منوی اصلی

موسسه قرآن و نهج البلاغه

ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

تاریخ اسلام/تحمیل و تعلیم بغض نسبت به امیرالمؤمنین علی علیه السلام/بخش دوم: شهادت حجربن عدی (رح)

 عراق و شهر کوفه


آن چه درعراق وکوفه در عصر بنی امیه اتفاق افتاد، کاملا شکل دیگری داشت. مردم این سرزمین بیش تراز هر سرزمین دیگری در عالم اسلام، امیرمؤمنان، علی (ع) را دوست می داشتند و بیش ترین تعداد از تربیت شدگان و شیعیان آن حضرت در عراق وکوفه زندگی می کردند؛ به این جهت بود که مردمان عراق، به ویژه کوفه، بیشترین سختی ها و رنج ها را در این دوران تحمل کردند وکشته شدگان و به دارآویخته شدگان وزندان وشکنجه دیدگان آنان از شمار بیرون بودند.


علی بن محمد مدائنی (۲۸) در کتاب الاحداث می نویسد: معاویه پس از به دست آوردن حکومت و خلافت، یک فرمان نامه به همه عمال و کارگزاران خود نوشت که هر کس چیزی در فضایل ابوتراب وخاندانش باز گوید، من ذمه امان خویش را از او بردارم وخون و مال او هدر است. خطیبان در هر آبادی و بر سر هر منبر، علی را لعن می کردند؛ از او برائت می جستند و او وخاندانش را بد می گفتند. بیشترین بلا در این روزگار، بر سر اهل کوفه فرود آمد؛ زیرا شیعیان در این شهر، از هر جا بیشتر بودند. او زیاد را بر ایشان حاکم ساخت وبصره به کوفه ضمیمه نمود. زیاد که شیعیان را می شناخت، به جست وجوی ایشان برآمد و آنها را زیر هر سنگ وکلوخ یافته، به قتل می رسانید. دست وپاها برید و چشم ها کور ساخت و بر شاخه های درختان نخل به دار می آویخت. آنان را از این سرزمین راند و به نقاط دیگر پراکنده ساخت، تا آنجا که دیگر شخص معروف وشناخته شده ای از ایشان در آنجا باقی نماند.(۲۹)


این مجمل آن چیزی بود که در عصر معاویه و بنی امیه در عراق اتفاق افتاد و تفصیل بیشتر آن، از این قرار است که اولین فرماندار کوفه (سال ۴۱ هجری) در عصر بنی امیه، مغیره بن شعبه بود.(۳۰) او اگرچه از قریشیان نبود، اما از اذناب و پیروان قریش به حساب می آمد. معاویه پیش از حرکت مغیره به سوی محل مأموریت وحکومت خویش، او را خواسته بدو گفت: می خواستم توصیه ها و سفارش های زیادی به تو بنمایم؛ اما با اعتماد به فهم و بصیرت تو در مورد آنچه مرا خشنود می کند و آن چه دولت وق
درت مرا تأیید و رعیت مرا اصلاح می نماید، از آن چشم پوشیدم؛(۳۱) اما نمی توانم از یک سفارش چشم پوشی کنم. تو در مرحله اول، هرگز از نکوهش و بدگویی علی پرهیز نکن، ونیز همیشه برای عثمان از خداوند رحمت بخواه وطلب بخشش کن. در مرحله بعد، ازعیبجویی اصحاب و یاران علی و سختگیری درباره ایشان به هیچ وجه دست برمدار ودر مقابل، دوست داران عثمان را به خود نزدیک کن وبدیشان مهربانی ها بنما.


مغیره گفت: من در گذشته تجربه حکومت اندوخته ام و امتحان خود را داده ام بیش از تو برای دیگران خدمت کرده ام و به هیچ وجه مورد اشکال و ایراد قرار نگرفته ام. تو نیز مرا امتحان خواهی کرد؛ حال یا می پسندی و ستایش می کنی و یا کار من برایت ناپسند جلوه می کند و مرا مذمت خواهی کرد.


معاویه پاسخ داد: نه! ان شاءالله ستایش خواهم کرد! (۳۲)


مغیره،
نه یا ده سال در کوفه حکومت کرد. در تمام این مدت، کمابیش دستور و سفارش معاویه را به کار می بست واصولا امکان نداشت او این مدت طولانی در این استان بزرگ ومهم حکومت داشته باشد و دستور اصلی خلیفه را به فراموشی سپارد.


طبری می نویسد: مغیره در تمام مدت حکومت خود در کوفه، از مذمت علی(ع) و عیب جویی ایشان وبدگویی کشندگان عثمان وستایش یاران او دست بر نمی داشت. طبری که از ابومخنف این جریان را نقل می کند، از زمان و شرایط وخصوصیات عمل مغیره اطلاعی به دست نمی دهد؛ اما ما با اطلاع از شرایط آن زمان، معتقدیم این گونه سخنان در خطبه های نماز جمعه وعید فطر و قربان گفته شده است.


طبری در ادامه نقل خبر می آورد که حجربن عدی وقتی این سخنان را می شنید می گفت: نه، این چنین که می گویی نیست؛ خداوند شما را لع
نت کند. آنگاه برمی خواست واین آیه شریف را قرائت می کرد:” کونوا قوامین بالقسط شهداء لله”(۳۳)سپس می گفت: من شهادت می دهم آن کسان که شما مدحشان می گویید وپاکشان می شمارید، سزاوار بدگویی اند. مغیره او را پاسخ می گفت وتهدید می کرد واز خشم بنی امیه بیم می داد.


در تمام این سالها برخورد قابل توجه و خونینی میان حکومت و مردم کوفه پدید نیامد. در اواخر این دوران، روزی مغیره به پای خواست وهمانند گذشته، در مورد امیرمؤمنان(ع) وعثمان چنین گفت: بارالها! بر عثمان رحمت فرست واز او در گذر. او را به بهترین اعمالش جزا بده؛ زیرا او به کتاب تو عمل کرده و از سنت پیامبرت پیروی نموده است. وحدت کلمه به میان آورده، خون ها را حفظ کرده وسرانجام مظلومانه شهید شده است. بارالها! یاران ودوستان وآنان که خونخواه اویند، مورد رحمت خویش قرار بده.(۳۴)


طبری تا اینجا نقل میکند وبا این که در مقدمه می گوید: مغیره درمورد علی وعثمان سخن گفت، از بخش دوم، جز عبارت” کشندگان عثمان را نفرین کرد”، چیزی نمی گوید. اما بلاذری، بدون نقل بخش اول، تنها، بخش حذف شده از سخنان مغیره درتاریخ طبری را می آورد ومی نویسد: خدا لعنت کند فلان (یعنی علی) را؛ زیرا مخالفت کرد با آن چه در کتاب تو بود وسنت پیامبرت را ترک گفت و وحدت کلمه(امت را) بته تفرقه کشانید. خون ها را بر زمین ریخت وسرانجام نیز ظالم بو
د و کشته شد.(۳۵)


در این جا حجر بن عدی دیگر تحمل نکرده، از جای جَهید وچنان فریاد برآورد که آن کسان که در مسجد یا بیرون آن بودند، همه صدای اورا شنیدند. صدای فریاد و جملات اعتراض حجر، بیشتر مردم را با او همراه کرد وصدای مخالفت و اعتراض اکثریت حاضران، مغیره از منبر پایین آورد. وی از مسجد بیرون آمده، به دارالاماره رفت. پس از ساعتی، دوستان و همفکرانش اجازه خواستند، به حضورش رفتند. ناراحتی آنان این بود که چرا مغیره با حجر مقابله نکرد و به وی اجازه داد که با جسارت، این گونه فریاد بزند واین سستی، افزون بر شکسته شدن اعتبارو اقتدار وی، خشم معاویه را در پی خواهد داشت.


مغیره پاسخ داد: بر خلاف نظر شما، من با این کار، حجر را به کشتن داده ام؛ زیرا پس از من، امیری به این شهر خواهد آمد وحجر او را چون من خواهد پنداشت وبه همین شکل با وی برخورد خواهد کرد. او نیز در نخستین بار حجر را دستگیر کرده، به بدترین و فجیع ترین شکل خواهد کشت. اجل من نزدیک شده و عملم اندک است؛ نمی خواهم ریختن خون بهترین مردم این شهر را من آغاز کرده باشم وآنان سعادتمند شوند ومن بدبخت؛ ومعاویه به ریاست وقدرت بیشتری دست پیدا کند.(۳۶)


مقابله میان دولت اموی و کارگزاران آن، با مردم کوفه، منحصر در آن چه آوردیم نبود. نظیر همین برخورد، میان مغیره وصعصعه بن صوحان، (۳۷) از اصحاب بزرگ امیرالمؤمنین(ع) در کوفه اتفاق افتاد. مغیره خبر یافته بود که صعصعه از عثمان عیب می گوید و از علی(ع) بسیار یاد می کند و او را بر دیگران برتری می بخشد. او را به حضور خواست وگفت: بترس از این که در نزد کسی، از عثمان عیب بگویی وبترس از این که فضائل علی(ع) را به طور آشکاراظهار بداری، تو چیزی از فضیلت علی (ع) نخواهی گفت که من نسبت به آن جاهل باشم؛ بلکه من بهتر از تو این چیزها را می دانم! لیکن قدرت در دست بنی امیه است و آنها ازما خواسته اند که او را عیب بگوییم. البته ما از بسیاری از آن چه از ما خواسته شده، روی می گردانیم و تنها به آن مقدار که ناگزیر هستیم، بسنده می کنیم تا با تقیه، شر این ها را از خود دور سازیم. اگر تو می خواهی فضیلتی از او بگویی، آن را در میان اصحاب و یاران خود و در خانه های خودتان و پنهانی بگو؛ اما در مسجد وبطور علنی نه؛ زیرا این چیزی است که خلیفه آن را تحمل نمی کند و ما را معذور نمی دارد.(۳۸)


یعقوبی می نویسد: حجر بن عدی و عمروبن حمق خزاعی وهمراهان آن دو از شیعیان، هرگاه می شنید که مغیره و امثال او از یاران معاویه، علی را بر منبر لعن می کنند، به پا می خواستند و لعن را به خودشان باز می گفتند….(۳۹)


مغیره در سال ۵۱ هجری از دنیا رفت.(۴۰) واز آن تاریخ، فرمانداری و امارت دو استان بزرگ بصره و کوفه، با هم به زیاد بن ابیه واگذار گردید. او بلافاصله از مرکز حکومت اولیه اش بصره، به کوفه آمد و به دارالاماره رفت. سپس از آنجا به مسجد جامع شهر آمد و در جمع مردم خطبه خواند. به گفته مورخان معتبر، او در این خطبه، حمد ثنای الهی نگفت و بر پیامبر خدا (ص) درود نفرستاد! شاید این اولین بار در عصر اسلام بود که چنین چیزی اتفاق می افتاد. بعد هم در سخنان خویش رعد و برقی به راه انداخت و مردمان را بیم داد وتهدید کرد. به هرکس که خواست سخن بگوید، اجازه نداد وآنان را از مخالفت بر حذر داشت وترسانید. در پایان گفت: سخن دروغ بالای منبر را بلا نامیده اند؛ از این رو هرگاه شما را بیم دادم یا سخن از نوید به میان آوردم{ حتما به آن عمل خواهم کرد، و اگر} بدان عمل نکردم، دیگر مرا بر شما حق اطاعت نیست.(۴۱) سپس به زیر آمد و به دارالاماره بازگشت.


زیاد با حجر بن عدی در گذشته دوستی داشت؛ بنابراین، پس از رفتن به دارالاماره، حجر را به حضور خواست و به او گفت: ای حجر، دوستی وپیروی مرا نسبت به علی دیده بودی؟ گفت: آری. گفت: همانا خدا آن را به کینه ودشمنی تبدیل کرده است! آیا دیده بودی که با معاویه چه کینه ودشمنی داشتم؟ گفت: آری. گفت: خداوند آن را به دوستی وطرفداری تبدیل کرده است؛ از این رو مبادا بدانم که علی را به خیر وامیرالمؤمنین معاویه را به بدی یاد نمایی.(۴۲)

&# x0D;

زیاد، چندان در کوفه نماند و عمروبن حریث را به جای خود به اداره کوفه مأمور کرده، خود به بصره بازگشت؛ اما پیش از این که شهر کوفه را ترک کند، بار دیگر حجر را خواست و به او هشدار داد: به من خبر رسیده است که تو به آشوب ها کمک می کنی. اگر این مطلب نزد من ثابت شود، تو را خواهم کشت. به خاطر حفظ جان خودت مواظبت کن و بر جای خویش آرام گیر. به خدا سوگند! اگر قطره ای از خون تو را بریزم، حتما همه آن را خواهم ریخت.(۴۳)


این سخنان تهدید آمیز، حجر وسایر شیعیان را آرام و رام نمی ساخت. آنان توان تحمل لعن و سب امیرمؤمنان(ع)آن هم در خطبه نماز جمعه و عیدین را نداشتند. در واقع این مردان بزرگ، پس از مصالحه امام مجتبی(ع) دیگر به حکومت اموی تن در داده بودند و با همه کراهت، بنای مخالفت و سرپیچی وشورش نداشتند. دلیل این سخن، اقرار کسانی همانند حجر است که در رأس نهضت شیعه درآن روزگار قرار داشتند. اما آن چه اینان نمی توانستند با آن کنار بیایند و قدرت تحمل آن را نداشتند و آن ها را به شورش و مقابله وامی داشت، بدعتی چون لعن وسب امام متقیان، امیرمؤمنان(ع) بود.


<P style="TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0in 0in 10pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto" dir=rtl class=MsoNormal align=justify& gt;تاریخ نگارانی چون طبری و بلاذری، حتی مسعودی مورخ طرفه نگار قرن سوم و چهارم، به راز مخالفت ومقابله جدی تحزب شیعی با دولت اموی پی نبرده اند.(۴۴) رفتار و اعمالی که مورخان رسمی، به ویژه بلاذری، از حجر و یاران وی نقل کرده اند، نشان از نوعی عدم توازن اندیشه دارد؛(۴۵) اما آیا واقعا چنین بوده است؟ پایان زندگی حجر و یارانش این عدم توازن را نفی می کند.


در هر صورت، در غیاب زیاد، حجر و همفکران او گرد هم می آمدند و بدون واهمه از عیب و ایراد معاویه سخن می گفتند. گاهی در مسجد صدای جمعشان به گوش دیگران نیز می رسید. سرانجام عمروبن حریث، کسی را به نزد حجر فرستاد و از او خواست که علت این اجتماعات چیست وچرا این افراد گرد تو جمع شده اند؟ مگر تو با امیرپیمان نبسته ای و به او قول همکاری نداده ای؟ آن ها به فرستاده گفتند: گویی شما نمی دانید چه کار می کنید! سپس به تندی او را از جمع خودشان دور ساختند.


عمرو گزارش این برخورد را نزد زیاد فرستاد ودرآن چنین افزود: اگر به شهر کوفه نیاز داری، به سرعت خود را به این جا برسان. زیاد به عجله خود را به کوفه رسانید. به محض ورود، به دارالاما
ره رفت و از آن جا به مسجد آمد. لباسی از حریر به تن داشت و عبایی از خز سبز بر روی آن به بر کرده بود. با مردم چنین گفت: ای اهل کوفه، جمعیتتان فزونی یافته و راحت طلبی بر شما چیره گشته است. از خشم من نمی ترسید واحساس ایمنی کرده اید؛ از این رو بر من جرئت و جسارت یافته اید. فرجام عصیان، بدترین فرجام هاست. به خدا سوگند! ای اهل کوفه، اگر درست رفتار نکنید، اگر به راه راست نیایید، شما را آن طور که شایسته است، معالجه خواهم کرد و چنین کاری برای من آسان است. من به پشیزی نخواهم ارزید، اگر نتوانم کوفه را در برابر حجر نگهداری کنم! سپس افزود: وای به حال مادرت ای حجر که خوراک شب گرگان شدی! (۴۶) سپس از منبر به زیر آمد و رئیس شرطه شهر را به دنبال حجر فرستاد.(۴۷)


در این نقل که بلاذری و طبری از ابومخنف، مورخ بزرگ کوفه آورده اند، برخورد میان دو جناح، در این جا و به همین سرعت به خشونت و شدت کشیده می شود. اما نقل های دیگری وجود دارد که در آن، مسائل با این شکل و با این نظم و ترتیب نیامده است و در آن ها نشان از عوامل اختلاف دیگری وجود دارد. این روایات تاریخی، زمان وقوع حوادث را بازگو نکرده اند، اما با بازگشت زیاد و حضور دوباره او در شهر کوفه مناسب تر است.


طبری نقل می کند: روزی زیاد در خطبه نماز بسیار سخن گفت و نماز به تأخیر افتاد. حجر، صدا برداشت:” نماز! ” ز
یاد اعتنایی نکرد و به سخن ادامه داد. دیگر بار حجر گفت: “نماز! ” زیاد بازهم اعتنایی نکرد و به سخن ادامه داد. چون حجر بیمناک شد که وقت نماز بگذرد، مشتی از سنگریزه های کف مسجد برداشت وبه سوی زیاد پرتاب کرد وبه نماز برخاست. مردم نیز با وی برخاستند. چون زیاد چنین دید، فرود آمد و با مردم نماز کرد. پس از نماز، نامه ای به معاویه فرستاد و در آن، از حجر سخن گفت وسعایت بسیار کرد. پاسخ معاویه این بود: او را با زنجیر به بند کشیده، به نزد من روانه کنید.(۴۸)


بلاذری نقل می کند: مردی ازاهل ذمه که اسلام پذیرفته بود، به دست مردی عرب از طایفه بنی اسد کشته شد. زیاد می گفت: من مردی عرب را در برابر نبطی نخواهم کشت. پس به قاتل امر کرد که به خانواده مقتول دیه بپردازد. آنان دیه را قبول نکردند و گفتند: در گذشته به ما گفته شده بود که خون مسلمانان با هم برابر است(ونژاد در اسلام مطرح نیست)وعرب ها فضیلتی بر دیگران ندارند. حجر و یاران او در این جا قیام کردند. حجر به زیاد گفت: خداوند در قرآن می گوید: ” جان در برابر جان “و تو برخلاف آن می گویی! به خدا سوگند! تو این مرد اسدی را قصاص می کنی؛ و گرنه با این شمشیر با تو خواهم جنگید. حجر این مسئله را آن قدر پیگیری کرد تا قاتل قصاص گردید. به این خاطر، زیاد در مورد او به معاویه نامه ای نوشت.(۴۹)


در هر صورت زیاد تصمیم به دس
تگیری حجر ویاران وی گرفت. جریان دستگیری بسیار طولانی شد. جنگ وگریز میان مأموران حکومت اموی ومردم کوفه زیاد بود؛ اما نتیجه ای نمی بخشید. حجر که پنهان شده بود، به دست مأموران گرفتار نمی آمد. سرانجام، زیاد راه دیگری در پیش گرفت و با فشار و تهدید سران قبایل کوفه، حجر را از مخفیگاه بیرون کشید و او را با جمعی از یاران همفکرانش به نزد معاویه فرستاد. زیاد، با این اسیران، شهادتنامه سران و شیوخ قبایل کوفه را همراه کرده بود. در این شهادتنامه آمده بود: ” این چیزی است که ما برای خدا به آن شهادت می دهیم. شهادت می دهیم که حجر از اطاعت خلیفه سر باز زده و از جمعیت و جماعت مسلمانان جدا گشته و خلیفه را لعن گفته و دعوت به جنگ و آشوب نموده است. مردمان به دور او جمع شده اند و او آنان را به شکستن بیعت و برکناری امیرمؤمنان، معاویه و کفر ورزیدن به خدای بلند مرتبه، کفری زشت و گناهی شنیع وزشت، دعوت کرده است.”بر پای این شهادتنامه، امضای هفتاد تن از قریشیان نام ونشان دار کوفه وسران قبایل و نامداران شهر آمده بود.(۵۰)


تعداد دستگیر شدگان، چهارده تن بودند. مأموران زیاد، آن ها را به سوی شام حرکت داده، در مرج عذرا، چند فرسخی دمشق، حبس کردند. وقتی عامر بن اسود، فرستاده زیاد و مسئول کار اسیران، به دمشق می رفت که گزارش کار خود را به معاویه برساند، حجر بدو گفت: به معاویه ابلاغ کن که ریختن خون های ما بر او حرام است. به او خبر بده که به ما امان داده اند و ما با او(در جریان صلح امام حسن)مصالحه کرده ایم؛ پس از خدا بترسد و در کار ما دقت و مراقبت کند.(۵۱)عامر به دربار معاویه آمد و گزارش اسیران و پیام حجر را رسانید. در اینجا پاره ای از اطرافیان معاویه، در مورد کسانی از اسیران شفاعت کردند وپذیرفته شد؛ اما وساطت مالک بن هبیره سکونی در مورد حجر را نپذیرفت. آنگاه مأمورانی برای کشتن اسیران فرستاد. اینان شبانگاه نزد
حجر و یارانش رسیدند.


فرستاده معاویه خبر آورد که شش کس آزاد شوند و هشت کس کشته شوند. او گفت: به ما امر کرده اند که برائت از علی و لعنت براو را بر شما عرضه کنیم؛ اگر پذیرفتید، شما را رها خواهیم ساخت و اگر زیر بار نرفتید، شما را خواهیم کشت. امیرمؤمنان گمان می کند به خاطر شهادتی که مردم شهر شما علیه شما داده اند، ریختن خون هایتان بر او حلال است، ولی از این می گذرد.اگر از این مرد برائت بجویید، آزادتان خواهیم کرد. حجر و همراهان گفتند: بارالها! ما چنین کاری نخواهیم کرد. در این جا مأموران دستور دادند تا گورهای ایشان کنده شد و کفنهایشان را آماده کردند.


حجر و یاران تا صبح به نماز ایستادند. صبحگاهان، مأموران معاویه، بار دیگر برائت جویی را برآنان عرضه کردند. آن ها گفتند: نه، ما محبت او را در دل داریم و از کسی که از او برائت می جوید، بیزاریم
. پس هر کدام از مأموران یکی را گرفتند که بکشند. حجر به آن ها گفت: بگذارید وضو بگیرم. اجازه دادند وضو بگیرد. چون وضو گرفت، گفت: بگذارید دو رکعت نماز بخوانم؛ به خدا سوگند! هیچ گاه وضو نگرفتم مگر این که به دنبال آن، دو رکعت نماز گزاردم. اجازه دادند که نماز بخواند. پس از نماز روی بگردانید و گفت: به خدا! هرگز نمازی کوتاه تر از این نکرده بودم. اگر فکر نمی کردید که از مرگ بیم دارم، دوست داشتم بیشتر نماز بخوانم. پس از آن عرضه داشت: خدایا! داد ما را از این امت بستان. اهل کوفه بر ضد ما شهادت داده اند و اهل شام ما را می کشند. به خدا سوگند! اگر مرا در اینجا بکشید، بدانید که من اولین مسلمان جهاد کننده ای هستم که برای فتح این نواحی به این نقطه پای گذاشته ام.(۵۲)در این هنگام، هدبه بن فیاض اعور، با شمشیر آخته به سوی او آمد. لرزشی در بدن حجر احساس شد. اعور این لرزش را مشاهده کرده، گفت: اگر می خواهی از مرگ رهایی یابی، مشکلی نیست؛ هم اکنون از علی بیزاری بجو! حجر پاسخ داد: چگونه از مرگ نترسم که در برابر خویش، قبری کنده وکفنی آماده و شمشیری آخته مشاهده می کنم؛ اما اگر از مرگ بترسم، چیزی که خداوند را خشمناک کند، بر زبان نخواهم آورد. اعور، حجر را به قتل رسانید. دیگران را نیز یکی پس از دیگری کشتند تا شش کس شدند. حجر قبل از مرگ، به کسان خود وصیت کرد: زنجیر آهنین مرا بر مدارید و خونم را مشویید که فردا در کنار صراط با معاویه روبرو خواهم شد.(۵۳)


مسعودی، مورخ بزرگ قرن سوم و چهارم، این حادثه را با اندکی اختلاف چنین می آورد:


در سال ۵۳ق معاویه حجر را به قتل رسانید. هنگامی که حجر و یاران اسیرش به مرج عذرا در دوازده میلی(چهار فرسخی) دمشق رسیدند، قاصدی برای گزارش کار آن ها به نزد معاویه فرستاده شد. از دمشق مأموری یک چشم(= اعور)به جلادی ایشان گسیل گردید. وقتی اعور نزد حجر و یارانش رسید، یکی از آنها به دیگران گفت: اگر فال حق باشد، نیمی از ما کشته و نیمی نجات خواهیم یافت. گفتند: از کجا چنین چیزی می گویی؟ گفت: مگر نمی بینید این مرد، یک چشمش را از دست داده است. اعور به نزد اسیران آمد و به حجر گفت: امیرمؤمنان، معاویه، تو را رأس ضلالت و ریشه کفر و طغیان و دوست ابوتراب دانسته، فرمان به قتل تو و یارانت داده است؛ مگر این که از کفرتان باز گردید و او را لعنت کنید و از وی بیزاری بجویید. حجر و گروهی از یارانش پاسخ گفتند: صبر بر تیزی شمشیر برای ما آسان تر است از آن چه ما را بدان می خوانی و ورود بر خدا و رسول و وصی رسولش برای ما محبوب تر است از ورود به آتش دوزخ! هنگامی که حجر را برای کشتن پیش آوردند، گفت به من اجازه دهید نماز بخوانم. نماز طولانی شد. از او پرسیدند: آیا از ترس مرگ نماز را طولانی کردی؟ گفت: هیچ گاه من وضو نگرفتم مگر این که نماز خواندم و هیچ گاه نمازی کوتاه تر از این نخوانده بودم. او را سر بریدند و یارانش را به او ملحق ساختند.(۵۴)


ادامه دارد…


http://www.javedan.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید