اميد به دست‌های شفابخش ضامن آهو








وارد راهروی سفيدی می‌شوم، از سفيدی چشم را می زند، حس می‌كنم در ورودی بهشت ايستاده‌ام، بهشتی با فرشتگانی كوچك با رويی زرد و مويی بر باد رفته.


بدون درخت و سر سبزی، بدون تخت‌های گل‌گون با ميله‌های برافراشته بر تخت‌های فلزی، با كودكانی سرشار از عشق، عشق به ماندن به زندگی كردن به نفس كشيدن.


می‌گويند امروز روز توست، روزی كه بايد سرشار از شادی و نشاط بگذرد. كاش می‌شد يكی از آرزو‌های كوچكت را بر‌آورده كنم. يك عروسك بزرگ، يك كتاب داستان، يك… يك… يك.. اما تو آرزو می‌كنی تا خدا لبخند‌های مادرت را برگرداند، تا خدا دوست هم اتاقيت كه وضع وخيمی دارد زودتر از تو شفا دهد، تا سوزن آنژيو دستت را در بياورند.


كاش فتح ديگری از قله اورست صورت می‌گرفت و صدای ناله‌های شبانه‌‌ی تو را به گوش جهانيان می‌رساند تا صدای شكستن قلك‌های بيشتری به گوش برسد. تا از صدايش عرش خدا به لرزه در بيايد.


پروانه‌ای می‌بينم اسم تو را زمزمه می‌كند. آرزو می‌كنم پروانه‌های شادی روی شانه‌هايت جا خوش كنند تا كودكی را در روزهای باقی مانده تجربه كنی و هم‌پای آنها در دشت‌های پر گل بدوی.


دست‌های بسياری برای شفای تو رو به آسمان است، كاش دست شفا بخش ضامن آهو، خنده پژمرده لب‌های كوچكت را به تو برگرداند، امروز روز توست دعا كن. هديه روزت را از حريمش طلب كن. من هم در يا «رئوف‌هايم» برايت دعا می‌كنم.


خنده‌های شيطنت‌آميز بچه‌ها از خيابان شنيده می‌شود و من لبخند تو را می‌بينم، لبخندی سرد، با شادی بچه‌ها شادی می‌كند به ياد روزهای سلامتی‌ات، به ياد سال گذشته كه در چنين روزی با مادرت به ديدار «پنگول» رفته بودی ياد آن روزها می‌فاتی، باز هم می خندی و می‌گويی: «كاش می‌شد باز هم پنگول را ببينم»


و من ناخودآگاه با خود می‌گويم چرا من نقش پنگول را برايت بازی نكنم تا خنده‌هايت دوباره گرم و شيرين شود.


اينجا بيمارستان محك است با راهرويی سفيد كه از سفيدی چشم را ميزند.


سمانه رحمانی

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

اشتراک گذاری لینک
ارسال به تلگرام
ارسال به وات ساپ
ارسال به فیس بوک
ارسال به ایمیل
پرینت
ارسال به توییتر