ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

داستان معراج پیامبرصلی الله علیه و آله/قسمت پایانی

اثبات صحت گفتار


صبح روز بعد، اهالی مکه که زودتر از همیشه بیدار شده بودند، پشت دروازه ی ورودی شهر ایستادند و منتظر ماندند.


هنوز خورشید طلوع نکرده بود که طلیعه ی کاروانیان نمودار شد، در حالی که شتری خاکستری رنگ، پیشاپیش و جلوتر از دیگران خود را به دروازه ی مکه می رسانید.


جلودار کاروان وقتی نزدیک جمعیت رسید، از اجتماع مردم نگران شد و علت را پرسید؛ اما بی آنکه جواب او را بدهند، پرسیدند:


– شب گذشته در کجا بار افکنده بودید؟


او همان مکانی را نام برد، که پیامبر (ص
) گفته بود.


 مشرکان مکه، چیزهای دیگری را که پیامبر نشانی داده بود، پرسیدند و جلودار کاروان، آنچنان پاسخ می داد که با خبر رسول خدا، ذره ای تفاوت ندات.


بدین ترتیب، بر همگان مشخص شده بود که سخنان پیامبر (ص)، راست بوده است.


اما آن مردم کفرپیشه، از قبل نیز اندیشه داشتند تا در برابر هر سخن درستی، مقاومت کنند و آن را نپذیرند. بر همین اساس هم، به جای اینکه به رسول حق ایمان آورند، گفتند:


– محمد، غیب را می داند و گفته هایش بر اساس غیبگویی اوست.


تکلیف، برای اهل کفر مشخص و آشکار شده بود. باید به محمد (ص) تهمت غیبگویی زده می شد و از اعتباری که او هر روز بیشتر از پیش در مکه به دست می آورد، جلوگیری می شد.


کسانی که بر دروازه ی مکه ایستاده بودند، با قلبی پر از نفرت و دلی چرکین، به سمت شهر برگشتند و در همان حال با خودشان قرار گذاشتند که آن تهمت را درباره ی محمد رواج دهند.


از سوی دیگر، بعد از دمیدن نور خورشید، علی (ع) به حضور پیامبر رسید.


علی (ع)؛ نوجوانی که نخستین مرد ایمان آورنده به رسول خدا بود و عزیزترین و صدیق ترین یار پیامبر به حساب می آمد، وقتی به حضور پیامبر (ص) رسید، سخن از معراج پیامبر بر زبان آورد و گفت:


– ای رسول خدا! اگر اجازه فرمایید، از آنچه در سفر خویش دیدید و شنیدید، به شما خبر دهم؟


پیامبر، نگاهی به مهر بر چهره ی علی انداخت. ت
و برادر و وصی و جانشین من هستی. کسی که خدا، او را دوست می دارد و این دوستی را در شب معراج به من نشان داده است؛ پس برای نشان دادن موقعیت ممتاز علی (ع) در میان دیگر مردم، باید بار دیگر نیز او را به مردم معرفی کنم:


– علی جان! دیشب به هر کجا قدم می گذاشتم، تو را همراه خویش می دیدم.


سپس لحظه ای سکوت کرده و به اطرافیان خویش نگاه می کند و می گوید:


– ای یاران! در مقام قرب پروردگار، وقتی خدا خواست با من سخن بگوید، به کلام علی سخن گفت و اولین چیزی را که به من سفارش فرمود، ولایت علی بود. بدانید که خداوند، به هیج امر واجب یا مستحبی به اندازه ی ولایت و دوستی
علی سفارش و توصیه ام نکرد …


پیامبر، پس از سکوتی دیگر، دست راستش را بر شانه ی علی گذاشت و گفت:


– خداوند به من فرمود: «علی را، وصی و وزیر و خلیفه ی تو قرار دادم.»


مشرکان که طاقت از دست داده بودند، فریاد کشیدند:


– محمد! آیا خدای تو، دستور اطاعت از این کودک را به ما داده است؟!


پیامبر، به آرامی جواب داد:


– خداوند، آن قدر علی را دوست دارد، که با لحن و کلام او با من سخن گفت …


 همهمه ی مشرکان بلندتر شد و دور رسول خدا حلقه ای تشکیل شد که هر لحظه بیشتر از قبل به پیامبر (ص) و علی (ع) نزدیک می شد.


ابوطالب که دورتر ایستاده بود و با جمعی از جوانان گوش به فرمان بنی هاشم، اوضاع را مراقبت می کرد، برای جان پیامبر احساس خطر کرد و با عجله خودش را به جمعیت رسانید.


مشرکان، با مشاهده ی ابوطالب و جوانان بنی هاشم که خشمگین به نظر می رسیدند، اطراف پیامبر را رها کرده و به کار خویش رفتند.&l t;BR>


www.ashoora.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید