ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

بر در حق کوفتن

بسمه تعالی


بر در حق، کوفتن حلقۀ وجود


سؤال این است که آیا با نشستن و نیمساعت فکر کردن –مثلا- همان نتیجه نماز برای فرد حاصل میشود؟


در اینجا مسئله ای هست و آن اینکه زیبایی شناسان «استه تیسین»(۱)ها یعنی کسانی که در رشته زیبایی شناسی کار و مطالعه می کنند، نکتۀ مهمی را بیان می کنند و آن این که: اگر جوهر زیبایی، در فرم و صورت زیبایی ویژه خودش و
در شکل متناسب خودش قرار نگیرد، می میرد. یعنی زیبایی، هنگامی تحقق خارجی پیدا می کند که فرم مناسب خودش را بگیرد.


شما دربارۀ پدرتان، مادرتان، کسی که به وی علاقه دارید، جایی، و یا چیزی که بدان علاقمندید، وقتی دارای احساسات خاصی هستید و حتی این احساسات نیز شدیدند، اگر از بیان آن ها محروم باشید، چه وضعی برایتان پیش می آید؟


در این بحث اول ببینیم که آدمی احساساتش را به چه صورت یا صورت هایی بیان می کند. این بیان یا از طریق گفتن است، یعنی کلمات خاصی را برای احساس انتخاب کردن، یا ژست خاص، مثل دست بوسیدن، رو بوسیدن و در آغوش کشیدن، یا نمود خاص است. مثلا رنگ چهره عوض می شود، خون توی صورت می دود و… و یا حتی از طریق خط بیان می شود: می روید و می نشینید، چیزی می نویسید، و یا بیان توسط موزیک است: آهنگی می سازید.


این ها همه صورت های گوناگون بیان احساس ادم است. اکنون اگر کسی نتواند این احساس پیوند و علاقۀ شدید خود را به کسی یا چیزی، به حالتی، به وابستگی ای، یا به خاطره ای … بیان کند، یعنی از این گونه بیان و بهره برداری از آن محروم باشد، این احساس پیوند کم کم در درونش ضعیف می شود و حتی می میرد. کلمه چیست؟ فرمی از جوهر احساس من، موزیک چیست؟ فرمی از بیان جوهر احساس دلبستگی من با ایده ام. در آغوش کشیدن چیست؟ فرمی که من به احساس پیوندم، و به احساس وابستگی ام می دهم و مگر نه اینست؟ بنابراین می بینیم که فرم تا چه حد نگاهبان محتوی، معنی و
مفهوم است. ازدواج کردن فرم است یا محتوی؟ فرم است. دو نفر همدیگر را دوست دارند، بعد با هم پیوند پیدا می کنند و بعد با هم زندگی می کنند. با هم زندگی کردن، فرمی است، شکلی است، از یک پیوند روحی. اما اگر گفته شود: «خوب پیوند روحی را حفظ کنند، اما با هم زندگی نکنند، احساس چه احتیاجی به این تظاهرات و به این «فرمالیته» دارد. مرتب شب بیا و صبح برو، چه خبر است آخر این کارها چیست؟!. البته می شود گفت: بله هر کس آزاد است برود دنبال کارش و احساسش را نگه دارد، احساس پاک و خوب، که بعد هم البته می میرند و… اما بالاخره چی؟ هیچ!


این جا هم می بینیم با فرم است که این محتوی نگه داشته می شود و در آن رشد می کند. احساس وطن دوستی و احساس شهامت نیز دو احساسند. اما کدام ارتشی در دنیا هست که برای بیان احساس حماسی گری فرم نداشته باشد: موزیک، مشق هر روزه، رژه رفتن، طبل زدن، هورا کشیدن و تکرار ژست های خاص، احساس نظامی گری را در افراد زنده نگه می دارند، به طروی که گروه های چریکی هفت، هشت نفری که به داخل فلسطین می روند و هر کدام باید مثل گربه و موش این سو و آن سو پنهان شوند، قایم شوند و حتی یکدیگر را درست نبینند، باز هم مراسم خاص نظامی شش هفت نفری خود را دارند و در زیر چشم دشمن. چرا؟ برای این که احساس وحدت و پیوند و مسئولیت و روح نظامی گری شان را حفظ کنند. باز می بینیم که تکیه به فرم تا ان حد است که به خاطرش جان خود را هم در معرض خطر قرار می دهند.


فرانتز فانون معروف، آدمی است از جزائر آنتیل آمریکا –در کارائیب- یک سیاهپوست کارائیبی است که به فرانسه می آید برای درس خواندن، دکتر می شود و می خواهد در رشتۀ روان پزشکی متخصص شود. جنگ الجزایر شروع می شود، فرانسوی ها می گویند اصلا الجزایر ملت نیست و او در مقابل، تحص
یلاتش را رها می کند و می رود و می گوید من ملیت الجزایری می گیرم –در همان ایام که هنوز الجزایر ملت نشده است- به آن ها می پیوندد و می رود و می جنگد. می بینند که روان پزشک است و عالم است و بوی احتیاج است تا بیماران روانیشان را که در دورۀ جنگ –به خصوص جنگ چریکی- زیاد می شود معالجه کند، به زور وی را وادار به کار بیمارستانی می کنند. باز می گوید من از کار بیمارستان حوصله ام سر رفته و باید بروم و با دشمن بجنگم. ناگزیرش می کنند که لااقل با یک بیمارستان سیار همراه گروه چریکی بداخل الجزایر بود که هم بجنگد و هم بعنوان طبیب کار کند. قلمش نیز بهترین مقالات المجاهد را می نویسد. و خلاصه از لحاظ علمی و فکری به انقلاب خدمت فراوان می کند. از لحاظ عملی و تخصصی هم همینطور. مهمان خارجی هم هست چرا که از اصل الجزایری نبوده است و همۀ هستی اش را داده است. بدین ترتیب این شخص برای این ملت بسیار عزیز است. وقتی فانون سرطان می گیرد و به وی گفته می شود که ۶ ماه دیگر خواهد مرد. می خواهد به داخل جبهه برود تا شهید بشود. اما باز حفظش می کنند و به مرگ عادی می میرد.


حالا فرم را نگاه کنیم که تا کجاها اصالت پیدا می کند. فانون وصیت کرده است که مرا در قبرستان شهدا, دفن کنید.


قبرستان شهدا، دهی است در شمال الجزایر نزدیک مرز تونس که فرانسوی ها، تمام مردم آن را به خاطر همکاری ای که با چریک های مجاهد کرده بودند، قتل عام نموده اند. و پس از این ماجرا اسم قلعه شده است: قبرستان شهدا. جسد فرانتس فانون در تونس است و وصیت کرده است که در قبرستان شهدا دفن شود، الجزایری ها می توانند وی را رد گوشه ای دفن کنند و بگویند هر وقت استقلال پیدا کردیم جنازه اش را برمی داریم، استخوان هایش را می بریم و در قبرستان شهدا دفن می کنیم. اما جبهۀ آزا
دی بخش الجزایر این کار را نکرد. یک گروهان از بهترین مجاهدانش را انتخاب کرد. با همه تشریفات نظامی و آماده شد تا از مرز شمالی تونس وارد الجزایر شود. این قسمت خطرناک ترین قسمت الجزایر بود. یک وجب از خاکش آزاد نشده بود و محل جنگ چریکی بود و زیر پوشش هواپیماهای جاسوسی فرانسه قرار داشت و گوشه به گوشۀ آن هم نظامی های فرانسوی بودند، چرا که چریک ها از همین مرز وارد الجزایر می شدند و می جنگیدند و برمی گشتند. قبرستان شهداء هم در این منطقه بود، حالا فکرش را بکنید یک جنازه را می خواهند با تشریفات رسمی و با همه آن قوانین و مراسمی که برای تشییع یک جنازه عزیز محترم در یک ارتش مرسوم است ببرند و دفن کنند. در اینجا الجزایر چقدر در از دست دادن یک گروهان از بهترین مجاهدانش ریسک می کند. برای این که این فرم را رعایت کند؟ محتوی هم ندارد. فرم است. اما ملت الجزایر با این فرم می خواهد به پاداش یک عمر نثار و ایثار و فداکاری و خدمت های درخشان و خالصانه ای که این مرد، این جوانمرد به انقلاب الجزایر کرده است، از وی تجلیل کند. آیا ممکن است بگویند خوب آقا مگر تجلیل همه اش به این «دودور دودور» کردن و فلان و بهمان کار است. همگی در قلبشان تجلیل کنند و بگویند به به واقعا فارنتز فانون آدم خوبی بود. خلاصه از همان قبیل حرفها که ما الآن می زنیم، آنها هم بزنند و بگویند در تاریخ اسمش می آید و در سینۀ مردان مزار اوست و…


نخیر این حرفها، کافی نیست، این ها ذهنیات می شود و بعد خیالات، و بعد هم از یادها می رود. باید حتی به قیمت از دست دادن بهترین مجاهدان، جنازه فرانتس فانون با تمامی تشریفات نظامی و باشکوه از مرز خطرناک تونس عبور کند و وارد خطرناک ترین بخش شمالی الجزایر گردد و در زیر نگاه همۀ هواپیماها و اسکاندرانهای جاسوسی و زیر بمباران فرانسوی ها و از میان همهۀ ان سنگرها و پیاگاه های نظامی فرانسه گذر کن و در قبرستان شهدا –که وصیت کرده و از ما خواسته- دفن شود.


با قبول خطر، برنامه ریزی، مطالعه، ریسک، شهامت، این جنازه را با تشریفات وارد مرزی کردند که یک چریک نصفۀ شب با هزار کلک وارد می شد. آری با یک گروهان وارد شدند. و به قبرستان رسیدند. اما نه اینکه یک گوشه خاکش کنند و ارام برگردند. سر جنازه ایستادند در کجا؟ در جایی که هر لحظه بیم خطر هست، همه به حال خبردار ایستادند. فرمانده گروهان، در برابر جنازه سخنرانی کرد. از این سخنرانی، تکان دهنده تر، آتشین تر، مخلصانه تر وجود ندارد که: تو جانت را به ملت ما بخشیدی، تو ای عزیز…


پس از این سخنرانی با احترام و تشریفات دفنش کردند و علامتگذاری نمودند و بعد برگشتند. این یک فرم است. ماجرای دفن فانون را یکی از نویسندگان فرانسوی «مارتینه» در یکی از مجلات فرانسوی نوشت، هیچ موسیقی و هیچ شعری و هیچ تراژدی ای نمی توانست چنین اثری داشته باشد و تازه این اثر در من بود که نه با فانون هم نژاد بودم و نه با الجزایری هم نژاد.


این قضیه وقتی چنین تاثیری در من کرد، ببینید که بر ملت الجزایر، بر مجاهدین و بر تمامی مجاهدین دنیا و بر همه کسانی که مخلصند و بر همه کسانی که به انسانیت ارج می نهند، چه تاثیر عمیقی گذاشته است.


بدین گونه است که فرم به محتوی کمک می کند. شاید احساس شاعرانۀ خواجوی کرمانی از حافظ بالاتر باشد. اما چون
بیان شاعرانه و فرم بیان احساس حافظ را ندارد، احساساتش به صورت مجموعه ای از احساسات دست دوم و معانی دست دوم مانده است.


گاه هست که اصلا تاثیر درفرم نهفته است. و گاه اصلا فرم است که موضوعیت پیدا می کند. مثل تلقین، تلقین یعنی چه؟ تلقین چیزی نیست جز تکرار، بیماری هایی که مداوا می نمایند، اراده هایی که را که بر می انگیزند. تربیت هایی که می کنند، بر اساس تلقین و تکرار است. شنیدن و گفتن منظم و مکرر، تاثیر می گذارد. پس علت و عامل اساسی تکرار است و تکرار نیز یک فرم است.


این مسئله جنبۀ فردی فرم را در عبادت ها روشن می کند. ما در این بعد، احساسمان را فرم می دهیم و این احساس و رابطه را با مبدأ در سراسر زندگی حفظ می کنیم و تربیت می کنیم. حال آن که اگر بدست تصادف و گاه گذاری عمل کردن بسپاریمش، احتمال آن که آن را از دست بدهیم و زمینه را برای کشتنش فراهم آوریم، فراوان است.


اما در بینش اجتماعی اسلام، یک نقش دیگر هم برای فرم وجود دارد، زیرا در این بینش هیچ وقت مسائل فردی، از مسائل سیاسی و مسائل اجتماعی  و مسائل اقتصادی و مسائل فلسفی و مسائل اخلاقی جدا نیست. مثالی بزنیم: حج عبارت است از دور خانۀ خدا هفت بار چرخیدن، بعد هفت دور سعی کردن و بعد رفتن به عرفات و بعد آمدن به مشعر و آمدن به منی و قربانی کردن. مگر این حج نیست؟ بسیار خوب، پس بگوییم هر وقت به من گذرنامه دادند و وقت داشت
م و تعطیلات داشتم به حج می روم و همین کارها را می کنم. خیر نمی شود! فقط نهم و دهم ذیحجه، هشتم اگر بروی دو پول نمی ارزد، همه این کارها در یازدهم نیز یک قِران قیمت ندارد. نهم باید شروع کرد، چرا آخر نهم و دهم؟ آخر به خاطر فرم! می گویی روز که در محتوی موثر نیست، من یک عملی در رابطه با خدا انجام میدهم به روزش چه مربوط است؟ ولی مربوط است! چرا مربوط است؟ به خاطر اینکه ارتباط این عمل با یک روز خاص است که دو میلیون نفر را در یک جا و در یک زمان جمع میکند و یک شکل اجتماعی به قضیه می دهد. اما اگر هرکس، هروقت دلش خواست برود، یک مسئله فردی می شود و بعد بزرگترین بُعد حج که تجمع توده هاست، و درهم آمیختگی نژادها و برداشتن مرزها، از میان می رود فرم است که تشخص پیدا کرده است. حتی وقتی در مدینه آدم ایستاده است، واقعا در تمامی این شهر یک نمایش عجیب و غریبی را به چشم می بیند. مسجد پیغمبر پنج، شش در دارد. پیشنماز ایستاده است و تمامی مسجد مملو از جمعیتی است که در صف نماز است موج جمعیت مثل آبی که بیرون میزند، از درها بیرون آمده، آمده است، در خیابانها و باز پهن شده، از خیابانها به کوچه ها، از کوچه ها توی پس کوچه ها، و از پس کوچه ها رفته به دکانها، رفته به خانه ها و به حیاط ها رفته به اطاق خلوت و همه به این نماز پیوسته. و یک مرتبه می بینی یک شهر، یک امت نمایندگان تمامی دنیا آمده اند توی یک صف، با یک آ]نگ هی تاب میخورند، هی موج می خورند، تاب میخورند، موج میخورند. این امر واقعیتی ایجاد میکند، که هیچ حالت دیگر و هیچ احساس دیگر و هیچ تفکر دیگر جانشینش نمیشود. آدمی در آن حرکت احساس میکند که با همۀ موجودیت اسلام روی زمین آمیزش پیدا کرده و هماهنگ شده است، در دنیا احساس «ما» میکند. و در این حال احساس و رابطۀ دیگری به آدم دست میدهد. یکبار در عرفات فلسطینی ها آمده بودند(۲)، پولی جمع شده بود، اجازه ندادنده بودند که آنها به محل ما بیایند، ما رفتیم، داشتیم پولها را میشمردیم و صحبت می کردیم، یک مرتبه صدای اذان بلند شد، بقیه پولها را نشمرده، همینطور گذاشتند و به حرفها هم دیگر گوش ندادند –مثل اینکه دیوانه شده باشند- ما را رها کردند و یکمرتبه دیدیم که در همان ریگها –بدون حصیر و پلاس- روی همان ریگهای کنار کوه ایستادند به یک صف، همه چریک و مجاهد و اغلب با لباس چریکی شبیه به خاک. برای اولین بار یک معنایی از نماز فهمیدیم. وقتی که میگفت بحول الله
احساس میکردیم قیام را دارد میگوید. قیام! پاشدن از روی زمین و تجسم بخشیدن به مفهوم قیام، ایستادن و سرکشی کردن. و بعد دعاها: به جای دعاهای ما که خدایا فلان مرض ما را شفا بده و خدایا قرض ما را ادا کن، دعا میکرد که خدایا ما فانتومهای اینها را، خمپاره های اینها را –به اسم و رسم- ب ۵۲ اینها را، تانکهای اینها را بزنیم.


* * *


این بعد اجتماعی و سیاسی امر، اما مولوی به یک بُعد وجودی و فلسفی و عرفانی هم اشاره میکند و ببینید که برداشت مولوی در رکوع و سجود: «سبحان ربی العظیم و بحمده، سبحان ربی الاعلی و بحمده» چیست. مولوی میگوید:


گفت پیغمبر رکوع است و سجود                     بر در حق، کوفتن حلقۀ وجود


چه جور است؟ چه جور قضیه را می فهمیده و چه منظره ای به ذهنش میرسیده است؟ تصویر را از زندگی یک سوار تنها
در یک صحرا گرفته است. مسافری تنها در جاده های قدیم سواره میآمده است. شب شده، بیابان است، چراغی نیست، قهوه خانه ای نیست، راهداری نیست و بیا و بروئی نیست. ماندگی، آوارگی، تنهایی، گرسنگی، احتیاج به آب، احتیاج به غذا. ناگهان به در قلعه ای میرسد.، نیمه شب، در قلعه بسته است. چکار میکند؟ احساس شدید به اینکه اینجا پناهگاه است، در اینجا آدم هست، غذا هست، زندگی هست، نجات از اوارگی و وحشت و گرگ و سرما و برف هست. و بر اساس این احساس میخواهد خود را هرچه زودتر بدرون قلعه بیندازد. چکار میکند؟ حلقۀ در را تندتند میزند.


انسان هم در پهنۀ وجود، در عرصۀ زندگی، تنهای تنها، هراس زدۀ ترسیده است که در برابر پنهانی آنطرف این جهان، آنسوی زندگی، دری که بر رویش بسته است، هر روز سرش را مثل حلقه میکند و هی میزند به این در که یعنی: باز کن.


گفت پیغمبر رکوع است و سجود               بر در حق، کوفتن حلقۀ وجود


والسلام


پینوشت:


1) Estheticien


2) البته خیمه هایشان بیرون شهر بود، جایی به آن ها داده بودند روی ریگها آنهم نه به اسم ملت فلسطین، به اسم هلال احمر!


دکتر علی شریعتی، دی ماه ۱۳۵۵

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید