ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

داستان هایی از زندگی امام هادی علیه السلام/۲

رفت خانه امام، با عجله گفت: “خانواده واموالم را سپردم به شما. “


– چه خبر شده یونس؟


– باید از این جا فرار کنم.


امام لبخندی زد، گفت: ” چرا؟”


– نگین با ارزشی راوزیر خلیفه داده بود برای حکاکی، موقع کار نصف شد.


امام گفت:


“آر
ام باش، به خانه ات برگرد، انشاءالله درست می شود.”


فردا وزیر او را خواست گفت:


“همسرانم دعواشان شده. نگین را دو قسمت کن، دو انگشتر بساز با دست مزد دو برابر.”


 ***


کنیزها را آورده بود برای فروش‌‌، برای هر کدام قیمتی می گفت. امام نشانی هایش را برایم گفته بود. پیدا کردنش زیاد سخت نبود. برده فروش پرسید:


“بالاخره کدامشان را بیاورم؟”


– آن یکی را… &l t;/o:p>


با انگشت اشاره کردم وادامه دادم: “قیمتش را نگفتی ؟”


– هفتاد دینار طلا!


هر چند بالاتر از معمول، اما درست همان مقدار بود که امام به من پول داده بود.


 کیسه ی دینارها را دادم وخریدمش.


با احترام بردمش برای امام.


بعدها معلوم شد که بنا بوده بشود مادر امامِ دهم.


 <SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: #339933; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA" dir=ltr&g t;***


ـ ما نفهمیدیم این دیگر چه جور دشمنی ای است که تو با علی بن محمد داری؟


وقتی که می آید خانه ات از نوکر و کلفت گرفته تا دیگران همگی می شوند خادمش. کار به جایی رسیده که زحمت پس کردن پرده را هم به خود نمی دهد، چون دیگران زودتر می دوند و برایش پس می زنند!


– بی جا کرده اند! دیگر کسی حق ندارد برایش پرده کنار بزند.


امام وارد شد. کسی جرات نکرد نزدیک پرده برود. یکی دو قدم مانده بود


که یک دفعه باد زد و پرده کنار رفت. وقتی می خواست برگردد هم.


فریاد متوکل پیچید توی خانه:


“از این به بعد این پرده ی لعنتی را برایش کنار بزنید نمی خواهم باد پرده دارش باشد!”


 ***


ماجرای کنار رفتن پرده برای امام دهن به دهن می گشت.


 پرده دارِ متوکل هم برای صالح، یکی از دوستان واقفی مذهبش تعریف کرد. تا شنیده بود شروع کرده بود به خندیدن و مسخره کردن.


همان موقع امام رسید، به او لبخندی زد، هر چند تا آن موقع هم دیگر را ندیده بودند.


 گفت:


“صالح! خدا در وصف سلیمان پیامبر گفته: ما باد را در تسخیر او دادیم تا به امرش هر کجا خواست بوزد. پیامبر تو و اوصیاء او که پیش خدا عزیزتر از سلیمانند!”</B&gt ;


عقاید واقفی اش همه بر باد رفت، شیعه شد.


 ***


متوکل بعد از شفای بیماریش، علما را جمع
کرد تا تصمیم بگیرد چقدر صدقه برای نذرش بپردازد.


نذر کرده بود مال زیادی انفاق کند.


علما اختلاف داشتند با هم.


امام هادی گفت: ” هشتاد دینار بپرداز.”


گفتند: “چرا؟”


گفت: “خدا در قرآن گفته:


«لقد نصرکم الله فی مواطن کثیره؛ خداوند شما را در جاهای زیادی یاری کرد»


آن‌ها را شمردیم، هشتاد مورد بود.”


 ***


مردم را دور خودش جمع کرده بود، میگفت زینب است؛دختر فاطمه بردنش پیشه خلیفه. پرسید: “چطور جوان مانده‌ای؟”


گفت:


“پیامبر دست کشید بر سرم تا هر چهل سال یک بار جوان شوم.”


علی‌ بن محمد آمد، رو به زن گفت:


“گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است. برو داخل قفس شیرها، اگر راست میگویی.”</o:p&g t;


زن، پاهایش سست شد. عقب عقب رفت.


گفت: ” می‌خواهی مرا به کشتن دهی، چرا خودت نمی‌روی؟”


همه ساکت شدند. متعجب و منتظر!


علی‌بن محمد وارد قفس شد. شیرها دورش راگرفتند. صورت‌شان را مالیدند به لباسش.


او هم دست میکشید روی یال‌هایشان و نوازششان می‌کرد.


 ***


مردی از روی حسادت رفت پیش متوکل و گفت:


“علی، پسر محمد، قصد شورش دارد.”


متوکل همان شب فرستاد خانه امام هادی.


 دو کیسه پول پیدا کردند، با مهر مادرش.


خبر را شنید، عصبانی شد، از مادرش جواب خواست.


گفت:


“مریض که شدی، پزشکان عاجز شده بودند از درمانت. هزار دینار نذر علی بن محمد کردم. خوب که شدی، ادا کردم. همین.”


 ***


مست کرده بود. فرستاده بود امام را به زور از خانه بیاورند به مجلس باده نوشی و عیاشی اش.


 به امام مشروب داد ولی امام زیر بار نرفت.


گفت: “شعر بخوان!”


امام جواب داد: ” شعر زیاد حفظ نیستم.”


وقتی اصرار کرد، امام سرود:


آنان که بر بلندی کوه ها کاخ ساختند مرگ اینک در اعماق گور طعمه کرمها نمودشان آن تاج ها و گوهر زیور کجا بشد!؟ پرسد کسی ز بعد دفن ز ایشان که هان چه شد؟”


عربده های مستانه جایش را به ضجه های ذلیلانه داد. چهار هزار دیناربه امام داد و با احترام فرستادش خانه. امام که بیرون رفت، جام شرابش را محکم کوفت زمین.


 ***


نامش جنیدی بود، از علمای ناصبئ
ی و دشمن سرسخت علویان.


معلم علی شش ساله شده بود، بعد از شهادت پدرش به دستور معتصم.


باید ارتباطش را با شیعیان قطع می کرد و به خیال خودش و معتصم می خواست همراه با کینه ی اهل بیت اعتقادات ناصبی به او بیاموزد!


مدتی گذشت. حالِ علی را از او پرسیدند با لفظ کودک.


 عصبانی شد، گفت: “کودک کدام است؟ در مدینه عالم تر از من سراغ دارید؟”


– نه!


– به خدا قسم! هر چه می خواهم یادش بدهم، خودش می داند. ادامه اش را هم به من یاد می دهد. تمام قرآن را با تفسیر کامل می داند و با صدای خوش از حفظ می خواند. نمی دانم این همه علم را از کجا آورده، وقتی در میان دیوارهای سیاه مدینه بزرگ شده.


علی شش ساله معلم خوبی بود برای معلمش.


جنیدی، ناصبی سرسخت، شد از دوست داران اهل بیت.


 آن هم سرسختانه.


 ***


همراه سی صد نفر، مامور شد برای آوردن امام هادی از مدینه.


در طول راه با یار امام بحث می کرد،


می گفت:


“مگرعلی بن ابی طالب نگفته هیچ زمینی، خالی از قبر نیست، اگر هم باشد، به زودی قبرستان می شود. پس گورستان این بیابان بی آب و علف کجاست؟”


میان راه، وسط تابستان، برف سنگینی شروع شد. امام و یارانش لباس گرم آورده بودند. ماموران امّا، از سرما تلف شدند و همان جا شد گورستان شان.


برگرفته از کتاب «حصار آفتاب » از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب


http://manbarak.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید