ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

انبیاء بنى اسرائیل پس از موسى علیه السلام

یوشع بن نون


طبق نقل مشهور، موسى در وادى تیه از دنیا رفت و پس از وفات او، نبوت به وصى آن حضرت یوشع بن نون که از اولاد افرائیم بن یوسف بود منتقل شد.
یوشع، بنى اسرائیل را به جنگ عمالقه برد و پس از مدتى که با آن ها جنگید، خداى تعالى پیروزى ار نصیب او فرمود و شهر اریحا را فتح کرد و بنى اسرائیل را در آن شهر سکونت داد.
(۹۷۰)
در روایتى آمده است که یوشع بن نون سى سال پس از موسى زنده بود و در این مدت سر و سامانى به کار بنى اسرائیل داد و با دشمنان آن ها جنگید و همه را قلع و قمع کرد و سرزمین فلسطین و شامات را میان آن ها تقسیم نمود. از جمله کسانى که بر ضدّ او قیام کردند، صفورا همسر موسى بود که جمعى از بنى اسرائیل را با خود همراه کرد و به جنگ یوشع آمد، ولى شکست خورد و اسیر گردید، اما یوشع با کمال بزرگوارى با او رفتار کرد و او را به خانه خود بازگرداند،
(۹۷۱) نظیر آ
ن چه در جنگ جمل اتفاق افتاد.


داستان بلعم بن باعور


ضمن داستان جنگ هاى یوشع بن نون با دشمنان بنى اسرائیل، نام بلعم بن باعور در تواریخ و پاره اى از روایات ذکر شده و جمعى از مفسران آیات سوره اعراف را نیز به او تفسیر کرده اند.
خداى تعالى در آن سوره در دو آیه پیغمبر بزرگوار خود را مخاطب ساخته مى فرماید: 
بخوان برایش حکایت آن کسى را که آیات خود را بدو یاد دادیم و از آن ها بیرون شد و از شیطان پیروى کرد و از گمراهان گردید و اگر مى خواستیم او را به وسیله آن آیات بالا مى بردیم، ولى او به دنیا گرایید و از هواى نفس خود پیروى کرد. حکایت سگى است که اگر بر او حمله کنى پارس کند و اگر واگذاریش پارس کند. این است حکایت مردمى که آیات ما را تکذیب کنند. این داستان را بر ایشان بخوان شاید اندیشه کنند.(۹۷۲)
صاحب کامل التواریخ طبق نظر آن ها که گفته اند موسى از دنیا نرفت تا وقتى که اریحا فتح شد، نقل مى کند که موسى از تنه خارج شد و به سوى شهر اریحا حرکت کرد و پیشاپیش لشکرش یوشع بن نون و کالب بن یوفنا بودند. هنگامى که به شهر اریحا رسیدند، جبّ
اران شهر به نزد بلعم بن باعور که از اولاد لوط بود رفتند و بدو گفتند: موسى آمده تا با ما بجنگد و ما را از شهر و دیارمان بیرون کند. تو آن ها را نفرین کن. بلعم که اسم اعظم خدا را مى دانست – به ایشان گفت: پیغمبر خدا و مردمان با ایمان را نفرین کنم با این که فرشتگان الهى همراه ایشان هستند؟ آن ها اصرار کردند ولى او امتناع ورزید تا آن که نزد همسرش آمدند و هدیه اى براى آن زن آوردند و از او خواستند تا به هر ترتیبى شده شوهرش را با این کار موافق سازد تا به موسى و لشکریانش نفرین کند. زن با اصرار عجیبى او ار حاضر کرد.
بلعم برخاست و سوار بر الاغ خود شد تا ره کوهى که مشرف بر بنى اسرائیل بود برود و در آن جا نفرین کند. مقدارى که راه رفت، الاغ از حرکت ایستاد و روى زمین خوابید. بلعم پیاده شد و چندان او را بزد که از جا برخاست، ولى هنوز چند قرمى نرفته بود که دوباره خوابید وقتى براى بار سوم نیز این واقعه تکرار شد، خداوند آن حیوان را به زبان آورد و به بلعم گفت: واى بر تو اى بلعم! به کجا مى روى؟ مگر فرشتگان را نمى بینى که مرا باز مى گردانند. بلعم باز هم اعتنایى نکرد و هم چنان پیش رفت تا مشرف بر بنى اسرائیل گردید و خواست نفرین کند، ولى نتوانست. هرگاه مى خواست بر آن ها نفرین کند، زبانش به دعا بازمى گشت تا وقتى که زبان از کامش خارج شد و دانست که این کار میسّر نیست. آن وقت بود که به قوم خود گفت: اکنون دیگر دنیا و اخرتم تباه شد و کارى از من ساخته نیست و راهى جز مکر و حیل به آن هابه جاى نمانده. سپس به آن ها دستور داد: زنان را آرایش کنید و کالاهایى به دست آن ها بدهید و به عنوان فروش کالا به میان لشکر موسى بفرستید و به ایشان سفارش کنید اگر مردى از لشکریان موسى خواست با آن ها درآمیزد و زنا کند، ممانعت نکنند، زیر اگر یکى از آن ها زنا کند و با زنى درآمیزد، هلاک مى شوند و شرّشان از شما برطرف مى شود.
پس زنان را آراستند و اجناسى به عنوان فروش به دستشان دادند و به میان لشکر موسى فرستادند. زمرى بن شلوم که رئیس شمعون بن یعقوب بود یکى از زن ها را گرفت و به نزد موسى آورد و گفت: به عقیده تو این زن بر من حرام است، ولى به خدا ما از تو اطاعت نمى کنیم. سپس آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا کرد. در این وقت بود که خداوند طاعون را بر او مسلط کرد و در یک ساعت بیست هزار یا هفتاد هزار نفرشان هلاک شدند. تا سرانجام فنحاص بن عیزار بن
هارون که امیر لشکریان موسى بود بیامد و چون از موضوع مطلع گشت، خشمناک شد و یک سره به خیمه زمرى بن شلوم رفت و او را با زنى که در خیمه اش بود بکشت و و طاعون برطرف گردید.
(۹۷۳)
از راوندى هم در قصص الانبیاء حدیثى نظیر داستان فوق با مختصر اختلاف و اختصار بیشترى نقل شده، ولى به جاى حضرت موسى نام یوشع بن نون ذکر شده است، چنان که مسعودى نیز در اثبات الوصیه به همین گونه نقل کرده، و اللّه اعلم.
(۹۷۴)
عمر یوشع بن نون را ۱۲۶ سال نوشته اند 
(975) و قبر او را برخى از تواریخ، در کوه افرائیم و در فلسطین ذکر کرده اند.(۹۷۶)


کالب بن یوفنا


صاحب کامل التواریخ د رتاریخ خود گوید: هنگامى که یوشع بن نون از دنیا رفت، کالب بن یوفنا به امر بنى اسرائیل قیام فرمود.(۹۷۷) مرحوم طبرسى نیز در تفسیر آیه ۲۴۴ سوره بقره قولى به همین مضمون نقل مى کند.(۹۷۸)
ثعلبى در عرائس الفنون گفته است که کالب بن یوفنا شوهر خواهر حضرت موسى یعنى شوهر مریم دختر عمران بود و ابن اثیر در کامل ضمن داستان فتح اریحا همین مطلب را ذکر کرده است.
(۹۷۹)
ولى قول به پیامبرى پس
از یوشع 
(980) با ظاهر گفتار مسعودى در اثبات الوصیه و نیز با آن چه یعقوبى د رتاریخ خود گفته است، مخالفت دارد.
مسعودى گوید: چون هنگام وفات یوشع رسید، خداوند بدو وحى کرد که امانتى را که نزد اوست به فرزندش فنحاس بسپارد. یوشع نیز فنحاس را خواست و مواریث انبیاء را بدو سپرد و از دنیا رفت و پس از فنحاس نیز فرزندش بشیر بن فنحاس به مقام پیغمبرى نایل شد.
(۹۸۱)
یعقوبى گوید: پس از یوشع بن نون، دوشان کفرى زمام کار بنى اسرائیل را به دست گرفت و هشت سال میان آن ها بود و پس از وى، عثنایل بن قنز برادر کالب که از سبط یهودا بود به کار بنى اسرائیل قیام کرد و چهل سال میان آن ها بود.
(۹۸۲)


حزقیل</B& gt;


پس از کالب، چنان که تاریخ نویسان گفته اند، حزقیل به نبوت بنى اسرائیل مبعوث شد. ابن اثیر (983) و طبرى (984) گفته اند که حزقیل را ابن العجوز گویند، زیرا مادرش پیرزنى عقیم بود که صاحب فرزندى نمى شد تا عافبت در سّن پیرى از خدا فرزندى درخواست کرد و خداوند حزقیل را به او داد. طبرسى از حسن نقل کرده که همان ذوالکفل است و علت موسوم شدنش به این نام آن بود که هفتاد پیغمبر را از قتل نجات داد و به آن ها گفت: شما با آسایش خاطر بروید، زیرا اگر من یک نفر کشته شوم، بهتر از آن است که همه شما کشته شوید.
چون یهودیان به نزد حزقیل آمده و در مورد هفتاد پیغمبر از او سوال کردند، به آن ها گفت: از اى جا رفتند و من نمى دانم کجا هستند. خداى تعالى ذوالکفل 
(985) را نیز از شرّ آن ها حفظ فرمود.(۹۸۶)
بسیارى از مفسران در تفسیر این آیه از سوره بقره که خدا فرموده: 
آیا نشنیدى داستان آن مردمى را که از بیم مرگ از دیار خود بیرون شدند و هزاران نفر بودند و خداوند به ایشان گفت: بمیرید، آن گاه زنده شان کرد. به راستى که خدا درباره مردم کریم است، ولى بیشتر آن ها نمى دانند.(۹۸۷)
گفته اند آیه بالا مربوط به قوم حزقیل و اشاره به داستان آن هاست و سرگذشت آها را با مقدارى اختلاف ذکر کرده اند و طبق حدیثى که کلینى در روضه کافى در تفسیر همین آیه از امام باقر(ع) روایت کرده، داستانشان این گونه بوده است:
اینان مردم یکى از شهرهاى شام بودند و تعدادشان هفتاد هزار نفر بود که در فصول مختلف طاعون به سراغ
شان مى آمد و توانگران که نیرویى داشتند به مجرد این که احساس مى کردند طاعون آمده از شهر خارج مى شدند و مستمندان به دلیل ناتوانى و فقر در شهر مى ماندند و به همین سبب بیشتر آن ها مى مردند و آن ها که خارج شده بودند، کمتر به مرگ مبتلا مى شدند. تا این که تصمیم گرفتند هر گاه طاعون آمد، همگى یک باره از شهر خارج شوند. پس این بار طاعون آمد، همگى از شهر بیرون رفتند و از ترس مرگ فرار کردند. مدتى در شهرها گردش نمودند تا به شهر ویرانى رسیدند که طاعون مردم آن شهر ار نابود کرده بود. آن ها در آن شهر ساکن شدند، اما وقتى بارهاى خود را باز کردند دستور مرگ آن ها از جانب خداى تعالى صادر شد و همه شان با هم مردند و بدن هایشان پوسید و استخوان هایشان آشکار گردید.
رهگذرانى که از آن جا عبور مى کردند، کم کم استخوان هاى آن ها را در جایى جمع کردند و پیغمبرى از پیغمبران بنى اسرائیل که نامش حز بود بر آن ها گذشت و چون نگاهش به آن استخوان ها افتاد گریست و به درگاه خداى تعالى رو کرد و گفت: اگر اراده فرمایى، هم اکنون این ها را زنده مى کنى، چنان که آن ها را میراندى تا شهرهایت را آباد کنند و از بندگانت فرزند آرند و با بندگان دیگرت به پرستش تو مشغول شوند. خداى تعالى بدو وحى فرمود: آیا دوست دارى که آن ها زنده شوند؟ حزقیل عرض کرد: آرى پروردگارا آن ها را زنده کن. خداوند کلماتى را به حزقیل تعلیم فرمود تا آن ها را بخواند (امام صادق (ع) فرمود: آن کلمات اسم اعظم بود) هنگامى که حزقیل آن کلمات را بر زبان جارى کرد، دید که استخوان ها به یک دیگر متصل شده و همگى زنده شدند و به تسبیح، تکبیر و تهلیل خداوند مشغول گشتند.
حزقیل که آن منظره را دید گفت: گواهى مى دهم که خداوند بر همه چیز تواناست.
امام صادق (ع) به دنبال نقل این داستان فرمود: آیه مزبور درباره آن ها نازل گردید.
(۹۸۸)
در داستان احتجاج حضرت رضا(ع) با رؤ ساى مذاهب در مجلس ماءمون نیز صدوق روایت کرده که آن حضرت به جاثلیق (رئیس مذهب نصارى) فرمود: حزقیل پیغمبر نیز همان کارى را که عیسى بن مریم (ع) کرد انجام داد، زیرا سى و پنج هزار مرد را پس از آن که شصت سال از مرگشان گذشته بود زنده کرد.
(۹۸۹) البته طبرسى از بعضى نقل کرده داستان مزبور را به شمعون نسبت داده اند.</SPAN& gt;(990)
از کلبى، ضحاک و مقاتل نقل کرده اند که یکى از ملوک بنى اسرائیل به قوم خود فرمان داد تا به جنگ دشمن بروند، ولى آن ها از ترس مرگ خود را به بیمارى زدند و از رفتن به جنگ دشمن تعلل ورزیدند و گفتند: در سرزمینى که ما را به رفتن آن جا ماءمور کرده اى، بیمارى وبا آمده و تا بیمارى مزبور نرود ما به آن جا نخواهیم رفت. خداى تعالى مرگ را بر آن مردم مسلط کرد و پادشاه مزبور نیز بر آن ها نفرین کرد و گفت: اى پروردگار یعقوب و موسى! تو خود نافرمانى بندگانت را مى بینى، پس نشانه و آیتى در خودشان نشان ده که بدانند از فرمان تو گریزى ندارند. خداى تعالى همه آن ها را نابود کرد و پس از گذشتن هشت روز بدن هاشان متورم گردید و متعفن شد. مردم براى دفن اجسادشان آمدند، ولى نتوانستند آن ها را دفن کنند، از این رو، دیوارى اطراف بدن هایشان کشیدند و هم چنان سال ها بودند تا این که گوشت بدنشان از بین رفت و استخوان هایشان پدیدار گشت. در این وقت حزقیل بر ایشان گذشت و از وضع آن ها در شگفت شد و درباره شان به فکر فرو رفت. خداى تعالى بدو وحى کرد: اى حزقیل! آیا مى خواهى آیتى از آیات خود را به تو نشان دهم و به تو بنمایانم که بردگان را چگونه زنده مى کنم؟ حزقیل عرض کرد: آرى. پس خداى تعالى آن ها را زنده کرد.
در روایات دیگر آمده است که آن قوم پس از آن که زنده شدند، سال ها زندگى کردند و پس از آن به مرگ طبیعى از دنیا رفتند.
(۹۹۱)


الیاس الیا


در قرآن کریم، دو جا نام الیاس ذکر شده است: یکى در سوره اعام و دیگر در سوره صافات.
در س
وره انعام خداى تعالى فرموده است: 
و زکریا و یحیى و عیسى و الیاس، همگى از شایستگان بودند.(۹۹۲)
در سوره صافات مى فرماید:
و الیاس از پیغمبران بود، هنگامى که به قوم خود گفت: چرا نمى ترسید؟ آیا بعل (993) را (به پرستش و خدایى) مى خوانید و بهترین آفریدگار را وامى گذارید، آن خدایى که پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شماست. پس او را تکذیب کردند و (باید بدانند که) احضار مى شوند (و کیفر تکذیب خود را خواهند دید) مگر بندگان با اخلاص خدا و نامش را میان آیندگان به جاى گذاشتیم. سلام بر الیاس (یاالیاسیان) که ما نیکوکاران را چنین پاداش مى دهیم، و او از بندگان مؤ من ما بود.(۹۹۴)
اما درباره الیا در قرآن کریم ذکرى نشده و بعید نیست الیا همان الیاس پیغمبر باشد، چنان که بسیارى احتمال داده اند.
درباره الیاس نیز اختلاف است. ابن مسعود گفته است که الیاس همان ادریس پیغمبر است. وهب گفته که ذوالکفل است و ابن عباس گفته است که الیاس، نام خضر پیغمبر است و در جاى دیگر از او نقل شده که الیاس یکى از پیغمبران بنى اسرائیل و از فرزندان هارون بن عمران، عموزاده یَسَع است و نسب او چنین است: الیاس بن یاسین بن فنحاص بن عیزار بن هارون بن عمران.
در احوالات آن حضرت گفته اند: وى پس از حزقیل مبعوث گردید؛ یعنى در هنگامى که پیش آمدهاى ناگوارى در بنى اسرائیل رخ مى داد. طبرسى نقل کرده که گفته اند چون یوشع بن نون شام را فتح کرد، بنى اسرائیل را در آن جا سکونت داد و زمین هاى آن جا را میان ایشان تقسیم کرد و سبط الیاس را به نبوت میان آن ها مبعوث فرمود و پادشاه شهر دعوتش را پذیرفت، ولى همسرش او را وادار کرد تا از
پیروى الیاس سر پیچى کند و به مخالفت با او قیام نماید. پس پادشاه از پیروى الیاس دست کشید و در صدد قتل آن حضرت برآمد. الیاس به کوه ها و بیابان ها گریخت و به قولى یسع را به جاى خود براى بنى اسرائیل منصوب کرد و خداى تعالى او را از میان آن ها برد.
(۹۹۵)
نظیر آن چه در بالا گفته شد، از قاموس الاعلام ترکى نقل شده که در آن جا گفته است: الیاس یکى از انبیاى بنى اسرائیل و از اهالى بعلبک بود و ۹ قرن قبل از میلاد در زمان آخار (یا احاب) مى زیست و بنى اسرائیل را به راه راست و ترک بت پرستى دعوت مى کرد، ولى قوم او دعوتش را نمى پذیرفتند و آزارش مى دادند و هر چه معجزه مى آوردند، انگار مى کردند، ازاین رو بیشتر زمان ها را در صحرا و غارها به سر مى برد. عاقبت یسع را در نبوت وارث خود قرار داد و در تاریخ ۸۸۰ پیش از میلاد به آسمان ها عروج کرد.
در پاره اى از روایات و تواریخ نقل است که الیاس هم چون خضر پیغمبر از آب حیات نوشید و همیشه زنده است و او موکل بر دریاهاست، چنان که خضر موکل بر خشکى است یا بالعکس. در حدیثى که از رسول خدا رویت شده که فرمود: خضر و الیاس هر ساله در هنگام حج یک دیگر را دیدار مى کنند.
(۹۹۶) و در روایت دیگرى نقل است که الیاس خدمت رسول خدا رسید و با آن حضرت ملاقات کرد، ولى براى هیچ یک از این سخنان سند معتبرى به دست نیامد، و العلم عند اللّه.
کلینى در اصول کافى 
(997) و صفار در بصائر الدرجات دعاهایى نیز از الیاس و الیا نقل کرده اند که ائمه (ع) آن دعاها را مى خوانده اند. ثعلبى در عرائس الفنون داستانى از مردى از اهل عسقلان نقل کرده که الیاس را در بیابان اردن دیده و سؤ الاتى از او کرده و پاسخ ‌هایى شنید که در مجموع بعید به نظر مى رسد.
از قصص الانبیاء راوندى 
(998) نیز در کتاب بحارالانوار داستانى درباره الیاس نقل شده که چون سندش به وهب بن منبه مى رسد، خالى از اعتبارست ؛ لذا از نقل آن خوددارى شد.


یَسَع 


نام یَسَع دوبار در قرآن شده است. یکى در سوره انعام آیه ۸۶ و دیگرى در سوره ص آیه ۴۸ و چنان چه در مورد احوال الیاس گفته شد، عموم مورخان و مفسران او را جانشین و شاگرد الیاس مى دانند و در تورات به نام یشع ضبط شده که چون عبرى است در لغت عربى شین آن به سین تبدیل مى شود.
مفسران نام پدر یسع را اخطوب ذکر کرده و از قاموس مقدس نقل شده که او را پسر شافاط و ساکن آبل محوله دانسته اند.
در اعلام قرآن از باب نوزدهم کتاب پادشاهان نقل کرده است که ایلیا که ظاهراً همان الیاس است در سفر خویش به یسع بر خورد که مشغول شخم زدن زمین بود و او را به ملازمت خویش دعوت کرد. یسع از پدر و مادر خویش اجازه گرفت و در زمره ملازمان ایلیا در آمد. بنا به نقل تورات، ایلیا او را به خلافت نصب کرد و هنگامى که ایلیا با ارابه آتشین به آسمان صعود کرد، یسع همراه او بود.
هم چنین نقل است که الیاس چندى در خانه زنى بینوا اقامت داشت و اخطوب شوهر این زن، وفات کرده بود. در همین هنگام یسع پسر اخطوب دچار بیمارى سختى شد که الیاس او را شفا بخسید و ملازم خود ساخت. سیع پس از الیاس نبوت یافت و چون بنى اسرائیل دعوت او را پذیرفتند، از خدا خکواست که وى را به الیاس ملحق گرداند.
در داستان احتجاج حضرت رضا(ع) با رؤ ساى مذاهب آمده است که امام (ع) به جاثلیق فرمود: یسع نیز کارهایى مانند عیسى کرد: بر آب راه رفت و مردگان را رنده کرد و مبتلایان به کورى و برص را شفا داد، اما امت وى اورا خدا ندانستند.


&l t;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: #984806; FONT-SIZE: 9pt; mso-themecolor: accent6; mso-themeshade: 128″ lang=AR-SA>ذوالکفل 


نام ذوالکفل نیز در دو سوره از سوره هاى قرآن کریم ذکر شده است. یکى در سوره انبیا آیه ۸۵ و دیگرى سوره ص آیه ۴۸ درباره آن حضرت و هم چنین سبب نام گذارى او به ذوالکفل، اختلاف زیادى وجود دارد.
طبرسى از ابوموسى، قتاده و مجاهد نقل کرده که گفته اند: ذوالکفل پیغمبر نبود، بلکه مرد صالحى بود که از طرف یکى از پیغمبران ماءمور شد که روزها را روزه بدارد و شب ها را به بیدارى و شب زنده دارى بگذراند، خشم نکند و به حق عمل نماید و چون به وعده خود عمل کرد، از این رو خداى تعالى نامش را در ردیف پیمبران در قرآن کریم ذکر فرمود.
ابن عباس گفته است که او الیاس پیغمبر بود، ولى جبائى گفته که او یکى از پیغمبران الهى بود که چون ثواب اعمال او دوچندان بود، بدین سبب ذوالکفل نامیده شد.
(۹۹۹) برخى گویند: وى سیع بن اخطوب بوده و این سیع، غیر از آن یسع است که اگر توبه کند، داخل بهشت گردد و در این باره نامه اى هم نوشت و به او داد و همین سبب شد که پادشاه مزبور که نامش کنعان بود، توبه کند.(۱۰۰۰)
بیضاوى در تفسیر خود ذوالکفل را الیاس پیغمبر دانسته و از برخى نقل کرده اند که یوشع بوده است و در روایت دیگر هم نقل شده که ذوالکفل زکریاى پیغمبر بوده است.
(۱۰۰۱)
دهخدا در لغت نامه خود همه اقوال را ذکر کرده و مى گوید: بعضى گویند که او الیاس است و برخى گویند که او زکریاست. گروهى گفته اند که یوشع است و پاره اى گویند حزقیل است. جمعى گفته اند که یونس بن متى است و فاسى در شرح الدلائل گوید
: به قول بعضى او از جانب خداى تعالى به پادشاهى کنعان نام مبعوث شد و وى را به ایمان به خداى فرا خواند و او را کفالت بهشت کرد و به خط خویش ضمانت نامه اى نوشت.
ثعالبى در مضاف و منسوب گوید که مفسران در نام او اختلاف کرده اند. به قولى نام او بشیربن ایوب است. خداى تعالى او را پس از ایوب پیغامبرى داد و جاى گاه او در شام بود و تگور او به دیه کفل حارس از اعمال نابلس است و این روایت ملک المؤ ید صاحب حمات است و به گفته جمعى او یکى از صلحا بود که در شمار انبیا آرند، از آن روى که علم او به پایه علوم آنان بود، لکن بیشتر بر آن هستند که خود، پیغامبر بوده است. صاحب معالم التنزیل از حسن و مقاتل روایت کند که او را از آن (جهت) ذوالکفل نامند که کفالت هفتاد نبى کرده است و بعضى گویند: از آن روى که او نذر کرد به روزى صد رکعت نماز گزارد و چنان کرد.
و پس از نقل داستان ذوالکفل با پادشاهى که نامش کنعان بود، در پایان گوید: صاحب قاموس الاعلام ترکى گوید: به مناسبت بودن وى در گروه انبیاى بنى اسرائیل، نام او را در قرآن کریم آمده و با این که این کلمه عربى است، در اصل عبرانى آن اختلاف است و گمان مى رود که او حزقیل باشد و بعد از یسع به نبوت مبعوث شده است و به روایتى قبر او در بتلیس است و نیز در شام و بعضى جاهاى دیگر گفته اند. برخى از محققان جدید تاریخ بر آن هستند که ذوالکفل از بنى اسرائیل نیست و افکار، مواعظ و معتقدات وى با بنى اسرائیل مخالف باشد و او را منسوب به یکى از قبایل عرب گمان برده و نبوت او را نیز انکار کنند.
(۱۰۰۲)
داستان زیر را هم که داستان آموزنده اى است درباره ذوالکفل بشنوید: در کتاب بحار الانوار روایتى از رسول خدا(ص) نقل شده که خلاصه اش آن است چون عمر یسع به پایان رسید، در صدد بر آمد کسى را به جانشینى خود منصوب دارد، از این رو مردم را جمع کرد و گفت: هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم. روزها را روزه بدارد، شب ها را بیدار باشد و خشم نکند. جوانى که نامش عوید یابن ادریم بود و در نظر مردم خوار مى آمد، برخاست و گفت: من این تعهد را مى پذیرم. یسع آن جوان را باز گرداند و روز دیگر همان سخن را تکرار کرد و همان جوان برخاست و تعهد را پذیرفت و یسع او را به جانشینى خود منصوب داشت تا این که از دنیا رفت و خداى تعالى آن جوان را که
همان ذوالکفل بود به نبوت برگزید.
شیطان که از ماجرا مطلع شد، در صدد بر آمد تا ذوالکفل را خشمگین سازد و او را بر خلاف تعهدى که کرده بود به خشم وادارد، از این رو به پیروانش گفت: کیست که این ماءموریت را انجام دهد؟ یکى از آن ها که نامش ابیض بود گفت: من این کار را انجام مى دهم. شیطان بدو گفت: نزدش برو، شاید خشمگینش کنى.
ذوالکفل شب ها نمى خوابید و شب زنده دارى مى کرد و نیمه روز مقدارى مى خوابید. ابیض صبر کرد تا چون ذوالکفل به خواب رفت بیامد و فریاد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم (حق مرا از کسى که به من ستم کرده بگیر). ذوالکفل به او گفت: برو و او را نزد من آر. ابیض گفت: من از این جا نمى روم. ذوالکفل انگشتر مخصوص خود را به او داد و گفت: این انگشتر را بگیر و به نزد آن شخصى که به تو ستم کرده ببر و او را نزد من آر.
ابیض آن انگشتر را گرفت و چون فردا همان وقت شد بیامد و فریاد زد: من مظلوم هستم و طرف من که به من ظلم کرده، به انگشتر توجهى نکرد و به همراه من نیامد. دربان ذوالکفل بدو گفت: بگذار بخوابد که او نه دیروز خوابیده و نه دیشب.
ابیض گفت: هرگز نمى گذارم بخوابد، زیرا به من ستم شده و باید حق مرا از ظالم بگیرد.
حاجب وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالکفل گفت. ذوالکفل نامه اى براى او نوشت و تا مهر خود آن را مهر کرد و به ابیض داد. وى برفت تا چون روز سوم شد، همان وقت یعنى هنگامى که ذوالکفل تازه به خواب رفته بود، بیامد و فریاد زد که شخص ستم کار به هیچ یک از این ها وقعى نگذارد پیوسته فریاد زد تا ذوالکفل از بستر خود برخاست و دست ابیض را گرفت و براى دادخواهى از ستم کار به راه افتاد. گرماى آن ساعت به حدّى بود که اگر گوشت را در برابر آفتاب مى گذاشتند، پخته مى شد. مقدارى راه رفتند ولى ابیض دید به هیچ ترتیب نمى تواند ذوالکفل را به خشم درآورد و در ماءموریت خود شکست خورد، پس دست خود را از دست ذوالکفل بیرون کشید و فرار کرد.
خداى تعالى نام او را در قرآن کریم ذکر کرده و داستان او را به پیغمبرش یادآورى مى کند تا در برابر آزار مردم صبر کند، چنان که پیمبران بر بلا صبر کردند.
(۱۰۰۳)
در حدیث دیگرى از حضرت عبدالعظیم حسنى روایت کرده اند که فرمود: به امام جواد(ع) نامه اى نوشتم و در آن نامه پرسیدم: نام ذوالکفل چه بود؟ و آیا وى از پ
یامبران مرسل بوده است؟
(۱۰۰۴)
حضرت در جواب نوشت: خداى تعالى ۱۲۴ هزار پیغمبر فرستاد که ۳۱۳ نفر آن ها مرسل بوده اند و ذوالکفل از آن هاست و پس از سلیمان بن داود بوده است. او مانند داود میان مردم قضاوت مى کرد و جز در راه خدا خشم نمى کرد و نامش عویدیا بود و هم اوست که خداى تعالى نامش را در قرآن ذکر کرده و فرموده است: 
وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ.(۱۰۰۵)


پی نوشت:


901-1 و ۲. طه (۲۰)
۹۰۲-آیه ۸۶.
۹۰۳-
اعراف (۷) آیه ۱۵۰.
۹۰۴-طه (۲۰) آیات ۹۲ و ۹۳.
۹۰۵-همان، آیه ۱۵۰.
۹۰۶-اعراف (۷) آیه ۱۵۰.
۹۰۷-بقره (۲) آیه ۵۴.
۹۰۸-مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۱۳.
۹۰۹-۳ و ۴. همان، ج ۷، ص ۲۹؛ ج ۱، ص ۱۱۳.
۹۱۰-
۹۱۱-همان، ج ۱، ص ۱۰۹، ۱۱۱ و ۱۱۳.
۹۱۲-درالمنثور، ج ۱، ص ۱۳۵.
۹۱۳-</SPAN&g t;کامل التواریخ، ج ۱، ص ۱۹۳.
۹۱۴-بقره (۲) آیات ۶۳ و ۶۴.
۹۱۵-نساء (۴) آیه ۱۵۴.
۹۱۶-اعراف (۷) آیه ۱۷۱.
۹۱۷-در این جا افسانه هایى گفته اند. ثعلبى مى نویسد: این دوازده نفر سر راه خود به عوج بن عناق برخوردند و او مردى بود که طول قمتش بیست و سه هزار و سیصد زرع بود و کسى بود که آب مشروب خود را از ابرها و ماهى را از آب دریا مى گرفت و در برابر خورشید نگاه مى داشت و کباب کرده مى خورد. در روایت است که در وقت توفان به نزد نوح آمد و بدو گفت: مرا در کشتى خود سوار کن حضرت بدو فرمود: من به سوار کردن تو ماءمور نیستم. وقتى آب تمام کوه و دشت را گرفت، از زانوى او بالاتر نرفت. عوج سه هزار سال عمر کرد تا وقتى که خدا او را به دست موسى هلاک نمود. لشکر موسى یک فرسنگ مربع راه را فرا گرفته بود و چون عوج آن ها را نگریست سنگى به انداره سطح لشکر برگرفت و ا را بیاورد تا بر سر لشکریان موسى بیندازد. خداى تعالى هدهدى را با منقار بیزش فرستاد تا آن سنگ را سوراخ کرده و به گردن عوج افتاد و سنگینى همان سنگ سبب شد که به زمین بیفتد. موسى که طول قامتش ده ذرع و درازى عصایش هم ده ذرع بود، ده ذرع نیز در هوا پرید تا توانست عصاى خود را بر کعب عوج بزند و همین ضربت سبب قتل او گردید. در این وقت گروه بسیارى آمدند و سرش را باخنجرهاى خود بریدند $ مادرش عنق یا عناق دختر صلبى حضرت آدم بود.
هنگامى که آن دوازده نفر براى اطلاع از وضع مردم اریحا رفتند، عوج بار هیزمى بر سر گرفته بود و به خانه خود مى رفت. آن دوازده نفر را نیز در دامن خود گرفته و پیش همسرش برد و بدو گفت: این مردم را بنگر که مى خواهند با ما بجنگند. سپس آن ها را به زمین ریخته و گفت: آیا در زیر لگد خود آن ها را نرم نکنم؟ همسرش گفت: نه! آن ها را رها کن تا نزد قوم خود بروند و آن چه را دیده اند به آن ها بگویند. به دنبال آن مى نویسد: آن ها مردمى بودند که خوشه انگورشان را مى بایستى روى تخته چوبى بگذارند و پنج نفر آن را به دوش بکشند و چون انارى را نصف مى کردند و دانه هاى آن را مى خوردند چهار یا پنج نفر در پوست آن نصف انار جاى مى گرفتند $.
مرحوم طبرسى از ابن عباس نقل کرده که وقتى عوج آن دوازده نفر را دید، آن ها را در آستى خود گرفت و به نزد پادشاهان آورد و پیش روى او ریخت و از روى تعجب به سلطان گفت: اینان مى خواهند با ما بجنگند، سلطان به آن دوازده نفر گفت: به نزد صاحب خود برگردید و نیروى ما را به او گزارش دهید و سپس از مجاهد مانند آن چه را ثعلبى گفته نقل کرده، واللّه اءعلم.
۹۱۸-
مائده (۵) آیه ۲۳.
۹۱۹-همان، آیه ۲۲.
۹۲۰-همان، آیه ۲۴.
۹۲۱-همان،آیه ۲۴.
۹۲۲-همان، آیه ۲۵.
۹۲۳-همان، آیه ۲۶.
۹۲۴-معناى من و
سلوى در ذیل خواهد آمد.
۹۲۵-بقره (۲) آیه ۵۷.
۹۲۶-همان، آیه ۶۰.
۹۲۷-عرائس الفنون، ص ۱۳۵ ۱۳۸.
۹۲۸-۲ ۴.بقره (۲) آیه ۶۱.
۹۲۹-
۹۳۰-
۹۳۱-
قصص (۲۸) آیات ۷۶ ۸۲.
۹۳۲-همان، آیات ۸۳ و ۸۴.
۹۳۳-برخى او را عموى موسى و برخى دیگر او را خاله زاده آن حضرت دانسته اند.
۹۳۴-مجمع البیان، ج ۷، ص ۲۵۷ و ۲۶۸.
۹۳۵-تفسیر قمى، ص ۷۹۱ ۴۹۳.
۹۳۶-بقره (۲) آیات ۶۷ و ۶۸.
۹۳۷-همان، آیه ۶۹.
۹۳۸-همان، آیه ۷۰.
۹۳۹-همان، آیه ۷۱.
۹۴۰-همان، آیات ۷۲ و ۷۳& lt;/SPAN>.
941-تفسیر قمى، ص ۴۱ و ۴۲.
۹۴۲-عرائس الفنون، ص ۱۳۰ ۱۳۲.
۹۴۳-بحار الانوار، ج ۱۳، ص ۲۶۵؛ راوندى، قصص الانبیاء، ص ۱۵۹.
۹۴۴-عیون الاخبار، ص ۱۸۶ و ۱۸۷.
۹۴۵-بقره (۲۹ آیه ۶۷.
۹۴۶-همان، آیه ۷۲.
۹۴۷-همان، آیه ۷۳.
۹۴۸-نجّار، قصص الانبیاء، ص ۲۹۵.
۹۴۹-تفسیر قمى، ص ۳۹۸ ۴۰۱.
۹۵۰-کمال الدین، ص ۲۱۹.
۹۵۱-کامل التواریخ، ص ۱۶۰.
۹۵۲-قرآن کریم ملازم موسى را با عنوان فتى ذکر شرده و نامى از وى نبرده است. فتى در لغت به معناى جوان و کنایه از بنده و خدمت کار است. گویند وجه آن که خداوند او را فتاى موسى خوانده آن بود که وى خدمت کارى موسى را در این سفر به عهده داشت.
۹۵۳-
اختلاف است که مجمع البحرین که در فارسى به معناى تلاقى دو دریاست، در این داستان کجا بوده است؟ بعضى گفته اند که محل تلاقى اقیانوس هند و دریاى سرخ در باب المندب بوده و برخى عقیده دارند که محل تلاقى اقیانوى اطلس و دریاى مدیترانه نزدیکى تنگه جبل الطارق بوده است و قول دوم را بعضى ترجیح داده اند، و اللّه اعلم.
۹۵۴-&lt ;/SPAN>کهف (۱۸) آیات ۶۲ و ۶۳.
۹۵۵-همان.
۹۵۶-در تفسیر على بن ابراهیم آده است که یوشع بن نون در این سفر همراه موسى و خضر بود، ولى ظاهر آیات قرآنى که در همه جا ضمیر را به صورت تثنیه آورده آن است که موسى یوشع بن نون
را همراه خود نبرد و معلوم نیست آیا یوشع بازگشت یا همان
جا ماند.
۹۵۷-کهف (۱۸) آیه ۷۴.
۹۵۸-همان، آیه ۷۵.
۹۵۹-همان، آیه ۷۶.
۹۶۰-بیشتر مفسران گفته اند دهکده مزبور انطاکیه (یکى از شهرهاى قدیم سوریه) بوده است و بیضاوى در تفسیر خود نقل کرده که آن دهکده ابله بصره یا باجروان ارمینیه بوده است.
۹۶۱-از رسول خدا نقل شده که فرمود: خدا رحمت کند برادرم موسى را که اگر صبر مى کرد، چسزهاى عجیبى مى دید.
۹۶۲-در تفسیر مجمع البیان، از امام صادق (ع) روایت شده که خداوند به جاى آن پسر مقتول دخترى به آن دو عنایت کرد که هفتاد پیغمبر بنى اسرائیل از نسل او پدید آمدند. در روایات بسیارى که از شیعه و سنى نقل شده با مختصر اختلافى که در آن هاست، چنین است که گنج مزبور لوحى از طلا بود که در آن چند جمله حکمت آمیز نوشته</SPAN&gt ; بود و مطابق روایت صدوق در معانى الاخبار کلمات مزبور این گونه بود: بسم الله الرحمن الرحیم، لااله الا اللّه، محمد رسول اللّه، عجبت لمن یعلم ان الموت حق کیف یفرح؟ عجبت لمن یومن بالقدر کیف یحزن؟ عجبت لمن یذکر النار کیف یضحک؟ عجبت لمن یرى الدینا و تصرّف اهلها حالا بعد حال کیف یطمئنّ الیها؟ یعنى: به نام خداى بخشاینده مهربان، معبودى جز خدا نیست و محمد رسول خداست. تعجب مى کنم از کسى که مى داند مرگ حق است، چگونه فرحناک مى شود؟ تعجب دارم از کسى که ایمان به قدر دارد، چگونه محزون مى گردد؟ و تعجب مى کنم از کسى که آتش دوزخ را به یاد مى آورد، چگونه مى خندد؟ و تعجب دارم از کسى که دنیا و زیر و رو شدن و تحولات آن را مى بیند، چگونه بدان دل بستگى و اطمینان پیدا مى کند.
۹۶۳-
مجمع البیان، ج ۶، ص ۴۸۱.
۹۶۴-امالى، ص ۱۹۴.
۹۶۵-خصال، ج ۱،ص ۵۴ و ۵۵.
۹۶۶-تفسیر قمى، ص ۱۵۳.
۹۶۷-بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۳۶۸؛ راوندى، قصص الانبیاء، ص ۱۷۰ ۱۷۴.
۹۶۸-تهذیب، ج ۱، ص ۳۲<SPAN dir=ltr&g t;.
969-امالى، ص ۱۹۲ و بحار الانوار، ج ۱۳، ص ۳۷۹.
۹۷۰-کامل التواریخ ۷ ج ۱، ص ۲۰۰.
۹۷۱-اکمال الدین، ص ۹۱ و ۹۲؛ امالى، ص ۱۴۰.
۹۷۲-اعراف (۷) آیات ۱۷۵ و ۱۷۶.
۹۷۳-کامل التواریخ، ج ۱، ص ۶۸ ۷۰.
۹۷۴-بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۳۷۸ و ۳۷۹؛ قصص الانبیاء، ص ۱۷۳&lt ;/SPAN>.
975-کامل التواریخ، ج ۱، ص ۲۰۳.
۹۷۶-تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۱۳۱.
۹۷۷-کامل التواریخ، ج ۱، ص ۲۰۳؛ تاریخ طبرى ۷ ج ۱، ص ۱۲؛ مروج الذهب، ص ۶۷ و ۶۸.
۹۷۸-مجمع البیان، ج ۲، ص ۳۴۶.
۹۷۹-کامل التواریخ، ج ۱، ص ۶۸ ۷۰؛ بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۳۷۴.
۹۸۰-مروج الذهب، ص ۶۷ و ۶۸.
</SPAN&gt ;981-اثبات الوصیه، ص ۵۳.
۹۸۲-تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۵۲.
۹۸۳-کامل التواریخ، ج ۱، ص ۵۳.
۹۸۴-تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۳۲۲.
۹۸۵-درباره این که ذوالکفل نام کدام یک از پیغمبران بوده سخن بسیار است و روایاتى هم در این مورد آمده است که ان شاءاللّه در صفحات بعد جداگانه نام آن پیغمبر بزرگوار را با سبب نام گذارى او و اختلافاتى که میان مفسران و تاریخ نگاران است، ذکر خواهیم کرد.
۹۸۶-مجمع البیان، ج ۱، ص ۳۴۶.
۹۸۷-بقره (۲) آیه ۲۴۳.
۹۸۸-روضه کافى، ص ۱۹۸ و ۱۹۹.
۹۸۹-الحتجاج طبرسى، ص ۲۲۸ و ۲۲۹؛ توحید صدوق، ص ۴۳۴ و ۴۳۶؛ عیون الاخبار،ص ۹۰ و ۹۱.
۹۹۰-مجمع البیان، ج ۲، ص ۳۴۷.
۹۹۱-احتجاج طبرسى، ص ۱۸۸.
۹۹۲-انعام (۶) آیه ۸۵.
۹۹۳-بعل نام بتى بوده که قوم الیاس آن را مى پرستیده اند و برخى گفته اند که بک نام شهرى در شام بوده که مردم آن جا بعل را مى پرستیدند و شهر مزبور اکنون به بعلبک موسوم است.
۹۹۴-صافات (۳۷) آیات ۱۲۳ و ۱۳۲.
۹۹۵-۵ و ۶.مجمع البیان، ج ۸، ص ۴۵۷.
۹۹۶-
۹۹۷-اصول کافى، ج ۱، ص ۲۴۲ ۲۴۴ و ۲۴۷.
۹۹۸-بحار الانوار، ج ۱۳، ص ۳۹۳؛ راوندى، قصص الانبیاء، ص ۲۴۴.
۹۹۹-مجمع البیان، ج ۷، ص ۵۹.
۱۰۰۰-در لغت نامه دهخدا در ذیل کلمه ذوالکفر داستان پادشاه مزبور و کفالت نامه ذوالکفر به تفصیل نقل شده است که براى توضیح بیشتر مى توان به آن جا مراجعه کرد.
۱۰۰۱-انوار التنزیل، ج ۲، ص ۸۹.
۱۰۰۲-دهخدا، لغت نامه ذیل واژه ذوالکفل.

۱۰۰۳-بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۴۰۴ و ۴۰۵؛ راوندى، قصص الانبیاء، ص ۲۱۲ و ۲۱۳.
۱۰۰۴-بحارالانوار،ج ۱۳، ص ۴۰۴ و ۴۰۵؛ راوندى، قصص الانبیاء، ص ۲۱۲ و ۲۱۳.
۱۰۰۵-ص (۳۸) آیه ۴۸.


www.allah1.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید