محفل عزای چهارم

محفل عـزای چهارم:   «شـهادت عبـدالله بن الحسن علیه السلام »


پس از آن که اصحاب و یاران به شهادت رسیدند، امام حسین علیه السلام لشکر را به جنگ طلبید و هرکس مقابل او می رفت به قتل می رسانید، تا آنکه عده زیادی از آنان را کشت. در حال کارزار می فرمود:


 “کشته شدن در راه خدا بهتر است از زیر بار ننگ رفتن  و عار و ننگ بهتر ازدخول در آتش دوزخ می باشد.”


یکی از راویان می گوید: به خدا قسم هرگز ندیده بودم کسی را که سپاه دشمن او را احاطه کرده باشند و فرزندان و اهل بیت و اصحاب او کشته شده باشند، با این حال قویدل تر و نیرومند تر از حسین علیه السلام بوده باشد.


چون ضعف بر او غلبه کرد لحظه ای ایستاد تا استراحت کند. همان طور که ایستاده بود سنگی بر پیشانی او اصابت کرد وخون از پیشانی اش جاری گشت. دامان جامه خود را گرفت که خون را از پیشانی پاک کند. ناگاه تیر سه شعبه زهر آلودی رسید و در قلب آن حضرت فرو رفت.


حسین علیه السلام فرمود: «بِسمِ اللهِ وَ باللهِ وَ عَلی مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ» سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا تو می دانی که این لشکر  کسی را می کشند که جز او پسر دختر پیغمبری بر روی زمین وجود ندارد.» پس از آن دست برد و تیر را از پشت سر بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری گردید و از اثر آن قدرت جنگ از او سلب شد.


شخصی از قبیله کنده که او را مالک بن نسر می گفتند، نزد حسین علیه السلام آمد و زبان به دشنام او گشود و با شمشیر بر سر آن حضرت زد که عمامه را شکافت و بر سرش نیز وارد آمد و عمامه اش پر ازخون شد.


حسین علیه السلام دستمالی جُست و بر سر خود بست و کلاهی یافت و بر سر نهاد و عمامه بر سر بست. سپاه ابن زیاد کمی مکث کردند و دوباره برگشتند و اطراف او را گرفتند.


در این هنگام عبدالله بن الحسن بن علی علیه السلام  که کودکی نا بالغ بود، از خیمه زنها بیرون آمد و نزدیک حسین علیه السلام ایستاد. زینب سلام الله علیها خود را به او رسانید تا او را نگه دارد، ولی شدیداً امتناع کرد و گفت: «به خدا قسم از عمویم هرگز دور نمی شوم.»


در آن وقت بحر بن کعب (یا أبحر بن کعب) و به قولی حرمله بن کاهل (لعنه الله علیهما) شمشیر خود را بر حسین علیه السلام  فرود آورد. آن کودک گفت: «وای بر تو ای حرامزاده! آیا می خواهی عموی مرا بکشی؟»


ولی آن ناپاک شمشیر را بر حسین علیه السلام فرود آورد. کودک دست خود را سپر شمشیر قرار داد و دستش به پوست آویخت و فریاد زد: «یا عمّاه!» حسین علیه السلام او را در بغل گرفت و به سینه چسبانید و فرمود:


«برادر زاده! بر این مصیبتی که بر تو وارد آمده است صبر کن و از خداوند طلب خیر نما! زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق می کند.» ناگاه حرمله بن کاهل تیری بر او زد و او را در دامان عمویش، حسین علیه السلام به قتل رسانید.


کتاب: لهوف سید بن طاووس

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

اشتراک گذاری لینک
ارسال به تلگرام
ارسال به وات ساپ
ارسال به فیس بوک
ارسال به ایمیل
پرینت
ارسال به توییتر