17 رجب، سالروز شهادت احمد بن موسی (شاهچراغ) علیه السلام+ روز مرگ مأمون لعنت الله علیه

هجرت و شهادت حضرت احمد بن موسی شاه‏چراغ (علیه السلام)(1)

محمد سعدی


«امامزاده سيد احمد بن موسی» كه به شاه چراغ مشهور است برادر «امام علي بن موسی الرضا (ع)» و یکی از پرهيزگارترين و با تقواترين فرزندان «امام كاظم علیه السلام» بود ؛ آنگونه که در حيات خود، هزار برده خريد و آنان را در راه خداوند آزاد نمود. آنچه در پی می‏آید گزارش مختصری است از هجرت، شهادت و بارگاه آن حضرت در شهر شیراز: 


سفر به شیراز


در زمانی که حضرت امام علی بن موسی(ع) با ولایتعهدی تحمیلی در “طوس خراسان” بودند، حضرت احمد بن موسی علیه السلام به اتفاق جناب «سید محمد عابد» و جناب «سید علاءالدین حسین» برادران خود و جمعی دیگر از برادرزادگان و اقارب و دوستان، به قصد زیارت آن حضرت از حجاز به سمت خراسان حرکت نمود. در بین راه نیز جمع کثیری از شیعیان و علاقه‏مندان به خاندان رسالت، به سادات معظم ملحق و به اتفاق حرکت نمودند تا جایی که می‏نویسند: به نزدیک شیراز که رسیدند، تقریباً یک قافله پانزده هزار نفری از زنان و مردان تشکیل شده بود.


خبر حرکت این کاروان را به خلیفه وقت «مأمون» دادند. وی ترسید که اگر چنین جمعیتی از بنی‏هاشم و دوستداران و فدائیان آن‏ها به طوس برسند، اسباب تزلزل مقام خلافت گردد. لذا امریّه‏ای صادر نمود به تمام حکام بلاد که در هر کجا قافله بنی هاشم رسیدند، مانع از حرکت شوید و آن‏ها را به سمت مدینه برگردانید. به هرکجا این حکم رسید قافله حرکت کرده بود مگر شیراز.


حاکم شیراز مردی به نام «قتلغ خان» بود. وی با چهل هزار لشکر جرّار، در “خان زنیان” در هشت فرسخی شیراز اردو زد و همین که قافله بنی هاشم رسیدند، پیغام داد که حسب الامر خلیفه، آقایان از همین جا باید برگردید. حضرت سید احمد علیه السلام فرمود: «ما قصدی از این مسافرت نداریم، جز دیدار برادر بزرگوارمان». اما لشکر قتلغ‏خان راه را بستند و جنگ شدید خونینی شروع شد اما لشکر در اثر فشار و شجاعت بنی‏هاشم پراکنده شدند.


لشکر شکست خورده، تدبیری اندیشیدند. بالای بلندی‏ها فریاد زدند: «الان خبر رسید که ولیعهد [امام هشتم علیه‏السلام ] وفات کرد»! این خبر مانند برق، ارکان وجود مردمان سست‏عنصر را تکان داده، از اطراف امام زادگان متفرق شدند. جناب سید احمد علیه السلام شبانه با برادران و اقارب از بیراهه به شیراز رهسپار گردیدندو با لباس مبدّل پراکنده شدند.


شهادت


بهرحال حضرت احمد بن موسی علیه السلام برای امان از گزند حكومت، به همراه برادر خود مخفیانه به شيراز رهسپار شد. سيد احمد در شهر شيراز در منزل يكي از شيعيان در منطقه “سردزك” كه مرقد ايشان در اين منطقه واقع است، سكني گزيد و در خانه اين شخص مخفي گشت و شب و روز را به عبادت می‏گذرانید.


«قتلغ خان» كه جاسوساني را براي شناسايي و دستگير نمودن سادات كه از مناطق خود فرار نموده بودند قرار داده بود، مكان ايشان را بعد از يك سال يافت و او و همراهانش را محاصره نمودند و نبردي بين آنها و مأموران حكومت در گرفت و سيد احمد با شهامت و شجاعت هاشمي خود به دفاع از خود و همراهان خود پرداخت.


هنگامي كه قتلغ دانست كه از طريق ستيز مسلحانه از ميان بردن آنان را ندارد از طريق خانه همسايه او شدند و از طريق شكافي كه در خانه همسايه درست كردند وارد خانه‏اي كه سيد أحمد در آن پناه برده بود، شدند و زماني كه او براي استراحت و تجديد قوا پس از نبردي طولاني به خانه رفته بود هنگام خروج، با شمشيري بر سر او ضربه اي وارد كردند .سپس به دستور «قتلغ خان» خانه را بر روي آن بدن شريف خراب كردند و زير آوار باقي گذاردند.


با توجه به تبليغ گسترده حكومت و مأموران بر عليه تشيع و اهل‏بيت(ع) تعداد زيادي از مردم كه از مخالفين تشيع بودند،حرمت بدن شريف نوه پيامبر را نگاه نداشتند و آن را در زير آوار نگاه داشته و به خاك نسپردند.


يافتن بدن شريف


در اوایل قرن هفتم،شيراز تحت سلطه «أبوبكر بن سعد مظفر الدين» قرار گرفت. وی انساني مؤمن بود که به نشر دين اسلام علاقه داشت و به علما و دانشمندان احترام مي گذاشت و سادات را دوست مي‏داشت. برخی از وزراء و مأموران دولتي او نيز اينچنين بودند. از جمله آنان «امير مسعود بن بدرالدين» بود كه انسانی بخشنده و به فکر آباداني سرزمين ها و بهبود وضع مردم بود. وی به زيبايي و نظافت شهر شيراز كه پايتخت حكومت به شمار مي رفت، همت گمارد و بنايای ويران و خرابه هاي آن را آباد نمود.


او علاوه بر دستور آباداني شهر شيراز، دستور داد محلي كه سيد احمد در آن به شهادت رسيده بود را آباد كنند. در هنگام إعمار بنا و خالي نمودن آوارها، كارگران به بدن تازه جواني بلند قامت با سيمايي زيبا رسیدند كه به علت ضربه شمشيری در سرش كشته شده بود . كارگران او را از خاك خارج نموند و امير مسعود را مطلع ساختند. او به همراه برخي از افراد معتمدش به آن محل آمد و تحقيقات خود را برای کشف هویت صاحب بدن آغاز کرد. پس از کنکاش بسيار، وجود دلائلي نظير انگشتري كه روي آن نوشته شده بود: «العزة لله، أحمد بن موسی» و نیز با توجه به وقايع تاريخي كه نقل شده بود، بر آنان ثابت شد كه اين بدن متعلق به جناب أحمد بن موسی است.


و هنگامي كه مردم شيراز بدن شريف را ديدند كه پس از چند صد سال از شهادت ايشان، هنوز تازه و دست نخورده است، دانستند كه صاحب اين بدن از اولياء الله است. در نتیجه به حقانيت تشيع یقين پیدا کردند و بسياري از آنان به مذهب تشيع روي آوردند.


سپس مسعود بن بدر الدين دستور داد در همان جا كه بدن ايشان را انجا يافته بودند بر بدن شريف نماز بخوانند و همان جابا احترام و تجليل در حضور علماء و بزرگان شيراز به خاك بسپارند و بر روي آن بنايي وسيع و زيبا بسازند تا زائران و عابران آن مزار را زيارت نمايند .اين بنا تا سال 658 ه ق فوت ملك مظفر الدين پا بر جا ماند.


چرا “شاهچراغ” ؟


درباره پیدا شدن مدفن حضرت احمد بن موسی علیه السلام حکایت دیگری نیز نقل شده است که توجه به آن دلیل نامیده شدن آن حضرت به “شاهچراغ” را نیز روشن می‏کند:


تا زمان «امير عضدالدوله ديلمي» کسي از مدفن حضرت احمد ابن موسي (ع) اطلاعي نداشت و آنچه روي قبر را پوشانده بود تل گلي بيش به نظر نمي‏رسيد که در اطراف آن، خانه‏هاي متعدد ساخته شده بود. از جمله پيرزني در پايين آن تل، خانه‏اي گلي داشت و در هر شب جمعه، ثلث آخر شب مي ديد چراغي در نهايت روشنايي در بالاي تل خاک مي درخشد و تا طلوع صبح روشن است، چند شب جمعه مراقب مي بود، روشنايي چراغ به همين کيفيت ادامه داشت با خود انديشيد شايد در اين مکان، مقبره يکي از امامزادگان يا اولياء الله باشد، بهتر آن است که امير عضدالدوله را بر اين امر آگاه نمايم.


هنگام روز پيرزن به همين قصد به سراي امير عضدالدوله ديلمي رفت و کيفيت آنچه را ديده بود به عرض رسانيد.امير و حاضرين از بيانش در تعجب شدند.درباريان که اين موضوع را باور نکرده بودند، هر کدام به سليقه خود چيزي بيان کردند. اما امير که مردي روشن ضمير بود گفت: «اولين شب جمعه شخصاً به خانه پيرزن مي‏روم تا از موضوع آگاه شوم».


چون شب جمعه فرا رسيد شاه به خانه پيرزن آمده و دور از خدم و حشم آنجا خوابيد و پيرزن را فرمود هر وقت چراغ روشن گرديد مرا بيدار کن .چون ثلث آخر شب شد پيرزن بر حسب معمول روشنايي پرنوري قوي تر از ديگر شب هاي جمعه مشاهده کرد و از شدت شعفي که به وي دست داده بود بر بالين امير عضدالدوله آمده و بي اختيار سه مرتبه فرياد زد: « شاه! چراغ».


امير بيدار شد و ناگهاني از خواب پريده و چشمش را متوجه سمتي نمود که پيرزن چراغ را به او نشان مي داد و چون علنا و آشکارا چشمش نور چراغ را ديد در شگفتي عجيب بماند و چون رو به سمت چراغ بر بالاي تل برآمد اثري از چراغ نديد و چون به پايين آمد باز نور چراغ با روشنايي زياد خود نمايي مي کرد،خلاصه اينکه امير شخصي را جهت کاوش در آن منطقه مامور مي کند و….. مقبره فرزند ارشد موسي بن جعفر(ع) حضرت شاهچراغ پيدا مي گردد و به دستور امير بر بالاي آن جايگاهي ساخته مي‏شود که تا امروز زيارتگاه عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت است.


مرگ مأمون                               


روز پنجشنبه 17رجب سال 218هجری یا به قولی 8 رجب یا 9رجب یا 18رجب، مأمون لعنت‌الله علیه در سن 48سالگی به اجدادش پیوست. مدت خلافت او 21سال بود.


برخی از مورخین واقعه وفات مأمون را چنین نقل کرده‏اند:


مأمون هنگامی که از جنگ با رومیان برمی‏گشت، در بین راه کنار چشمه‏ای رسید. چون نقطه فرح‏انگیزی بود، دستور داد همان جا اردو زدند و خواست که چند روزی را در آن جا به استراحت بگذراند. به طوری که نقل کرده‏اند؛ آن چشمه، آبی صاف و گوارا و بی‏نهایت سرد داشت. یک شب مأمون هوس خوردن خرما کرد و به غلام مخصوص خودش فرمان داد: هر طور شده مقداری خرمای تازه برایم فراهم ساز.


در این اثنا قافله‏ای از راه رسید که بار شتران آن خرمای تازه بود. غلام یک سبد خرمای تازه از آن قافله خرید و به چادر خلیفه رفت و سبد پر از خرما را مقابل او گذاشت.


مأمون آن شب اشتهای فراوانی نسبت به خوردن خرما در خود احساس می‏کرد و لذا بدون توجه به ضرر خرمای تازه تا توانست از آن خرما تناول کرد. ساعتی نگذشته بود که تب شدیدی بر او عارض گردید و در بستر افتاد.


روز به روز حال مأمون بیشتر به وخامت گرائید تا سرانجام در کنار همان چشمه دار فانی را وداع گفت.


همراهانش جنازه مأمون را با خود به «طوس» بردند و دفن کردند.


1) http://abna.ir با تغییر و تصرف

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

اشتراک گذاری لینک
ارسال به تلگرام
ارسال به وات ساپ
ارسال به فیس بوک
ارسال به ایمیل
پرینت
ارسال به توییتر