ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

باریده بود عشق به صحرای کربلا!

باید می رفتم منزل مادربزرگ. همه آمده بودند و چشم انتظار من بودند که کی می روم و وقتی هم که می روم رمقی از ایمانم مانده است یا نه.


انتظار اهل خانه ی پدری و عموها و عمه و بچه هایشان برای این نبود، که من غذای نذری چندین و چند ساله را بپزم. تا بود، پدربزرگ بود که سرآشپزی می کرد. همان موقع ها هم می گفت که اگر من از پیش شماها رفتم، پسررضا، نذری بپزد. من را می گفت. یادم هست همان موقع ها هم به مذاق خیلی ها خوش
نمی آمد که حرف آخر نذری پزان را پسررضا بزند. اما آقا جان،پدربزرگم را می گویم، دلش با آشپزی من بود. سال های آخر عمرش هم، همه ی کارها را می سپرد به من. محرم آخرش هم یک کلمه نگفت که دیگران چه کنند! هر کس سوالی می پرسید می گفت که از پسررضا بپرسید.


اما انتظار اهل خانه برای این ها نبود. برای زنده شدن خاطره ی سال های پیش هم نبود. برای این هم نبود که میان این مصیبت تنها نمانم. حتی همان هایی هم که دوست داشتند غذا به دستورالعمل خودشان طبخ شود هم امسال انتظار می کشیدند که من می روم یا نمی روم.


سه روز پیش، توی قبرستان حرف هایی زده بودم که تردید داشتند امسال می روم یا نه. سه روز پیش که با آخرین بازمانده ام خداحافظی کرده بودم. سه روز پیش که دختر هفده ساله ام را به خاک داده بودم. هفده سالی که یازده سالش بدون مادر، بزرگ شده بود، حرف هایی زده بودم که حرف های سابقم نبود. آن روز قبرستان هم نگذاشتم کسی دنبالم بیاید. از همان جا رفته بودم خانه. همه را راهی خانه هایشان کردم. فردا و پس فردایش هم همین طور. نه این که تنهایی
را دوست داشته باشم و نه این که با دیگران بودن را. اصلا دلم نمی خواست بدانم که چه چیزی دوست دارم و چه چیزی را دوست ندارم. یاد حرف های خیلی ها می افتادم. یاد کتاب هایی که خوانده بودم. یادآن هایی که همه ی عزیزانشان را ازدست داده بودند. آن هایی که زجری داشتند، آن هایی که غم از دست دادنشان مایه ی افتخار بود و یاد آن هایی که از دست دادن عزیزانشان اافتخاری نداشت و مایه ی سرافکندگی بود.


نگاه آدم هایی را به یاد می آوردم که طوری به من نگاه می کردند که ببینید فلانی یعنی همان من چه کرده است که این طور بلا سرش می آید و تازه باید خجالت بکشد.


سوم دخترم تمام شد، عموی بزرگم و عمه ام آمدند و گفتند که نذری پزان تاسوعا یادت نرود! همین! چیز اضافه ای نگفتند و من هم چیزی نگفتم.


هر
کدامشان آن قدری بلد بودند که غذای نذری بپزند و اگر باز یادآوری کردند از حرف هایی بود که روز قبرستان گفته بودم. اصلا گیرم این بود که خیال می کردم این طوری مصیبت زده نمی شود. فکر می کردم که شاهد مرگ عزیزانم باشم، اما نه این طور که نتوانم در این چند خط هم برای خودم درد و دل کنم


شب تاسوعا همان روز که از ختم دخترم بر می گشتم، دیدم که خانه ی همسایه ی طبقه ی پایین شلوغ است. توی پاگردشان تا راهروی طبقه ی پارکینگ آدم جمع شده بود. داستان دلخراش تر از وضع من بود. غم خودم را فراموش کردم. از خدایی که سه روز بود بلد نبودم صدایش بزنم، خواستم که آرامشان کند. خواستم که خدا کمکشان کند که حالا دست کم انسانیتشان را ایمانشان را فراموش نکنند.


روز تاسوعا رفتم منزل مادر بزرگ. کمک هم کردم ولی غذا به فرمان من پخته نشد. برنج ها که روی دم بود، وقتی منتظر جاافتادن دیگ های خورش بودیم، هر کس دعایی، زیارت نامه ای می خواند. خواهرم صحیفه ی سجادیه آورد.


راز و نیازی کسی را می خواند که تا آخر عمر دردی بر سینه داشت. ک
سی که هر وقت عزیزان پدرش را می دید، غم غربت تمام وجودش را می گرفت اما فراموش نمی کرد که عشق به صحرای کربلا باریده است.
 


 مجتبی شاعری، بخش ادبیات تبیان

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید