ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

سایه ی مهمانی

در این یکی مهمانی کسی را نمی شناختم. همه غریبه بودند. حتی اسمشان را هم نشنیده بودم. تعجبم از این بود که عمه جان برای چه من را دعوت کرده است، میان این همه آدمی که هیچ کدام را تا به حال ندیده ام.


عمه جان آن بالا نشسته بود و با لبخند ملیحی که حس واقعی اش را مشخص نمی کرد، به مهمان ها خوش آمد، درآمد می گفت.


برای مهمانی شعبده باز دعوت کرده بود و بیست و هفت نفر از دوستانش را. دوستانی که من هیچ کدام را ندیده بودم و اسمشان را نشنیده بودم و همه یشان از من بزرگ تر بودند و تقریبا هم سن و سال عمه خانم.


پیش از آن که شعبده باز، برنامه اش را اجرا کند یکی از پیرمردهای مجلس، رفت کنار مبل عمه جان و با ادب یک موسپید کرده، خم شد و لبخند مختصری به صورت نشاند و چند کلمه گفت و عمه جان هم با همان وقار مصنوعی اش گوش می داد و سرش را به نشانه ی تایید دو سه بار بالا و پایین کرد و بعد هم همان آقا، به فاصله دو سه قدمی مبل عمه جان ایستاد، سینه اش را صاف کرد و خطاب به مهمان ها گفت:


خوش آمد بنده به عنوان یکی از مهمانان این جمع خیر، صورت خوشی ندارد که با رسم معاشرت هم خوان نیست. میزبان، شخص دیگری است و شما به دعوت ایشان تشریف فرما شده اید و خود این بنده ی کمترین البته مستثنا از تشریف فرماییم و در واقع بنده شرف حضور یافته ام به خدمت میزبان و شما گرامیان. از این گذشته چه نیاز و انتظاری به خوش آمد بنده است؟ خوش امد چون منی از سر وجدی است که از هم بودی با شما نصیبم شده است.


القصه… این تعداد بیست و چند نفره، سرکار خانم گل افشان را دیری است که می شناسیم و از الطافشان به جامعه ی بزرگ خیرین کشور با خبر و حتی شگفت زده ایم. اما آن طور که بنده می دانم این گردهمایی به قصد معمول جمع هایمان برقرار نشده است.


سرکار خانم گل افشان با هدفی متفاوت از همیشه ما را دور هم جمع کرده اند که با... & lt;/SPAN>


به این جا که رسید، دست توی جیب کتش برد و دستمال سفید و مرتبی در آورد و جلوی چشم هایش گرفت. چند ثانیه ای گذشت و عمه جان هم جنس لبخندش را عوض کرد و سرش را پایین انداخت و دوباره سرش را بالا گرفت و نگاه مهرآمیزی به ناطق مجلس کرد. پیرمرد ادامه داد: دور هم جمع شده ایم که واقعیتم را ببینیم. ترس من از این است که حاصل تمام این سال ها، این مثلا کارهای خیر، هیچ باشد. این کارهای خیر حتی یک ذره اش مورد قبول نبوده باشد.


عمه جان از جا بلند شد و با نگاه و لبخند آمرانه اش از پیرمرد تشکر کرد. پیرمرد و رفت و نشست. عمه جان ایستاده بود و لبخند می زد و سرش را با عدالتی مثال زدنی روی همه ی مدعوین می ریخت:


چند وقت پیش با دوست عزیزی آشنا شدم که واقعیتم را به من نشان داد. ایشان را در یک روز بارانی ملاقات کردم. روزی که از خانه ی بی بضاعتان حاشیه ی جنوبی شهر باز می گشتم. آن روز وقتی باران گرفت، وقتی هنوز پیش مردم بی نوای آن بیغوله ها بودم، حتی بارانیم را به زن بیماری دادم که تازه زایمان کرده بود و از شدت ضعف و گرسنگی حتی شیر نداشت که به بجه اش بدهد. در راه بازگشت مجبور بودم پیاده مسیری را طی کنم تا به خیابان اصلی برسم. باران تمام وجودم را خیس کرده بود. می دانید که رسم ندارم مواقعی که برای سرکشی به سراغ فقیرهایم می روم با خودروی شخصی آفتابی بشوم. حتی برای این که فقیرها احساس نزدیکی بیشتری داشته باشم، رانندگان تاکسی و وانتی که کمک ها را می آورند، می فرستم چند دقیقه ای با بچه ها و مادرانشان می گذرانم و بعد پیاده راه می افتم. راه می افتم، وقتی خوب دور شدم تاکسی صدا می زنم


آن روز وقتی به خیابان اصلی رسیدم این آقا با خودرو اش جلوی پای من ترمز کرد. بی توجهی کردم. به روی خودم نیاوردم. خیال کردم مزاحم است. اما ظاهر من زیر باران به بیچاره ها بیشتر می مانست تا به پولدارها. آن قدری هم پیر شده ام که تصور نکنم قصد سویی در ترم
ز بی موقع خودرویی نهفته باشد.


با این حال احتیاط کردم. با همان بی اعتنایی چند قدمی هم به جلو برداشتم. خودم را از خودری این آقا که امروز خود را مدیونش می دانم دورتر کردم. اثری از انسان یا ماشینی نبود. در آن باران عصرگاهی پاییزی فقط باران بی پروا بود و من خیس و خودرویی که در فاصله سه متری پشت سرم منتظر بود. ترسیده بودم. از چه؟ نمی دانم. چه چیزی برای ازدست دادن داشتم؟ باز هم پاسخ منفی بود.


این آقا که امروز مهمان من است و من زندگیم را مدیون او هستم، از ماشین پیاده شد. به طرفم آمد. گفت باران سنگینی است. شما خیس خیس هستید. من فلانی هستم. شما شاید به من اعتماد نداشته باشید. شادی بترسید. اما من خیلی چیزها را در مورد شما می دانم سرکار خانم گل افشان! شما زن خیری هستید که ازدواج نکرده اید. ارثیه پدر مرحومتان را در راه کمک به بیچارگان صرف می کنید، اما غافلید که سهم الارث فرزند برادرتان را هنوز نداده اید. شما و دوستانتان چند موسسه ی خیریه را اداره می کنید اما هنوز در این شهر بیچارگان زیادی وجود دارند. هنوز یک نفر را به خودکفایی نرسانده اید. حالا دیگر خود این آقا هم خیس خیس شده بود. هاج و واج بودم که این همه چیز را از کجا می داند.


پدر مرحومم از برادرم دل خوشی نداشت. از ارث محرومش کرد. چون خیال می کرد هیچ کدام از حرف هایش را قبول ندارد. برادرم دو سال بعد از مرگ پدر از دنیا رفت. امروز پسرش این جاست. آمده است که به جای تبریک سال نو به مناسبت دیگری هم خانه ی عمه اش را ببیند. آمده است که همه ی دارایی من را یک جا بگیرد اما شرط دارد.


این شرط را من تعیین نمی کنم. این آقای بزرگ شرط گذاشته است. این آقا این جاست که واقعیت شما خیرین را هم بگوید.


عمه جان نشست. و آن آقا که این همه در موردش صحبت شد، بلند شد. چشمانش را بی فروغ نشان می داد. سرش را کج کرده بود. به جای خاصی نگاه نمی کرد، اما انگار که کسی از تیررس چشم هایش در امان نبود. گفت: شما ها خیال کرده اید که خیرید


خیال کرده اید، که آدم های خوبی هستید. شما ها دنبال لذت بردن از نیازمند بودن آدم ها هستید. الان از این کلاه که کلاه شعبده بازهاست، واقعیتتان را در می آورم و به دیگران نشان می دهم. خانم گل افشان تمام اموالش را می بخشد به برادر زاده اش که خودش هم بی پول نیست.


رو به من کرد و گفت بی پولی؟


جواب ندادم.خندیدم. دوباره پرسید: وضع مالیت چطوره؟ از کجا به این همه پول رسیده ای؟


دوباره خندیدم. عصبانی شد. گفت: می گما! بگم بگم؟


گفتم برو رد کارت مرد ناحسابی. دوره ی این چیزها تموم شده. رمالی؟ جادوگری؟ هر چی می خوای باش. من از تو نمی ترسم. می خوای الان فالم رو بگیری. من که ادعایی ندارم به اموال عمه م. این بندگان خدام اگه حالا تو این کمک کردن هاشون لذتی می برن و دچار غرور می شن خودشون می دونن و خدای خودشون. مث این که تازه واردی؟ دوره تهدید به دونستن اسرار تموم شده دیگه خریدار نداره.


 مجتبی شاعری، بخش ادبیات تبیان

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید