ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

دستگیری سارقان

نویسنده: محمد حاج اسماعیلی


با فرارسیدن غروب خورشید و نزدیک شدن اذان مغرب, برجمعیت مشتاق زیارت کریمه اهل بیت, (حضرت معصومه(س) افزوده مى شود. صحن و رواق هاى حرم مملو از جمعیت است. نماز جماعت, شور و حال وصف ناپذیرى دارد. پس از اقامه نماز, عاشقان گرد مزار آن حضرت به زیارت و راز و نیاز مى پردازند.


پس از نماز از انبوه جمعیت مشتاق کاسته مى شود و طولى نمى کشد که حرم کاملا خلوت مى گردد. هنگام بستن درهاى حرم مطهر فرا مى رسد.


ـ برادر محترم, خواهر گرامى! لطفا بفرمایید بیرون; مى خواهیم درها را ببندیم
.


سرشب پس از بستن درهاى حرم مطهر یک نفر مإمور کشیک است. امشب نوبت سید على اصغر است. سید چهل سال است که افتخار نوکرى این بارگاه را دارد.


بعد از رفتن زوار, خدام هم یک یک مى روند و کلید و امور حرم را به او مى سپارند. از این لحظه تا اذان صبح او مسوول حفاظت از حرم است و هر اتفاقى که بیفتد, او باید جوابگو باشد. سید درب ها را مى بندد. لحظه اى بعد در به صدا مى آید. در را باز مى کند. خانمى پشت در است. زن با التماس از او خواهش مى کند تا اجازه دهد امشب را داخل حرم بماند. سیدعذر مى آورد. ولى زن دست بردار نیست و با خواهش و التماس از او مى خواهد که اجازه دهد امشب را در حرم بماند. مى گوید:


ـ حاجت مهمى دارم که حتما باید درحرم بمانم و حاجتم رااز حضرت معصومه(س) بگیرم.


بالاخره سید دلش به رحم مى آید و اجازه مى دهد. زن که با نقشه یک سرقت وارد حرم شده است, در فرصتى مناسب و به دور از چشم سید, در را براى پسر خود مى گشاید و پسر هم وارد حرم مى شود و در گوشه اى مخفى مى گردد.


جوان دنبال فرصتى است که بالاى ضریح مطهر برود و جعبه آینه اى را که پر از جواهرات قیمتى است, بشکند و جواهرات آن را به مادر بدهد. این کار را باید در فرصت مناسب انجام دهد, زیرا شکستن جعبه سروصدا ایجاد مى کند و سید را متوجه مى سازد.


سید به درد سینه مبتلاست و پشت سر هم سرفه مى کند. این فرصت خوبى براى جوان است که صداى شکستن جعبه به گوش سید نرسد.


سرفه سید شروع مى شود و جوان خود را بالاى ضریح مى رساند و مشغول شکستن جعبه مى شود.


سید براى عوض نمودن شمع ها حرکت مى کند. جوان پشت ستون هاى ضخیم مخفى مى گردد. با دور شدن سید, جوان به شکس
تن جعبه مى پردازد و تمامى جواهرات رااز جعبه خارج مى
کند و به مادر مى دهد. مادر آن ها را داخل ساکى که به همراه دارد, مى ریزد.


هنگام اذان صبح که درهاى حرم مطهر گشوده مى شود, مادر و پسر همراه با جواهرات, به راحتى از حرم خارج مى شوند. سید هم پس از پایان مإموریتش و اقامه نماز صبح درحرم مطهر, براى استراحت به منزل مى ر
ود.


هنوز ساعتى از استراحت سید نگذشته بود که درب منزل به صدا در مى آید. یکى از فرزندان در را مى گشاید.


ـ به آقا بگویید: تولیت آستان مقدس شما را براى امر مهمى خواسته اند! فورا به حرم بیایید!


سید با حالتى نگران و متعجب, به طرف حرم حرکت مى کند. منزل سید چند دقیقه اى بیش تر تا حرم راه نیست. سید این مقدار راه را با هزاران فکر و خیال مى پیماید. آخر در این چهل سالى که در حرم خدمت مى کند, هنوز سابقه نداشته که او را این گونه احضار کنند. سی
د وارد حرم مى شود. وضع را طور دیگرى مى بیند. تولیت با نگرانى, منتظر سید
است.


سید وقتى علت حضورش را جویا مى شود, تولیت با احترام خاصى که براى سید قائل است, مى گوید:


ـ جناب آقاى تقوى! دیشب که نوبت کشیک شما بوده, تمامى جواهرات حرم به سرقت رفته است!


ـ باورنکردنى است!


سید غرق در حیرت مى شود. پس از لحظه اى تامل , با کمک خدام به جستجوى اثرى از سارقان, در حرم مى پردازند.


طولى نمى کشد که سید مقدارى از شکسته هاى جعبه را داخل چاهى در حرم پیدا مى کند و به تولیت نشان مى دهد. در این هنگام یکى از خدام به دیگرى مى گوید:


ـ معلوم مى شود آقا خودش هم شریک دزد و رفیق قافله است و الا از کجا مى دانست شکسته هاى جعبه داخل چاه است؟!


سید با شنیدن این حرف, بیش از پیش متاثر و دل شکسته مى شود; باهمان حال خدمت حضرت معصومه(س) عرضه مى دارد:


ـ بى بى جان! آیا درست است که پس از چهل سال نوکرى شما, حالا این گونه مورد تهمت قرار گیرم و آبرویم برود؟!


سید غمگین و دل شکسته به منزل مى رود. هنوز مدت زیادى نمى گذرد که از طرف حرم مى آیند و به او مژده مى دهند که جواهرات و دزدان پیدا شده اند, شما ناراحت نباشید.


سید این بارشادمان براى اطلاع از چگونگى قضیه سرقت و به دام افتادن دزدان, به حرم مطهر مى رود. جریان را این گونه برایش تعریف مى کنند:


پسر و مادر پس از سرقت به طرف شهر خود حرکت مى کنند. آن ها در ابتداى راه به قبرستانى مى رسند و زیر سایه درخت توت استراحت مى کنند. هر دو گرسنه بودند. پسر به دستور مادر بالاى درخت مى رود تا مقدارى توت بچیند. شاخه درخت مى شکند و جوان به زمین مى افتد… مادر مقدارى از جواهرات مسروقه را برمى دارد و به طرف یکى از طلافروشى هاى شهر حرکت مى کند. غافل از این که به تمامى طلا فروشى ها سفارش کرده اند که اگر طلاى مشکوکى آوردند, آستانه را خبر کنند.


زن به یکى از طلا فروشى ها مى رود و مى گوید: ـ آقا! مقدارى طلا دارم, به پولش احتیاج دارم. شما خریدارید؟


طلا فروش با نگاهى به طلاها متوجه مشکوک بودن زن و طلاها مى شود. طورى که زن متوجه نشود, به شاگردش اشاره مى کند تا آستانه را خبر کند. از طرفى, زن را معطل مى کند تا مإموران آستانه مى رسند و زن را دستگیر مى نمایند. با راهنمایى زن به سراغ پسرش مى روند و همراه با جواهرات دستگیرش مى کنند.


بدین ترتیب, با عنایت حضرت معصومه(س) سارقان جواهرات به دام مى افتند و خادم پیر حرم از تهمت سرقت رهایى مى یابد.


راوى: سیدابوالفضل تقوى


http://haram.masoumeh.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید