ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

قطارهای ژنو

قطار ساعت هشت، از راه نرسیده بود . هنوز پنج دقیقه به هشت مانده بود. اهالی این شهر می گفتند قطارهای این جا هرگز تاخیر نمی کنند حتی اگر از مبدا دیرتر راه افتاده باشند. روی صندلی های سکو نشسته بودم. دخترم جلوی چشمم مثلا بازی می کرد. عروسک شکم گنده اش از دستش افتاد. خم شد و عروسک را برداشت. عابری که عجله داشت با شدت به دخترم خورد و عروسک روی ریل افتاد. دخترم پیش از این که بلند شوم و بروم رفته بود روی ریل و صدای سوت قطار هم شنیده می شد.


باید فقط به دخترم فکر می کردم. به این که بروم و نجاتش بدهم یا این که دست کم باید دعایی می خواندم. اما ذهنم درگیر زودتر رسیدن قطار بود. شنیده بودم که قطارهای ژنو مثل ساعت های شان دقیق دقیق است. راس ساعت مقرر می رسند و سر زمان تعیین شده راه می افتند. اما حالا سه دقیقه مانده هشت قطار داشت می رسید. صدای سوت قطار می آمد و یک آدم بی ملاحظه عروسک دخترم را پرت کرده بود روی ریل و دخترم هم برای نجات یا آوردن عروسکش رفته بود روی ریل. من و بقیه ی مردم روی سکو ایستاده بودیم و کاری نمی توانستیم بکنیم. بی خود و بی جهت خیال می کردم که مرگ برای همسایه است و از این بلاها سر من نمی آید. بیش تر از آن که حواسم به دختر باشد به آن آدم بی ملاحظه بود که حقش را کف دستش بگذارم و حواسم به قطاری بود که سه دقیقه زودتر می رسید به ایستگاهی که اهالی کشورش به دقت در زمان مشهور بودند.


از دو ماه پیش به این طرف آمده بودم ژنو. همراه با تیم مذاکره کننده برای راه اندازی یک کارخانه ی جدید در کشور متبوعم. همسر و دخترم هم همراه من بودند. از آن جایی که همسرم در فرانسه درس خوانده بود و دوستان زیادی در فرانسه پیدا کرده بود ، پدرش هم یک آپارتمان در جای خوب استراسبورگ خریده بود و از زمان دانشجویی همسرم تمام تفریحش آمدن به خانه ی استراسبورگ بود. این بار که به فرانسه آمده بود –پدر زنم را می گویم –مصادف شد با آمدن من به ژنو. ده روز از رسیدنمان نگذشته بود که پدر همسر بیمار شد و فراموشی گرفت و همه ی بدنش کهیر زد. پدر زنم از من بدش می آید. اوائل ازدواجمان شیفته ی من بود. در همه چیز با من مشورت می کرد. اما کم کم که دید من خیلی حرفی برای گفتن ندارم. گفت که این داماد من آدم مرموزی است و اصلا معلوم نیست چه کاره است. معلوم نیست نویسنده است؟ مستند ساز است؟ معلم است؟ یا یک دیپلمات؟؟؟


همین شد که دیگر من را به حضور نمی پذیرفت. برای خودمم هم جای سوال بود که چرا با این شرایط همسرم هیچ تلاشی برای بهبود روابط من و پدرش نمی کند.


خلاصه سه چهار سالی این روابط تیره برقرار بود تا این که پدر زن گرامی بیمار شد و فراموشی گرفت و همه ی بدنش کهیر زد.


ده روز از رسیدنمان به ژنو گذشته بود و همسرم رفت استراسبورگ دخترمان را نبرد. چون پرستار پدر گفته بود که کهیرها چهره چندش آوری به پدر داده و برای بچه هم صحنه ی ناخوش آیندی خواهد بود. این شدکه همسرم به تنها رفتن رضایت داد.


از فرصت استفاده کردم و یک معلم دو رگه ی سوئیسی ایرانی پیدا کردم که به دخترم هم آلمانی یاد بدهد هم فرانسوی. معلم دو رگه پدری ایرانی داشت که تقریبا سی سال پیش به علت نامعلومی به سوئیس آمده بود و مانده بود تا هفت سال که مرده بود. اما دخترش همان معلم دو رگه فارسی را از پدر یاد گرفته بود و بعد هم ادامه داده بود چون پدرش هم شغل مرموزی داشت و روزی دلش می خواسته از نامه های پدرش سر در بیاورد.


معلم دو رگه به دخترم در آن دو ماه طوری درس داد که باور کردنی نبود. حالا هم خوب پیانو می زد ، هم آلمانی و هم فرانسوی صحبت می کرد.


مذاکرات خوب جلو می رفت. شرایط تغییر کرده بود. من عضو ارشد نبودم ، چون حرف زدنم خیلی خوب نبود. در واقع حرف زدنم برای روزنامه ها و رادیوها و تلویزیون ها با سیاست نبود. نمی شد تصویرم را میان مردم در بیاورند. یک تیک خفیف توی ابروی راستم داشتم که چشمانم را هم در گیر می کرد. وقتی انگلیسی حرف می زدم این تیک قوی تر می شد. اما وقتی فرانسه یا آلمانی حرف می زدم اصلا تیک نداشتم با این حال تصمیم گرفته بودند که من ساکت باشم ، گوش کنم ، یادداشت بردارم و به اعضای ارشد مشورت بدهم. تیم های روبه رو نمی دانستند که با چه آدم باهوشی طرفند. نمی دانستند وگرنه هر حرفی را جلوی من نمی زدند. برگ برنده هایی دست من می دادند که وقتی دست اعضای ارشدمان می افتاد شرایط را تغییر می داد.


همسرم از استراسبورگ همان جا که درس خوانده بود و توی مرکز مطالعاتش یک کتاب جمع و جور کرده بود و پدرش یک خانه خریده بود و حالا عادتش شده بود که چندماه از سال را در آن جا بگذراند و ده روز بعد از آمدن ما به ژنو حالش بد شده بود و مدام کهیر می زد و فراموشی گرفته بود خبر می داد. خبرهایی که خوشآیند نبود. اما من از ناخوشآیندیش چیزی دستگیرم نمی شد. در گیر مذاکرات بودم به هدف بزرگ فکر می کردم و به این که دخترم داشت زبان یاد می گرفت.


همسرم خبر داد که دیگر امیدی به پدرش نیست و دوستان پدر ترتیبی داده اند که تحت مراقبت های ویژه به ایران منتقل شود که حداقل در خال میهن جان به جان آفرین تقدیم کند. همسرم خبر داد که دوستان پدرش آمده اند استراسبورگ و کارها انجام می دهند و او هم به ژنو می آید که دخترمان را با خودش ببرد. قطار استراسبورگ به ژنو ساعت هشت می رسید. همسرم داخل همان قطار بود و من روی صندلی سکو نشسته بودم. دختر با آن عروسک شکم گنده اش بازی می کرد. می خواستم از همسرم استقبال کنم و بچه را به او بسپارم و برای ادامه ی مذاکرات بروم.


روز قبل همه چیز داشت به نفع ما تمام می شد. که یکهو دبه کردند و گفتند نتیجه بماند برای امروز.


پنج دقیقه به هشت آن آدم بی ملاحظه خورد به دخترم و عرسکش پرت شد روی ریل. دخترم رفت روی ریل که عروسک را بیاورد یا چه می دانم نجات بدهد. سه دقیقه مانده بود به هشت. صدای سوت قطار آمد. سه دقیقه زودتر. عجیب ترین اتفاقی که می شد صورت بگیرد. در فکر این تعجیل بی سابقه بودم و یافتن آن آدم بی م
لاحظه. همین طور که صدای سوت قطار می آمد به سمت ریل دویدم. آدم بی ملاحظه هم ایستاده بود و نگاه می کردم. شناختمش. از همان کارمندهای رده ی سه و چهار تیم مذاکره کننده ی مقابل بود. می خواستند کاری کنند که ما عصبانی بشویم. قطار ساعت هشت را زودتر به ایستگاه می رساندند. به معلم دو رگه ی دخترم گفته بودند که روز قبل یک عروسک شکم گنده هدیه بدهد. می خواستند مرا عصبانی کنند که با آن آدم بی ملاحظه در گیر شوم. خیالم راحت بود که وجود این را ندارند که قطار را به دخترم بزنند. ایستادم کنار آدم بی ملاحظه. دست هایم را کردم توی جیبم. لبخند زدم. همه ی آدم های توی ایستگاه شوکه بودند ، حتی آن آدم بی ملاحظه ی مزدور. فقط من آرام بودم. لبخند زدم و ترمز کردن قطار را نگاه کردم. در گوش آدم مزدور گفتم دیدید نتوانستید مرا عصبانی کنید. حالا می بینی که چقدر قشنگ ناچارید قطار را نگه دارید. قطار ترمز کرد ، پیش از آن که به دخترم برخورد کند
.


همسرم از قطار پیاده شد و فقط یک روز ماند و سوار هواپیما شد و برگشت ایران. پدرش به ایران که رسید کهیرزدنش قطع شد. حافظه اش درست شد و سراغ من را گرفت. اما گفت که نمی خواهد ریخت مرا ببیند. من هم چیزی به روی معلم دو رگه نیاوردم.


کاری کردم که خیال کند هیچ چیز نفهمیده ام. برنده تیم ما بود. از ژنو خاطره خوشی ماند. اما آن ها شهر مذاکره را عوض کردند.


گفتند دور های بعدی باشد وین. از وین با هر نتیجه ای که برگردم پدرزنم با من آبش به یک جوی نمی رود. می خواهد دخترم را به روش خودش بزرگ کند. کینه ی من و پدرزنم به این سادگی ها تمام نمی شود.


مجتبی شاعری، بخش ادبیات تبیان

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید