ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

خطاب به تاریکی/ قسمت پایانی

به آستانۀ درگاه سنگر که رسید، طوری هوار کشید که انگار کارد توی سینه اش نشسته باشد: « می دونید چی می گه این ننه مرده؟»


عیسا و احمد همزمان ازسنگر بیرون جستند. تیموری کوفت به سینۀ اسیر، اسیر تلوتلو پس رفت و دو- سه گام عقب تر، روی باسن، زمین خورد و لنگۀ پوتینش از پـا درآمد. بندهای پوتین را بازکرده وبا آن دست هایش را از پشت بسته بودند. جرئـت نداشت تا توی صورت آنها نگاه کند و سر کوچکش را بین پاها فرو کرده بود و ته نفس هایش التماس می کرد. گروهبان تیموری جست روی سینه اش نشست وپنجه انداخت لای موهای تُنک اسیر و غرید: «سقطت کنم… سقطت کنم… سقطت کنم؟» عیسا پیش رفت واو را کنارکشیدند گفت: «چی شده؟ چی کار می کنی؟»
احمد لنگ لنگان جلو رفت وپوتین اسیر را با پای دردناکش سُرداد طرف او و روبه تیموری گفت: «ها، چی شده؟ چی می ناله ئی جونور؟»
«بار وبنه روجمع کنین بریم! یه هفت ست عملیات کردن نامردا. شبونه جبهه رو دورزدن وهرکی بوده ونبوده…» بغض، راه نفسش را بست. با انگشت، اشاره کرد به عقب؛ به جایی پشت تپه ها .دستش می لرزید: «هیچ کس، هیچ کس اون عقب نیست… نمونده… جمع<SPAN dir=ltr&g t; کنین…. همه شهید»
منیر گفت: «تو هم حرف این وآن رو می زنی؟ می گم تو بیایی وبشنوی که حرف دلم رو می فهمی. خب ازکجا می شد که بفهمم؟ اگه خودت بودی، می دیدی، یه جوری پاره پاره بود که اگه مادرش هم اون جا می بود، نمی تونست بشناسه این جنازه مال پسرشه یا نه؟ نبود! مطمئنم. ناخن به ناخن نشونی های تن عیسا رو می شناسم. حتی این کاغذ هم که توی جیبش بود از نوشته های عیسا نیست! هرکی هم که بگه هست، من باور نمی کنم. اگه عیسا بود که این قدر غربیه حرف نمی زد. یا نمی نوشت که این ها رو برای منیر هم نوشته م! تو فکرمی کنی غیر ازمن به کسی می تونسته بنویسه؟ مگه کس دیگه ای</SPAN&gt ; رو داشت؟ همینه که چشمای خودم رو درمی آرم وحرف به حرف این نامه رو با نوشته های قبلی مقایسه می کنم. این جوری می خوام بدونم که مثلاً، این گردی شکم «نون» یا « قاف» با نوشته های قبلی یکی هستن یا نه؟ می بینم، هم هست هم نیست! خودم رو که نمی تونم گول بزنم، می تونم؟ مطمئنم کسی هم که این ها رو نوشته می دونسته قراره که چی<SPAN dir=ltr& gt; به سرش بیاد. ازاون آدم هایی بوده که ازآخر وعاقبتشون خبر دارن. اگه این جور نبود که این ها رو نمی نوشت. اما عیسا که این طوری نبود. بود؟ لااقل تا وقتی که جبهه نرفته بود این طور نبود. وقتی کسی می نویسه همین زودی ها وقت رفتنشه، خب معلومه که یه آدمه دیگه ایه، وقتی از رفتن حرف زده منظورش این بود که قراره شهید بشه. حالا تو می گی چه طوری باور کنم که یه آدم دیگه ایه وقتی از رفتن حرف زده منظورش این بوده که قراره شهید بشه؟ حالا تو می گی چه طوری باور کنم که این ها حرف های عیسامه؟ یا کسانی که اون جا هستن می دونن کی شهید می شن وچه جوری! لابد خودت ازاین حرف ها خیلی شنیده باشی که اون جا خیلی ها هستن که بهشون خبر می رسه که قراره شهید بشن. برای همینم می رن غسل شهادت می کنن و… اما گفتم که عیسا این جور نبود. یا اگر بود من هیچ وقت نفهمیدم… نوشته ازهمین اقرار اسیر عرب بوده که فهمیدن یه شبی توی تاریکی، جبهه شون رو دورزدن. منم می فهمم هر کی این ها رو بشنوه چه حالی می شه. اما من هم باید تکلیف خودم رو بدونم یا که منه؟ برای این حرف هام روبه تو می گم که بهم بگی خیالاتی که توی سرمنه درسته یا نه؟ اصلاً یه وقت هایی به خودم می گم هرچی که لیلی بگه، قبول. برای
نامه هایی که می نویسم وتا حالا نوشتم، یه کلمه جواب برنگشته که لااقل بدونم آخرم چی می شه؟
می دونی که صد بار هم تا این ستاد جستجو رفته م. هرچی هم زنجموره کردم، انگار نه انگار. بار آخری هم طاقتم طاق شد وجلوی یه سرهنگی گریه کردم. سرباز جلوی دراتاقش می گفت فرمانده شونه. یعنی این هایی که
می گن
فرمانده ن می تونن یه کاری بکنن؟ اما سربازش، تا اون بالا بالایی ها، همه یه حرف می زنن؛ می گن امید به خدا که اسیری، چیزی، شده باشد! همگی، همین رو می گن. حتماً سراغ این ستوان ضرغام که اسمش تو نامه اومده رو گرفتم، اون ها هم یه حرف هایی رو زدن وفهمیدم خیلی حرف ها رو هم قایم می کنن… برای همینه که می گم به حرف این ها اعتمادی نیست وهرچی توبگی، قبول. تو نمی دونی چشم به راهی یعنی چه؟ این که توی سبزی فروشی و صف نونوایی، سایۀ هر مردی رو ببینی خیال کنی عیساست. یا توی تلویزیون، بین اون همه لباس های خاکی که می بینی، چشمت دنبال یه تیکه نظر بند سبزی باشه که به دست عیسا بستی، یا هرمردی رو می خواهی صدا کنی، اسم عیسا کنج فکر و زبونت باشه وبعد بیخود هی سرخ وسفید بشی که همه روبه این اسم صدا می کنی! من که اگه ببینمش می ترسم یه حالی باشم که دیگه نشناسمش.این هایی رو که می بینم، انگار همگی یه شکل شدن. همینه که هی توی چشم های علی نگاه می کنم تا شکل عیسا توی سرم زنده بشه. راستشم که بخواهی بشنوی، می گم خیلی وقت ها شده خیال کنم این نامۀ آخری، نامۀ عیساست! این جوری به خودم می گم زنده ست، حتماً زنده ست وحالا هم یه جایی ست که نمی دونم کجاست. گوش کن چی نوشته: بعد ازاین که فهمیدیم چه برسرمان آمده، بیشتر ازهمه، دل آشوب ایرج بودیم که به قرعۀ جعل عقب، فرستاده بودیمش. به خودم هزار بار گفتم، خب اوهم یک نفر ازآن گروهانی که حالا نمی دانیم عاقبتش را… هزار بارگفتم، اما هزار باردلم حرف دیگری زد وهنوز هم طالع ایرج، خونم را می مکد… تیموری می گفت عقل ودلش را توی تهران جا گذاشته کنار صنمی وبلند شده آمده جبهه. حالا هم انتظار، گوشتش را رشحه رشحه می کند. صنم! همین را می گفت. می گفت شما تهرانی ها وحافظ تان می گویید صن
م. می گفتیم حافظ که اهل تهران نبوده!؟ می گفت چرا بوده، می گفت جزتهران توی هیچ شهری
ندیده بوده که این قدر شعرهای حافظ را بخوانند. می گفتیم پس شیراز وحافظیه را ندیده ای! می گفت دیده ام.


می گفت اما توی تهران خیلی ها را دیده ام که برسر گوری نشسته اند وکنار قرآن، شعرهای حافظ را هم می خوانند… چه داشتیم که بگوییم؟ فقط گفتیم همه جا همین است. مردها که عاشق می شوند انگار خل هم می شوند. ایرج هم همین جور بود. توی این برهوت معلوم نبود خیال چه را می کرد که می تپیـد توی سنگر وبیرون نمی آمد و پشت به پشت، نماز می خواند؟ آخر هم که آن طورشد! به قرعۀ جعل، راهی اش کردیم که برود بلکه یک خبری ب
یاورد، اوهم رفت دیگران هم رفتند. دیروز بود، یا گذشته
تر؟ تیموری و احمد هم رفتند؛ احمد لنگان لنگان آمد پیشانی ام را بوسید وگفت باید برویم واین جا معلوم نیست دو ساعت دیگر چه برسرمان می آید. روی پای دردناکش تکیه داد وبا انگشت، ته تاریکی را نشان داد وگفت: اون جا که برسیم لااقل می فهمیم کجای این برهوت طرف خودی هاست وکجا طرف دشمن. همین شد که کوله هاشان را برداشتند وراهی شرق شدند تا بلکه حق با آنها باشد.
گفته بودم: چاره ای نیست واز همه طرف محاصره شده ایم. گفتم امروز فردا خودی ها تک می کنند وما هم راهی به عقب پیدا می کنیم. حرف های دیگری هم زدم. اما تا وقتی که توی تاریکی گم نشدند، باور نکردم که ناشنیده می گیرند… رفتند وحالا من مانـده ام واین اسیر. این جا، شب ها از بورۀ سرد باد به خودم می پیچم وبی اعتماد به چشم های بیدارم، خیال می کنم سایه ای ناغافل می آید وچیزی را که توی خاک پنهان کرده بود، توی تنم فرو می کند. بعد چشم هایم را به تاریکی آن قدر بازمی ماند تا یک نوری ازته ته دشت پیدا شود، پیش بیاید وآن وقت

ننوشته آن وقت چی… یا اون نوری که می بینه چی هست؟ جملۀ آخرش همین بود که شنیدی… حالا بگو تو چی فکری می کنی؟

منبع: منتخب جایزه ادبی یوسف(مسابقه سراسری داستان دفاع مقدس)


www.navideshahed.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید