ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

گِرهى بر پنجره فولاد

به نشانه‌ آن که عشق بر هر چه آهن و فولاد غلبه دارد، هر روز در پشت پنجره ‌ات، صدها جوانه‌ دست، فریاد صدها دل شکسته تا تاق آسمان خدا می ‌شود بلند! و پروازهای مدام کبوتران، اوج و عروج را از بارگاه قدس تو تا عرش حضرت سبحان، در یاد و دیده‌ ما زنده می‌ کند. و سقا خانه ‌ات، سیراب گر تشنه لبانی است که شوق دیدن روی تو را دارند. آنان که در التهاب سفر، تشنه‌ آب و دیدارند. و تو بر کام تشنه یاران، گوارا ترین زلال بارانی.

با تنی خسته و قلبی شکسته، اما با جانی مشتاق و وابسته، خویشتن خویش را به پشت پنجره‌ فولاد می ‌رسانم. دست دلم را به شبکه ‌های محبت تو پیوند می ‌زنم. دیده‌ ها و گونه ‌هایم را به میله‌ های پر حس و حال حوالی تو می‌ چسبانم و در دلم که جایگاه محبت و مهر توست، تموج دریا را می ‌یابم!


ای مولای هشتم! دست‌های نیازم به سوی تو دراز است. قلبم را با نور عشق و معرفت بیش از پیش روشن کن و نگاهم را تنها به سوی خویش فراخوان. باشد که نور دیدگانم، تلالوی جاودانه ‌ای بیابند.


بهشت هشتم، عطر و رایحه‌ ای آشنا دارد چنان که من و همه‌ مشتاقان تو را، چونان آهن ربا به سوی خویش جذب می‌کند. ای پناه بخش خسته ‌دلان و حاجتمندان! من نیز اسیر محبت تو هستم و هم اینک سجاده نیازم را در حریم معطر و نورانی تو می‌گسترانم تا زایر نگاه و نفس گرم تو با
شم.


 


دخیل پنجره عشق


به خود که آمد صورتش خیسِ خیس شده و حنجره اش درد گرفته بود، ولى در گلویش احساس سبکى خاصى مى کرد، همان احساسى که وقتى شبهاى تنهایى، زیر لحاف مندرس و سنگینش، پس از یک گریه طولانى به او دست مى داد. آرامِ آرام شده بود، ولى هنوز در گلویش فریادى را حس مى کرد که یکى از زائران آن را در حنجره اش ناکام گذارد. حرفهاى زائر آقا را به صورت زمزمه هایى مبهم مى شنید.


چادرش را بیشتر به روى صورت کشید، ولى زائر تلاش مى کرد با دستش چادر را از روى صورت او کنار زند و سعى داشت به هر ترتیبى که شده، نماز امام موسى کاظم علیه السلام را به او آموزش دهد. « چرا این قدر گریه و ضجه مى کنى و نمى گذارى زائران دیگر، زیارت کنند؟! برو نماز امام موسى کاظم علیه السلام را بخوان، حاجتت حتماً بر آورده مى شود!».


با آن که تازه آرامش یافته بود، ناگهان بغضى سنگین در گلویش خزید. چادرش را روى صورت کشید و دست راستش را داخل جیب کرد. مى خواست ببیند تکه پارچه سبزى که با خودش براى بستن دخیل آورده بود، هنوز هست یا نه؟ پارچه را از جیبش در آورد و آن را چندین بار در دست فشرد، به صورتش نزدیک کرد، بى صدا با اشکهایش شستشو داد، مقابل چشمانش گرفت و با دست در آن نگریست! گویا درون پارچه نور امیدى مى دید و شاید کلید مشکلاتش را! تمام آرزوهایش را در آخرین نگاه به تکه پارچه خلاصه کرد، آن را داخل جیب پیراهنش درست روى قلبش گذاشت و دست چپش را روى قلب خود قرار داد. مىخواست ضربه هاى قلبش هم با پارچه التماس کنند! خودش را جمع و جور کرد، دستش هنوز روى قلبش قرار داشت، چادرش را هم جمع و جور کرد، کفشهایش را به دست گرفت و آهسته آهسته به پنجره فولاد نزدیک شد. آن روز، روز زیارتى آقا على بن موسى الرّضا علیه السلام و نزدیک شدن به پنجره فولاد کار بسیار سختى بود. گوشه اى را پیدا کرد، کفشهایش را به آن گوشه پرتاب نمود و خودش را به هر ترتیبى که بود به پنجره فولاد رسانید.


با وجود این که برایش بسیار سخت بود ولى هنوز دست چپش روى پارچه و قلبش قرار داشت. دیگر فاصله اى بین صورت خود و پنجره طلا نمى دید. صورتش را به پنجره چسبانید و با تمام وجود براى دخترش دعا کرد. دختر او از یک سال و نیم پیش به قول پزشکان به بیمارى لاعلاجى مبتلا شده بود و او هر روز صبح شاهد تحلیل رفتنش بود. ماه بانوى تمام قوم و خویش، حالا به حال و روزى افتاده بود که همه با دلسوزى
و ترحم نگاهش مى کردند. درست مثل یک آدم برفى که در گرماى خورشید قرار گیرد، در حال آب شدن بود. دستش را آرام از روى قلبش برداشت و آن را داخل جیب پیراهنش فرو برد، ولى اثرى از پارچه سبز ندید! براى چند لحظه دنیا دور سرش چرخید، به خود آمد، هر چه سعى کرد پارچه را نیافت.


سیل عظیم زائران او را نیز به همراه دستهایشان که تمناى وصال پنجره فولاد را داشتند، به آن فشار مى داد. براى لحظاتى نفسش گرفت. صداى زائران را مى شنید که مى گفتند: «خانوم، زیارت کردى، بیا عقب، ما هم زیارت کنیم!». نمى دانست چه کند؟ مى خواست تمام نیاز و نیتش را هنگام بستن دخیل به پنجره فولاد، به زبان جارى کند! ولى حالا چه کند؟ نزد آقا التماس مى کرد! حالا دیگر براى یافتن پارچه سبز خود، التماس مى نمود و از آقا کمک مى خواست! ناگهان فکرى به ذهنش رسید.


گوشه چار
قد سفیدش را زیر دندان گرفت. تمام نیرویش را در دستش متمرکز کرد و پارچه را کشید. پس از لحظه اى، تکه اى از چارقد در دستش بود. حالش را نمى فهمید، مى خواست محکمترین جاى پنجره را بیابد و سخت ترین گره ها را به آن بزند. در مقابل صورتش جایى را یافت. گوشه چارقدش را که حالا تمام آرزوهایش را در آن جا داده بود، در دست گرفت و آن را گره زد. به هر سختى که بود خودش را از میان جمعیت بیرون کشید. به طرف سقاخانه رفت. آبى به سر و صورتش زد. درست رو به روى پنجره فولاد با فاصله چند مترى، نشست و به آن خیره شد
.


از دور پارچه اى را که به پنجره بسته بود، مى دید. ناگهان مشاهده کرد که یکى دو تن از خدام حرم مشغول پراکنده کردن مردم از جلوى پنجره فولاد هستند، چند نفرى هم با تیغ و قیچى به آن نزدیک شدند و همه گره ها را باز کردند! مردم تمام گره هاى باز شده را به عنوان تبرک مى بردند! خودش مى دید که تکه چارقدش در دست خانم مسنى بود که آن را بر سر و صورتش مى کشید! به رغم همه خستگى، حال خوبى داشت. احساس مى کرد آقا حاجتش را برآورده است. خم شد که کفشهایش را از روى زمین بردارد، ناگهان دستش به پارچه سبز خود که در کفشش جا گرفته بود، خورد!


مانند کسى که گم شده اش را یافته باشد، دیگر در پوست خود نمى گنجید! کفشهایش را برداشت. مجدداً به پنجره فولاد آقا خیره ماند! باد ملایمى، سبکى اش را صد چندان کرده بود. آرام آرام به طرف پنجره به راه افتاد. با زحمت خودش را به آن رسانید. آرام شده بود، آرام آرام! دست چپش را به آهستگى بر محل گره گذاشت. باور مى کرد که گرهش واقعاً باز شده است؛ باور مى کرد که اثرى از گرهش وجود ندارد! جاى خالى گره! آرامشش را چندین برابر کرد. بى اختیار سرش را بر روى دست راستش قرار داد و پلکهایش را بر روى هم گذاشت. قطرات اشک، آهسته صورتش را مى پوشانید. در حالى که لبهایش مدام بر هم مى خوردندن زائرین دیگر، بوضوح مى شنیدند که او با خود مى گفت:


«السلام علیک یا غریب الغرباء، السلام علیک یا معین الضعفاء»


فرآوری: ابوالفضل صالح صدر     


بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


منابع:


کتاب «عشق هشتم»؛ جواد نعیمی.


کتاب «یا ضامن آهو»؛ محبوبه بورى.

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید