محفل عزای هفتم

محفل عـزای هفتم: قـاسم بن الحسـن علیـه السلام


او صغیری بود که به تکلیف نرسیده  بود. چون امام حسین علیه السلام به او نگاه کرد دست به گردن او در آورد و هر دو گریه می کردند تا این که هر دو بیهوش شدند. پس از آن، قاسم از عمّ بزرگوار رخصت مبارزت خواست. آن جناب او را اذن نداد. قاسم شروع کرد به بوسیدن دستهای حسین علیه السلام و پاهای حسین علیه السلام که اذن بستاند.


وقتی اذن میدان گرفت به میدان آمد و حال این که اشکهای چشم او بر رویش روان بود و می فرمود:


 إِن تَنکِرونی فانا ابن الحسن              سبط النبی المصطفی و الموتمن


هذا حسین کالأسیر المرتهن              بین اناس لاسقوا صوب المزن


اگر مرا نمی شناسید، پس منم پسر امام حسن، سبط پیغمبر مختار موتمن.


این است حسین که مانند اسیری است که گرو گذاشته شده باشد در میان مردمانی که سیراب نشوند از ریخته شده باران.


و این کلام نفرین است و چندان کشتار کرد که سی و پنج نفر را بر خاک انداخت.


حمید بن مسلم گوید که:


من در لشکر عمر بن سعد بودم که قاسم بیرون آمد به سوی ما و روی او مانند پاره ماه بود. پس گذشت و حال این که در دست او شمشیری بود و بر او پیرهن و ازاری بود و دو نعل(نعلین) در پایش بود، که بند یک پای آن باز بود. فراموش نمی کنم که بند نعل پای چپ  بود. پس عمرو بن سعد ازدی به من گفت: قسم به خدا که هر آینه بر او می پیچم پس گفتم: سبحان الله! چه می خواهی از او؟ قسم به خدا که اگر مرا ضربت زند  هر آینه دست به او دراز نمی کنم. واگذار او را که این گروه کفایت او را می کنند. پس گفت: قسم به خدا که به او حمله می کنم. پس حمله کرد تا این که سرش را شکافت، قاسم بر رو افتاد.


و بنا بر روایت معدن البکاء:


این که در خبری دارد که بعضی آن شاهزاده را با سنگ می زدند و می گفتند بکشید پسر خارجی را!


راوی گوید: شیبه بن سعد شامی نیزه بر پشتش زد که از سینه اش بیرون آمد، پس قاسم افتاد و در خون خود غلطان شد و فریاد کرد که: ای عم بزرگوار مرا دریاب!


حسین علیه السلام مانند بازی که از هوا به زیر آید آمد و مانند شیر جنگی حمله کرد و صفها را شکافت. پس عمربن سعد ازدی قاتل قاسم را به شمشیر زد. عمر دست خود را سپر کرد که شمشیر دستش را از مرفق جدا ساخت، پس عمر فریاد زد که لشکر همه شنیدند و حسین علیه السلام از عمر، کناره کرد و لشکر کوفه حمله آوردند که عمر را از دست حسین علیه السلام نجات دهند. پس اسبان ایشان به سمهای خود قاسم را لگدکوب کردند.


غبار نشست؛ دیدم که حسین علیه السلام بر بالای سر قاسم ایستاده و پاهای قاسم حرکت می کرد تا این که روح مبارکش به آشیان قدس پرواز کرد.


 امام حسین علیه السلام گفت گران است، بر عموی تو، قسم به خدا که تو او را بخوانی و او تو را اجابت نکند یا اجابت کند لیکن یاری نکند یا یاری کند لیکن نفعی به حال تو نداشته باشد. دور باشد از رحمت خدا، قومی که تو را کشتند. پس او را برداشت. پس گویا نظر می کنم به پاهای قاسم که بر زمین می کشید. پس سینه او را به سینه خود گذاشت. من پیش خود گفتم که چه خواهد کرد، پس آمد تا این که او را در میان کشتگان گذاشت از اهل بیت  خود.


کتاب: اکلیل المصائب فی مصائب الاطائب.


سیزده  ساله شهید


خون گرفته است مه روی تو را                               کرده گلگون رخ نیکوی تو را


سیزده ساله ای و بَدر منی                                   دُر شهسوار یتیم حسنی


پیکرت زیر سم اسب عدو                                      خرد شد، ای به فدای تو عمو


به کمانخانه ابروت قسم                                        به کمند سر گیسوت قسم


چون عمو کس به تو دلباخته نیست                         حیف کاری ز عمو ساخته نیست


قاسم ای نوچه نو رسته من                                    قاسم ای دسته گل بسته من


(ثابت) غم زده را یاری کن                                       فارغ از بند گرفتاری کن


کتاب: عزاداری سنتی شیعیان

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

اشتراک گذاری لینک
ارسال به تلگرام
ارسال به وات ساپ
ارسال به فیس بوک
ارسال به ایمیل
پرینت
ارسال به توییتر