در مدح امیرالمؤمنین (شعر)

اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در skype
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در print

بسم الله الرحمن الرحیم


در مدح امیرعلیه السلام


 


  در سایه سار نخل ولایت  


علی موسوی گرمارودی


&lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: blue; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” dir=ltr>
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت &lt ;BR>
***
درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای

و زمین، گویچه ای ست به بازی در مشت تو

و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو

و رود عظیم تاریخ، جوباری

که خیزاب امواجش،

از قوزک پایت در نمی گذرد&lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: blue; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” dir=ltr>

وز بند شمشیرت، سر فرعونان، آویزان.


***

پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی

و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی که نان توشه ی جُوین افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی


***

چگونه این چنین که بلند بر زَبَرِ ما سوا ایستاده ایدر کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگکان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه…؟< B>


***
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم


که عمود بر زمین بایستد


پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شب های پیوسته ی تاریخ

ای روح لیله القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است…؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست


***

خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی وا می دارد


***

خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شویَد

اما:

چون از این آمیزه ی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.


***


شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم
تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

& lt;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: blue; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=FA>چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هی
چ ستاره
نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی ست

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست

***

زمان، در خشم تو، از بیم سِترون می شود

شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد

و به روانی خون، از رگ ها می گذرد


و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست


***

چشمی که تو را دیده است، چشم خداست

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه ی عَمّار

یا در کاسه ی سر بوذر


***

هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرما فروشان کوفه!

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.


***

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

***

به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست

***


هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

***

کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو &lt ;/B>بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

***

دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

***

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.


الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی.


 


***



 


شب و على


محمد حسین بهجت (شهریار).


 


على آن شیر خدا شاه عرب
الفتى داشته با آن دل شب
شب ز اسرار على آگاهست
دل شب محرم سر الله است
شب على دید و به نزدیکى دید
گرچه او نیز به تاریکى دید
شب شنفته است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
شاه را دید و به نوشینى خواب
روى بر سینه دیوار خراب
قلعه بانى که به قصر افلاک
سر دهد ناله زندانى خاک
اشگبارى که چون شمع بیزار
میفشاند زر و میگرید زار
دردمندى که چولب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید
کلماتى چون در آویزه گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بید
ار على خفته نیافت
روزه‏دارى که به مهر اسحار
بشکند نان جوین افطار
ناشناسى که بتاریکى شب
میبرد شام یتیمان عرب
پادشاهى که به شب برقع پوش
میکشد بار گدایان بر دوش
تا نشد پردگى آن سر جلى
نشد افشا که على بود على
شاهبازى که ببال و پر راز
میکند در ابدیت پرواز
شهسوارى که ببرق شمشیر
دردل شب بشکافد دل شیر
عشقبازى که هم آغوش خطر
خفت در جایگه پیغمبر
آن دم صبح قیامت تاثیر
حلقه در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که على بگذر و از ما مگذر
شال شه واشد و دامن بگرو
زینبش دست‏بدامان که مرو
شال مى‏بست و ندائى مبهم
که کمر بند شهادت محکم
پیشنوائى که ز شوق دیدار
میکند قاتل خود را بیدار
ماه محراب عبودیت‏حق
سر به محراب عبادت مشتق
میزند پس لب او کاسه شیر
میکند چشم اشارت باسیر
چه اسیرى که همان قاتل اوست
تو خدائى مگر اى دشمن دوست
در جهانى همه شور و همه شر
ها على بشر کیف بشر
کفن از گریه غسال خجل
پیرهن از رخ وصال خجل
شبروان مست ولاى تو على
جان عالم بفداى تو على


 


***



 


بزم سرور


حبیب الله چایچیان


 


خم غدیر و ساقی و صهبای احمد است بزم سرور و عید احبّای احمد است

شور عظیم تاجگذاریّ مرتضی است روز ظهور آیت کبرای احمد است

فرمان رسیده از طرف ذات کبریا بعد از نبی، علی است که همتای احمد است

یعنی یکی است امر نبی و وصیِ او احکام مرتضی همه فتوای احمد است

دهها هزار زایر حق کرده ازدحام مرآت حق نما قد و بالای احمد است

صحراست پر خروش و گدازنده آفتاب یا رب مگر قیامت دنیای احمد است

«طاها» به روی منبر و حیدر کنار اوست امروز یک نمونه ز فردای احمد است

معراج مرتضی است که همدوش مصطفی است دست علی به دست توانای احمد است

حال عبادت است «حسان» در نشاط ما فرمان این سرور به امضای احمد است


 


***



 


محتشم


 


دست بیعت داد با آل علی

شیخ حیدر کز کمال اعتقاد

خرم و دل
شاد با آل علی

از جهان چون رفت بادا در جنان

گفت حشرش باد با آل علی

از خرد تاریخ او کردم سوال


 


***



 


ابوالقاسم فردوسی توسی


 


ایا شاه محمود کشور گشای
ز کس گر نترسی بترس از خدای

که پیش تو شاهان فراوان بدند
همه تاجداران کیهان بدند

فزون از تو بودند یک‌سر به جاه
به گنج و کلاه و به تخت و سپاه

نکردند جز خوبی و راستی
نگشتند گرد کم و کاستی

همه داد کردند بر زیر دست
نبودند جز پاک یزدان پرست

نجستند از دهر جز نام نیک
وزان نام جستن سرانجام نیک

هرآن شد که دربند دینار بود
به نزدیک اهل خرد خوار بود

گر ایدون که شاهی به گیتی ترا است
نگویی که این خیره گفتن چرااست

ندیدی تو این خاطر تیز من
نیاندیشی از تیغ خونریز من

که بد دین و بد کیش خوانی مرا
منم شیر نر میش خوانی مرا

مرا غمز کردند کان بد سخن
به مهر نبی و علی شد کهن

هر آن کس که در دلش کین علی است
از او خوارتر در جهان گو که نیست

منم بنده‌ی هر دو تا رستخیز
اگر شه کند پیکرم ریز ریز

من از مهر این هر دو شه نگذرم
اگر تیغ شه بگذرد بر سرم

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش
که یزدان بسوزد به آتش تنش

منم بنده‌ی اهل بیت نبی
ستاینده‌ی خاک پای وصی

مرا سهم دادی که در پای پیل
تنت را بسایم چو دریای نیل

نترسم که دارم ز روشندلی
به دل مهر جان نبی و علی

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی

که من شهر علمم علیم در است
درست این سخن گفت پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن راز او است
تو گویی دو گوشم که آواز او است

چو باشد ترا عقل و تدبیر و رای
به نزد نبی و علی گیر جای

گرت زین بد آید گناه من است
چنین است این رسم و راه من است

به این زاده‌ام هم به این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم

ابا دیگران مر مرا کار نیست
بر این در مرا جای گفتار نیست

اگر شاه محمود از این بگذرد
مر او را به یک جو نسنجد خرد

چو بر تخت شاهی نشاند خدای
نبی و علی را به دیگر سرای

گر از مهرشان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم

جهان تا
بود شهریاران بود
پیامم بر تاجداران بود

که فردوسی توسی پاک جفت
نه این نامه بر نام محمود گفت

به نام نبی و علی گفته‌ام
گهرهای معنی بسی سفته‌ام



 


سردار اتقیا


شیخ مصلح الدین سعدى شیرازى


کس را چه زور و زهره که وصف على کند
جبار در مناقب او گفته هل اتى
زور آزماى قلعه خیبر که بند او
در یکدیگر شکست‏ببازوى لا فتى
مردى که در مصاف، زره پیش بسته بود
تاپیش دشمنان نکند پشت‏بر غزا
شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود
جان بخش
در نماز و جهانسوز در دعا
دیباچه مرمت و دیوان معرفت
لشگرکش فتوت و سردار اتقیاء
فردا که هر کسى به شفیعى زنند دست
مائیم و دست و دامن معصوم مرتضى



 


آقاسی


اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما کیسه به دوش کو&lt ;/P>

رد پای پرخراش بی خروش کو


اون آقای خرقه پوش کو


کجاس اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلای ما بود


نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود


میشه یک بار دیگه سر بزنه به خونه ما


بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما


موهای آقا سفیده جووناکیسه رو از آقا بگیرین


قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین


جوونا آقا بشین زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب


یتیما منتظرن زنده کنین شیوه شبگردی رو امشب


یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن


گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن


موهای آقا سفیده جووناکیسه رو از آقا بگیرین


قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین


حیدر کرار نیم خانه نشینم ولی


جان به فدای جگر سوخته ات یا علی


دستای پینه بسته علی به همراه منه


خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه


تو کوله
بار شعر من اسم قشنگ علیه


قافیه ی تنگ دلم از دل تنگ علیه


تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدن


اهل محل سلامم رو جواب سربالا میدن


به من میگن علی کیه


علی امام عاشقاس


به من میگن علی چیه


داغ دل شقایقاس


توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاهگلی بود


اسم صاحب اون خونه مولای مردا علی بود


نصف شبا بلند میشد


یه کیسه داش که ورمیداش


خرما و نون و خوردنی هرچی که داش تو اون میذاش


راهی کوچه ها می شد تا یتیما رو سیرکنه


تا سفره خالیشون رو پر از نون و پنیر کنه


شب تاسحر پرسه میزد پس کوچه های کوفه رو


تا پر بارون بکنه باغای بی شکوفه رو


عبادت علی مگه میتونه غیر از این باشه


باید مثل علی بشه هر کی که اهل دین باشه


بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه


درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه


فردا اگه مهدی بیاد دردا رو درمون می کنه


آسمون شهرمون رو ستاره بارون میکنه


چشمات رو وا کن آقاجون بالهای خستمو ببین


منو نگا کن آقاجون دل شکسته مو ببین


دلت میاد کبوترات توحرمت پر نزنن


به سایه بون دستای مهربونت سر نزنن



 


عزاى على علیه السلام


حسان


ناله کن اى دل به عزاى على
گریه کن اى دیده براى على
کعبه ز کف داده چو مولود خویش
گشته سیه پوش عزاى على
عمر على عمره مقبوله بود
هر قدمش سعى و صفاى على
دیده زمزم که پر از اشگ شد
یاد کند، زمزمه‏هاى على
تیغ شهادت سر او را شکافت
کوفه بود، کوه مناى على
عالم امکان شده پر غلغله
چون شده خاموش صداى على
نیست هم آغوش صبا بعد
از این
پیک ظفربخش لواى على
منبر و محراب کشد انتظار
تا که زند بوسه به پاى على
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعاى على
آه که محروم شد امشب دگر
چشم یتمیان ز لقاى على
مانده تهى سفره بیچارگان
منتظر نان و غذاى على
واى امیر دو سرا کشته شد
خانه غم گشته،سراى على
پیش حسین و حسن و زینبین
خون چکد از فرق هماى على
خواهم اگر ملک دو عالم حسان
از دل و جان باش گداى على

بازدیدها: 0

کانالهای ما را درشبکه های اجتماعی