ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

به دنبال خورشید

ما دو دانشجوی آمریکایی هستیم. وقتى که در یکى از دانشگاه‌هاى امریکا مشغول تحصیل بودیم، پیوسته در خود احساس خلا مى‌کردیم ، من ابتدا گمان کردم که این کمبود، ناشى از غریزه جنسى است و با ازدواج و انتخاب همسر، آن خلا پر مى‌شود؛ از این رو، هر دو تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم؛ امّا پس از ازدواج نیز آن خلا پر نشد و همچنان آن کمبود را در خود احساس مى‌کردیم. در نتیجه تصمیم گرفتیم براى رفع آن، چاره‌اى بیندیشیم. در آغاز بنا گذاشتیم که بیش‌تر به کلیسا رفت و آمد داشته باشیم و به مسائل معنوى بپردازیم تا شاید آن خلا برطرف شود. ارتباطمان را با کلیسا و مسائل معنوى گسترش دادیم و در آن زمینه، کتاب‌هایى را نیز مطالعه کردیم؛ امّا آن خلا و عطش معنوى رفع نشد. چون شنیده بودیم که در کشورهاى شرقى، به ویژه چین و هندوستان، مذاهبى وجود دارند که مردم را به ریاضت و انجام تمرین‌هاى ویژه‌اى براى رسیدن به حقیقت دعوت مى‌کنند، تصمیم گرفتیم به آن کشورها سفر کنیم، و چون چین، از دیگر کشورهاى شرقى، به امریکا نزدیک‌تر است، ابتدا به چین سفر کردیم.


در چین، با کمک سفارت امریکا، موفّق شدیم نزد رهبر روحانیان مذهبى چین و بزرگ ترین شخصیت معنوى آن کشور برویم و با راهنمایى و کمک او مدّتى به ریاضت مشغول شدیم؛ امّا کمبود معنوى و خلا درونى مان برطرف نشد.


از چین به تبّت رفتیم. در آن جا و در دامنه‌هاى کوه هیمالیا معبدهایى بود که عدّه‌اى در آن‌ها به عبادت و ریاضت مى‌پرداختند. به ما اجازه دادند که به یکى از معبدها راه یابیم و مدّتى را به ریاضت بپردازیم. ریاضت‌هایى که آن جا متحمّل مى‌شدیم، بسیار سخت بود؛ از جمله چهل شب روى تختى که روى آن، میخ‌هاى تیزى کوبیده بودند مى‌خوابیدیم. پس از گذراندن مدتّى در آن جا و انجام ریاضت‌ها و عبادت، باز احساس کردیم خلا درونى ما همچنان باقى است.


از آن جا به هندوستا
ن رفتیم و با مرتاضان فراوانى تماس گرفتیم و مدّتى در آن جا به ریاضت پرداختیم؛ امّا نتیجه نگرفتیم و مأیوس شدیم. سرانجام این تصوّر در ما پدید آمد که اصلا در عالم، واقعیتى وجود ندارد که بتواند خلا درونى انسان را اشباع کند.


ناامیدانه تصمیم گرفتیم از طریق خاورمیانه به اروپا و سپس امریکا رهسپار شویم. از هندوستان به پاکستان و از طریق افغانستان به ایران آمدیم و ابتدا وارد شهر بزرگ مشهد شدیم و آن را شهر عجیبى یافتیم که نمونه آن را تا کنون مشاهده نکرده بودیم. در وسطِ شهر، ساختمانى جالب و با شکوه با گنبد و گلدسته‌هاى طلا که پیوسته انبوهى از مردم به آن رفت و آمد داشتند، ما را به خود جلب کرد.


پرسیدم: این جا چه خبر است و این مردم چه دینى دارند؟


گفتند: این مردم مسلمانند و کتاب مذهبى آنان قرآن است و در این شهر و ا
ین ساختمان یکى از رهبران مذهبى آن‌ها که به او امام مى‌گویند، دفن شده است.


پرسیدم: امام کیست و چه مى‌کند؟


گفتند: امام، انسان کاملى است که به عالى ترین مراحل کمال انسانى رسیده است و او با رسیدن به آن مقام، دیگر مرگى ندارد و پس از رخت بر بستن از دنیا نیز زنده است. مسلمانان چون چنین اعتقادى دارند، به زیارت امامشان مى‌روند و با عرض ادب و احترام حاجت مى‌خواهند و امام نیاز آن‌ها را برآورده مى‌سازد.


گفتم: قسمت‌هاى برجسته‌اى از قرآن را براى ما نقل کنید.


گفتند: در یکى از آیات قرآن آمده است که هر چیزى خدا را تسبیح مى‌گوید.


آن سخنان براى ما معمّایى شد که چطور با این که امام آن‌ها مرده است، باز او را زنده مى‌دانند و افزون بر این معتقدند که همه چیز، حتّى کوه‌ها و درختان، خدا را تسبیح مى‌گویند! باور نکردیم و تصمیم گرفتیم براى تماشا وارد مشهد رضوى شویم. در صحن، یکى از خادمان که وسیله‌اى شبیه چماق با روکش نقره در دست داشت، وقتى متوجّه شد ما خارجى هستیم، از ورودمان به صحن جلوگیرى کرد و گفت: ورود خارجى‌ها ممنوع است!


گفتم: ما چندین هزار کیلومتر در دنیا سفر کرده ایم و به اماکن گوناگون وارد شده ایم و هیچ کجا به ما نگفتند که ورود خارجى ممنوع است. چرا شما از ورود ما جلوگیرى مى‌کنید؟ قصد ما فقط تماشاى این محلّ است و نیت بدى نداریم. هرچه اصرار کردیم، فایده‌اى نداشت و از ورود ما جلوگیرى کردند. ما با ناراحتى از آن جا دور شدیم و در آن حوالى روبه روى مسافرخانه‌اى لب جوى آب نشستیم و مدّتى من به فکر فرو رفتم که نکند در عالم حقیقتى باشد که در این جا نهان است و ما نمى شناسیم؟ اگر در این جا خبرى باشد و آنان ما را راه ندهند تا از آن آگاه شویم، برایمان سخت حسرت آور و رنج آور است که با آن همه زحمت، تلاش و تحمّل رن
ج سفر از رسیدن به آن حقیقت محروم بمانیم.


بى اختیار گریه ام گرفت و مدّتى گریستم. ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد که آن شخص مدفون یا امام و انسان کامل است و آن‌ها راست مى‌گویند یا دروغ مى‌گویند و او انسان کامل نیست. اگر آن‌ها راست بگویند و به واقع او زنده است و بر همه جا احاطه دارد، خودش مى‌داند که ما به دنبال چه هدفى، این همه راه آمده ایم و باید ما را دریابد و اگر آنان دروغ مى‌گویند، ضرورتى ندارد به تماشاى آن جا برویم.


همین طور که اشک مى‌ریختم و خود را تسلّى مى‌دادم، دست فروشى که تعدادى آیینه، مهر و تسبیح در دست داشت، نزدم آمد و به انگلیسى و با لهجه شهر خودمان گفت: چرا ناراحتى؟


سربلند کردم و جریان را براى او گفتم که ما براى کشف حقیقت به چندین کشور سفر کرده ایم و سال‌ها ریاضت کشیده ایم و اکنون که به این جا آمده ایم، به حرم راهمان نمى&nbs
p;دهند
.


 گفت: ناراحت نباش! برو. راهتان مى‌دهند!


گفتم: الآن ما به آن جا رفتیم و راهمان ندادند.


گفت: آن وقت اجازه نداشتند.


من در آن لحظه، فکر نکردم که چطور آن دست فروش به انگلیسى آن هم با لهجه محلى با من حرف مى‌زند و از کجا خبر دارد که پیش‌تر خادمان حرم اجازه نداشتند ما را راه دهند و اکنون اجازه دارند، و چرا من
راز دلم را براى او گفتم.


سرانجام به سوى حرم راه افتادیم و وقتى به درِ صحن رسیدیم، خادم مانع ورود ما نشد. پیش خود گفتم: شاید ما را ندیده است. برگشتیم و به او نگاه کردیم؛ امّا او عکس العملى نشان نداد. وارد صحن شدیم و به راهرویى رسیدیم که جمعیت انبوهى از آن جا وارد حرم مى‌شدند. ما نیز همراه جمعیت وارد راهرو شدیم. فشار جمعیت ما را از این سو به آن سو مى‌کشاند تا این که به درِ حرم رسیدیم؛ امّا ناگهان من احساس کردم که اطرافم خالى است و هرچه جلو رفتیم، پیرامونم خلوت‌تر مى‌شد و بدون مزاحمت و فشار جمعیت به پنجره‌هاى ضریح مقدّس رسیدم و مشاهده کردم که درون ضریح شخصى ایستاده است. بى اختیار تعظیم و سلام کردم.


آن حضرت با لبخند جواب سلام مرا داد و فرمود: چه مى‌خواهى؟


من هرچه پیش‌تر در ذهنم بود، یکباره از ذهنم رفت و هرچه خواستم بگویم که چه مى‌خواهم، چیزى به ذهنم نیامد. فقط یک مطلب به ذهنم آمد و در محضر حضرت گفتم و آن این بود که من شنیده ام در قرآن آمده است: همه موجودات خدا را تسبیح مى‌گویند! وقتى آن مطلب را عرض کردم،


فرمود: به تو نشان مى‌دهم.


بعد بى اختیار از حرم بیرون آمدم. باز احساس کردم که پیرامونم خلوت است و کسى مزاحم من نمى شود. خداحافظى کردم و از حرم خارج شدم؛ امّا مبهوت مانده بودم. وقتى از حرم خارج، و به صحن وارد شدم، حالتى به من دست داد که مى‌شنیدم هر آنچه پیرامون من هست، از در و دیوار و درخت و زمین و آسما
ن تسبیح مى‌گویند. با مشاهده این صحنه، دیگر چیزى نفهمیدم و بى هوش بر روى زمین افتادم. پس از به هوش آمدن خود را در اتاقى بر روى تختى دیدم که عدّه‌اى آب به صورتم مى‌ریختند تا به هوش آیم
.


پس از آن واقعه، من متوجّه شدم که در عالم حقیقتى وجود دارد و آن حقیقت در این جا است و انسان مى‌تواند به مقامى برسد که مرگ و زندگى براى او یکسان باشد و مرگ نداشته باشد و همچنین پى بردم که قرآن راست مى‌گوید که همه چیز تسبیح گوى خدا است.


بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


منبع: کتاب «آفتاب ولایت» اثر استاد مصباح یزدی، صص ۱۳۷-۱۴۱

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید