منوی اصلی

موسسه قرآن و نهج البلاغه

ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

همسران و فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام

اسماعیل و هاجر


ابراهیم پس از هجرت از زادگاه خود، در شام سکونت اختیار کرد. مورخان سفر دیگرى نیز از شام به مصر و بازگشت مجدد به شام، براى آن حضرت ذکر کرده اند. به هر صورت داستان هم بستر شدن ب
ا هاجر؛ ولادت اسماعیل، ورود فرشتگان برآن حضرت، بشارت دادن آنان به فرزند دیگرى به نام اسحاق و داستان هاى دیگرى که پس از این خواهد آمد، همگى در شام اتفاق افتاده و پس از استقرار وتوقف ابراهیم در آن سرزمین بوده است.
چنان که در صفحات قبل اشاره شد، هاجر خدمت کار ساره بود که پادشاه قبطى شام (یا به گفته بسیارى پادشاه مصر)(۳۲۶)به او بخشید. هاجر پیوسته به خدمت ساره مشغول بود و در خانه آن ها زندگى مى کرد.
ساره دختر خاله ابراهیم بود که آن حضرت او را به همسرى اختیار کرد و به او علاقه داشت، اما سال ها از این ازدواج گذشت و صاحب فرزندى نشدند.
در این وقت بود که ابراهیم به ساره پیشنهاد کرد تا هاجر را از او خریدارى کند. سپس با او هم بستر شد تا شاید خدا فرزندى به وى دهد. هم چنین مطابق برخى از روایات، این پیشنهاد از ساره بود که وقتى شوهرش را در آرزوى فرزند دید و خود نیز بچه دار نمى شد، به ابراهیم پیشنهاد کرد که من هاجر را به تو مى بخشم و تو با او هم بستر شو، شاید خداوند از وى فرزندى به تو بدهد و تو از این تنهایى رهایى یافته و از لذت دیدار فرزند کام یاب شوى.
ابراهیم با هاجر بستر و خداوند پسرى از هاجر بدو عنایت کرد که او را اسماعیل نامید.
این واقعله در سرزمین شام افتاق افتاد، ولى طولى نکشید که ابراهیم، هاجر و فرزندش اسماعیل را به مکه آورد و در آن جا سکونت داد.
در این سبب این کار چه بود ودر چه وقت انجام شد، اختلافى در روایات دیده مى شود. ما در این جا روایتى را که على بن ابراهیم (ره) در تفسیر خود از امام صادق (ع) روایت کرده و تا حدودى جامع تر از سایر روایات است انتخاب کرده و قسمتى از آن را که مربوط به این ماجرا است، نقل مى کنیم:
ابراهیم در سرزمین بادیه شام فرود آمد. وقتى اسماعیل به دنیا آمد، ساره دید که هاجر فرزند دار شده، ولى او فرزندى ندارد. به سختى از این پیش آمد غمگین شد و سبب ناراحتى و آزار ابراهیم گردید. ابراهیم از خداى متعال رفع این مشکل را درخواست کرد و خداوند به وى وحى فرمود که حکایت زن، حکایت استخوان دنده کج است که اگر آن را به حال خود گذارى از آن بهره مند خواهى شد و اگر آن را راست کنى شکسته مى شود. به دنبال این وحى او را ماءمور کرد تا هاجر و اسماعیل را به جایى دیگر ببرد.
ابراهیم پرسید: پروردگارا! آن ها را به کجا ببرم؟& lt;BR>خداوند فرمود: به حرم و محل امن و نخستین بقعه اى از زمین که آن را آفریده ام یعنى مکه. به دنبال این دستور خداى تعالى به جبرئیل ماءموریت داد که ابراهیم را همراهى و راهنمایى کند و مرکب براق را براى او ببرد.
ابراهیم، با هاجر و اسماعیل به راه افتاد و به هر سرزمین سرسبزى که داراى آب و سبزه بود مى رسید، به جبرئیل مى گفت: اى جبرئیل در این جا آن ها را فرود آرم؟ جبرئیل در پاسخ مى گفت: نه، پیش برو. تا به سرزمین مکه رسید و در آن جا آنها را در جاى خانه کعبه فرود آورد. و چون ابراهیم به ساره قول داده بود که از مرکب پیاده نشود تا نزد وى بازگردد، قصد بازگشت نمود.
جایى که هاجر و اسماعیل فرود آمده بودند. درختى بود، هاجر براى این که خود و فرزندش از تابش آفتاب سوزان محفوظ باشند، چادرى را که همراه داشت روى آن درخت انداخته و درسایه آن آرمیدند، ولى هنگامى که فهمید ابراهیم قصد بازگشت دارد، برخاست و به او گفت: اى ابراهیم ! چگونه ما را در این جا که هیچ همدمى نداریم و آب و علفى نیست مى گذارى و مى روى؟
ابراهیم پاسخ داد: کسى که مرا ماءمور کرده شما را در این جا بگذارم. شما را سرپرستى و کفایت مى کند. این سخن را گفته و به راه افتاد. وقتى به کوه کدى که در ذى طوى بود رسید، برگشت و نگاهى به آن ها کرده و به درگاه الهى عرض کرد: پروردگارا! من فرزند خود را دربیابانى غیرقابل کشت و در کنار خانه تو سکونت دادم تا نماز به پا دارند، پس دل هاى مردم را چنان کن که متوجه آن ها شوند و از میوه ها روزیشان کن، شاید سپاس گزارند. پس از این دعا، از آن جا سرازیر شد و هاجر در آن جا ماند. همین که خورشید بالا آمد، اسماعیل تشنه شد و آب خواست. هاجر برخاست و در جایى که اکنون محل سَعىِ حاجیان است، به جست وجوى آب پرداخت و فریاد زد: آیا در این بیابان هم دم و انیسى هست؟ ولى پاسخى نشیند و هم چنان به دنبال آب مى رفت تا اسماعیل از دیده اش پنهان شد. بالاى بلندى صفا رفت و هنگامى که چشم گرداند، سرابى در آن بیابان به نظرش آمد و خیال کرد آب است. به این سبب به میان درّه بازگشت و هم چنان پیش رفت تا به مروه رسید و دوباره فرزندش اسماعیل از نظر وى غایب شد، از این رو چشم گرداند و باز سرابى در طرف صفا نظرش را جلب کرد. به دنبال آب به سوى صف بازگشت و متوجه شد که آب نبوده، دوباره همان مسیر را بازگشت و هفت بار این کار را تکرار کرد. وقتى بار هفتم شد
و او بالاى مروه بود، نگاهى به اسماعیل کرد و دید آب از زیر پایش ظاهر شده و چشمه اى پدیدار گشته است.(۳۲۷)
هاجر پیش دوید و وقتى دید که آب پیدا شده و جریان دارد، مقدارى ریگ در اطراف آن جمع کرد و با آن ریگ ها از جریان آب جلوگیر نمود و همان آب، چشمه زمزم نامیده شد.
در آن نزدیکى یعنى صحراى عرفات و ذى المجاز، قبیله اى به نام جرهم زندگى مى کردند. وقتى چشمه زمزم پدیدار شد، پرنده ها که تا آن روز در آن جا پرنمى زدند، شروع به رفت و آمد در آن بیابان کردند. قبیله جرهم که پرواز آن ها را دید، در تعقیب آن ها به آن درّه آمدند و مشاهده کردند که زن و کودکى در آن جا هستند و در زیر درختى سایبان ساخته و کنار آبى که ظاهر گشته به سرمى بردند.
آن ها رو به هاجر کرده گفتند: تو کیستى و سرگذشت تو و این کودک چیست؟ هاجر گفت: من کنیز ابراهیم خلیل الرحمان و مادر این فرزند هستم. خدا به ابراهیم دستور داده تا مارا در این سرزمین فرود آورد.
بدو گفتند: آیا به ما اجازه مى دهى تا در نزدیکى شما به سربریم؟
هاجر گفت: باشد تا ابراهیم بیاید و از وى براى سکونت اجازه بگیرم.
وقتى ابراهیم به دیدن آن ها آمد، هاجر بدو گفت: اى خلیل خدا! در این جا قومى از جرهم هستند که از تو خواسته اند بدان ها اجازه دهى در نزدیکى ما منزل کرده و در این جا سکونت کنند؟ ابراهیم گفت: اشکالى ندارد.
هاجر موضوع را به اطلاع قبیله جرهم رسانید و آن ها دسته دسته بدان سرزمین آمده و در کنار هاجر واسماعیل سکونت کرده و بدین ترتیب هاجر از وحشت تنهایى رهایى یافت و با آن ها ماءنوس شد.
وقتى براى بار سوم ابراهیم به دیدن زن و فرزند آمد، ازدیدن آن مردم بسیار که در اطراف آن جمع شده بودند خوشحال و مسرور گردید.(۳۲۸)
این بود قسمتى از حدیث شریف که مربوط به داستان همسرى هاجر با ابراهیم و ولادت اسماعیل بود و دنباله آن در جاى خود ذکر خواهد شد.
ذبح اسماعیل (۳۲۹)
ابراهیم خلیل چنان که در حدیث فوق اشاره شد، گاه گاهى به دیدار هاجر واسماعیل مى آمد. دریکى از این سفرها بود که ماءمور شد اسماعیل را به قربان گاه برده و او را به دست خویش سرببرد.
و طبق روایتى که صدوق (ره) در خصال نقل کرده، این موضوع امتحان و آ
زمایشى بود براى ابراهیم خلیل تا مقدار صبر و تحملش در برابر فرمان الهى معلوم گردد، و نیز بخشش پروردگار به آن حضرت، از روى شایستگى باشد و از این گذشته، دیگران هم از آن پیغمبر بزرگوار سرمشق بگیرند و در برابر دستورهاى الهى فرمان بردار باشند.
به راستى امتحانى عجیب و آزمایش بس دشوار بود، آن هم براى ابراهیم که پس از سال ها تنهایى، خدا فرزندى بدو داده و با گذشتن چند سال به تدریج برومند و چشم و چراغ زندگى او گردیده و او در چنین ماءمور مى شود او را به دست خود ذبح کرده و پیش روى خود در خاک و خونش ببیند.
اما ابراهیم که دل و جانش لبریز از عشق خدا و گوشت و پوستش با علاقه به حق آمیخته است و هرچه مى خواهد، براى خدا مى خواهد، کوچک ترین تنزلزل و تردیدى به دل راه نداده و درصدد انجام فرمان الهى برآمد. ولى براى این که قبل از اجراى آن دستور موضوع را با فرزند نیز مطرح کند و او را آماده فرمان الهى برآمد. ولى براى این که قبل از اجراى آن دستور موضوع را با فرزند نیز مطرح کند و او را آماده فرمان بردارى حق سازد، ماءموریت خود را با این صورت به اطلاع وى رساند:پسرجان من در خواب دیدم که تو را ذبح مى کنم، بنگر تا راءى تو در این باره چیست؟(۳۳۰) و از آن جایى که رؤ یاى پیغمبران حق است و از وسوسه هاى شیطانى پیراسته و دور است، این خواب ماءموریتى بود که در این باره به ابراهیم داده شد و او نیز ماءموریت خویش را با فرزند در میان گذارد.
در آن وقت اسماعیل سنّ چندانى نداشت و به گفته بسیارى از مورخان سیزده سال بیشتر از عمرش نگذشته بود، اما از آن جا که مقام تسلیم، ایمان، عشق و علاقه به حق را از پدر به ارث برده و در دامان مادرى تربیت یافته بود که به سبب فرمان بردارى حق حاضر شد در آن بیابانى بى آب و علف با آن همه سختى سال ها به سر برد و سختى ها را تحمل کند،بى درنگ آمادگى خود را به پدر اطلاع داده و با کمال ادب گفت:پدر جان به هر چه ماءمورى عمل کن که ان شاءاللّه مرا از صابران خواهى یافت.
(۳۳۱)
یا بیان این جمله ضمن اعلام آمادگى خود، پدر را نیز دل خوش کرد که در هنگام انجام این دستور بى تابى نخواهد کرد و با تحمل سوزش تیغ کارد و بردبارى خویش، رنج این کار را بر پدر افزون نخواهد ساخت.
به ویژه با ذکر جمله ان شاءاللّه کمال صفا و خلوص خود را به اطلاع پدر رسانید؛ یعنى این که مى گویم مرا از صابران خواهى یافت منوط به اراده حق تعالى است و اگر بتوانیم صبر کنم، خداى تعالى این توان را به من عنایت فرموده و گرنه من از خود چیزى ندارم و توان این کار نیز در من نیست.
طبق نقلى که طبرسى (ره) و دیگران چون ابى اثیر و طبرى کرده اند، صرف نظر از اختلاف کمى که در نقل آن هاست، اسماعیل براى سرعت عمل و انجام زودتر این کار رو به پدر کرد و گفت: اکنون که تصمیم به کشتن من دارى، دست و پایم را محکم ببند تا در وقت سر بریدن آن موقع که کارد بر گلویم مى رسد، دست و پا نزنم و بدین وسیله از پاداش من کاسته نشود، زیرا مرگ سخت است و ترس آن دارم که هنگام احساس آن مضطرب گردم. دیگر آن که کاردت را تیز کن و به سرعت برگلویم بکش تا زودتر آسوده شوم و هنگامى که مرا بر زمین خوابانیدى صورتم را برزمین بنه و به یک طرف صورت مرا بر زمین مخوابان، زیرا مى ترسم وقتى نگاهت به صورت من بیفتد، حال رقّت به تودست دهد و مانع انجام فرمان الهى گردد. هم چنین جامه ات را هنگام سربریدن، بیرون آر که از خون من چیزى برآن نریزد و مادرم آن را نبیند.
اگر مانعى ندیدى پیراهنم را براى مادرم ببر، شاید براى تسلیت خاطرش در مرگ من وسیله مؤ ثرى باشد و بدین وسیله بهتر دلدارى شود و آلام درونى اش تخفیف یابد.
پس از این سخن ها بود که ابراهیم بدو گفت: به راستى که تو اى فرزند براى انجام فرمان خدا نیکو یاور و مددکارى هستى.(۳۳۲)
به دنبال آن فرزند را به مِنى آورد. کارد را تیز کرد و دست و پاى اسماعیل را بست و روى او را برخاک نهاد، ولى از نگاه کردن بدو خوددارى نموده و سررا به سوى آسمان بلند کرد. آن گاه کارد را برگلویش نهاد و به حرکت درآورد، اما دید که لبه کارد برگشت. در اخبار ائمه اهل بیت (ع) است که جبرئیل لبه کارد را به پشت برگرداند. براى بار دوم لبه کارد را صاف ک
رد ولى مشاهده نمود که دوباره به عقب برگشت. چندبار این عمل تکرار شد و در این وقت از جانب مسجدخیف ندا آمد:اى ابراهیم حقا که رؤ یاى خویش راست کردى.(۳۳۳) و ماءموریت حق را به خوبى انجام دادى و به دنبال آن جبرئیل گوسفندى براى قربانى آورد. ابراهیم آن گوسفند را قربانى کرد و این سنّت براى حاجیان به جاى ماند که هر ساله در منى گوسفندى قربانى کنند.
در حدیث على بن ابراهیم (ع) است: هنگامى که ابراهیم با فرزند خود به سوى منى رفت، پیرى سرراه آن حضرت آمد و گفت: اى ابراهیم از این فرزند چه مى خواهى؟ فرمود: مى خواهم او را ذبح کنم. پیر گفت: سبحان اللّه مى خواهى پسرى را بکشى که چشم برهم زدنى نافرمانى خدا نکرده؟ ابراهیم گفت: خداوند مرا به این کار فرمان داد. پیرگفت: این فرمان را شیطان به تو داده است.
ابراهیم گفت: واى برتو، آن کس که مرا به این مقام رسانده، مرا به این کار فرمان داده است.
پیرگفت: نه به خدا قسم جز شیطان کسى تو را به این کار ماءمور نکرده است.
ابراهیم گفت: به خدا دیگر با تو سخن نخواهم گفت. و به دنبال ماءموریت خویش روان شد. پیرادامه داد و گفت: اى ابراهیم ! تو پیشوا و رهبر مردم هستى و اگر چنین کارى بکنى، مردم دیگر نیز فرزندان خود را ذبح خواهند کرد. ولى ابراهیم به سخن او وقعى ننهاده به دنبال کار خود به راه افتاد.(۳۳۴)
در نقل طبرى، چنین است که ابراهیم پیش از آن که موضوع خواب خود را به اسماعیل بگوید بدو فرمود: پسرم طناب و کارد را بردار تا به این درّه برویم و مقدارى هیزم تهیه کنیم. وقتى به راه افتادند، شیطان به صورت مردى سر راه ابراهیم آمد تا او را از انجام فرمان الهى باز دارد، از این رو به ابراهیم رو کرد و گفت: اى پیر بزرگ در این جا چه مى خواهى؟
ابراهیم گفت: در این درّه کارى دارم و به دنبال آن مى روم.
شیطان گفت: به خدا من چنین مى بینم که شیطان به خواب تو آمده و به تو دستور داده تا فرزندت را ذبح کنى و تو مى خواهى او را بکشى.
ابراهیم که شیطان را شناخت، او رااز خود دور کرده و فرمود: اى دشمن خدا از من دور شو که به خدا سوگند به دنبال انجام ماءموریت پروردگارم خواهم رفت و آن را انجام خواهم داد.
شیطان که از ابراهیم ماءیوس شد، نزد اسماعیل که پشت سر پدر راه مى رفت آمد و گفت: اى پسر هیچ مى دانى پدرت تو
را به کجا مى برد؟
اسماعیل گفت: مرا مى برد تا در این درّه هیزم تهیه کنیم.
شیطان گفت: به خدا مى خواهد تو را بکشد.
اسماعیل گفت: چرا؟
شیطان گفت: پنداشته که پروردگارش او را به این کار دستور داده است.
اسماعیل باروى باز گفت: هرچه پروردگارش به وى دستو داده، باید انجام دهد و من هم به جان و دل مطیع او هستم.
شیطان که از او نیز ماءیوس شد، نزد هاجر که در خانه خود در شهر مکه بود بیامد و بدو گفت: هیچ مى دانى ابراهیم فرزندت اسماعیل را کجا برد؟
هاجر گفت: او را برده تا از میان درّه هیزم تهیه کند.
شیطان گفت: نه، او را برده تا ذبح کند.
هاجر گفت: هرگز این کار را نخواهد کرد، زیرا محبّتى که ابراهیم بدو دارد، مانع این کار خواهدشد.
شیطان گفت: آخر ابراهیم خیال کرده که خداوند او را به این کار دستور داده است؟
هاجرگفت: اگر پروردگارش او را به این کار دستور داده ما همگى تسلیم امر او هستیم.
شیطان با خشم و ناراحتى از آن جا دور شد و نتوانست از خاندان ابراهیم نصیبى برگیرد.(۳۳۵)
در حدیثى که صدوق (ره) از حضرت موسى بن جعفر(ع) نقل کرده، آن حضرت فرمود: علت این که حاجیان باید در منى رمى جَمَرِه کنند، این است که شیطان در آن جا، چند بار به نظر ابراهیم آمد و آن حضرت او را سنگ زد، از این رو سنّت براین جارى شد.(۳۳۶)
ازدواج اسماعیل در مکه و فوت مادرش هاجر
این موضوع گذشت و اسماعیل بزرگ شد و از قبیله جرهم که در مکه سکونت داشتند، همسرى اختیار کرد. به تدریج زندگى اسماعیل در مکه سروسامانى گرفت و اسباب خوشى وى فراهم شد تا این که پیش آمد ناگوارى این خوشى را به هم زد و اسماعیل را در غم و اندوه فرو برد و آن، مرگ مادرش هاجر بود.
اسماعیل، با اندوه فراوان جسد مادرش را پس از انجام مراسم در کنار خانه کعبه، در جایى که اکنون به حِجر اسماعیل معروف است، به خاک سپرد.
ابراهیم طبق معمول هر چند وقت یک بار به دیدن هاجر و اسماعیل مى آمد و در یکى از این سفرها چون به قصد دیدن آن ها عازم مکه شد.
ساره از او پیمان گرفته بود که هنگام ورود به مکه، از مرکب خود پیاده نشود و همچنان سواره زن و فرزند خود را دیدار کند و بازگردد.
ابراهیم
وارد مکه شد و به خانه اسماعیل رفت، ولى اسماعیل در خانه نبود. از همسرش که ابراهیم را نمى شناخت پرسید: شوهرت کجاست؟
گفت: براى شکار به صحرا رفته است.
ابراهیم پرسید: حالتان چگونه است؟
زن گفت: حال ما بسیار سخت و زندگى ما مشکل است و بدین ترتیب از وضع زندگى خود به ابراهیم شکایت کرد و هیچ گونه پذیرایى نیز از آن بزرگوار نکرد.
ابراهیم بدو فرمود: هنگامى که شوهرت آمد، بدو بگو که پیرمردى به این جا آمد و به تو پیغام و دستور داد که آستانه در خانه ات را عوض کن. این سخن را گفت (و طبق وعده اى که به ساره داده بود) بازگشت.
همین که اسماعیل از صحرا آمد، احساس کرد که پدرش به مکه آمده، از این رو نزد همسرش آمد و بدو گفت: کسى نزد تو نیامد؟ گفت: چرا، پیرمردى این جا آمد و سراغ تو را گرفت. از وى پرسید: آیا دستورى به تو نداد؟ همسرش گفت: او به من گفت که وقتى شوهرت آمد،به وى بگو پیرمردى آمد و به تو دستور داد آستانه درِ خانه ات را عوض کن.
اسماعیل گفت: آن مرد پدر من بوده و به من دستور داده از تو جداشوم، برخیز و نزد خاندان خود برو.
بدین ترتیب آن زن را طلاق داده و همسر دیگرى از همان خاندان گرفت.
این موضوع گذشت و ابراهیم بار دیگر عازم مکه و دیدن اسماعیل گردید. ساره دوباره همان تقاضا را کرد و ابراهیم نیز قول داد که از مرکب خود پیاده نشود تا بازگردد.
ابراهیم به مکه و به درخانه فرزندش اسماعیل رفت و همانند دفعه گذشته اسماعیل به صحرا رفته بود. ابراهیم با همسرش روبه رو گردید و از او پرسید: شوهرت کجاست؟
زن گفت: خدایت سلامتى دهد! او به صحرا و به شکار رفته و ان شاءاللّه به زودى مى آید. اکنون پیاده شوى و فرود آى.
ابراهیم گفت: حالتان چطور است؟
زن گفت: در خیروخوبى و خوشى مى گذرد. خدایت رحمت کند! اکنون پیاده شو تا وى از صحرا بیاید.
ولى ابراهیم پیاده نشد و آن زن نیز پیوسته اصرار مى کرد تا میهمان را فرود آورد و ابراهیم نپذیرفت. زن که چنان دید گفت: سرت را پیش بیا تا شستشو دهم زیرا گردآلود است.
به دنبال این سخن سنگى آورد تا ابراهیم پایش را برآن بنهد. هنگامى که ابراهیم قدم روى سنگ گذاشت اثر پایش روى آن ماند. به دنبال آن همسر اسماعیل آب آورد و یک طرف از سر او را شستشو داد و آن گاه پاى دیگر را بر سنگ گذاشت و طرف دیگر سرش را نیز ش
ست. ابراهیم با آن زن خداحافظى کرد و بدو گفت: چون شوهرت آمد بدو بگو که پیرمردى به این جا آمد و تو را سفارش کرد که آستانه درِ خانه ات را محفوظ بدار و از آن نگه دارى کن. اسماعیل از صحرا بازگشت و چون به خانه رسید احساس کرد که پدرش به در خانه او آمده، از این رو از همسرش پرسید: آیا کسى پیش تو آمد؟
وى گفت: آرى، پیرمردى خوش رو و خوش بو بدین جا آمد و این هم جاى پاى اوست. اسماعیل صورت خود را پیش برد و جاى پاى پدر را بوسید، سپس پرسید: آیا آن مرد به تو وصیت و سفارشى نکرد؟ همسرش گفت: آرى، به من گفت که به تو بگویم آستانه در خانه ات را حفظ کن. اسماعیل گفت: او پدر من بود. به من سفارش کرده تا از تو نگه دارى کنم.
(۳۳۷)
اسماعیل و بناى کعبه
ابراهیم چنان که گفتیم گاه گاهى به دیدن فرزندش اسماعیل مى رفت و در هر سفر، ماءموریت و داستانى داشت. در یکى از سفرها ابراهیم ماءمور شد خانه کعبه را به کمک اسماعیل بنا کرد.
طبق روایات، نخستین کسى که خانه کعبه را بنا کرد و حج به جا آورد، آدم ابوالبشر بود سپس در توفان نوح، خداى تعالى اساس و پایه هاى آن را به آسمان برد و دوباره به زمین آورد. هنگامى که ابراهیم خواست از نو آن را بنا کند، جبرئیل بر وى فرود آمد و با خط کشیدن، محل آن را به وى نشان داد.
به هر صورت ابراهیم ماءموریت خود را به فرزند ابلاغ کرد. وقتى اسماعیل از مکان آن پرسید، ابراهیم تپه اى را که در آن صحرا بود نشان داد و به او فرمود: باید این تپه را برداریم و به جاى آن خانه کعبه را بنا کنیم.
ابراهیم دست به کار ساخت خانه شد. اسماعیل سنگ و گِل و سایر ابزار کار را آماده مى کرد و به دست پدر مى داد. هم چنین مطابق حدیثى که نقل شده، فرشتگان نیز در نقل و انتقال سنگ ها و کارگذاردن آن ها به آن دو کم
ک کردند تا خانه ساخته شد و حجرالاسود را که سنگى سیاه و در کوه ابوقبیس بود، به دستور خداى تعالى در جاى گاه مخصوص نصب کردند.(۳۳۸)
خداى تعالى در سوره بقره حکایت مى کند که ابراهیم و اسماعیل، در وقت بناى کعبه دعاهایى مى کردند و از همین حکایت دعاها معلوم مى شود که خداى تعالى دعاى آنان را مستجاب فرمود، چنان که دعاى ابراهیم را هنگام آوردن اسماعیل و هاجر به مکه و دعاى او در هنگام مهاجرت به سوریه، و دعایى که براى آمرزش خود و پدر و مادرش کرد و دعایى که براى مردم مکه کرد و دعاهاى دیگر او را مستجاب فرمود.
از جمله دعاهایى که در هنگام بناى کعبه کردند، این بود:
پروردگارا این عمل را از ما بپذیر که توشنوا و دانایى، پروردگارا ما را مسلمان (و تسلیم فرمان) خود گردان و فرزندان ما را نیز جماعتى مسلمان (و تسلیم و فرمانبردار) خویش گردان، و مناسک ما(و آداب عبادت و راه و روش آن) را به ما بیاموز و بر ما ببخشا(وما را تحت عنایت خویش قرار ده) که تو بخشنده و مهربانى ؛ پروردگارا میان فرزندان ما پیغمبرى از خودشان برانگیز که آیات تو را برایشان بخواند و کتاب و حکمت به آن ها بیاموزد که براستى تو عزیز و فرزانه اى.(۳۳۹)
خداى بزرگ نیز عملشان را مقبول درگاه خویش قرار داد، فرزندانشان را مسلمان گرداند، مناسک و آداب حج و سایر آداب عبادت را به ایشان آموخت و پیغمبر بزرگوارى از جنس خود آنان میانشان مبعوث فرمود تا آیات الهى را برایشان بخواند و علم و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد.
در حدیثى است که رسول خدا فرمود:
انا دعوه ابى ابراهیم؛ من همان دعوت و خواسته پدرم ابراهیم هستم.(۳۴۰)
بدین ترتیب بناى خداپرستى به دست قهرمان یکتاپرستى و فرزند بزرگوارش در سرزمین مکه بنا شد و ابراهیم ماءمور شد تا مردم را به طواف و زیارت آن خانه دعوت کند و متن فرمان الهى در این باره این بود:
و مردم را به اداى مناسک حج اعلام کن تا مردم پیاده و سواره از هر راه دورى به سوى تو آیند، تا در آن جا شاهد منافع خویش باشند و نام خدا را در روزهایى معین یاد کنند که ما از حیوانات زبان بسته روزیشان دادیم پس از آن ها بخورند و به درمانده فقیر بخورانند، سپس از احرام خویش بیرون آیند و به نذرها و پیمان هاى خویش وفا کنند و طواف خانه کعبه را به جا آرند.(۳۴۱)
ابراهیم فرمان الهى را به مردم ابلاغ کرد و مناسک حج را به آن ها یاد داد و تا زمان ظهور اسلام مردم حج به جا مى آورند، ولى طىّ سال ها، پیرایه هایى بر آن بسته بودند.اسلام که آمد آن پیرایه ها و خرافاتى را که اعراب بر آن بسته بودند، از بین برد و همان دستورهاى اوّلیه ابراهیم را که به فرمان الهى به مردم ابلاغ کرده بود، برجاى نهاد و به صورت فریضه بر مردم واجب نمود.
ادامه داستان و موضوع پوشش خانه کعبه
شیخ کلینى و صدوق (ره) با کمى اختلاف، دنباله داستان را از امام صادق (ع) بدین مضمون نقل کرده اند: هنگامى که بناى خانه کعبه به پایان رسید، براى آن خانه دو در ساختند که یکى براى ورود و در دیگر براى خروج بود. در ضمن براى آن درها نیز آستانه اى ساختند و حلقه اى نیز برآن آویختند، ولى درها و خانه پرده نداشت. تا این که اسماعیل زنى از قبیله حمیر گرفت. او زنِ عاقله اى بود وقتى اسماعیل براى تهیه آذوقه به طایف رفت، اودر مکه بود. روزى پیرمردى را دید که با سروروى گردآلود از راه رسید و از او سؤ الاتى کرد و در ضمن از حالشان پرسید. او در پاسخ، خوبى حالشان را به اطلاع وى رسانید و سپس از حال خصوصى آن زن سؤ ال کرد و او همان پاسخ را داد. به دنبال آن پرسید: تو از چه طایفه اى هستى؟
زن در پاسخ گفت: من زنى از قبیله حمیر هستم.
پیرمرد نامه اى به آن زن داد و گفت: وقتى شوهرت آمد، این نامه را به او بده، و خداحافظى کرد و از مکه خارج شد.
اسماعیل از طایف برگشت و آن زن نامه را به او داد. وقتى خواند گفت: دانستى آن پیرمرد که بود؟ پاسخ داد: نه، مرد خوش سیمایى بود که به تو شباهت داشت. اسماعیل گفت: او پدر من بود.
زن که این حرفت را شنید گفت: واى بر من.
اسماعیل گفت: چرا؟ مى ترسى جایى از بدن تو را دیده باشد؟
زن گفت: نه! ولى مى ترسم در حق او کوتاهى کرده باشم.
این واقعه گذشت تا روزى آن زن به اسماعیل گفت: آیا بر درهاى کعبه پرده اى نیاویزیم؟ اسماعیل گفت: آرى خوب است. به دنبال این پیشنهاد دو پرده تهیه کردند و بر درهاى کعبه آویختند. زن که چنان دید پیشنهاد کرد که خوب است پرده دیگرى نیز تهیه کنیم و همه دیوارهاى اطراف کعبه را بپوشانیم که این سنگ بدنما شده است. اسماعیل با این پیشنهاد نیزموافقت کرد و آن زن به دنبال این تصم
یم از قبیله خود استمداد نمود و پشم زیادى تهیه کرد و زن هاى قبیله مشغول رشتن آن پشم ها و بافتن آن شدند و هر قطعه اى که حاضر مى شد، به قسمتى از خانه کعبه مى آویختند. وقتى که هنگام حج و آمدن مردم به مکه شد قسمت زیادى از آن را پوشاندند، اما هنوز بخشى از آن بدون پوشش مانده بود. همسر اسماعیل گفت: خوب است این قسمت را با حصیرهاى علف بپوشانیم. و همین کار را کردند.
هنگامى که اعراب براى زیارت آمدند و آن وضع را مشاهده کردند، گفتند: سزاوارتر آن است که براى تعمیر این خانه، هدیه اى بیاوریم. و پس از آن مرسوم شد که براى خانه کعبه هدیه بیاورند. وقتى مقدار زیادى پول و هدایا جمع شد، آن حصیر را برچیده و به جاى آن پرده هایى کشیدند. بدین ترتیب تمام خانه کعبه پوشیده شد.
کعبه سقف نداشت و اسماعیل چوب هایى بدین منظور تهیه کرد و به وسیله آن ها، سقفى بر آن زد و روى آن را با گِل پوشانید.
اسماعل و مردم از نظر آب در مضیقه بودند. این موضوع را به ابراهیم گفتند. او به دستور خداوند مکانهایى را حفر کرد تا به آب رسید و از این نظر نیز آسوده خاطر شدند.
اسماعیل از آن همسرش صاحب فرزندى شد، ولى آن فرزند اولاددار نشد. پس از او چهار زن دیگر اختیار کرد که خداوند از هر یک چهار پسر بدو داد که در مجموع صاحب دوازده یا شانزده پسر شد.
(۳۴۲) ولى در این حدیث نام فرزندانش ذکر نشده است.
اما در کتاب هاى تاریخى آمده که اسامى فرزندان اسماعیل بدین شرح بوده است: نابت،
(۳۴۳) قیدار، اءدبیل، مبسام، مشماع، دومه، مسا، حدار، تیما، یطور، نافیش و قدمه.
در تاریخ طبرى با اختلاف در نقل، این اسامى آمده و گفته که مادر این دوازده پسرسیده دختر مضاض بن عمرو جرهمى بوده و نسل عرب به نابت و قیدار مى رسد.
(۳۴۴)
مسعودى مى نویسد: اسماعیل سیزده پسر داشت که بزرگ ترین آن ها قیدار بود.
(۳۴۵)
در بحارالانوار از کتاب قصص الانبیاء نقل شده است که اسماعیل پس از مرگ مادر، زنى از قبیله جرهم گرفت به نام زعله یا عماده و از وى صاحب فرزند نشد. سپس او را طلاق داد و سیده دختر حارث بن مضاض را به همسرى اختیار کرد و از وى صاحب چندین فرزند شد.
(۳۴۶)

ثعلبى گفته که سیده دختر مضاض بن عمرو جرهمى بود.
طبرى هم همین را نقل کرده است، ولى یعقوبى نام این زن را حیفاء نوشته است،
(۳۴۷) واللّه اءعلم.
اسماعیل صادق الوعد کیست؟
در پایان داستان اسماعیل، بد نیست بحثى نیز درباره اسماعیل صادق الوعد که در قرآن نامش آمده است بشود، زیرا گروه بسیارى از مفسران و به ویژه مفسران اهل سنت و مورخان آن ها معتقدند که وى همان اسماعیل فرزند ابراهیم است و مسعودى نیز همین را نقل کرده
(۳۴۸)اما در چند روایت از روایات شیعه، او را پیغمبر دیگرى دانسته و فرموده اند که او اسماعیل بن حزقیل بوده به شرحى که در ذیل خواهد آمد.
داستان اسماعیل صادق الوعد فقط در یک آیه از سوره مریم آمده که ترجمه آن این است:
و در این کتاب اسماعیل را یاد کن که او راست وعده و فرستاده و پیغمبر بود، و چنان بود که کسان خود را به نماز و زکات دستور مى داد و نزد پروردگار خویش پسندیده بود.
(۳۴۹)
در دو آیه قبل از این آیه، خداوند داستان ابراهیم و اسحاق را ذکر فرموده و سپس نام موسى و هارون را برده و بعد این آیه است. این خود شاهدى است بر این که اسماعیل صادق الوعد فرزند ابراهیم نبوده وگرنه مناسب آن بود که نام او نیز دنبال نام ابراهیم و قبل از نام موسى برده شود، نه بعد از آن.
به هر صورت در روایاتى که صدوق (ره) و دیگران از امام صادق (ع) روایت کرده اند، آن حضرت فرموده اند که اسماعیل صادق الوعد که خداوند نامش را در این سوره برده است، اسماعیل بن ابراهیم نبوده، بلکه اسماعیل بن حزقیل است و علت آن که او را صادق الوعد خوانده اند، این بود که با مردى وعده اى گذارد و یک سال تمام در وعده گاه به انتظار آن مرد نشست.
(۳۵۰)
در حدیثى است که خداوند او را براى هدایت قوم خوش به نبوت مبعوث فرمود و قوم وى در صدد آزارش برآمده و پوست صورت و سرش را کندند. خداى تعالى فرشته اى را به کمک وى فرستاد و آن فرشته نزد وى آمد و بدو گفت: خداى بزرگ مرا به یارى تو فرستاده، اکنون بگو که تا با این مردم چه کنم؟
اسماعیل فرمود: مرا به کمک تو نیازى نیست و من در این مصیبت از سایر پیغمبران الهى پیروى کرده و صبر مى کنم.
(۳۵۱)
در حدیث دیگرى است که گفت: به فریند پیغمبر آخرالزمان تاءسّى مى کنم.
(۳۵۲)
وفات اسماعیل ذبیح و محل دفن آن حضرت
درباره مدت عمر اسماعیل در هنگام مرگ و مدفن آن حضرت در روایات اختلاف است. اکثر اهل سنت عمر آن حضرت را ۱۳۷ سال
(۳۵۳) ذکر کرده اند، چنان که در تورات نیز این گونه نقل شده است و نیز نقل شده که محل وفات آن حضرت در فلسطین است، ولى مورخان عرب، محل وفات آن حضرت را مکه ذکر کرده و محل دفن او را نیز در حِجر اسماعیل ذکر نموده اند.(۳۵۴)
ابن اثیر گفته که عمر اسماعیل چنان که گفته اند، ۱۳۷ سال بود و خداوند عرب را از دو فرزند اسماعیل قیدار و نابت پدید آورد. وقتى مرگ اسماعیل فرا رسید، به برادرش اسحاق وصیت کرد که دخترش را به عیصو فرزند اسحاق بدهد. وصیت دیگرش آن بود که گفت: مرا در کنار قبر مادرم هاجر در حِجر به خاک بسپار.
(۳۵۵)
عمر آن حضرت در برخى از روایات شیعه ۱۳۷ سال
(۳۵۶) و در روایتى که صدوق از رسول خدا روایت کرده، ۱۲۰ سال ذکر (۳۵۷) شده است و مسعودى نیز در اثبات الوصیه همین را نقل کرده است. مدفن آن حضرت را عموما همان حجر اسماعیل ذکر فرموده اند.(۳۵۸)


پی نوشت:


326- ممکن است هر دو پادشاه یکى بوده که سرزمین شام و مصر هر دو در حکومت او اداره مى شده است.
۳۳۲۷- در روایت کلینى و صدوق و برقى (ره) چنین است که وقتى هاجر هفت بار فاصله میان صفا و مروه را طى کرد و هربار فریاد زد: آیا در این وادى هم دمى هست؟ جبرئیل نزد وى آمد و بدو گفت: تو کیستى؟ گفت: من کنیز ابراهیم خلیلم که خدا از وى فرزندى به من داده است.
جبرئیل پرسید: ابراهیم شما را به که سپرده است؟
هاجر گفت: هنگامى که ابراهیم مى خواست برود، بدو گفتم که ما را به کارى مى سپارى؟ گفت: به خداى عزوجل.
جبرئیل گفت: شما را به سرپرستى کافى سپرده است. در این هنگام هم چنان که اسماعیل پاى خود را به زمین مى سا
یید چشمه زمزم پدیدار گشت و هاجر از مروه نزد فرزند آمد ودید که آب از زیر پایش جوشیده، از ترس آن ها که آب ها به هدر رود، خاک ها را اطراف آن جمع کرد و اگر چنین نمى کرد آب ها بر زمین جارى مى شد. پرندگان که چنان دیدند در اطراف آن آب حلقه زدند. در این وقت کاروانى از مردم یمن از آن جا عبور مى کرد و چون حلقه پرندگان را دیدند، با هم گفتند که حتما در این جا آبى پیدا شده و نزدیک شدند و از هاجر آب گرفته و به جاى آن خوراکى و طعام به او دادند و نیز سایر کاروان ها بدان جا مى آمدند و از او آب مى گرفتند و خوراکى مى دادند
.
۳۲۸- تفسیر قمى، ص ۵۱ و ۵۲.
۳۲۹- بعضى معتقدند که ذبیح اسحاق بوده و روایاتى نیز در کتاب هاى اهل سنت چون تاریخ طبرى و کامل ابن اثیر و بلکه در برخى از کتاب هاى شیعه طبق این قول آمده، لکن طبق روایات زیاد دیگرى که از طریق شیعه نقل شده و شواهدى که در آیات قرآن کریم نیز به چشم مى خورد و دلیل هاى دیگرى که در این مورد موجود است، این قول که ذبیح همان اسماعیل بوده، صحیح تر و بلکه مى توان گفت همین قول درست است، از این رو اشاره اى به اختلاف نکرده و همان را اختیار کردیم.
۳۳۰- صافات (۳۷) آیه ۱۰۲.
۳۳۱- صافات (۳۷) آیه ۱۰۲.
۳۳۲- کامل التواریخ، ج ۱، ص ۱۱۲؛ مجمع البیان، ج ۸، ص ۴۵۲-۴۵۴.
۳۳۳- صافات (۳۷) آیات ۱۰۴ و ۱۰۵.
۳۳۴- تفسیرقمى، ص ۵۵۷-۵۵۹.
۳۳۵- تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۱۹۲-۱۹۳.
۳۳۶- علل الشرائع، ص ۴۳۷.
۳۳۷- بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۱۲ به نقل از راوندى قصص الانبیاء و کامل التواریخ، ج ۱،ص ۱۰۴ و ۱۰۵.
۳۳۸- علل الشرائع، ص ۱۹۵-۱۹۶.
۳۳۹- بقره (۲) آیات ۱۲۷-۱۲۹.
۳۴۰- تفسیر قمى، ص ۵۳.
۳۴۱- حج (۲۲) آیات ۲۷-۲۹.

۳۴۲- فروع کافى، ج ۱، ص ۲۲۰-۲۲۱.
۳۴۳- تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۲۲۰-۲۲۱؛ نجّار، قصص الانبیاء، ص ۱۰۹.
۳۴۴- همان.
۳۴۵- مسعودى، اثبات الوصیه، ص ۳۵.
۳۴۶- بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۱۳.
۳۴۷- تاریخ یعقوبى، ص ۳۰.
۳۴۸- اثبات الوصیه، ص ۳۵.
۳۴۹- مریم (۱۹) آیات ۵۴ و ۵۵</SPAN&gt ;.
350- مجمع البیان، ج ۶، ص ۵۱۸.
۳۵۱- مجمع البیان، ج ۶، ص ۵۱۸.
۳۵۲- مجمع البیان، ج ۶، ص ۵۱۸.
۳۵۳- بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۱۳ به نقل از ثعلبى، عرائس الفنون.
۳۵۴- فروع کافى، ج ۱، ص ۲۲۳.
۳۵۵- کامل التواریخ، ج ۱، ص ۱۲۵.
۳۵۶- بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۱۳ به نقل از راوندى، قصص الانبیاء.
۳۵۷- بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۱۱۳ به نقل از راوندى، قصص الانبیاء.
۳۵۸- فروع کافى، ج ۱، ص ۲۳


www.ghadeer.org

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید