ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حجره/۴

عباس آمد و کنار من نشست. سرش را پایین انداخته بود. با ناراحتی به من گفت: پدر سیدرضا حالش خوب نیست. چند وقتیه که به بیماری سختی دچار شده و تو خونه زمین گیر شده. رسیدگی به او هم گردن سیدرضا است. امروز فهمیدم سه روز هست که سیدرضا به خاطر همین رسیدگی نتونسته بخوابه. حال پدرش به صورت ناگهانی بد شده و بردنش بیمارستان. تو بیمارستان هم سه شبانه روز مراقب باباش بوده. گفتم چرا هر چی صداش می کردم انگار بیهوش شده. اصلا نمی فهمید داریم صداش می کنیم.


حرف عباس که تمام شد به سرعت ذهنم به سخنان حکیمانه استاد متوجه شد. با اینکه من چیزی به سیدرضا نگفته بودم اما انگار عالم روی سرم خراب شد. خیلی ناراحت شدم. چند دقیقه ای در فکر بودم و مدام فکر می کردم چقدر در زندگی روزمره از این قضاوت های عجولانه می کنیم و چه ساده کوله بار گناهمان را بدون هیچ خرج اضافی انباشته می کنیم.


وقتی به خود آمدم دیدم جلوی در مطب ایستاده ام و با محمد داریم وارد اتاق دکتر می شویم. تازه یادم افتاد که تمام کارهای ویزیت و نوبت را خود محمد با همان حالش انجام داده و من حسابی مشغول افکار و خاطراتم بودم. طوریکه فقط روی صندلی نشسته بودم و محمد هم خودش رفته بود دنبال این کارها. وارد مطب شدم و سلام کردم.


پزشکی با ریش های تراشیده و یک سبیل چماقی و درشت و یک عینک نیمه دودی پشت میز در انتظار ما بود. اولین باری بود که چنین پزشکی را می دیدم. یک دفعه و به طور ناگهانی یاد زی طلبگی افتادم. یک لحظه با خودم گفتم: پس فقط طلبه ها نیستند که از زی طلبگی خارج می شوند بعضی وقتها بعضی از اقشار علمی جامعه هم از شئونات ظاهری خود دست می کشند.


 یاد روایت جالبی افتادم که هفته گذشته یکی از اساتید ادبیات برای ماخواند: معاشر الشیعه کونوا لنا زینا و لا تکونوا علینا شینا. امام صادق علیه السلام فرمودند: شیعیان باعث زینت {و عزت} ما باشید نه باعث سرافکندگی ما.


خب به هر حال هر کسی غالبا به شغل، شخص، و یا گروه خاصی نسبت دارد که عملکرد او می تواند نگرش انسان را به همه این اشخاص و یا گروه ها، شغل ها و … تغییر دهد.


خدا را شکر چند پزشک متبحر خوب و با صفا می شناختم و قبلا از اینکه به آنها مراجعه کرده ام خوشحال بودم. اما این بار مشکلی پیش آمد که نگذاشت محمد را برای درمان به مطب آن ها ببرم.


 وارد مطب شدم و سلام کردم. محمد را روی صندلی جلوی دکتر نشاندم و خودم کمی آن طرف تر ایستادم. جالب بود هنوز دکتر از جایش تکان هم نخورده بود. بعد از چند لحظه پای راستش را از روی پای چپ بلند کرد و با یک نگاه پر از کبر به محمد رو کرد و گفت: خب حالا چی شده؟؟؟


محمد هم که اصولا انسان محجوبی بود شروع کرد به آرامی توضیح دادن. حالا دیگر متوجه شدم که دکتر، فهمیده ما طلبه هستیم و اصولا علاقه چندانی به قشر ما نشان نمی دهد. بعد از چند لحظه نسخه را از روی میز برداشت و شروع کرد به دارو نوشتن.


محمد از پزشک پرسید: ببخشید دکتر من سرماخوردگی دارم یا بیماری دیگه ای درگیرم کرده؟؟؟


یک لحظه شک کردم. فکر کردم شاید به او توهین کرده ایم. عینکش را پایین تر کشید و از بالای آن نگاه تحقیر آمیزی به محمد کرد و با ناراحتی گفت: بچه جان حالا حالا ها باید درس بخونی تا از این چیزا سر در بیاری. ۴ سال درس می خونی تا بتونی فرق سرماخوردگی رو از بقیه بیماری ها بفهمی. تازه اگه بتونی پزشکی بخونی و چیزی سرت بشه… . دوباره سرش را انداخت پایین و دنباله نسخه را نوشت.


 از نحوه صحبت کردن او خیلی متنفر شدم. آخر یک دکتر فوق تخصص با این همه تحصیلات یعنی نمی داند چطور باید با مریض و مردم رفتار کند؟


کار ما تمام شد و از مطب بیرون آمدیم. سوار ماشین شدیم و به سمت حجره حرکت کردیم.


در راه ذهنم مشغول برخورد عجیب این پزشک متخصص بود. اصلا انگار از درس خواندن و ب
ه جایی رسیدن زده شده بودم. هی با خودم کلنجار می رفتم که اگر بخواهی درس بخوانی و به یک جایی برسی و آخرش هم نتوانی ارتباط درستی با مردم برقرار کنی، همان بهتر که درس نخوانی
.


یادش بخیر. محمد رضا اشعری از دوستان خوب من بود که در یک حادثه تصادف از دنیا رفت. و خیلی ها حتی دوستان و اساتیدش را داغدار کرد. هر وقت چیزی از او می پرسیدم که کمی علمی و یا تخصصی بود، همیشه خودش را می شکست و می گفت: داداش من بی سوادم. دعا کن بی سواد بمونم. خدا علم بهم بده عالم بشم.


این حرف محمد رضا انگار برای همیشه در ذهن من حک شده است و هیچ وقت نمی توانم فراموشش کنم. می گفتم: رضا جان آخر این جمله ای که می گویی سر و ته ندارد. یعنی چه که دعا کن بی سواد بمونم خدا بهم علم بده و …</SPAN&g t;


تا این سوال را می پرسیدی آن وقت شروع می کرد طلبگی جواب دادن. می گفت: داداش سواد از (س و د) به معنای سیاهی میاد. آدم وقتی تو درس خوندن به خودش متکی بشه یواش یواش با سواد میشه. یعنی سیاهیش زیاد می شه. اون وقت یه چیزایی می فهمه اما فهم و شعور درست و حسابی و عقل و درایت کامل نداره. چون هر چی یاد گرفته سیاهی و سواد هست و این سیاهی دلش رو هم سیاه کرده.


اما اگه تو درس خوندن توکلت به خدا باشه اونوقت خدا بهت علم میده. همونی که روایت داریم: العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء. خدا که بهت علم داد. هم خیلی چیزا یاد می گیری و می فهمی. هم فهم و شعورت بالا میره. چون علم نوره نور


هنوز حتی لحن صحبت کردنش هم در ذهنم نقش بسته است. انسان عجیب و با صفایی بود و وقتی از میان ما رفت عده زیادی را در غم فقدانش باقی گذاشت.


برخورد تکبر آمیز این پزشک ذهن من را خیلی به خود مشغول کرد. مثل اینکه کامپیوتری را بازیابی کنی و تمام اطلاعاتش بر گردد، آرام آرام یاد برخی جملات حکیمانه و اتفاقاتی می افتادم که با همین مساله مرتبط بود.


یادم هست روایتی خوانده بودم خیلی کوتاه اما برایم خیلی جالب بود. آن روایت این بود که: مَن قالَ : أنا عالِمٌ فَهُوَ جاهِلٌ . پیامبر خدا صلى‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم: هر که بگوید : من دانــا هستم ، او شخص نادانى است& lt;STRONG> .


دیدم ملاک و معیار علم و دانش با آنچه ما فکر می کنیم متفاوت است. خیلی وقت ها استاد سلیمانی می گفت: دوستان شاید دیده باشید کسانی را که تحصیلات چندانی ندارند. اما روشن ضمیرند. خیلی چیزها را می فهمند که با آدم های تحصیل کرده هم عقلشان به آنجا نمی رسد. کنارشان که می نشینی احساس نشاط می کنی. حرف هایشان حکیمانه است و احساس می کنی هر بار یک چیزی یاد گرفتی.


واقعا هم همینطور بود. پدر محمد، هم حجره ای من نیز از این جور آدم ها بود. من فقط یکبار او را دیدم اما تمام حرفهای استاد را در وجود او دیده بودم. یک پیرمرد ساده و با تحصیلات نه چندان بالا. اما فهیم و حکیم. انگار یکدفعه دلم برایش تنگ شد.


خیلی دوست داشتم ببینمش. برگشتم به محمد بگویم: پدرت کجاست؟ حالش خوب است؟ دیدم خوابیده و سرش روی دوش من افتاده است. یک لحظه خدا را شکر کردم که در فضایی هستم که آدم های اطرافم با صفا هستند و از بودن با آنها لذت می برم


تاکسی ما ترمز کرد. نگاه کردم و دیدم رسیدیم جلوی مدرسه. محمد را صدا کردم و رفتیم حجره. داخل اتاق شدم. محمد برگشت و گفت: امروز خیلی شرمندت شدم. از همه کارات افتادی.. امیدوارم بتونم جبران کنم.


من هم کمی ادای عباس را درآوردم و با شوخی و لفاظی به او فهماندم از این خبرا نیست. زحمت کجا بود و از این حرف ها ….


محمد رفت و روی همان پتوی زیر پنجره استراحت کرد. من هم خسته شده بودم. کمی دراز کشیدم. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که صدای در حجره بلند شد. در می زدند. با خودم گفتم: حتما عباس است و تا دو ثانیه دیگر مثل عجل معلق وارد حجره شده و بالای سر من می ایستد. برای همین اعتنا نکردم. چند لحظه صبر کردم. دوباره در حجره را زدند. این بار مطمئن شدم عباس نیست. چون از این عادت ها نداشت که پشت در معطل بماند. کرامات عجیبی داشت و انگار طی الارض وارونه روزی اش شده بود. اول در را باز می کرد بعد در می زد. همینقدر در می زد که اگر کسی به او اعتراضی کرد، راست گفته باشد که بابا در زدم ها!!!


بلند شدم و در را باز کردم. عباس نبود. اما کسی را دیدم که اصلا فکر نمی کردم.


خدای من او اینجا چه می کند؟؟؟ چهره ای متبسم و نورانی که
مرا به خود جذب می کرد
. انگار دنبال کسی بود. مات و مبهوت او شدم


با همان لبخند سرشار از محبتش گفت: «حجره ۱۲ همین جاست؟ درست آمده ام.»


مبهوت مهربانی و نورانیت چهره اش شده بودم. پیرمردی بود از جنس صفا و صمیمیت. شال سبز رنگی به گردن داشت و یک کلاه عرقگیر سفید بر سرش و محاسن سفید رنگ و به هم تنیده ای که سفیدی اش به روح آدمی نشاط می بخشید.


بسیار افتاده و متواضع بود و در عین حال لبخند ملیحی روی لبانش نقش بسته بود. درست شبیه همان چهره های معروفی بود که توی فیلم های تلویزیونی از پیرمردهای باصفا می سازند. همانطور که از دیدن چهره اش لذت می بردم گفتم: «بله بفرمائید»


 پیرمرد گفت: «حجره محمد محمودی همین جاست؟»


 گفتم: بله تشریف بیارید تو.


او محمود محمودی معروف به حاج محمود و پدر محمد بود و من مانده بودم در هاله ای عمیق از ابهام اینکه خدایا چقدر دل به دل راه دارد. هنوز یک ساعت نشده که ذکر خیرش را داشتم و از محمد جویای احوالش بودم.


قبلا فقط یکبار به صورت اتفاقی در حیاط مدرسه با هم برخورد کرده بودیم. صورتش همیشه شاداب و بشاش بود و لبخند ملیحی به لب داشت. هر وقت این چهره او را می دیدم یاد توصیفاتی می افتم که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خوانده بودم و اینکه آن بزرگوار همیشه لبخند به لب داشت و از خنده های بلند پرهیز می کرد و این روایت معروف که: قهقه از شیطان است.[۱]


محمد هم به من گفته بود که من هیچ وقت خنده بلند پدرم را ندیدم. در عین اینکه آدم شوخ طبعی است و خیلی خوش مجلس و خوش مشرب است اما هیچوقت نتوانستیم او را طوری بخندانیم که بلند بلند بخندد.


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA& gt;همان یک بار که او را دیدم گفتم اگر ما هم اینقدر جذابیت داشتیم خیلی خوب می شد. یعنی اینها چه کار می کنند که اینقدر خدا به آنها جذابیت و محبوبیت می دهد که در همان نگاه اول شیفته آنها می شوی.


حاج محمود آدم عجیبی بود. در شهرستانی که زندگی می کرد مردم به او عشق عجیبی داشتند. در عین سادگی و بی آلایشی جذابیت زیادی داشت. این را از گفته های محمد فهمیده بودم. همان بار اولی که او را دیدم مهرش در دلم نشست. اصطلاحا از آن آدمهای تو دل برو بود.


در را باز کردم و دوباره با احترام تعارف کردم که بفرمایید داخل. محمد هم ایستاد و تمام قد از پدرش استقبال کرد. حاج محمود، محمد را محکم در آغوش گرفت. انگار بیست سال است همدیگر را ندیده اند. بعد از روبوسی هم محمد دست پدرش را بوسید. پیرمرد پالتوی سیاه رنگش را در آورد و نگاهی به اطراف حجره کرد تا چوب لباسی را پیدا کند. اما محمد بلافاصله پالتوی پدرش
را گرفت و آن را روی چوب لباسی دیواری که پشت درب ورودی حجره نصب شده بود، آویزان کرد. پیش خودم فکر می کردم خدا چه بندگانی دارد. چقدر آدمها با هم فرق دارند. یعنی واقعا وقتی این برخورد پدر و پسری را می بینی دلت هوای پدر شدن می کند.


پیش خودم گفتم: خدایا این پدر و پسر چقدر همدیگر را دوست دارند و اینجا رابطه پدری و پسری با یک دنیا عشق و علاقه و محبت برایم به تصویر کشیده شد. محمد در درس و بحث خیلی موفق بود. البته خیلی ها او را به استعداد می شناختند. چون در عین حجب و حیایی که داشت خیلی سر به کتاب نبود.


بر عکس محمد، رضا رحمتی هم بحث قبلی من بود که هر وقت او را می دیدم یاد پیکان قدیمی و قراضه پدر بزرگم می افتادم.


به رضا می گفتم: «خدا خیرت بده هر وقت می بینمت یادم میاد برای پدربزرگم فاتحه بخونم. این کتابهای دستت مثل آینه بغل پیکان پدربزرگم هست. همیشه بهت وصله. انگار اگه یک لحظه بزاری زمین با بچه های دیگه تصادف می کنی. آخر مرد مومن کتاب و درس هم جا و مکانی دارد.» 


 اما او این حرفها به خرجش نمی رفت و ماشین مطالعه اش، ترمز درست و حسابی نداشت. همیشه باید شکر گزار باشی که خدا یک سیستم قضای حاجت در وجود آدمی خلق کرده که لااقل این آقا رضای ما یک هوایی عوض ک
ند و کتابهایش برای چند لحظه هم که شده از دستش یک نفس راحتی بکشند.


اما در عین حال و با وجود همه این تلاش ها در درس و بحث موفقیت چندانی نداشت. احساس می کردم خرج علمی اش بیشتر از دخلش است و این همه مطالعه را اگر من داشتم تا حالا یا از نزدیکان و اقوام نیوتون شده بودم یا با انیشتین قرابت فامیلی پیدا کرده بودم. شاید هم با یک شجره نامه جدیدی مواجه می شدم و می فهمیدم از نوادگان برجسته علامه طباطبایی و یا علامه جعفری (رحمهما الله) و نظیر اینها هستم.


این ناهماهنگی بین تلاش و کوشش بی وقفه او و فهم درس و بحث رضا برای من خیلی عجیب بود. ولی بعدها از لابلای صحبت های استاد سلیمانی، حلقه مفقوده این معادله ریاضی را به دست آوردم.


استاد می گفت: «بعضی ها فکر می کنند درس حوزه، همه اش کتاب و دفتر و قلم و سعی و تلاش است. البته که اینها هست. چون خداوند در قرآن صریحا تاکید می کند که (و ان لیس للانسان الا ما سعی)[۲] برای انسان همان اندازه ای است که تلاش می کند. اما یادتان باشد دروس حوزه توفیق می خواهد. اگر توفیق نداشته باشی ده سال زحمت می کشی و خروجی آن می شود دوسال. بعضی ها را هم دیده اید دیگر، مثل علامه مجلسی که نمونه بارز آن است. هر جور حساب می کنی انگار عمرش کم می آید و انسان نمی فهمد این همه کتاب که یکی از آنها بحارالانوار صد و ده جلدی است را چطور در طول عمر نه چندان بلندش تالیف کرده است.»


استاد سلیمانی مدام تاکید می کرد: «که اگر شهرستانی هستید حواستان باشد مبادا به هر دلیلی دل پدر و مادرتان را بشکنید. اگر دیدید دلتنگی می کنند درس و بحث را یکی دو روز کنار بگذارید برید دیدنشان. البته افراط نکنید. اما بدانید خدایی که باید درس و فهم مطالب آن را به شما بدهد همیشه با خواندن و نوشتن نمی دهد. حواستان باشد زور الکی نزنید. همیشه به وظیفه نگاه کنید تا خداوند به سبب این اطاعت، توفیقات شما را زیاد کند. توفیقتان که زیاد شد آنوقت است که در طلبگی تند تند و زیاد زیاد سود می کنید»


 خب البته رضا هم با کتابهایش عقد اخوت بسته بود. اگر تعطیلی ۱۰ روزه هم پیش میامد و همه دوستان طلبه ما که هیچ، حتی مور و ملخ مدرسه هم می رفتند چند روزی سر به اقوام و فامیل بزنند، رضا، قرص و محکم پای مدرسه می ایستاد. سرایدار مدرسه کلیدهایش را می داد به همین آقا رضا و خودش هم می رفت یک حال و هوایی عوض کند.


از حرفهای استاد سلیمانی فهمیدم چرا رضا، هر چه زور می زند بازدهی چشمگیری ندارد و آخرش هم کم می آورد طفلی!


حاج محمد به آرامی زیر همان پنجره که بالای حجره ما حساب می شد و روی همان پتوی مهمان نواز ما نشست. همان طور که احوال محمد را می پرسید احوال من را هم گرفت. عادت داشت به همه می گفت: «پسرم». یک لحظه حس کردم انگار پدر خود من است.


بلند شدم تا بساط چای را چاق کنم. یک دفعه صدای انفجار عجیب و مهیبی از چند متری حجره ما بلند شد


ادامه دارد


پی نوشت ها:


[1] . وسائل، جلد ۸، صفحه ى ۴۷۹


[2] . سوره نجم . آیه ۳۹


تهیه و تولید: محمد حسین امین-گروه حوزه علمیه تبیان</o:p&g t;

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید