ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

روزهای خوب خوب خوب/۲

خاطرات دکتر حمیدرضا حیدری


در یک لحظه چشم به هم زدن درهای خروج و ورود پر شد از آدم و همه سعی میکردند فرار کنند… من جرات نزدیک شدن به جمعیت رو نداشتم و از طرفی هرچی نگاه میکردم هیچ چیزی ندیدم و با تعجب به علی نگاه کردم و علی هم مثل من هاج و واج نشسته بود سرجاش… در همین حال از بلندگوهای سالن مارش نظامی پخش شد و گوینده رادیو که صداش توی سالن پژواک میشد به گوش رسید….شنوندگان عزیز توجه فرمایید… شنوندگان عزیز توجه فرمایید… خونین شهر آزاد شد….با شنیدن این جمله همه مات و مبهوت به همدیگه نگاه کردند و همه نفس راحتی کشیدیم و با آرامش بیشتری ولی با هیجان زیاد به سمت بیرون راه افتادیم….علی جلو بود و بخاطر قد بلندش راه رو باز میکرد تا دوتایی زودتر بریم بیرون… به دهانه در خروج که رسیدیم از بلندگوهای سالن نمایش داشت اعلام میکرد که ادامه فیلم تا چند لحظه ی دیگه…… ولی هیچکس رو ن
دیدم که برگشته باشه… به سالن خروجی رسیدیم و چند لحظه بعد به خیابون.


 انگار تمام مردم در آن واحد فهمیدند که خبر چیه و همه با کمترین آمادگی ظاهری به خیابون ریختند انگار همه میخواستند این خبر رو یه جوری به یکی بگن ولی غافل ازینکه همه میدونند… نمیدونم این همه شربت و شیرینی کی آماده شد و از کجا اومد… همه جا پر بود از آدم و اشک ولبخند… همه جا پر بود از غرور و شادی… همه جا پر بود از شور و شوق و شعف….تو دل همه یک اسم بود… اونم فقط و فقط ایران بود… همه و همه با سینه هایی فراخ و سرهایی بالا و دستانی باز یکدله بودند… من تا به آنروز نمیدونستم شهرمون اینهمه ماشین داره… ماشین موتور و دوچرخه و هرچی و هرکی تو خیابون بودند… بچه و بزرگ و زن و مرد و پیرو جوون همه و همه دورهم شادی میکردند میرقصیدند و جوونی رو دیدم که نشسته بود روی کابوت ماشین و با دستش پشت گلگیر ماشین تنبک میزد.


دختر کوچکی رو دیدم که با موهای ژولیده و دامن پرچینش میرقصید و مادرش که چشاش پر اشک بود و حواسش فقط به دخترش بود…


مغازه شیرینی فروشی که سینی های شیرینش رو بیرون مغازه بساط کرده بود و مغازه ش پر آدم بود و همه میخواستند پول شیرینی هایی که بیرون گذاشته بود رو بدن و اون قبول نمیکرد…


وانت مزدای ۱۰۰۰ رو که پشتش پر بود از چشمهای ذوق زده و باران و لبهایی که مشت مشت مروارید به چشمهای کوچیک شد
ه از شادی شاباش میدانند و دوتا برف پاکن هاش رو بلند کرده بودند و نوکش دوتا دستکش پلاستیکی زرد رنگ بسته بودند و انگار وانت هم داشت میرقصید…


هیچ دری بسته نبود و چشم هیچ پنجره ای خواب نبود….از بعضی از پنجره ها عکسهایی درقاب لمیده چشم نوازی میکردند و خوب که نگاه میکردی میدیدی اونام دارن میخندند هرچند چشمان بالای قاب میباریدند ولی اینبار این بارش چشمهای دیگه رو بارانی نمیکرد که هیچ لبها رو میخنداند و دلها رو صفا میداد سرها رو بالا میبرد انگار همه میخواستند سرشون به آسمون برسه…


آنروز همه ی سربه زیر ها لذت غرور رو تجربه کردند و هرگز از این غرور نامسرور نشدند….


حالا دیگه همه و همه بودند و صدای شلیک گلوله هم یکی یکی به گوش میرسید ولی کسی حس بدی از شنیدن صدای این تیرها نداشت… تا اونوقت نه من از علی سراغی میگرفتم و نه… اونو نمیدونم ولی یه وقتی متوجه شدم کنارمه و دستمو گرفت…


به هر حال اونروز مسیر خونه تا سینما رو پیاده برگشتیم تا به کوچه و محله ی خودمون رسیدیم توی محله مون بچه هایی که جبهه ای بودند و سابقه ی حضور در جبهه رو داشتند سرشون بالاتر بود سینه هاشون داشت از لباس شون میزد بیرون من و علی انگار یه غم بزرگ افتاد به جون مون… یکدفعه نگاهی به هم کردیم و سرمون انگار داره به زمین میچسبه….گفتم :دیدی تموم شد و ما… با چشاش باهام همدردی کرد و رفتیم بین دوستان مون و نمیدونم چقدر باهم تو کوچه موندیم و چیکار کردیم… یه موقع به خودم اومدم که دیدم همه جا تاریک شد و تموم پنجره ها چشمهاشون برق میزنه… یکهو یاد حرف محمدرضا داداشم افتادم که گفته بود به داداش سعید میگه… وای!!!… هوای تاریک و رفتن سینما و درس نخوندن… همه وهمه نشانه های خوبی از شبی که در انتظار بود رو نداشت… آخه قانون خونه ما این بود که بچه نباید تا بعد اذان مغرب بیرون بمونه…


سریع از علی خداحافظی کردم. اونم انگار چیزی یادش اومده باشه با دلشوره عجیبی گفت:


 حمید وای !!!تاکسی… !!!


آخه باباش تاکسی داشت و اونم هر روز ساعت ۵ باید دم در خونه تاکسی باباش رو تمیز میکرد… طوری تاکسی رو برق مینداخت که هیچکس دلش نمیومد دست بهش بزنه حتی من هم نمیبایست دست به ماشین بزنم یا توی تمیز کردن ماشین کمکش بکنم.


به هرحال راه افتادیم و وقتی نزدیکی کوچه ی علی اینا رسیدیم من یواشکی خداحافظی کردم و سریع جلو زدم زیر چشمی کوچه رو ورانداز کردم…. نه از تاکسی خبری بود و نه از بابا یا داداشش… برگشتم و به علی فهموندم که خبری نیست و اینبار با صدای بلند ازش خداحافظی کردم و تا علی بره تو کوچه عقب عقبی نگاهش کردم و دیگه به سرکوچه ی خودمون رسیدم وارد کوچه شدم و یواش یواش از درب حیاط که فقط آخر شب قفل میشد دزدکی رفتم تو خونه….کسی تو حیاط و توی ایوان کوچیک خونه نبود… امیدوار شدم و آهسته رفتم بالا و اول رفتم توی اتاق کناری و لباسمو در آوردم و دوباره اومدم حیاط و دست و صورتمو شستم و رفتم بالا و کتاب و خودکار و دفترمو برداشتم و آهسته رفتم سمت اتاق وسط که همه اونجا مینشستیم یواشکی در اتاق رو باز کردم و احمد و محمدرضا رو زمین نشسته بودند و سرشون به کتاب و درحال نوشتن خم شده بودند و داداش سعید توی اتاق نبود و من سریع نشستم و سرم رو بردم توی کتاب و گفتم تا نیومده و متوجه دیر اومدنم نشده اوضاع رو طبیعی جلوه بدم… شاید توی اتاق دیگه باشه و برگرده… ولی نه خبری ازش نبود وبعد دقایقی از محمدر
ضا پرسیدم که سعید نیست گفت نه نیست… منم بیخیال درس شدم و تلویزیون رو روشن کردم تا از اوضاع جبهه باخبر بشم.. رزمندگان رو نشون میداد که از سر و کول مسجد جامع خرمشهر بالا میرفتند… احمد و محمدرضا انگار نمیدونستند که خرمشهر آزاد شد و با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند و با هم خیلی خوشحالی کردیم دیگه درس و کتاب و امتحان یادشون رفته بود و البته اتفاق آنروز و دلخوری محمدرضا هم… ومن هم… یه کم که گذشت از تلویزیون اعلام شد به شکر آزادی خرمشهر همه” الله و اکبر” بگیم ساعت ۲۱ (اونوقتا قدیم و جدید نبود ساعتها)….ما هم رفتیم توی ایون و همراه با بقیه الله واکبر میگفتیم… وسطهای الله و اکبر بود که داداش سعید از دروازه اومد توی حیاط و بعدش به جمع ما پیوست و لحظاتی بعد همه رفتیم پای تلویزیون خودمون با همون مشخصات تلویزیون پدربزرگ ولی رنگش قرمز بود وهنوز چنگالی نشده بود….تلویزیون تصاویر فاتحان خرمشهر رو نشون میداد که سر از پا نمشناختند و همچنین متجاوزینش رو که با زیرپوش های سفید رکابی و نیمه عریان سر به زیر افکنده بودند… هر چی تصاویر جذاب تر میشد حضور من در تصاویر کم و کمتر میشد تا جایی که دیگه هیچی نمیدیدم و توی ذهنم چیزی داشت جوش میخورد… افسوس بود؟! نمیدونم. حسرت.. ؟ نمیدونم. حسادت ؟نمیدونم.. همینقدر میدونم که حس روزهای پایان امتحانات خرداد رو داشتم… حس ازدست دادن زمان… یا شاید تکرار حس تجدیدی کارنامه خردادماه بود.. به هرحال دل تو دلم نبود.. و آنشب نمیدونم چیجوری گذشت ولی توی رختخواب همش داشتم به جبهه فکر میکردم و خیلی دیر خوابم برد صبح که بلند شدم سرم درد میکرد و صبحونه رو خورده و نخورده زدم بیرون… تعجبم از این بود که از علی خبری نبود… آخه همیشه اون میومد دنبالم در خونه مون و من خیلی کم سر کوچه شون منتظر میموندم… چند لحظه بعد سر و کله ش پیدا شد و با هم رفتیم بیرون… وقتی بهش گفتم که میخوام برم جبهه، محکم زد پس کله ام و سردردم بیشتر شد… ولی وقتی حال منو دید فهمید قضیه جدی تر از چیزیه که فکرشو میکرد… گفت خیلی نامردی!!! تنهایی؟
!!</SPAN&g t;


از اون روز به بعد یه حس خاصی داشت تو وجودم پرورش می یافت و انگار با دیدن تصاویر رزمندگان و جبهه بزرگ و بزرگتر میشد.. نمیدونم چه رابطه ای بین این حس با زبان و چشم داشت ولی کم حرف تر و چشمم هم روز به روز استوپ پایین تر میشد… دیگه بجای پاتوق بچه های محل که توی یه چهاراه وسط محله بود و بچه ها بهش میگفتند چارراه چه کنم” بیشتر دوست داشتم برم مسجد….روزها میگذشت و من هم….ماه رمضان که شروع شد اولین روزه گرفتن رو هم تجربه کردم و دیگه پاتوق اصلیم شده بود مسجد و بسیجی های رزمنده… علی هم کم کم باهام میومد ولی همش نبود.


تقریبا آخرای ماه رمضان، رزمندگان توی جبهه ها عملیات دیگه ای انجام دادند و باز هم از پیروزی های زیادی حرف زده میشد ولی هنوز از پایان جنگ خبری نبود… همه چی حاکی از ادامه جنگ بود… و من ته دلم خوشحال بودم… نمیدونم چرا؟!!! حالا دیگه من خودم رو قا
طی بچه ها میدیدم و ازینکه برم جبهه و اسم بنویسم حتمی بود و شکی توش نبود….


ماه رمضون تموم شد و من برای رفتن به آموزش و بعدشم جبهه اسم نوشتم. بابام زیاد مخالفت نشون نداد ولی داداش سعید چرا!! مخالف بود و میگفت نباید بری… تو داری از درس فرار میکنی.. از تنبلیه که میخوای بری جبهه.. منم چیزی نداشتم جوابشو بدم و از طرفی نمیخواستم بگم یا شایدم خودم شک داشتم که شاید بخاطر تنبلی باشه!!! ولی اسممو نوشتنم


از روزیکه اسممو نوشتم دوران بلا تکلیفی شروع شد… دیگه نمیتونستم یه جا بند شم همش منتظر روز اعزام بودم تا اینکه یه روز عصر توی زمین فوتبال محله مون داشتیم فوتبال بازی میکردیم و من متوجه شدم بچه ها همه اسمشون رو نوشتن علی هم نوشته بود و من از اینکه بازم با هم هستیم خیلی خوشحال بودم


نمیدونم چند روز گذشت تا اینکه یه روز غروب توی مسجد نشسته بودیم و من دیدم بچه های رزمنده ای که توی جمع بودند خیلی خوشحالند و علتش رو پرسیدم گفتند همین روزها اعزام میشیم منم خیلی خوشحال بودم و بعداز نماز مغرب و اعشا
دوباره پرسجو کردم دیدم میگن آره روز اعزام چند روز دیگه س… وقتی رسیدم خونه به همه گفتم که وقت رفتنم نزدیک شده و داریم اعزام میشیم.. بابام تا اون موقع باورش نمیشد که من راس راستی قصد رفتن دارم فکر میکرد شوخیه!!! و داداش سعید بازم مخالف بود ولی یه کم از قبل نرمتر بود شاید میدید که قضیه جدیه و نمیخواست با خاطری بد برم… چند روز گذشت و بالاخره روز اعزام رو اعلام کردند….


هرچه به روز اعزام نزدیک میشدیم آرامش عجیبی در رفتارم قد علم میکرد توی کوچه تنها عکس شهدا رو میدیدم و شعارهای روی دیوار زمزمه همیشگی من میشد طوریکه به هر کوچه یا قسمت محله مون میرسیدم میدونستم روی دیوارش چی باید نوشته باشه و خونه هایی که روی درب شون پرچم ایران علم شده بود و نشونه شهیدی بود بیشتر چشمم رو میسوزوند… اذان غروب و رسیدن به نماز مغرب و مسجد و بچه ها چشم انتظاری هر روزم بود… دیگه برای بعد از اذان مغرب به خونه رسیدن استرسی نداشتم و بالطبع دعوایی هم تو کار نبود چون همه دقیقا آدرسمو داشتند و نیازی به پرسیدن نبود… انگار همه مهربون تر شده بودند و من احساس میکردم خیلی بزرگ شدم… گذشت روزها کند بود… همیشه میگفتم یعنی ماه آینده همچین وقتی من تو جبهه ام؟! یعنی میشه ؟!!


غروب تو مسجد بودیم و قرار بود فردا بچه ها اعزام بشیم.. خیلی خوشحال بودیم و بعد نماز سریع رفتم خونه تا برای فردا آماده شم. وقتی رسیدم خونه سراغ کیفی که توی خونه بود رو گرفتم و همه گفتند واسه ی چی میخوای.. گفتم فردا باید برم… همه تعجب کردند ولی ساکت شدند و چیزی نگفتند بابام نگاه تند ولی معنی داری کرد و گفت:


 بالاخره داری کار خودتو میکنی و بقیه هیچی دیگه!!!


گفتم: شما که رضایت دادین بابا!!!


بهرحال وسایلمو جمع کردم و گذاشتم گوشه ای و رفتم توی رختخواب… مگه شب میشد؟ هزار فکر و خیال به سرم میزد… یکی میگفت ول کن حمید تو رو چه به جبهه.. میری شهید میشی.. حیف نیست… حالا خودت به جهنم داداشات چی؟ بابا… خواهر… یکی میگفت اگه نری جنگ تموم میشه و برای همیشه شرمنده خودت میمونی… شهید هم که بشی چه بهتر… اگه از بهشت و جهنم هم خبری نباشه اون دنیا،بالاخره برای وطن جونت رو میدی.. این کم کاریه؟!!


بهرحال صبح شد و من وقتی بیدار شدم خورشید سرش رو از بام های کوتاه اونوقتها هنوز بالا نیاورده بود… نماز خوندم و صبحونه خوردم و وقت خداحافظی شده بود و اونایی که هنوز تو خونه بودند محمدر
ضا و احمد بودند باهاشون خداحافظی کردم و رفتم مسجد… تا رسیدم دیدم میگن همه رفتن بسیج… منم رفتم و سوار تاکسی شدم و رفتم دم پل که بسیج و اعزام نیرو اونجا بود… وقتی رسیدم بچه ها وخانواده هاشون جمع شده بودند و همه با ساک و کیف دوشی و پرچم و پلاکارد بدست جلوی درب بسیج و داخل حیاطش جمع شده بودند… منم رفتم پیش بچه ها با هم شروع کردیم به خش و بش و چند تا از سپاهی هایی که اونجا بودند ماها رو ورانداز میکردند ولی چیزی نمیگفتند… یکی دو ساعتی به همین منوال گذشت… تا اینکه مسئول اعزام نیرو اومد و به بچه دستور داد به خط شن… و خانواده ها رو ازشون جدا کرد و خانواده ها وقتی اولین جدایی از بچه هاشون رو دیدند ته دلشون یهویی خالی شد و خیلی ها اشک میریختند.. مخصوصا مادرها… پاک کردن اشک با گوشه چادرهای سیاه و چشمهای قرمز و خیس توی یه قاب سیاه منظره ی سوزناکی بود که از دست شکارچیان لحظه های امروزی با تجهیزات الان در رفتند مثل همه ی اونایی که در رفتند.


بعد از اینکه همه رو بخط کردند و ازجلو نظام و خبر دار !!!شروع کردند به خوندن اسامی بچه ها و اسم هر کسی رو میخوندن با گفتن الله به داخل ساختمان بسیج میرفت و اونجا فرمهایی را دوباره پر میکردند و… باخواندن هر اسمی ناله ای کوچیک همراه با اشک و بغض فرو رفته در بین خانواده ها و تماشاچیانی که دور بچه ها بودند صلوات میشد و قاب سیاه و چشمهای سرخ به زیر چادرها میخزید و فقط شونه های لرزانی رو میتونستی ببینی که خیلی وقتا برای سرپا ماندن کمک نیاز داشتند.


اسمها رو یکی یکی میخوندن و یکی یکی از جمع ما خارج میشدند… من هم هی منتظر بودم تا اسمم رو بخونند بازم انتظار… انتظار… تا اینکه پوشه هایی که دست آقای سپاهی که کنار دست مسئول اعزام نیرو بود تموم شد… هنوز نصف بچه ها مونده بودند که سپاهی کنار مسئول اعزام نیرو گفت برای سلامتی رزمندگان اسلام صلوات!! ما منتظر بودیم تا سری دوم پرونده ها برسه که دیدیم برادر سپاهی سرش رو گذاشت پایین و داره میره… یکی از بچه ها گفت پس ما چی؟ جواب داد شما؟.. مگه شما هم ثبت نام کردین؟ گفتیم آره… گفت پس چرا پرونده تون نیست؟ گفتیم ما چه میدونیم شما باید اسم ما رو میخوندید… گفت نه برای امروز همین تعداد اعزام داریم نه بیشتر… یکسری ها زدند زیر گریه و یکسری ها عصبانی شدند و گفتند شما پارتی بازی میکنین و… سر و صدا بالا گرقت و مسئول اعزام نیرو فریاد زد… ساکت… بعدش گفت خبردار… همه ساکت شدند و چند تا از سپاهی هایی که دور و بر بودند و این صحنه رو دیدند و بچه ها میشناختند و به چهره شون توجه کردند اومدند جلو و گفتند ببینم شماها تا حالا
جبهه رفتین ؟ گفتیم نه.. مگه اونایی که اسم شون رو خوندید جبهه رفته بودند؟


خندیدند و گفتند: آره اونا اعزام مجدد هستند شما هنوز کو ؟!!!باید برین آموزش و بعدش اعزام بشین جبهه.


ادامه دارد…


برداشت از وبلاگ: اسیر شماره ۱۱۷۹۱

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید