ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

عید بی عیدی

با اون هیکل چاقش و اون تاج سفید بالای سرش و موهای سیاهی که از جلو و پشت کلاه سفیدش زده بود بیرون. صورتش مهربون نبود تازه یه کم مو هم داشت صداش هم….


سریع دویدم طرف تختم و خودمو پرت کردم روی تخت و صورتمو چسبوندم به بالش نمیدونم چی شد که دعوام نکرد و رفت بیرون چند لحظه همانطور گذشت و من یواشکی گوشه صورتم رو بالا آوردم و زیر چشمی نگاه کردم در اتاق هنوز داشت تاب میخورد خواستم بلند شم و دوباره به سمت پنجره برم


با خودم گفتم اینباره دیگه دعوام بکنه از همونجا و روی تخت به پنجره خیره شدم


نمیدونم چه رابطه ای بین من و پنجره هست که هنوز پس از این همه سال وقتی پنجره ها رو نقاب چندلایه و زمخت پرده میپوشونه دلم میگیره، نه میمیره…


به آسمون اون غروب خیره شدم و هرچه زردتر و قرمزتر میشد دلتنگی من هم به بغض و بغض و چشمم…


نمیدونم اون شب کی خوابیدم ولی اگه میدونستم اون شب قرار چه شبی باشه هرگز نمیخوابیدم، هرگز


…. تا خود صبح دستامو با آسمون پیوند میدادم و دلمو با صاحبش…  شاید نظرش بر میگشت


چشممو که باز کردم هنوز روز چشم هاش نیمه باز بود.


مدتی گذشت تا تونستم جیک جیک گنجشک ها رو بشنوم


کمی که گذشت، پرستار با سینی که توی دستش بود و توش لیوانهای کوچیک و زیبا با داروهای رنگارنگ اومد توی اتاق


وقتی بهم رسید گفت: حمید کوچولوی من چطوره؟! چقدر زود بیدار شدی… خب حالا بیا این قرص ها رو بخور تا زود زود خوب شی و بری خونه!!!


قرص ها رو ریخت توی دهنمو و آب هم پشت سرش… تلخی و ناگواری قرص و آب هنوز اخمهامو باز نکرده بود که پرستار از لای لنگه های رقصان درب اتاق محو شد


نمیدونم واسه ی چی اونجا بودم…


دست و پام که همون پرش رو داشت دهنم هم خوب جمع نمیشد و موقع غذا خوردن غذا میریخت و موقع راه رفتن هم پام یه کم لق میزد و بدنم به چپ و راست میرفت.  


آخه وقتی حالم خوب نمیشه واسه چی منو نگه داشتن…


مامان بیچاره م هم هر روز کارش بود که بیاد بیمارستان و برگرده.. <o:p&gt ;


خداکنه امروز ولم کنند برم خونه…  


و برم ده و با پسر عمو هام و دختر عموهام بازی کنم


الان موقع گردو و گردوبازیه چه کیفی داره


غروبها وقتی همه دور هم جمع میشدیم و بازی میکردیم… بزرگترها هم کوچیک میشدند و جمع مون انقدر زیاد میشد و بازی داغ میشد که ما کوچیکترها رو زود از میدون در میکردند و خودشون میشدند میدون دار

&# x0D;

(صدای بچه ها و جیغ شادی دخترها با صدای مرغ و خروس ها که برای رفتن به لونه شون شاکی بودند و صدای گاو و گوسفند که تازه از چرا برمیگشتند و صدای جررک جروک چوبهای خشک که وسط تنور میسوختند تا نون داغ زن عمو حاضر بشه و صدای اعتراض دخترعموهای بزرگتر را که تنگهای مسی آب رو از روی سرشون خال میکردند توی حوض فقط میشد از پرتاپ کردن غیظکی آب در حوض و شاتلاب هاش شنید… طفلکی ها دلشون پیش بازی بود ولی دیگه میدون بازی جای پسرهای کوچیک نبود تا چه رسد به دخترها)


یادمه از صبح شروع به کندن و تمیز کردن گردو میکردیم تا غروب… غروب همه دور هم جمع میشدیم و پسر عمو های بزرگتر همه ی گردو هامون رو ازمون توی بازی میبردند و میدادند زن عموم.. اونم فرداش میبرد بازار براشون میفروخت


باز این ما بودیم که صبح زیر درختهای گردو پرسه میزدیم تا گردویی پیدا کنیم و….


راستی الان هنوز داداشام خواب هستند


خوش به حالشون… محمدرضا که باید میرفت چهارم و احمد هم امسال باید میرفت کلاس یک…


خوش به حالشون…  هنوز داشتم غبطه هامو ورق میزدم که صدای باز شدن درب اتاق منو دوباره سر تختم نشوند و خودمو جمع و جور کردم تا دعوام نکنه یک دفعه دیدم همون پرستار لاغر و مهربون صبحه که اینبار با سینی صبحانه اومده بود و گفت:


خب حالا صبحونه ت رو بخور و آماده شو تا آقای دکتر بیاد و ویزیتت کنه

&#x0D ;

اگه صبحونه ت رو خوب خوب بخوری شایدم برات خبرهای خوب داشته باشه…


وقتی داشت میرفت گیسوهای بلندش از دایره پشت کلاه سفیدش آویزون بود و تاب میخورد.


منم چون خودم رو تسلیم اونا کرده بودم برعکس خونه که صبحونه وعده ناخوشایندی بود صبحونه م رو خوردم و دوباره به پنجره چشم دوختم دیگه داشت طلایی میشد، آسمون رو میگم.


وقتی دسته های نور خورشید که انتهاش به آسمون بود به زمین نزدیکتر میشد دلتنگی کم و کمتر میشد کنجشکها دیگه آواز میخوندن و صدای کفشها توی راهروی بیمار
ستان بیشتر و بیشتر میشد.


در باز شد و….


در باز شد و چهره ی مرتب و تمیز دکتر با قیافه ای جدی و آروم پیدا شد و پشت سرش هم پرستارها اومدن.


من انتهای اتاق بودم.  از اول شروع به ویزیت هم اتاقی هام که بیشترشون اسهال و استـــ….  داشتند کرد و اکثرشون موندنی شدند .


به من که رسید چندبار ورقهای کوچیک و بزرگ و رنگ وارنگی که روی تخت
ه گیره شده بود رو بالا و پایین کرد و و دادش دست پرستار


بالای دوسرگوشی اش رو گذاشت توی گوشش و اونسرش رو هم روی سینه من و بعدش چند بار جاش رو عوض کرد و دوباره گوش کرد و اینبار با چشمانی بسته…


دوباره پرونده رو گرفت و نگاه کرد و از سینی پرستار یه چکش در آورد و با سرش که پلاستیکی بود به روی زانوم ضربه زد و دلم هری ریخت و پام پرید بالا طوریکه انگار میخواستم با دستم بگیرمش.. چندبار این کار رو کرد و من با اینکه خوشم نمیومد هیچی نمیگفتم..


دوباره به پرونده نگاه کرد و اینبار چیزی توش نوشت و داد دست پرستار.. همونی بود که برام صبحونه آورده بود.. نگاه مبهمی بهم کرد و همه رفتند.


من دوباره برگشتم به سمت پنجره و دیگه درختهای سرو داخل بیمارستان سایه هاشون داشت از دیوار نرده ای بیمارستان میومد تو.


جلوی درب ورودی بیمارستان هم هرچند دقیقه یه ماشین که اکثرا نارنجی با خط سفید کمرش بود رد میشدند ماشین های دیگه خیلی کم بودند


آدمها هم کم کم داشتند با شتابهای مختلف اینور و اونور میرفتند..


هم ماشینها و هم آدمها خیلی کوچیک بودند مثل ماشین اسباب بازی پسرخاله سعید.


جنب و جوش اون روز بیشتر از روزهای قبل بود.  چشمم به درب بیمارستان بود که مادرمو با چادرش دیدم و داشت میومد همراه ش داداش سعیدم هم بود… برگشتم به سمت در اتاق و منتظر بودم تا بیاد..


از مسیر و فاصله در تا اتاق و سرعت مادرم میتونستم بفهمم که کی میرسه به اتاق ولی نرسیده بود و دیر کرده بود… باز برگشتم به سمت پنجره و دیدم، نه،اونجام نبود.


چاره ای جز انتظار نبود منتظر موندم…  زمانی بیشتر از آنچه که فکرش رو کرده بودم منتظر موندم..


نیومد…


دوباره به سمت پنجره رفتم…


سایه سر سروهای بیمارستان از نرده های اومده بودند تو و از دیوارکوتاه زیر نرده ها فاصله گرفته بود…  


بیرون بیمارستان و توی خیابونها مردم بیشتر میشدند ولی ماشین ها همون بودند با رنگهای تکراری


صدای درب اتاق همراه با صدای خسته و تقریبا نگران مادرم،که گفته بود


: ایشالله عیدیمو از خدا میگیرم و ادامه داد:… باید بریم خونه…


تازه متوجه شدم که فرداش عید فطره، عید فطر سال ۱۳۵۶ هجری خورشیدی که اونوقت ها بهش سال ۲۵۳۶ هم میگفتند


هرچند علایم بیماریم تخفیف پیدا نکرده بود ولی بعدها فهمیدم داداشم ازینکه هیچ کاری نتونستند بکنند و منو بین بیماران اسهال و استفراغ گذاشته بودند ناراحت شد و به اتفاق مادرم رفتند و رضایت دادند تا منو با مسئولیت خودشون ببرند… )


لباس هامو آورد و با خوشحالی لباس های بیمارستانی رو از تنم در آورد و لباس های خودمو پوشیدم نمیتونستم یه پایی بایستم تا شلوارو پام کنم


 مامانم روبروم نشست رو پاهاشو


دستمو گذاشتم رو سرش و اون فاق شلوارو از زیر پام رد کردو نصف بالا کشید و دومین رو هم همینطور..


بعدش منو برد پیش رو شویی و دوباره صورتم رو شست و با دستان خیسش موهامو مرتب کرد و از چپ به راست برام فرق باز کرد و همش همینجوری بود و من دوست میداشتم ولی هروقت تو آینه نگاه میکردم خوشم نمیومد برعکس میشد


از راهروی بیمارستان که داشتیم رد میشدیم پرستار صبحی که برام صبحونه آورده بود رو دیدم از کنارش رد شدم ولی نگام بهش دوخته شد اون لبخند میزد و من هم… دستم توی دستان مادرم بود سرم به عقب و به نگاه پرستار که آخرش یه چشمک برام پرت کرد و من خنده ام گرفت و موقع خندیدن احساس کردم لب پایینم افتاد و کمی کش آب دهن… و چشمای پرستار که اینبار دیگه نگران بود…..


به حیاط بیمارستان رسیدم درخت سرو چقدر بزرگ بود.. سایه ش دیگه داشت گرد میشد


و آدما و ماشینها هم بزرگتر از اون بالا بودند. دستم توی دستای مادر بود و در حالیکه تلو تلو میخوردم دنبالش راه افتاده بودم از درب بیمارستان که بیرون رفتیم یه نگاه به ساختمان بیمارستان انداختم و پنجره ای که میشد حدس زد مربوط به اتاق من بود رو نگاه کردم و دوست نداشتم دوباره از اونجا این پایین رو نگاه کنم


سوار تاکسی شدیم.  داداش سعیدم رفت مغازه تره بار فروشی سید جواد که تابستونها پیشش شاگردی میکرد من و مامان راه افتادیم… و چند لحظه بعد سر کوچه پیاده شدیم ورودی کوچه مون اونوقتها بازار روز بود و اکثر زنان روستاهای دور و نزدیک سبزی و ماست و هرچی که میکاشتند رو برمیداشتند و صبح زود میاوردند و میفروختند و پولش رو برای نیاز روزانه شون هزینه میکردند و ظهر نشده بر میگشتند خونه.


همینطور که از کنار بارفروشها رد میشدیم نگاه های متعجب بهم بیشتر و بیشتر میشد و بعضی ها هم که مامانم رو میشناختند ازش میپرسیدند که چرا اینجوری شدم و مامانم که نمیدونست چی بگه نگرانی و ناراحتیش رو قایم میکرد و یه چیزایی جواب میداد ولی لرزش صداش راز دلش رو برملا میکرد و من از بارفروشها متنفر میشدم… آخه…. وسطهای بازار روز مادرم چند تا سیب محلی و سبزی معطر محلی خرید و چیزای دیگه ای یادم نمونده.  به راه مون ادامه دادیم و من برای رسیدن به خونه دل تو دلم نبود و دوست داشتم هرچی زودتر داداشامو ببینم و… کمی جلوتر که رفتیم به درب ورودی مسجد محله مون رسیدیم مردم داشتند یکی یکی وارد مسجد میشدند و خیلی ها هم ذوق و شوق عجیبی داشتند.  راه افتادیم و رسیدیم خونه و من از در حیاط که وارد شدم حس عجیبی داشتم و گشتم ولی از محمدرضا و احمد خبری نبود تا خواستم برم نو کوچه سراغشون مامانم ناراحت شد و با لحنی نگران و ناراحت بهم گفت بیرون نرو پسرم همینجا تو حیاط بازی کن تا داداشات بیان تو هنوز خوب نشدی!! میخای بازم برگردی بیمارستان؟!!


منم قبول کردم هرچی باشه خونه کجا و بیمارستان کجا.. !!!و توی حیاط موندم چندلحظه ای که گذشت مادرم صدام کرد و گفت:


حمید.. بیا بالا این سیب ها رو
بخور


منم رفتم بالا و آبجی رقیه ام هم تو خونه بود رفتم پیش مادرم و گفتم:


من نمیتونم بخورم


گفت:


میدونم پسرم این سیب با سرسم (یه سبزی خاص که از خانواده پونه ست و مخصوص نازخاتون و پوره سیب ترش درختیه ) و نعنا له شده و برات خوبه… بخورش تا دهنت مزه بیفته


و من یه کم خوردم ولی دیگه نتونستم بخورمش و گفتم:


باشه بعدا میخورم…


به طرف پله راه افتادم که بیام پایین که مادرم گفت:


 مواظب پله باش دستت رو به نرده محکم کن


<SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA&gt ;و من هم همینکار رو کردم پله خونه مون آهنی بود… رفتم دوباره توی باغچه و داشتم بازی میکردم


یه درخت نارنگی محلی بزرگ وسط باغچه ی سمت شرق خونه مون بود و با فاصله کمتری یه درخت نارنگی اونشوی کوچیک هم نزدیک پنجره اتاق کوچیک طبقه پایین یا همون همکف بود و وسط شون جایی بود برای بازی، البته برای وقتایی که مجبور بودیم توی خونه بازی کنیم …


باخودم سرگرم بودم و داشتم با گره های نارنگی و پرتقالی که روی زمین ریخته میشد بازی میکردم هنوز خیلی نگذشته بود که صدای اذان ظهر از بلندگوی مسجد بلند شد…. صدای کبلی مرتضی…. چندروزی بود صداش رو نشنیده بودم


 الله اکبر… ، الله اکبر…. هنوز داشتم صداش رو تکرار و تودلی اذانش رو مرور میکردم…. الله اکبر…. الله اکبر…. که صدای مادرم توجه ام رو جلب کرد:&lt ;/SPAN>


…. ای خدا…. دیرم شد… خدا مرگم بده تا برسم، نماز شروع میشه…


دیدمش که با چادری گلدار ولی کمی تیره و با عجله از پله ی آهنی پایین اومد و وضو گرفت و با عجله و نیمه دو به سمت در حیاط رفت و به در نرسیده برگشت و یه نگاه به من کرد و مکثی توی نگاه بهم کرد. نیمرخ صورت خیسش که چون هلال ماهی از چادرش بیرون زده بود،رو الان میشه با دیدن آخرین هلال ماه تشبیه کرد.. آخه اونوقتا از سروصدای استهلال و ستاد و گروه و… خبری نبود


با دستش که درون چادر غرق شده بود کمی صورتش رو خشک کرد و راه افتاد به در نرسیده بود که با صدایی آمرانه ولی مادرانه گفت:


 بیرون نیایی ها!!!


رفت


من زیر درخت نارنگی نشستم و میوهای کوچک نارس از درخت ریخته شده را توی مشتم نمیتونستم نگه دارم و یه گوشه ی زمین گذاشتم و یه قسمت که یه کم سرآشیب داشت رو پیدا کردم و کنارش نشستم و برگهای خشک رو کنار زدم


چندتا کفش دوزک و هزارپای سیاه و نرمی که همیشه توی خاک اونوقتها بودند رو هم کنار زدم و یکی یکی میوه ها رو از روی شیب قل میدادم پایین.  اینکار را تا اونجا باید ادامه میدادم که یکی از این میوه ها به میوه دیگه ای برخورد کنه، وقتی این اتفاق می افتاد یعنی، برنده و بازی تموم… میوها رو برمیداشتم و دوباره…


البته وقتی با داداشام این بازی رو سه نفری انجام میدادیم هیجان خاصی داشت و بازی ای نبود که با دعوا تموم نشه و بعد دعوا هم میوه های کوچیک رو روی زمین میریختیم و با قهر میرفتیم… نمیدونم سر چی دعوا میشد آخه تو حیاط و باغچه پر بود ازین میوهای کوچیکی که باید هفته ای یکبار با جاروی مادر راهی سطل آشغال میشد…


هنوز داشتم یاد و خاطره بازی و قهرهای همراه اون با داداشام رو با هر گره میوه کوچیک و نارس که قل میخورد و مسیر فرودش را با فرازهایی از خاطرات داداشام که دلم براشون خیلی تنگ شده بود، گره میزدم که،


 ناگهان درب حیاط خونه مون با سرعت و شتاب و باز شد یه پسر نوجوان حدود ۱۵ شا
نزده ساله خودش رو با عجله انداخت توی خونه….  


 و بی مقدمه و با عجله به خواهرم که اون بالا روی ایوان ایستاده بود گفت مادرت حالش بد شده


با شنیدن این خبر بی مقدمه گریه ام بالا رفت و به سمت مسجد دویدم به درب نرسیده یاد حرف آخر مادرم افتادم که گفته بود بیرون نری ها!!!… ولی نمیتونستم بمونم و فاصله ی خونه مون تا مسجد هم زیاد نبود


به سمت مسجد راه افتادم، از خونه مون که به سمت مسجد میرفتیم یه سربالایی بود که سخت میشد ازش برم و بیرون اومدن مرد و زن از درب مسجد نشان از تموم شدن نماز بود


سراسیمه و نگران بودند و نگاه خاصی بم می انداختند به مسجد رسیدم ولی خبری از مادرم….


از حرفهای مردم فهمیدم بردنش بیمارستان… تا بیمارستان راه زیادی بود و نمیتونستم خودم برم ولی دلم آروم و قرار نداشت به سمت خیابون اصلی راه افتادم… مغازه آقاجواد توی خیابون اصلی بود و این یعنی منطقه ممنوعه.. ما اجازه داشتیم بیرون هرجا دلمون خواست بازی کنیم ولی سرخیابون اصلی که ماشین ها میرفتند و میومدند ممنوع بود بریم خصوصا رد شدن از خیابون….


به سمت مغازه آقاجواد که داداش سعیدم اونجا کار میکرد رفتم تا ببینم که چی شده…


رسیدم در مغازه،ولی از داداش سعید خبری نیود فکر کردم که اونم رفته بیمارستان


مردد بودم… نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم برم بیمارستان.. باید پیاده میرفتم چون پولی برای کرایه تاکسی نداشتم تازه اونوقتا هیچ تاکسی برای یه بچه ۱۰ یازده ساله وا نمی ایستاد… راه افتادم به سمت بیمارستان راه رو بلد بودم چون کلاس اول و دوم ابتدایی رو دبستان فرسیو درس خونده بودم که نزدیکی های بیمارستان بود و من هرروز این مسیر رو پیاده میرفتم و برمیگشتم


یه کم که رفتم خسته شدم… آخه نمیتونستم زیاد راه برم هم نفسم تنگ میشد و هم نمیتونستم تعادلم رو حفظ کنم… تلو تلو میخوردم… شاید یک کیلومتری راه رفته بودم..


هرچه به سمت بیمارستان نزدیکتر میشدم رن
گ مغازه ها و ادمها کمتر و کمتر میشد و پاهام بی جون تر 


اونوقتا توی خیابون ماشین زیادی تردد نمیکرد مثل ظهر جمعه های تابستون الان بود… از دور یه مزدا ۱۶۰۰ که هرچه نزدیکتر میشد رنگش فیروزه ای تر میشد رو دیدم.


پشتش چند تا آدم ایستاده بودند.. جلوتر که اومد دیدم ماشین آقاجمال که تو جاده خاکی روستای عموم اینا مسافر و بار میبرد بود یه نگاه به آدمای پشتش که پسرعموهامو و عموم رو دیدم… نمیدونم چی شد که برگشتم دوباره به سمت خونه


یه حسی بمن گفت که دیگه نمیخوا
د بری بیمارستان… دوباره این همه راه رو برگشتم به سمت خونه… به سر کوچه که رسیدم پاهام دیگه جون نداشت از تلو تلو خوردن به مارپیچی راه رفتن رسیده بودم و چشام دیگه سیاهی میرفت.. به کوچه مون که رسیدم داشتم می افتادم.


کوچه کوچیک و تنگ مون پر بود از آدم..  و چشمهایی که بارانی بودند نمیدونم کی بود که منو بغل کرد و دیگه چیزی نفمیدم… از در خونه که اومدم تو از پشت گردن کسیکه بغلش بودم،درگاه رو دیدم


هلال رخ ماهش هنوز توی قاب درگاه میدرخشید…


….. هنوزم که هنوزه داره با گوشه ی چادرش صورتش رو خشک میکنه….


…. نگاهش دیگه آمرانه نیست… یه جور دل تنگی توشه که هنوزم که هنوزه چشما رو خیس میکنه و دلو آتیش…. هنوزم که هنوزه من نفهمیدم این آب و آتیش چطور با هم جور شدن و تمام وجودمو میسوزنه….


اونم بعد این همه سال…..


توی خونه مون دیگه جایی نبود و همه تو حیاط و ایوان بودند بعضی از همسایه ها مون که تو راه برگشت به خونه متوجه جمعیت میشدند، بی محابا خودشون رو به حیاط میرسوندن، و آنچنان متعجب و متحیر بودند که یادشون میرفت شیرینی همراه شون رو قایم کنند… آخه فردا عید بود


…… عید بی عیدی


برداشت از وبلاگ: حمیدرضا حیدری، جانباز جنگ تحمیلی http://pow11791.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید