکت کردم.


در سرازیرى راه تهران به شخص محترمى که آثار بزرگى از ناصیت او پیدا بود برخوردم با اسم مرا صدا کرد و آدرس شما و مدرسه شما را به من داد، من اکثر روزها او را مى‏بینم و با او هم غذا مى‏شوم، مسئله کتاب منطق و جایش را او به من گفت، میرزاى کرمانشاهى که از گفته‏هاى او متعجب شده بود و آثار الهى مبارزه با نفس و ترک هوا را در آن طلبه مى‏دید، دریافت که این شخص با وجود مقدس امام عصر علیه السلام روبرو شده در حالیکه آن جناب را نشناخته، میرزا به او فرمود: ممکن است از دوست خود اجازه بگیرى تا لحظه‏
اى به شرف ملاقات او نایل گردم، طلبه شاهرودى گفت: این کار مشکلى نیست، من او را مى‏بینم و زمینه ملاقات تو را با وى فراهم مى‏کنم.


چون روز دیگر شد طلبه شاهرودى گفت: دوست من به تو سلام رساند و گفت:


شما مشغول تدریس باش!


به او گفتم: اگر او را دیدى اجازه بگیر من از دور جمال مبارکش را زیارت کنم، گفت: مانعى ندارد. رفت که اجازه بگیرد، دیگر باز نگشت و مرا در حسرت دیدارش خون‏جگر کرد!!

























کسى زفتنه آخر زمان خبر دارد


 &lt ;o:p>


که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد


نه دیده از رخ خوب تو مى‏توان برداشت‏


 


نه آه سوختگان در دلت اثر دارد


زسحر نرگس جادوى تو عیانم شد


 


که فتنه‏هاى نهانى چه زیر سر دارد


هزار نشه فزون دیده‏ام زهر چشمى‏


 


ولى نگاه تو کیفیت دگر دارد


زابروان تو پیوسته مى‏طپد دل من‏


 


که از مژه به کمان تیر کارگر دارد «۹»


 


سید الحکما آقا میرزا ابوالحسن جلوه‏


سید جلوه از اعاظم حکما و اساتید حکمت و معقول در عصر قاجاریه بود.


سید به عزم رفتن سبزوار جهت استفاده از حاجى از اصفهان خارج شد، ولى در تهران عزم سفرش به قصد اقامت تبدیل شد و ساکن مدرسه دارالشفا گشت.


مدت چهل و یکسال در آن مدرسه به تدریس و تربیت شاگردان مستعد پرداخت و تا آخر عمر مجرّد زیست.


میرزا مورد احترام تمام طبقات بود
، ولى آن مرد بزرگ که عمرى را براى خدا به ریاضت گذراند از مقام و عنوان خویش به هیچ عنوان استفاده نکرد.


ناصر قاجار در حالى که میرزا کراهت داشت در همان حجره از آن سید بزرگ دیدار کرد، در حالى که میرزا به بازدید او نرفت.


آرى، مردان خدا از خدا جز خدا نخواهند و براى غیر حق هیچ‏گونه اصالتى قائل نیستند.


به قول خود میرزا:

















چون شد که در این غمکده یک هم نفسى نیست‏


 


از هم نفسان بگذر و از اصل کسى نیست‏


بازار جهان جمله جزا بین و مکافات‏


 


عاقل به چه سان گفت که آنجا عسسى‏ «۱۰» نیست‏


جز رفتن از این مرحله با مژده رحمت‏


 


داناست خدا در دل جلوه هوسى نیست‏


 


آقا محمد رضا اصفهانى‏


این شخصیت والا که بر بسیارى از اساتید حکمت و عرفان برترى داشت و شاگردان بنامى در مکتب او تربیت علمى و عملى یافتند براى شکایت از خوانین‏ اطراف اصفهان که مختصر ملک او را تصاحب کرده بودند به تهران آمد و چون کسى به شکایت او ترتیب اثر نداد، به اصرار طلاب در مدرسه صدر شروع به درس کرد و تا آخر عمر در همان حجره‏اى که بالاى آب انبار مدرسه بود سکونت اختیار نمود.


با این که در اوایل زندگى تمکّن مالى قابل توجه داشت، در اواخر عمر که نیازش بیشتر بود به حال تجرد با نان و پنیر ساخت، در حالى که مى‏توانست از پرتو شخصیتش بهره‏هاى مادى فراوان ببرد.


این مرد بزرگ در حالاتش آمده:


یک لحظه به غفلت نگذراند، یا تدریس مى‏کرد و یا به عبادت مشغول مى‏شد و در بیست و چهار ساعت بیش از پنج ساعت نمى‏خوابید، اغلب روزها روزه داشت و بیشتر ساعات شب عبادت مى‏کرد، با آن که دائماً در خود سیر داشت و همیشه حزن قلبى داشت، هیچگاه تبسّم از لبش دور نمى‏شد!


وه که مردان حق چه طرفه مردانى هستند، آه و حسرت بر ما که عمرى را به غفلت به سر برده و هنوز هم غافلیم، در حالى که به مرگ ما چیزى نمانده، الهى! این خفتگان در خواب غفلت را به لطف عمیمت قبل از انتقال به جهان آخرت بیدار فرما.









































هر که در بند تو افتاد نجاتش نبود


 


وان که بى‏زخم تو میرد درجاتش نبود


گنج دیدار تو نقدى است که صرفش نکند


 


وجه حسن تو نصابى که زکاتش نبود


هر که در ظلمت راه تو شبى روز نکرد


 


گر خضر شد به مثل آب حیاتش نبود


 


 


 


جهد کردم که شوم کشته شمشیر غمت‏


 


تا رسیدم به حیاتى که وفاتش نبود


هر که همسایه خورشید بود هم چو مسیح‏


 


غم بیمارى و تشویش مماتش نبود


دل که با درد تو باشد نکند یاد دوا


 


خنک آن تشنه پرواى فراقش نبود


هر که از یاد کند ناله به بیدار عماد


 


سست عهدى است که آیین ثباتش نبود


 


 </SPAN& gt;


 


 پی نوشت ها:


 (1)- مولوى.


(2)- ابو سعید ابوالخیر. (۳)- سعدى شیرازى.


(4)- شیخ کمال خجندى.


(5)- سعدى شیرازى.


(6)- سعدى.


(7)- مستدرک الوسائل: ۱۲/ ۱۲۵، باب ۸۶، حدیث ۱۳۶۹۵؛ وسائل الشیعه: ۱۶/ ۷۵، باب ۸۶، حدیث ۲۱۰۲۱.


(8)- شیخ کمال خجندى.


(9)- فروغى بسطامى.


(10)- عسس: شبگرد، پاسبان.


 


 پایگاه عرفان www.erfan.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید