اگرچه روز قیامت را روز حسرت نامیده اند امّا به گمانم روزهای این دنیا هم همگی روزهای حسرت اند.حسرت ناشی از دوری یار. اگر عشق خمیر مایه ی حیات است و شور انسانی از این عشق مایه می گیرد پس فاصله افتادن میان عاشق و معشوق شروعی است بر یک حسرت همیشگی؛ حسرتی که جز با وصل پایان نمی یابد و دردی که جز با حضور طبیب بر بالین مریض درمان نمی پذیرد.
مولای من! هر صبح پلکهای سنگین من با شوق دیدار تو از هم فاصله می گیرند شاید دیدار امروز فصلی نو برای پایان یافتن خواب سنگین بشریت باشد. شاید که این دیدار پایانی باشد بر غیبت همیشگی ات. متی ترانا و نراک؟
عزیز من! ظهر هنگام، آنگاه که خورشید بر قله ی آسمان می ایستد و نور و گرمایش را به منّت بر تمامی موجودات ارزانی می دارد باز هم آرزوی تابش به واسطه ی خورشید وجودت…
– امّا این بار نه از ورای ابرهای تیره ی ظلم و جهل برای راه نمایی و روشنی بخشی بنی آدم در اعماق قلبم زنده می شود. باز هم خبر از تو نیست. حسرت در وجودم ریشه می دواند.
آقای من! غروب می شود. خورشید خوشه های طلایی اش را جمع می کند و می رود. گویا او هم از منتظر ماندن خسته شده است. نور و گرمای روز جایش را به تاریکی و سرمای شب می دهد. وجودم دوباره سرد می شود و چشمانم به مدد نور مصنوعی راه به جایی نمی برد. غروبی دیگر گذشت مانند غروب های دیگر. تا آخرروز به امید آمدنت ماندم امّا خبری نشد یک روز دیگر هم به وصل گذشت.
شب را با حسرت آغاز می کنم. این شب دیجور را آیا پایانی هست؟
از خوشبختی های من این است که امیدم را از دست نمی دهم. شاید این شب، شب آخر هجران و فردا روز اول وصل باشد؛ یک وصل جاودان. منتظر صبح می مانم. الیس الصبح بقریب؟ آیا صبح نزدیک نیست؟
صدایی در گوشم می پیچد … فانتظروا انی معکم من المنتظرین … « منتظر باشید من هم با شما منتظرانم» … این کلام خداست. گویی خدا هم منتظر ظهور مهدی است.
دلخوشم با انتظار روی او
شاید این ره برد من را سوی او
می کنم شب را به صبح شاید ببینم دولتش
من یقین دارم که خواهم رفت اندر کوی او
www.montazer.ir


