ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حجره/۱

عباس دوست صمیمی دوران دبیرستان من بود. بعد از دبیرستان، حال و هوای حوزه ما را به این سمت هدایت کرد. من و عباس روحیه های شبیه به هم د
اشتیم. به همین دلیل بار و بنه را جمع کردیم و راهی حوزه شدیم
.


من, عباس را خوب می شناختم او هم زیر و بم روحیات من را خوب می شناخت. اما محمد هم حجره ای جدیدی بود که تازه همسفره ما شده بود.


درب ورودی حجره را باز کردم و با ذهنی خسته و کوفته بعد از چهار ساعت کلاس فشرده و یک ساعت مباحثه وارد حجره شدم. اما نگاه اول، خستگی مضاعفی را روی دوشم گذاشت.


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt" dir=ltr&gt ; حالا باید علاوه بر مطالعه ای که برای بحث شب داشتم به چیزهای دیگری هم فکر می کردم. ظرف های نشسته ای که از ناهار دیروز روی هم انباشته شده و بوی بدی که فضای حجره را گرفته بود.


 باید حجره را جارو می زدم چون وضعیت مناسبی نداشت. متاسفانه رختخواب عباس هم از صبح روی زمین مانده بود و مثل یک جنازه تصادفی باید تکه های بدنش را از جاهای مختلف حجره جمع می کردم. خوابیدن عباس داستان عجیبی داشت. البته هنگام خواب درست می خوابید ولی بعد از بیدار شدن به طرز معجزه آسایی انگار که رختخوابش منفجر می شد و باید بالشش را از کنار قفسه کتابها پیدا می کردی. پتوی زیرش هم مچاله شده بود. و ملافه ای که رویش می کشید، کنار درب ورودی حجره چشمک می زد.


خلاصه جمع و جور کردن و جاروی حجره هم شده بود مشکل دومی که روی دوشم سنگینی می کرد. خدایا… امروز نوبت عباس بود حجره را جمع کند. محمد هم باید ظرفها را دیروز می شست. حالا من ماندم و یک برنامه بهم ریخته که نمی دانم حجره را باید سر و سامان داد یا اطلاعا
ت ذهنی و علمی را باید با یک مطالعه به روز کرد و آماده مباحثه شد


فشار عصبی از کم کاری هم حجره ای ها حسابی کلافه ام کرده بود. دم به دم با خودم کلنجار می رفتم که چرا من باید به همه وظایفم دقیق عمل کنم و احساس وظیفه ام ادای نفس لوامه را در بیاورد اما دیگران با بی خیالی و بی اهمیتی از یک زندگی بی دغدغه لذت می برند؟؟ کمبود زمان هم به این دغدغه ها دامن می زد. چون زمان زیادی برای مطالعه نداشتم.


اهسته به سمت ظرفهای نشسته رفتم. بوی نامطبوعش حال و هوای شامه ام را بهم ریخته بود. آستین را بالا زدم و با جدیت تمام همه ظرفها را جمع کردم و راهی ظرفشویی شدم. ظرفها را گذاشتم داخل سینک و کمی آب ریختم تا بعد از ۵ دقیقه بشود ظرف ها را شست.


 دیدم جای وقت تلف کردن نیست و زمان زیادی ندارم. دوباره به سمت حجره برگشتم.


این بار نوبت لاشه های رختخواب عباس بود. آنها را هم مرتب کردم و کنار حجره روی هم گذاشتم. پنجره حجره را باز کردم و جاروی چوبی قدیمی را از پشت در برداشتم و دستی به سر و روی حجره کشیدم.


چاره ای نبود. منتظر کسی بودم که احترام اخلاقی و شخصیتی اش تمام مدرسه را گرفته بود.


استاد اخلاق مدرسه. استاد سلیمانی.. منش و روش عجیبی داشت. انگار راه رفتنش هم روی انسان اثر می گذاشت. صحبت که می کرد بخش بخش جملاتش تا عمق جان آدمی نفوذ می کرد.&l t;/SPAN>


به هر حال با یک وسواس زنانه حجره را تمیز کردم. و بعد برای شستشوی دست و صورت راه افتادم. برگشتم. درب حجره را باز کردم. دیدم عباس آمده و این بار خودش جای رختخوابش روی زمین پهن شده و با کش و قوس بدنی خستگی روزانه را رفع می کند. این صحنه هم آتش بیار معرکه شد. تا عباس را اینطور دیدم انگار فشار خونم رسید به صد… خیلی ناراحت شدم. تا لب مرز رفتم که چیزی بگویم و آتش درونم را آرام کنم. یک دفعه یکی از جملات استاد سلیمانی در همه وجودم طنین انداخت که:


برادرا یکی از مهمترین راه هایی که برای پیشرفت معنویت نیاز دارید، کنترل عصبانیت و خشم هست. اگه نتونید خودتون رو کنترل کنید نه پیشرفت معنوی می کنید و نه می تونید کسی رو بسازید. مطمئن باشید


بعد هم روایت زیبایی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواند که: خشم و غضب ایمان (شخص) را فاسد میکند هم چنانکه سرکه عسل را فاسد میکند.[۱]


جملات استاد انگار همه روحم را خنک کرد و آن آتش دوزخی را به گلستانی برای ابراهیم مبدل ساخت. همه وجودم آرام شد. گفتم: عباس جان چیزی کم و کسر نداری؟؟؟ احیانا همه چیز خوب است؟


عباس هم سری تکان داد و با رضایت کامل گفت: بله، ماه ماه


گفتم: اخر مرد مومن قرار نبود شنبه ها حجره را تمیز کنی. حالا تمیز کردن حجره پیش کش، لااقل از خواب که بلند شدی جایت را جمع کن. مطمئن باش با این کار خدمت بزرگی کردی و یک عمر باقیات و صالحات از خودت بجا گذاشتی. این کار کوچک تو نصف نظافت حجره را خود به خود انجام می دهد. آخر، من هم طبق برنامه همه کارهای درسی ام را برای امروز گذاشتم و الان درس هایم مانده… و خلاصه اساسی سر عباس غرغر کردم.


عباس را می گویی!! انگار به صورت خدادادی بی خیالی را در خونش تزریق کرده اند. دست خودش هم نبود. چطور سرزنشش می کردم. از همان اول که با هم رفیق شدیم این بی خیالیش جای خالی همه خیال ها را برایم پر می کرد. ولی خوب هر کسی نقطه ضعف هایی دارد حتی خود من.


 با چهره ای پر از خنده و نگاهی که داد میزد حتی به اندازه گزیدن کک هم روحیه اش اذیت نشده لبخندی زد و گفت: «داداش ما نوکرتم هستیم. هر کی یه عیب و ایرادی داره ما هم وقتی دنیا اومدیم کم خونی داشتیم. اوائل انقلاب هم که جوانهای مردم جبهه بودند و خون پیدا نمی شد. پرستار من هم نامردی نکرد و جای خون، چهل تا پنجاه سی سی بی خیالی وریدی بهمون تزریق کرد….»


و یک مشت از این معارف ناب که همیشه ما را از آن بهره مند می کرد. عباس خیلی دیر عصبانی می شد و این شاخصه ای بود که همه او را با همین خصلت می شناختند. و همیشه راه برون رفتش از مواقع بحرانی همین الفاظ و بافتنیها بود.


احساس تشنگی کردم. کلمن آبی روی تاقچه حجره بود. رفتم عطشم را با کم
ی آب بخوابانم. اما جای لیوان خالی بود. یادم افتاد که ظرفها را برای خیس کردن رها کردم و الان به جای ۵ دقیقه، ۳۰ دقیقه گذشته است
.


محمد هم هنوز نیامده بود. از دست او هم شاکی بودم. اما از آنجایی که بسیار وظیفه شناس بود مطمئن بودم که برای کارش دلیل موجهی دارد.


رفتم که ظرف ها را بشورم و لیوان آب را هم بیاورم که تشنگی اذیتم می کرد. اما ظرفشویی خالی بود. جا خوردم و با صرف کمی وقت و نگاهی به اطراف در کمال تعجب دیدم همه آنها شسته و آبکشی شده اند.


متحیر بودم. اخر زمان زیادی نبود. در عرض نیم ساعت چه کسی این کار را کرده. ولی چون سابقه اش را
داشتم و می دانستم دوستان با صفایی هستند که به هر سوراخی سرک می کشند تا یک کوله بار ثواب را با چند کار جزئی به دست بیاورند، خیلی زود تعجبم برطرف شد
.


 برگشتم. اما مصمم بودم تا بفهمم چه کسی این خدمت را کرده است. عباس هنوز از جایش بلند نشده بود. ظرفها را روی دستم دید و باز با همان قیافه همیشگی گفت: داداش شرمندمون کردی. چه کنیم با این همه زحمت!!!


روحش هم خبر نداشت که من برای شستن این ظرف ها به آب هم دست نزده ام.


هنوز ظرف ها دستم بود که درب حجره به صدا در آمد… و بلافاصله د
ر باز شد. محمد پشت در بود ولی رنگش بدجوری پریده بود. انگار داشتند روح را از بدنش می گرفتند. اصلا حال خوشی نداشت. بلند شدم و سریع رفتم جلوی در
.


محمد جان چرا مثل گچ شدی؟؟؟ حالت خوب است؟ برعکس برخی ها که وقتی کنارشان می نشینی، آنچنان سفره دلشان را باز می کنند که فکر می کنی کنار بدبخت ترین آدم ها نشستی، محمد اصلا این طور نبود. بسیار شاکر بود و روحیه قوی داشت.


گفت خدا را شکر. چیزی نیست. کمی حالم ناخوش است. بعدش هم هنوز نشسته رو به من و عباس کرد و مدام عذر خواهی می کرد و از اینکه نتوانسته وظیفه اش را انجام دهد اظهار شرمندگی می کرد.


گفتم: داداش یه خبر می دادی می بردمت دکتر


ولی عادت نداشت زحمتش را دوش کس دیگری بیندازد. همیشه اظهار شکر می کرد و طوری می گفت: الحمدلله که انگار در همه این عالم هیچ کم و کسری ندارد. این روحیه اش انقدر روی ادم تاثیر گذار بود که اگر کسل هم بودی نشاط همه وجودت را می گرفت.


 یکی از پتو ها را از کنار قفسه برداشتم و انتهای اتاق زیر پنجره پهن کردم و با کلی اصرار محمد را وادار کردم استراحت کند. می خواست برود خرید. برای حجره کمی میوه بخرد تا مهمانی ما رنگ و لعاب بگیرد.


خلاصه با کلی قسم و درخواست از این کار منصرفش کردم
. عباس هم نگذاشت محمد کاری کند و خودش رفت برای خرید میوه
.


 برای محمد کمی اب قند درست کردم تا رنگ از دست رفته چهره اش دوباره برگردد. از اینکه در حضور استاد سلیمانی ناخوش است ناراحت بود و می گفت ای کاش که امروز این اتفاق رخ نمی داد. استاد سلیمانی از اساتید دلسوز مدرسه ما بود و همه بچه ها ایشان را پدر دوم خودشان می دانستند.


 به هر حال عباس هم از خرید برگشت و میوه ها را آماده گذاشت و رفت. یک دفعه غیبش زد. نفهمیدم کجا رفت. من هم که از چند ساعت قبل درگیر کارهای حجره بودم سعی کردم از این فرصت کوتاه تا آمدن مهمان استفاده کنم. از این رو یکی از کتابهای درسی را که قرار بود آخر شب مباحثه کنیم از لابلای کتابهای قفسه برداشتم و شروع کردم به مطالعه.


ادامه دارد…


پی نوشت ها:


[1]اصول کافی جلد ۳ باب الغضب حدیث ۱


ته
یه و تولید:
محمد حسین امین-گروه حوزه علمیه تبیان

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید