ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

کلم پلو شیرازی

کلم پلوشیرازی
اکبرصحرایی



حرکت گردان ها جوری تنظیم شده تا حداکثر سر ساعت ۳ الی ۴ بعدازظهر برای خوردن ناهار به اردوگاه برسند! گاه هم برنامه تغییر می کرد و بین مسیر بازگشت ماشین های تویوتا ناهار می آوردند.
نهار…به خط شین! ناهار..دسته ی اول…به صف نیروهای دسته ها به نوبت می ایند و پشت ماشین تویوتایی که ۲ دیگ بزرگ غذا عقبش است، صف می کشند. « سید معجز حسینی» آشپز لشکر کفگیر بزرگ را داخل دیگ پلو می زند، نگاه می اندازد به ردیف نیروها که بی حرکت ایستاده اند و بر او را نگاه می کنند. دستی به خال روی چانه اش می کشد و با خنده می گوید:
«چرا کسی نمی آد غذا بگیره؟»
زندی مزه می پراند.
با کدوم ظرف، مرد حسابی!؟
بسیجی که ظرف نمی خواد!
اعتراض معدودی بلند می شود
بابا ظرف و قاشق! مسخره کردید مارو!
فرمانده ی گردان ها عالیکار، «سیدی» و توت جلو می ایند.
مگه اومدید مهمونی؟
هر کی گرسنه هس بره غذا بگیره!
فکر کنید تو محاصره گیر کردید!
نیروها می ایستند و خیره می شوند به هم. عالیکار اتمام حجت می کند.
سید معجز؟
بله حاجی!
– ۱۰
دقیقه صبر می کنی، کسی غذا نگرفت، برمی گردی اردوگاه!
چشم !
سید معجز حسینی آشپزخانه لشکر
، سر دیگ بزرگ را برمی دارد و
با کفگیر کلم پلو را از عمد بالا می اورد و سرجایش می ریزد ، تکرار می کند.
به!به! عجب بویی داره کلم پلو شیرازی!
سردیگ که برداشته می شودف بوی کلم پلو شیرازی می خورد زیر دماغ نیروهای گرسنه. سید معجز کار را تکمیل می کند . ته دیگ سرخ شده ای را برمی دارد و به دندان می کشد.
بفرمایید!
نیروها اطراف خود می کاوند و هرکس با ابتکار و ترفندی چیزی پیدا می کند به عنوان ظرف. یکی روی مقوا، دیگری چفیه، گوشه ی پیراهن روی کولی پشتی و جوانی هیکل دار کف دستش که جیغش به هوا می رود.
آخ سوختم…الهی خدا بسوزنتون!
بی اختیار غذا را کُپ می کند روی خاک. عالیکار مثل اجل بالای سرش ظاهر می شود.
جمع شون کن!
برای چی؟
باید بخوریش!
خاکی شدن!
دستوره!
جوان خوش هیکل با خشم نهیب می زند .
چیه، فکر می کنید خدایید؟!
قدمی به جلو برمی دارد و مقابل قد متوسط فرمانده می ایستد. زُل می زند به چشم های سیاهش. محکم می گوید:
«برنمی دارم، هر کاری می خواین بکنید!»
کم کم نگاهش سر می خورد به صورت گرد عالیکار. انگار منتظر بود تا فرمانده کلامی بگوید و او کتابی! سکوت دشت را اشغال می کند و صداها چشم و گوش قفل شده اند به آن دو! عالیکار نفس عمیقی می کشد و صدا می زند:
«بابا&lt ;/SPAN> علی!»
معاون گردان « علی قنبرزادگان» که بچه های گردان، بابا علی صدایش می کنند، خودش رامی رساند. به جوان هیکل دار خیره می شود. لبش رابه دندان می گیرد . جوری که قضیه را حل کن. عالیکار که انگار قداست فرماندهی اش توی آن جمع شکسته شده و باید کاری کند، بالاخره تصمیم خودش را می گیرد. آرام اما شُمرده شُمرده میگوید:
«بابا علی، این بنده ی خدا آموزش براش مشکله. تسویه حسابش کنید برگرده خونه اش!»
برمی گردد طرف بقیه ی نیروها و با یک جمله غائله را ختم می کند.
تو این عملیات اشتباه و تمرد پذیرفتنی نیس، هر کی سخته براش، میتونه برگرده خونه اش!
راه می افتد. از صف غذا جلو می زند. خودش را به سید معجز می رساند. کف ۲ دستش را بالا می گیرد.
سید غذا بریز!
سید با تردید کفگیر کلم پلو را برمی گرداند کف دست عالیکار. فرمانده داغی برنج را به روی خودنمی آورد. دهانش را به کف دست نزدیک می کند و شروع می کند به خوردن!
آقای عالیکار تو رو به جون بچه ات! جوان هیکل دار انگار که عزراییل می خواهد جانش را بگیرد، به التماس می افتد. بلند می شود مثل دیوانه ها خودش را به صف غذا می زند. کلم پلو ریخته شده روی خاک را جمع می کند و برمی گردد پیش عالیکار و شروع می کند به خوردن.
ـ بیا خوبه! منو برنگردون شهر! هرچی بگید قبول!
بابا علی خودش را به عالیکار می رساند و می گوید:
«من ضامنش می شم! سعید آقا از بچه های با معرفت و لوطی محله ی سعدیه!»
عالیکار آخرین لقمه ی کلم پلو کف دستش را می خورد. بلند می شود. کف دست چرب و سرخ شده اش را می تکاند . پیشانی جوان را می بوسد.
ـ تو روی بابا علی خجالت می کشم، اما باید برگردی خونه ات!
منبع: خیلی خیلی محرمانه(بازخوانی داستانی عملیات قدس ۳ لشگر۱۹ فجر)


www.navideshahed.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید