ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

آمیرزا عبدالطمع

آمیرزاعبدالطمع


نوشته: داود امیریان


وقتی دیدم تمام راهها به رویم بسته است و مسئول ثبتنام به هیچ صراطی مستقیم نمیشود، دل به دریا زدم و با خودم گفتم:«همان‌</SPAN&g t;طور که خلیل گفت، یک دست لباس نظامی میخرم و میپوشم و میروم سوار قطار تهران ـ خرمشهر میشوم و دم در پادگان دوکوهه، پیاده میشوم. آن وقت دست به دامان خلیل میشوم تا کارم را جور کند و رزمنده بشوم.»


از لحظه‌&lt ;/SPAN>ای که لباس نظامی پوشیدم و دزدکی سوار قطار شدم و ساعتها بعد، به همراه صدها بسیجی دیگر، دم در پادگان دوکوهه از قطار پیاده شدم، انگار که سالها بر من گذشت. سرانجام طبق نشانیای که خلیل داده بود، او را در گردان انصارالرسول(ص) پیدا کردم. خلیل با دیدن من، چشمانش از تعجب و حیرت به اندازه یک نعلبکی گرد شد.


گریهکنان بغلش کردم و بعد هر چه بر سرم گذشته بود، برایش تعریف کردم. خلیل کلی خندید و سر به سرم گذاشت و  آخر سر گفت:«نگران چیزی نباش. من هم اولین بار که پایم به اینجا رسید، حال و روز تو را داشتم. اما خب، با پارتیبازی و کمک چند  تا دوست توانستم ماندگار شوم.»


پرسیدم:«پارتیبازی؟»


ـ خب، آره. ما در گردانمان یک مسئول کارگزینی داریم که از آن باحالهاست. قیافهاش درب و داغان است اما هر کاری بگویی از دستش برمیآید. فقط کمی خرج برمیدارد!


با حیرت پرسیدم:«یعنی رشوه میگیرد؟»


خلیل غش غش خندید. چشمانش از خنده آب افتاد و گفت:«نه آنطور که فکر میکنی. حالا صبر کن، خودت میفهمی.»


خلیل مرا به اتاقشان برد. الحق دوستانش چه بچههای خوب و باصفایی بودند. هنوز یک ساعت نگذشته، انگار سالها بود که با آنها دوست صمیمی هستم. مسئول دستهشان که اسمش آقا حمید بود قبول کرد همراه من و خلیل بیاید پیش مسئول کارگزینی که «آمیرزا عبدالطمع» صدایش میکردند. خلیل گفت:«البته اسمش میرزاخانی است.»


سهتایی راه افتادیم. قلبم تند میزد. خلیل هی دلداریام میداد که:«نترس، جور میشود. آقا حمید حریف آمیرزا میشود. نگران نباش.»


تو فکر بودم که ای کاش پول بیشتری داشتم تا اگر آمیرزا دندانگردی کرد، کم نیاورم. هر چه دعا بلد بودم خواندم و به دوروبرم فوت کردم. خلیل خندید و گفت:«رنگ و رویش را ببین! پسر، تو چرا این قدر ترسیدی؟ نترس! من انسان پاک و بیگناهی هستم. نذر کن کارت که درست شد، یک چلوکباب مَشتی مهمانم کنی!»


به زور خندیدم.


سرانجام به یک اتاق با در چوبی رسیدیم. روی در، دریچه کوچکی قرار داشت. آقا حمید در زد و گفت:« آمیرزا، آمیرزا زندهای؟»


دریچه باز شد و چهره لاغر و کشیده جوان بیست و چهار پنج سالهای که موهای جلوی سرش ریخته بود و چشمان کنجکاوی داشت، ظاهر شد. آقا حمید گفت:«سلام میرزاجان. خیلی نوکرتم. مرد مؤمن، معلوم است کجایی؟ چرا حالی از ما فقیر فقرا نمیپرسی؟»


آمیرزا با چشمان ریز ما را برانداز کرد و به آقا حمید گفت:«علیک سلام. ببینم، تو آن سیصد تا صلوات را فرستادی؟»


آقا حمید خندید و گفت:«جان تو، پانصد تا فرستادم. دویست تایش را مفتی برایت پست کردم.»


ـ حالا چی شده لشکرکشی کردی؟


ـ بابا، در را باز کن بیاییم تو. عجب آدمی هستی ها!


در باز شد و رفتیم داخل اتاق. دور تا دور، چسبیده به دیوار، قفسههای فلزی چیده شده بود. روی قفسهها، انباشته از پرونده و کارتهای مختلف بود. یک بخاری کوچک، وسط اتاق گرما پخش میکرد و روی آن از کتری کوچکی بخار بلند میشد. آقا حمید و خلیل پس از مقدمهچینی و قربانصدقه رفتن، ماجرایم را تعریف کردند. آمیرزا بِرّوبِرّ نگاهم کرد. معذب بودم و سرم را پایین انداختم. پرسید:« ببینم، تو دوره آموزش دیدهای؟»


خواستم بگویم «نه» که خلیل سقلمهای به پهلویم زد و گفت:«آره بابا، سه ماه آموزش تکاوری و چریکی دیده! از آن سخت سختهاش! اما روزهای آخر، مادربزرگش عمرش را به شما داده، رفته خانه و دیگر پدرش نگذاشته به پادگان برگردد!»


کم مانده بود بخندم. خلیل که روی دنده حرف زدن افتاده بود، پیاز داغ ماجرا را زیاد کرد.


ـ به قد و قامتش نگاه نکن. خیلی زبل است. تو محلهشان کلی با اراذل و اوباش کتککاری میکرده. سه خط کونگفو کار کرده. خدا خیرت بدهد، کارش را ردیف کن. جای دوری نمیرود!


آمیرزا سر تکان داد. با دقت نگاهم کرد و پرسید:«ببینم، بلدی قرآن بخوانی؟»


خلیل به سرعت گفت:«بابا، این دوستمان را دست کم گرفتی. عبدالباسط باید پیش او لنگ بیندازد. در محلهمان، هر کس بمیرد، این را به مجلس ختم میبرند تا قرآن بخواند!»


با بدبختی جلوی خندهام را گرفته بودم. آقا حمید هم وضعیتی شبیه من داشت. اما خلیل اصلاً به روی مبارک نمیآورد و همین طور پشت سر هم خالی میبست. میرزاخانی گفت:«بارکالله، خوشم آمد. کارش را جور میکنم، اما به یک شرط!»


آقا حمید پرسید:«چه شرطی؟»


میرزاخانی جابهجا شد و گفت:«بابا یک دور قرآن برای اموات من بخواند. ده هزار تا صلوات هم بفرستد. صد رکعت هم نماز برای پدربزرگم بخواند!»


خلیل شوخی و جدی گفت:«هیچی دیگه، یک دفعه بگو کار و زندگیاش را ول کند، برود سر قبر قوم و خویش تو روضه هم بخواند!»


دیگر طاقت نیاوردم. من و خلیل و آقا حمید روی زمین ولو شدیم و شکممان را گرفتیم. آمیرزا جوش آورد، بلند شد و نعره زد:«یالّا، بزنید به چاک! مرا باش خواستم برایتان کاری بکنم. نخواستم!»


خنده بر لبانم خشکید. آقا حمید و خلیل به خواهش و تمنا افتادند.


ـ چرا جوش آوردی، میرزاجان؟اصلاً، دو سه ماه هم روزه میگیرد. چطوره؟


ـ مسخرهام میکنی دربهدر؟


ـ نه به جان تو! اصلاً خودم ده بیست هزار تا فاتحه برای خانوادهات میخوانم، چطور است؟


کم مانده بود آمیرزا با لگد و پسگردنی بیرونمان کند که آقا حمید و خلیل، با هزار التماس و من بمیرم و تو بمیری، او را آرام کردند. در آخر گفت:«پس، شد یک دور قرائت قرآن، ده هزار تا صلوات، صد رکعت نماز و سه ماه، نه یک ماه روزه، قبول است؟»


با خوشحالی گفتم:«چشم، قبول است!»


میرزاخانی چند برگه فرم دستم داد و گفت:« اینها را پر کن و با دو قطعه عکس و کپی شناسنامه بیاور. حالا این جا را خلوت کنید. راستی شما دو نفر، برای اینکه زیاد پررو نشوید، هر کدام هزار تا صلوات برای سلامتی رزمندگان بفرستید!»


موقع بیرون آمدن از اتاق، خلیل آهسته گفت:« انشاءالله زیر تانک بروی!»


همگی زدیم زیر خنده و دویدیم.


از مجموعه ترکش های ولگرد (جاسم رمبو)

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید