ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

امشب به ما حمله می شود

تقدیم به اضطراب این روزهای زنان سوری


امیرحسین مجیری


 همه‌ی چراغ‌های خانه خاموش است. دولت برق‌ها را قطع کرده است تا شهر در تاریکی فرو برود و در حمله‌ی هوایی احتمالی، کم تر آسیب ببیند. گرچه پدر می‌گوید این کارها بی فایده است و آن‌ها با تجهیزات پیشرفته شان، مختصات دقیق شهر را می‌دانند و خاموش کردن هیچی چراغ جلویشان را نمی‌گیرد. پدر نشسته روی مبل گوشه‌ی اتاق مهمان، پا روی پا انداخته، سیگارش را گذاشته گوشه‌ی لبش و رادیوی شارژی کوچکش را به گوش چسبانده است. گاهی لبخند می‌زند و گاهی با کف دست روی دسته‌ی مبل می‌کوبد.


آن طرف تر رابعه به پشت روی کاناپه دراز کشیده، بالشتی زیر سر گذاشته و به موبایلش مشغول است. نور موبایل سایه روشن انداخته است روی صورت رابعه و بخشی از موهایش. چشم های رابعه مدام دودو می‌کنند و در صفحه‌ی کوچک موبایل تاب می‌خورند. گاهی اخم می‌کند و چین کوچکی بین دو ابرویش می‌افتد. موهای بلندش پخش شده‌اند روی بالش و گاهی چند تارشان از نسیم ملایمی که از پنجره‌ی باز خانه تو می‌آید، آرام تکان می‌خورند.


مادر توی آشپزخانه مشغول آشپزی است. هر چند دقیقه یک بار می‌آید توی اتاق مهمان و نگاهی می‌اندازد به نور سیگار پدر و نور موبایل رابعه و بعد که خیالش از بودن هر دوی آن‌ها راحت شد، برمی‌گردد و کارش را از سر می‌گیرد.


موبایل رابعه می‌لرزد و از دستش رها می‌شود و کنار پایه‌ی مبل می‌افتد. سریع موبایل را از روی زمین می‌قاپد و بازش می‌کند. محمد اسمس زده است: «داریم راه می‌افتیم. من نمی‌خواهم بروم.
بدون تو.» رابعه می‌نویسد: «دیوانه نشو محمد. ما این جا در امنیتیم. نگران نباش.» پدر می‌گوید: «می‌گویند شاید هم فردا حمله نکردیم.» بعد با غیظ دود را بیرون می‌دهد. دوباره لرزش موبایل رابعه:


– بیا با هم برویم. با پدر و مادرت. همه با هم می‌رویم. خواهش می‌کنم رابعه.


– امروز به اندازه کافی حرفش را زدیم. برو به سلامت. نگران ما نباش.


– چطور نگران نباشم؟ نمی‌شود رابعه، نمی‌توانم.


موبایل رابعه زنگ می‌خورد. محمد است. رابعه تماس را رد می‌کند.


– چرا جواب نمی‌دهی؟


– حرف هایمان را امروز زدیم محمد. قرار شد بعد از خداحافظی دیگر حرف نزنیم. فقط دل‌تنگ‌تر می‌شویم.


– چه خداحافظی تلخی…


رابعه بلند می‌گوید «اه» و موبایل را محکم به سینه اش می‌کوباند. پدر سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: «محمد بود؟»


– بله.


– اگر می‌خواهی باهاش بروی برو. از نظر من مشکلی نیست.


رابعه خشمگین فریاد می‌زند:


– بابا!


مادر با عجله می‌آید توی اتاق و مضطرب می‌پرسد:


– چی شده؟


– هیچ! بهش می‌گویم اگر می‌خواهد با محمد برود، باز هم مشکلی نیست.


– من صد بار به شما گفتم بابا! نمی‌خواهم جایی بروم.


بابا می‌گوید: وقتی محمد می‌رود، تو هم…


– محمد می‌رود به خاطر خانواده اش. چون نمی‌خواهد بعد از برادرش، کس دیگری را هم از دست بدهد.


– تو هم یکی از کسان محمدی. </SPAN& gt;


رابعه با تحکم می‌گوید: اما من کنار شما می‌مانم.


مادر نگاهی به پدر و دختر می‌کند و همان طور که سر به زیر دوباره برمی‌گردد به آشپزخانه، آرام زمزمه می‌کند:


– مرگ وقتی می‌خواهد سراغ آدم بیاید، نمی‌پرسد کجایی. هر جا باشی، تو را با خودت می‌برد.


رابعه آن روز عصر در خیابان میان شلوغی و رفت و آمد مردم، میان ترافیک ماشین‌ها، با محمد خداحافظی کرده است. محمد با خانواده‌اش می‌رود به روستای اجدادی شان که جایی دور افتاده است در دل بیابان. دو ماه پیش، تروریست‌ها برادر محمد را کشتند و پدر محمد سکته کرد و فلج شد. و محمد خدا را شکر کرد که مادرش نیست که این حال و روز را ببیند. حالا به اصرار عمویش از شهر خارج می‌شوند تا از بمباران دور باشند. رابعه و محمد با این فرض از هم جدا شده‌اند که دیگر هیچ وقت هم‌دیگر را نخواهند دید. گرچه هیچ کدام نمی‌خواهند باور کنند. مادر از آشپزخانه داد می‌زند:


– شام حاضر است.


پدر می‌گوید: بیاور همین جا توی اتاق شام می‌خوریم.


وقت شام، همه ساکتند و در خاموشی. نوری جز نور موبایل رابعه که هر چند لحظه یک بار روشنش می‌کند تا ببیند اسمس جدیدی نیامده، نیست. صدای آرام رادیوی پدر هم از گوشه‌ی اتاق شنیده می‌شود.


تا پدر دوش بگیرد و مسواک بزند و آماده‌ی خواب شود و مادر سجاده اش را پهن کند و چند رکعت نماز شب بخواند، رابعه چندین بار عرض اتاق را طی کرده است و چندین بار از پنجره به آسمان تاریک نگاه کرده است و بیش از این‌ها موبایلش را باز و بسته کرده است. آخرین بار محمد اسمس زده است که «ما نزدیک روستاییم.» و رابعه جوابی نداده است.


پدر همان طور که توی رختخوابش می‌خوابد، می‌گوید:


– همه توی همین اتاق بخوابید. هر چه شد، برای همه مان می‌شود.


بعد رادیو را خاموش می‌کند و پتو را تا شانه هایش بالا می‌کشد. مادر می‌آید بالای سر رابعه که دراز کشیده است توی رختخوابش. آرام کنارش زانو می‌زند و سرش را روی پایش می‌گذارد.


رابعه نگاه می‌کند به صورت خندان مادر و چشم هایش که تر است و کناره هایش چروک افتاده است.


– چه می‌شود مادر؟


– هر چه خدا بخواهد.


بغضی می‌نشیند توی گلوی رابعه. می‌خواهد با مادر حرف بزند. اما نمی‌تواند. سعی می‌کند گریه اش نگیرد و می‌گوید:


– برایم لالایی بخوان مادر!


مادر با دست های نرم و چروکیده اش موهای دخترش را نوازش می‌کند. شانه هایش را به این سو و آن سو تکان می‌دهد و می‌خواند:


من به دنیا آمدم با شباهتی به یک نارنجک


و به هر شش گوشه‌ی جهان رانده شدم


آن زمان که من، برادر دو قلوی این کره‌ی خاکی خواهم شد


نورانی و حقیقت محض


و آن هنگام که اشک چشمان تو را، ای دوست من


پاک توانم کرد


آنگاه دیگر برای من تفاوت نمی‌کند که


مرا کشته بیابند


بر روی یک نیمکت عمومی پارک شهر*


قطره ای اشک از چشم رابعه آرام روی گونه اش می‌غلتد. می‌رسد به گوشه‌ی دهانش. رابعه مزه‌ی شور اشک را می‌چشد و باز بغضش می‌گیرد. چشم هایش را می‌بندد و سعی می‌کند بخوابد.


 * شعر از سمیح القاسم (متولد ۱۹۳۹


www.rajanews.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید