ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

کتاب سلمان محمدی، خبر جاثلیق، بخش اول

از ویژگى هاى ممتاز سلمان فارسى، صحابى بزرگ رسول خدا(ص) و محبوب و مقبول همه، آن است، که غیر از فضایل و مناقبى که از وى خواندیم، و غیر این که اومرد معمارى و شهرسازى و فرماندهى و فرماندارى بوده، داراى کتاب و تالیف نیزمى باشد. لوئى ماسینینون فرانسوى، آثار منسوب به سلمان را، چهار کتاب معرفى مى کند، که از جمله آنها «خبر جاثلیق» است (۱) .


در سایر آثار تاریخى و رجالى هم مى خوانیم:


1– شیخ الطایفه، محمد بن حسن طوسى، متوفاى ۴۶۰ هجرى مى نویسد: سلمان فارسى، حدیث جاثلیق رومى را که بعد از وفات پیغمبر(ص) از جانب پادشاه روم به مدینه آمدند، روایت کرده است (۲) ۲– محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، متوفاى ۵۸۸ هجرى، مى نویسد: سلمان فارسى رحمه الله علیه، «خبر جاثلیق» را روایت نموده است (۳) .


3– آیه الله سید حسن صدر، متوفاى ۱۳۵۵ هجرى، نوشته: کتاب تالیفى سلمان فارسى، همان «خبر جاثلیق »است (۴) .


4– حاج محمد مقدس اصفهانى، متوفاى ۱۳۷۸ هجرى، به روایت «نجاشى »، مى نویسد: نظر صحیح این است که اول کسى که در اسلام، تصنیف نموده، امیرمؤمنان(ع) بوده، بعد سلمان فارسى، بعد ابوذر غفارى، بعد اصبغ بننباته، بعدعبیدالله بن ابى رافع، و سپس
زین العابدین(ع) کتاب «صحیفه سجادیه » را تصنیف نموده است
(۵) .


اضافه بر اینان، موضوع «خبر جاثلیق » از سلمان را، على یارى تبریزى (۶) محمدبن على اردبیلى (۷) و علامه شیخمحمد تقى شوشترى (۸) مورد تصریح قرار داده، و مجموعه متن «خبر جاثلیق» را که از آن به «کتاب سلمان» یاد مى کنیم، حسن بن محمد دیلمى، (۹) علامه محمد باقر مجلسى (۱۰) و محدث نورى (۱۱) با اندک تفاوت لفظى آن را درآثار خود آورده اند، چنانکه «شیخ صدوق» بخشهایى از این کتاب را که بدان نیاز داشته، روایت کرده است
(۱۲) .


اکنون قبل از آن که ترجمه متن «کتاب سلمان» را مورد مطالعه قرار دهیم، توضیح این نکته نیز لازم خواهد بود، که در این کتاب مطالب، کلامى و تفسیر و مسائلى مربوط به علوم طبیعى وجود دارد، که شرح و تفسیر آن، در فرصت دیگر باید انجام شود.


ترجمه متن کتاب


طبق روایتى که سلسله سندهاى آن را در اینجا نیاورده ایم (۱۳)، سلمان فارسى مى گوید: از امتحانهاى بزرگى که خداوند متعال، پس از پیامبر(ص) براى «قریش» پیش آورد، تا خود را بشناسد، و شهادت خویش را بر آنچه پس از وفات رسول خدا(ص) ادعا کرده بود باطل کند، دلیلهاى خود را پایمال گرداند، پرده را از آنچه در دل داشت کنار بزند، کینه هایى را که نسبت به آل رسول(ص) داشت بیرون بریزد، تا بتواند آنان را از حق امامت و میراث کتاب خدا درباره آنان زایل گرداند و مرتکب گناه و رسوایى گردد، و خداوند هدایت خویش را براى اهل دعوت و وراثت پیامبر خویش روشن گرداند، و دلهاى اولیاى پیغمبر(ص) را نورانى کند، و آنان را به نفع و برکت برساند، این بود که:


پادشاه روم (مجموعه چهارده ناحیه و شهرهاى زیادى، که از مشرق به ارمنستان و آلان و سریر، از جنوب به حدود شام و دریاى مدیترانه و حدود اندلس، از مغرب به دریاى اقیانوس مغربى، و از شمال به ویرانى شمال وحدود صقلاب و برجا ودریاى خزران، محدود مى شد) (۱۴) وقتى وفات رسول خدا(ص)، و اختلاف امت، و ترک راه هدایت، و نسبت نامناسب به آن حضرت را در مورد عدم تعیین «وصى»خود، و رها کردن مردم به حال خود راشنیده بود، و نیز مطلع گردیده بود مردم از اهل بیت(ع) و وارثان و قوم و خویشان پیغمبر(ص) روى گردان شده اند، (با توجه به پیروزى هاى اسلام و ضربه هایى که از مسلمانان در گسترش نفوذ اسلام، دیده بودند) عالمان مسیحى را از شهرهاى مختلف فراخواند با آنان جلسه هایى تشکیل داد، و نتیجه این شد که گروهى از روحانیون و عالمان مسیحى را، براى به دست آوردن ادعاهاى «قریش » درباره مسائل پس از وفات پیامبر (ص)، وتکلیفى که آن حضرت براى بعد از خود تعیین کرده، به «مدینه » اعزام کند، تا نظرها و جوابهاى مسلمانان را براى او ببرند.


براى سرپرستى این گروه اعزامى، «جاثلیق » پیشواى بزرگ عالمان مسیحى انتخاب شد، جاثلیق هم تعداد صدنفر از عالمان مسیحى را براى همراهى خویش برگزید، و دیار خویش را به سوى مدینه ترک کردند.


جاثلیق، که مرد دانشمند و پر مهارتى بود و در فهم احکام انجیل قدرت اجتهاد و استنباط، و نیز به مبانى قرآن آشنایى داشت، و هم چنین از نظر شخصیت اخلاقى به عقل و خردمندى، صبروبردبارى، فهم و هوشمندى، و جرات و توانایى آراسته بود، به طورى که در برابر هر کسى که سخن مى گفت، سکوت اختیار مى کرد، وقتى سخن مى گفت که از او سؤال شود، و آن گاه که کسى سخن وى را رد مى کرد، صبر و خویشتن دارى به خرج مى داد، با دانشمندان همراه خود وارد «مدینه» شدند، و به وسیله مردم به جست وجوى «وصى» محمد(ص )وکسى که جانشین آن حضرت شده، پرداختند.


درمسجد پیغمبر(ص(

جاثلیق و دانشمندان همراه وى، به مسجد رسول خدا(ص) و بر«ابوبکر»که جمعى از قریش، مانند: عمربن خطاب، ابوعبیده جراح، خالدبن ولید، و عثمان بن عقان، دور او جمع بودند و من نیز آنجا حضور یافته بودم، واردشدند.


گروه دانشمندان مسیحى، در برابر ابوبکر قرار گرفتند، پیشواى آنان سلام کرد و جواب وى را دادند. بعد ادامه داد: جانشین پیامبر خود را به من معرفى کنید، من از «روم» آمده ام، و پیرو آئین مسیح فرزند مریم(ع) هستم. وقتى ما از وفات پیامبرشما و اختلافى که در مورد جانشینى او بین شما پیش آمده مطلع شدیم، آمده ایم درباره حقانیت نبوت او تحقیق کنیم، تا در باره دین خود آگاه تر شویم و دین شما را نیز بشناسیم، تا اگر دین شما از دین ما بهتر بود، آن را بپذیریم و تسلیم شما شویم و دعوت پیغمبر(ص) شمارا پاسخ مثبت دهیم، و اگر دین شما برخلاف آن بود که پی
امبران و عیسى بن مریم(ع) آن را آورده اند، به همان آئین مسیح(ع) باقى بمانیم، زیرا از جانب حضرت عیسى(ع) درباره پیامبران پیمانى و راهنمایى اى وجود دارد، که براى ما نور هدایت خواهد بود.


بنابراین، صاحب اختیار و پاسخ گوى مسائل پس از پیامبر شما کیست؟


عمر بن خطاب در حالى که به «ابوبکر» اشاره مى کرد، گفت: این مرد پس از پیغمبر (ص) ولى امر و صاحب اختیار ما مى باشد.


جاثلیق گفت: منظور شما همین پیرمرد است؟ عمر، جواب مثبت داد.


آن گاه جاثلیق گفت: اى پیرمرد! تو وصى محمد (ص) در میان امت او هستى؟ و تو آن کسى مى باشى، که علم و دانشى دارى که پیامبر(ص) به تو آموخته، و براى هدایت و پاسخگویى به مسائل و احکام امت، از علم و دانش دیگران بى نیاز هستى؟


ابوبکر پاسخ داد: در علم و دانش آن گونه نیست و من هم وصى پیغمبر (ص) نیستم.


جاثلیق گفت: پس پست و مقام تو چیست؟


عمر گفت: این مرد، خلیفه رسول(ص) خداست.


جاثلیق گفت: تو خلیفه اى هستى، که رسول خدا(ص) تو را براى امت تعیین کرده است؟


ابوبکر گفت: اینطور نیست.


جاثلیق گفت: پس شما براى بعد از پیغمبر(ص) خود، چه عنوانى به وجودآورده اید؟ زیرا ما کتابهاى پیامبران(ع) را خوانده ایم و به دست آورده ایم، که لباس خلافت جز براى پیامبرى از پیامبران نخواهد بود، چون خداوندمتعال آدم(ع) راخلیفه خویش در زمین قرار داده، و اطاعت او را بر اهل آسمان و زمین واجب کرده، به حضرت داود(ع) مقام و رفعت بلند بخشیده و فرموده: اى داود! تو را در روى زمین خلیفه قرار دادیم (۱۵) .


بنابراین، تو چگونه عنوان خلافت را براى خود برگزیده اى؟ چه کسى این عنوان را به تو داده؟ آیا پیامبر تو این عنوان را براى تو انتخاب کرده است؟!


ابوبکر گفت: اینطور نبوده، بلکه مردم با هم توافق کردند، و مرا به خلافت برگزیدند.


جاثلیق گفت: پس تو خلیفه مردم هستى، چون خود گفتى: پیغمبر(ص) چنین وصیتى را درباره تو نکرده، درحالى که ما در کتا
بها و سنتهاى پیامبران یافته ایم که، خداوند متعال هیچ پیامبرى را نمى فرستد، مگر اینکه براى او «وصى» اى قرارمى دهد، و آن پیامبر(ع) «وصى » خویش را به مردم معرفى مى کند، و آن وصى، در مقام علم و دانش از همگان بى نیاز است، و همه مردم به علم و دانش او احتیاج دارند.


آیا به راستى، تو درباره پیامبر خویش گمان مى کنى، مانند سایر پیامبران وصیتى انجام نداده؟ یا خود ادعایى مى کنى که صلاحیت آن را ندارى؟ اگر این طور باشد، من شما را منکر نبوت محمد(ص) و باطل کننده سنتهاى پیامبران، نسبت به امت خویش مى دانم!


سخن با مسیحیان


جاثلیق، پس از بیان این مطالب، روى خود را به طرف دانشمندان همراه خودبرگردانید و گفت: اینان مى گویند: محمد(ص) مقام نبوت نداشته، بلکه کار خود را باقهر و غلبه پیش برده است! زیرا اگر او پیامبر(ص) بود، مانندسایر پیامبران(ع)وصیت انجام مى داد، و مثل آنان خلیفه اى تعیین مى کرد، تا وارث علم و دانش اوباشد، در حالى که چنین آثارى را در این قوم ما نمى یابیم!


آن گاه دانشمند مسیحى، که خود را پیروز یافته بود، چون شیر خشمناکى غرید وفریاد برداشت: اى پیر مرد! تواقرار مى کنى که محمد(ص) وصیتى به تو نکرده؟ و تو را خلیفه قرار نداده، بلکه مردم به خلافت تو رضایت داده اند؟


اگر خداوند به رضایت مردم راضى باشد، و آنان را به پیروى از خواسته ها و اختیارهاى خود واگذارد، دیگرپیامبرانى بشارت
دهنده و بیم دهنده براى مردم نمى فرستد، و احتیاجى به کتاب و حکمت نیست، تا براىمردم راه حق را روشن گردانند، بلکه آنان هر کارى بخواهند مى کنند، و به هرگونه اختلافى مایل باشند، مبتلامى گردند، در صورتى که خداوند فرموده است: «ما رسولان مژده دهنده و بیم دهنده را فرستادیم، تا پس از آمدن آنان براى مردم حجت و (بهانه اى) باقى نماند».
(۱۶) بنابراین، شما با این استدلال خود، فلسفه آمدن پیامبران رانفى کرده اید، و به خاطر ناآگاهى، انتخاب مردم را بر اختیار خداوند در مورد فرستادن پیامبران براى بندگان، مقدم داشته اید، و امتها را از نیاز به پیامبران(ع) بى نیاز دانسته اید!


اى واى، که چه خطاى بزرگى مرتکب شده اید، و چه نسبت ناروایى را به خداوند و پیغمبر خویش داده اید! و پس از این خطاى بزرگ، دل به خلافت بسته اید، در صورتى که این مقام جز براى پیامبر یا وصى او مجاز نمى باشد، درحالى که حجت بر شما تمام شده، نبوت پیامبر خویش و تاکید آن حضرت را قبول دا
رید، و ادعا مى کنید پیرو سنت و هدایت پیامبران هستید!


به هر حال، شما خود را پیروز یافته اید، اما براى ما لازم خواهد بود، در مورد ادعایى که مى کنید با شما بحث کنیم، تا روشن شود شما پس از پیامبر خویش، چه راهى را انتخاب کرده اید؟ آیا این انتخاب شما بر اساس ایمان و دانایى است؟ یا راه کفران و ناآگاهى را پیش گرفته اید؟


به من جواب دهید


سپس جاثلیق، ابوبکر را مخاطب قرار داد، و درباره مطالب بالا توضیح خواست، اما «ابوبکر» که از جواب ناتوان مانده بود، روى خود را به طرف «ابوعبیده جراح » کرد تا شاید او جواب بگوید، ولى او را هم از عهده بر نیامد!


آن گاه جاثلیق رو به یاران خویش کرد و گفت: کار این قوم اساسى ندارد، آنان براى ادعاى خویش دلیلى ندارند، آیا فهمیدید؟


آنان گفتند: همینطور است.


سپس جاثلیق، خطاب به ابوبکر نمود و گفت: باز هم سؤال کنم؟


جاثلیق، وقتى جواب مساعد شنید گفت: به من خبر بده، من کیستم؟ و توکیستى؟ تو نزد خداوند چه مقامى دارى و مقام من نزد خداوند چگونه خواهد بود؟


ابوبکر گفت: من پیش خودم مؤمن هستم، اما نمى دانم در پیشگاه خداوند چه وضعى خواهم داشت، ولى تو نزدمن کافرى، و نمى دانم نزد خدا چه وضعى خواهى داشت!


جاثلیق گفت: اما تو بعد از ایمان، خود را به کفر آلوده ساختى، و مقام ایمان خویش را نادیده گرفتى و نمى دانى به راه حق مى روى یا باطل. اما درباره من به ایمان بعد از کفر اعتراف کردى، در این صورت وضع من چقدر خوب است، و وضع تو چقدر بد نزد خودت؟ زیرا توبه مقام خویش نزد خدا یقین ندارى، ولى به رستگارى من نزدخداوند (با بى اطلاعى خود) شهادت دادى.


ظلم مردم!


بعد از آن، جاثلیق متوجه همراهان خود شد و گفت: دل خوش دارید و خاطرجمع باشید، که این پیرمرد به نجات شما پس از کفر شهادت داد.


سپس متوجه ابوبکر شد و گفت: اى پیرمرد! حال که ادعاى ایمان مى کنى، جایگاه تو در بهشت، و مکان من در دوزخ کجا خواهد بود؟


ابوبکر، باز متوجه «عمر» و «ابوعبیده جراح» شد تا شاید آنان جواب قانع کننده اى بدهند، اما آنان هم ناتوان ماندند ناچار خود ابوبکر گفت: من از مکان خود و مقام تو در پیشگاه خداوند اطلاعى ندارم.


جاثلیق ادامه داد: اى مرد! پس چگونه به خویش اجازه دادى به این مسند بنشینى؟ در صورتى که به علم ودانش دیگران محتاج مى باشى؟ آیا در میان امت محمد(ص) کسى از تو داناتر نیست؟


ابوبکر گفت: چرا، عالم تر وجود دارد.


جاثلیق گفت: با وجود عالم تر، چرا مردم این بار سنگین را بر عهده توگذاشته اند، و راه سفاهت را پیموده اند؟ اضافه بر این، آن کسى که از تو عالم تراست، اگر مثل تو ناتوان باشد، پس هر دو مس
اوى هستید و فرقى نخواهیدداشت، و هر دو براى اثبات ادعاى خویش ناتوانید، و در این صورت پیامبر شما هم، علم وعهد و میثاقى را کهخداوند از پیامبران قبل از او، درباره تعیین جانشینان میان امتهاى خویش گرفته ضایع کرده است، چون وى«وصى »اى معرفى نکرده، تا شمادر اختلافات و مسائل دینى خود، به او مراجعه کنید!


در عین حال، به آن کسى که مى گویید: از تو عالم تر است مرا راهنمایى کنید، تاببینم مقام علمى وى در سؤال وجواب، و نیز آگاهى او به مقام نبوت و سنتهاى پیامبران(ع) و نیازى که به آن هست، چگونه است؟ زیرا تا به حالکه معلوم شد، بااین وضع هم مردم در حق تو ظلم کرده اند، و هم در حق خویش!


به آستان على(ع)


سلمان مى گوید: وقتى وضع دردناکى را که پیش آمده بود مشاهده کردم و همه را به سرگردانى و ذلت و زبونى مبتلا دیدم، و آن وضع را براى دین محمد(ص) و این جماعت دردناک یافتم، از جا حرکت کردم و بدون اینکه متوجه باشم چگونه قدم بر مى دارم، خود را به درب خانه امیرمؤمنان(ع) رساندم، در زدم آن حضرت بیرون آمد و فرمود: اى سلمان! چرا وحشت زده اى؟


گفتم: دین محمد(ص) نابود شد! پس از آن حضرت اسلام به باد رفت، چون اهل کفر با دلیل و برهان بر اسلام غلبه کرده است! اى امیرمؤمنان! به داد دین محمد(ص) برس، زیرا این قوم به روزگارى افتاده اند، که هیچ توان و چاره اى ندارند، و امروز هم تو مى توانى مشکل گشا، کاشف بلاها، صاحب خوبیها و عظمتها، چراغ در ظلمات و کلید مشکلات باشى.


على(ع) فرمود: مگر چه شده است؟


گفتم: یک جماعت صدنفرى از دانشمندان، از سوى پادشاه «روم » آمده اند، در راس آنان «جاثلیق» قرار دارد، که تاکنون مثل او کسى را ندیده بودم، سخنان پر معنامى گوید، به دلیل و برهان آگاه است، خوب استدلال مى کند، داراى گنجینه هاى علم و دانش است و سریع جواب مى دهد.


آرى، چنین دانشمندى، به «ابوبکر» و یاران وى وارد شده، از مقام وى و وصیت پیغمبر(ص) پرسیده، ادعاى خلافت ابوبکر را باطل کرده، با طرح مسایلى او راخارج از ایمان و مبتلا به شرک و شک شمرده، و ابوبکر و یاران او به ذلت و پریشانى افتاده اند! اى امیرمؤمنان(ع)، اکنون دین محمد(ص) را دریاب، زیرا این قوم به روزگارى افتاده اند، که تاب و توان از آنان رفته است. </P&gt ;

آن گاه امیرمؤمنان(ع) حرکت کرد و به همراه هم به مسجد آمدیم، و در حالى که آن قوم به ذلت و زبونى وحقارت و سرگردانى گرفتار شده بودند، امام به آنان سلام کرد و نشست، و فرمود: اى مرد مسیحى! نزد من بیا و خواسته هاى خود را مطرح کن، زیرا به عنایت خداوند، جواب هر چه را مردم بخواهند و به آن مبتلا شوند، نزدمن خواهد بود.


جاثلیق و على(ع)


سلمان مى گوید: دانشمند مسیحى روى خود را به سوى على(ع) برگردانید و گفت: اى جوان! ما در کتابهاى پیامبران(ع) یافته ایم: خداوند هیچ پیامبرى را
نمى فرستد، مگر اینکه او داراى «وصى»اى مى باشد که جانشین او گردد، اما خبردار شده ایم در میان امت محمد(ص) در مورد نبوت اختلاف ایجاد شده، قریش علیه انصار ادعایى، و انصار علیه قریش ادعایى دارند، و هر گروهى به خواست خودعمل مى کند
!


بارى، پادشاه ما، گروه ما را فرستاده تا درباره دین محمد(ص) بحث کنیم، و ببینیم آیا سنت پیامبران در این دین وجود دارد؟ سخن آنان را که ادعاى جانشینى مى کنند بشنویم، و بدانیم آیا به حق سخن مى گویند، یا باطل؟ امامتوجه شدیم، آنان چون امتهاى پیشین که به پیامبران خویش در مورد اوصیاى آنان نسبت ناروامى دادند، اینان نیز مرتکب این خطا شده اند!


آرى، قوم موسى(ع) پس از آن حضرت، به سراغ «گوساله» رفتند، و «هارون» را از وصایت کنار زدند، و امروز همچنین وضعى مى بینیم، در صورتى که: سنت الهى در همه دورانها و امتهاى گذشته برقرار بوده، و سنت خداوند تبدیل پذیر نخواهد بود </SPAN&gt ;(17) .


به هر حال، ما به این شهر آمده ایم، و مردم ما را به سوى این پیرمرد راهنمایى کردند، او ادعایى داشت، و ما هم از وصیت پیغمبر(ص) به او جویا شدیم، که چیزى سراغ نداشت، از قرابت او با پیامبر(ص) نیز جویا شدیم، چون تقاضاى ابراهیم(ع) در گذشته، براى اینکه امامت در «ذریه» او نیز باشد، پذیرفته نشده، وخطاب آمد: عهدامامت به ستمگران نمى رسد (۱۸) بلکه ذریه و نسل باید افراد پاک و برگزیده باشند.


بارى، ما مى خواهیم بدانیم، آیا سنت محمد(ص) هم مانند سنت پیامبران دیگراست؟ و امت او نیز چون امتهاى دیگر در مورد «وصى» آن حضرت به اختلاف دچار شده اند؟ و عترت وى در میان آنان شناخته نشده است؟!


خلاصه، اگر «وصى» پیامبر(ص) را پیدا کنیم، و جانشینى را که علم و دانش مورد احتیاج مردم نزد او باشد، بشناسیم از او سؤالهایى داریم و جوابهاى او براى مادلایل محکم و روشنگرى خواهد بود. ما مى خواهیم از وصى پیغمبر(ص) از اسباب بلاها و حوادث، تبیین حق و باطل، ریشه هاى خانوادگى افراد، علمى که هرسال در «شبقدر» نازل مى شود، آنچه را فرشتگان و روح بر پیامبر براى اثبات نبوت او نازل مى کند، سؤال کنیم، و از وصى او پیروى کرده، به آن پیامبر و کتاب وى و به آنچه را پیامبران قبل از او آورده اند، ایمان بیاوریم و اگر غیر از
این باشد، بر دین خود باقى بمانیم و حساب کنیم، محمد(ص)
مبعوث به رسالت نشده است!


به هر حال، ما مسایلى را از این پیرمرد پرسیدیم، و او نتوانست نبوت محمد(ص) را ترسیم کند، و آنان طورى محمد(ص) را معرفى کردند، که با قهر وغلبه بر قوم خود سلطه یافته، نشانه اى از نبوت نداشته، سنت پیامبران قبل از خود را به کار نگرفته، و رحلت نموده و امت خود را چون حیوانات به حال خویش رهاکرده، تا هر گروهى توانست بر گروه دیگرى غالب گردد، و با اختیار خویش به روزگار جاهلیت تاریک بازگشت کنند! و هر دین و هرحکومتى را مى خواهندانتخاب نمایند!


آرى، اینان محمد(ص) را از راه انبیاء(ع) خارج کرده، نسبت به رسالت او بى اطلاعند، وصى او را کنار زده اند، و پنداشته اند شخص ناآگاه مى تواند در جاى عالم بنشیند، در صورتى که چنین کارى موجب هلاکت حرث و نسلو ظهور فساد، در دریا و خشکى مى گردد، و خداوند منزه است از اینکه به چنین روشى راضى باشد، بلکه خداوندپیامبر پاک و درست و برگزیده براى جهانیان مى فرستد، و تا قیامت، عالم را بر جاهل امیر قرار مى دهد.


خلاصه، من نزد این پیر مرد آمدم، نام او را سؤال کردم و کسى که در کنار او بود، وى را خلیفه رسول خدا(ص)معرفى کرد، من هم این عنوان را لغت جدیدى یافتم، زیرا خلافت متعلق به آدم(ع) و داود(ع) است، و نیز این عنوان براى انبیاء و اوصیاءسنت گردیده است.


من هم این ادعا را نسبت ناروا به خدا و رسول خدا(ص) دانستم، پیر مرد هم از اظهار علم ناتوان ماند و از عنوان خلافت عذرخواهى نمود، بلکه گفت: مردم بارضایت خویش
مرا به این عنوان نامیده اند، در حالى که عالم تر از منهم در میان امت وجود دارد، من هم بر آنچه این مرد علیه خود و دیگران بیان کرد، قناعت کردم.


اکنون براى بحث و ارشاد حاضرم، اگر حقیقت براى من روشن شود، از آن پیروى مى کنم. اکنون اى جوان! به خاطر خداوند لحظه اى مرا مورد سرزنش قرارمده، و اگر آنچه را موجب شفاى درد سینه هاى ماست، نزد تومى باشد بیان کن.


ادامه دارد…


پی نوشت:


1. سلمان پاک، ص ۱۶۸ – ۷۰.


2. الفهرست، ص ۸۰.


3. معالم العلماء، ص ۵۷.


4. الشیعه و فنون الاسلام، ص ۶۷.


5. الاوائل، ص ۵۶۳; معالم العلماء، ص ۲.


6. بهجه الآمال، ج ۴، ص ۴۰۵.


7. جامع الرواه، ج ۱، ص ۳۷۱.


8. قاموس الرجال، ج ۴، ص ۴۳۰.


9. ارشاد القلوب، ج ۲، ص ۲۹۹ – ۳۱۵.


0. بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۵۳ – ۸۲.


11. نفس الرحمن، ص ۴۹۳ – ۵۱۱.


12. التوحید، ص ۲۸۶ و ۳۱۶.


13. رجوع کنید، به نفس الرحمن، ص ۴۸۹ – ۴۹۳.


14. لغت نامه دهخدا، ج ۲۷، ص ۱۸۷ و کتاب: حدود العالم من المشرق الى المغرب، ص ۲۳، و ۱۸۶.


15. سوره ص، آیه ۲۶.


16. سوره نساء، آیه ۱۶۵. &l t;/o:p>


17. سوره احزاب، آیه ۶۲.


18. سوره بقره، آیه ۱۲۴.


http://library.tebyan.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید