ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

ما سه نفر بودیم

صادق را که کشتند ، آمدند سراغم . نماز می خواندیم که ریختند تو و صادق را با خودشان بردند . نشسته می خواندیم . دیشب احساس کردم چیزی سر خورد و لغزید پایین . شلوارم را که بالا زدم ، چرک و خون بود که از زخمم زده بود بیرون . سرگرد ایستاده بود جلوی در و آرام آرام با چوب تعلیمی می زد کف دستش و نیشخندی لب های کبودش را کش داده بود . لاغر است و بلند با چانه ای باریک و گونه های برجسته و با جای زخمی بالای ابروی راست .


دیگر ندیدمش . از آن که برای سرکشی آمده بود پرسیدم . با تمسخر شکسته و غلیظ گفت :


ـ رفقیت خلاص شد . می آن دنبال تو .


آمدند . بردند پایین و نشانم دادند . انگار که خوابیده باشد . انگشتان پایش بی ناخن بود . روی سینه اش جای سوختگی خال زده بود . و خون دماغش دلمه بسته بود روی صورت کبودش . انگار زیر پایم خالی شد و غلتیدم روی زمین . چشم هایم سیاهی رفت . مثل این بود که آب داغ بری
زند سرم . داشتم می افتادم . گریه کردم . کتک خورده بودم ولی گریه نکرده بودم . می گفت به مسافر نباید دل بست ، رفتنی ست . وقتی گفتم اجازه می گیریم بروم نرگس را عقد کنم ، گفت . پرسیدم یعنی چه ؟ نگفت . گفت یک روزی باید خودت بفهمی و تکرار کرد با خنده : به مسافر نباید دل بست ، رفتنی ست .


توی سرم چیزی جای زخمم زق زق می کرد . گفتم :


ـ چه بلایی سرش آوردید ؟


گروهبان دست گذاشت روی شانه ام :


ـ حرف بزنی سر تو هیچی .


در تمام مدت سرگرد با چوب تعلیمی زیر بغلش ، خیره نگاهم می کرد . پایش را انداخته بود روی میز و سیگار گوشه لبش دود می کرد . دو سرباز دیگر صادق را نگاه می کردند ، طوری که از نگاه شان هیچ چیزی فهمیده نمی شد .


می خواهند بترساندم ولی تو که می دانی من از چیزی نمی ترسم . یادت می آید بچه که بودیم می گفتند توی خانه خرابه پشت مسجد جن است و هر که برود آن تو زنده بیرون بر نمی گردد . ولی ما سه تایی نترسیدیم و دست های هم دیگر را گرفتیم و رفتیم آن تو . حالا دیگر صادق نیست . ماندیم من و تو . می گویند اگر نگویم مرا هم می فرستند آن جا که صادق را فرستادند . صادق می گفت تا وقتی بین بقیه باشی به تو شک نمی کنند . یکی خودش را انگار فروخته . می گویند آمده و گفته ما دو تا می دانیم او کیه .


دوباره دارند می آیند . در را که باز می کنند یکی نعره می زند :


ـ بلند شو !


کف پاهایم را که روی زمین می گذارم سردی کف اتاق توی پوست پایم می دود و سوزش دردناکی از زخمم می نشیند توی تنم. یکی از سربازها یخه ام را چسبید ؟ از روی زمین بلندم کرد . به صورتش نگاه کردم . مخلوطی از بوی سیگار و الکل از دهانش به صورتم خورد . می برنم پایین . با چشم های بسته ، پشت سرشان کشان کشان . از پله ها که پایین می رویم زخمم سر باز می کند . چشم هایم را باز می کنند . تاریک است و نمناک . از توی تاریکی سرخی آتش سیگار دیده می شود . یکی می گوید : بنشین .


می نشینم روی صندلی . رو به رویم گروهبان می آید و می نشیند .


صدایش دو رگه است و خشن .


ـ اسمت ؟


ـ حبیب پور اسکندری .


ـ گردان ؟


ـ ۶۱ پیاده .


ـ درجه ؟


ـ سرباز .


ـ فرمانده گردان ؟


هیچ نمی گویم . سربازی که کنارم ایستاده می زند توی سرم .


ـ تحجی ، یالا سریع تحجی یا قندره !


گروهبان با تحکم می گوید :


ـ پرسیدم نام فرمانده .


ـ نمی دانم .


می گوید : رفیقت نشانی هاش را داده . گفته اونم این جاست .


ـ برای همین کشتینش .


ـ اگه همکاری کنی کاری باهات نداریم . می فرستیمت عقب . به یه بیمارستان خوب . بعد م آزادای هر جا خواستی بری .


ـ نمی شناسمش .


با مشت می کوبد روی میز .


ـ آخه چرا می خوای بخاطر یکی دیگه زندگی تو خراب کنی .


ـ چیزی نمی دونم .


سرباز با نیشخند می گوید :


ـ الایرانیین کلهم نرمال


ـ هر کی پاش رسیده این جا یا به حرف اومده یا تاوانش را داده . تو که نمی خوای مثل رفیقت بشی و می خوای ؟


فکر می کنم این جا هم یک خرابه است که می گویند تویش جن است . سرخی سیگار که دیده نمی شود سرگرد از توی تاریکی بیرون می آید . هم
گی بر می گردند طرفش . می آید می ایستد رو به رویم . چوب تعلیمی اش را می فشارد زیر چانه ام.


ـ تو همکاری می کنی ، مگه نه ؟


زل می زند توی چشم هایم . صورتش را می آورد کنار گوشم و آرام می گوید :


ـ تو همکاری می کنی . آره . مگه نه ؟


ـ گفتم نمی شناسمش .


می رود کنار . می چرخد دور میز و قدم هایش را محکم می کوبد بر زمین . صدایش موج بر می دارد .


ـ این با ما همکاری می کنه . مگه نه سرباز . آره همکاری می کنه .


سربازی وارد می شود . محکم پا می کوبد .


ـ سیدی … الجیش الایرانیین …


بچه ها دوباره حمله کرده اند و منطقه را پس گرفته اند .


ـ نعم … نعم سیدی


سرباز که می رود قیافه اش حالت مضحکی پیدا می کند و پر خشم نگاهم می کند . نزدیک می آید . پلک چشم چپش می پرید. زشت شده بود . عرق کرده بود . تعلیمی اش را برد بالا و محکم روی گونه ام فرود آورد .


ـ باید همه اتان را گذاشت پای دیوار . کثافت ها .


با مشت می خواباند روی سینه ام . دوباره می رود و ایستد توی تاریکی . کبریت که می کشد صورت عبوسش را یک لحظه می بینم و بعد دود خاکستری توی تاریک روشن زیر زمین می لغزد و قاطی آن می شود . می دانم که جایی در تاریکی ایستاده است و با آن چشم هایش دارد مرا نگاه می کند . گروهبان نگاهش می کند انگار که چشم هایش را ببیند . از روی صندلی بلندم می کنند . می اندازندم روی تخت . جای تعلیمی روی صورتم گر می گیرد و می سوزد . دست ها و پاهایم را در دو طرف تخت با تسمه می بندند .



ـ می خوام بدونم داری نقش بازی می کنی یا تو هم مثل رفیقتی .


گروهبان ، پایین ، کنار پایم انبر به دست می ایستد .


ـ هه … هه .. هه . این کارو قبل از ما کردن . یکی از پاهاش … هه … هه .


سربازها با تعجی جای خالی ناخن هایم را نگاه می کنند . سرگرد جلوتر می آید و زند به زخمم . درد می دود توی سرم و می خواهد بزند بیرون .


ـ پس شماها به خودتان هم رحم نمی کنین .


آن ها هم نثل شما ، جانی بودند . می خواستند بدانند اعلامیه ها را از کجا آورده ام . صادق برده بود و شبانه خانه حاجی ، تکثیر کرده بود و هر شب از لای درها می انداختیم توی خانه ها .


گروهبان می زند کف پایم .


ـ ولی قربان یکیش را گذاشتن برا ما .


زیر پا سیگارش را خاموش می کند .


ـ کارت را بکن .


گروهبان انبرش را فرو می کند لای ناخنم . صادق با آن موهای پر پشت و مشکی که کمی جعد داشت و چشم های سیاه و دوست داشتنی اش ؛ با آن قد بلند و چهار شانه اش می آید و می ایستد بالای سرم . لبخند همیشگی اش را دارد . وقتی می خندد یک چال کوچک می افتد روی گونه اش . دست می گذارد روی دستم .


ـ صداش بزن محمود . صداش بزن .


طاقتش را دارم .


گروهبان انبر را فشار می دهد ، داد می زنم :


ـ یا زهرا … ا … ا .


توی سلول به هوش می آیم . خون انگشت پایم خشک شده و زق زق می کند . چرک خون از زخمم بیرون زده و چسبیده شلوارم . بدنم کوفته است ؛ انگار که از بلندی افتاده باشم . لب هایم پوست انداخته و گلویم خشک شده است . همین طور که افتاده ام می مانم . روی دیوار نم گرفته سلول با سنگ نمازم می نویسم : « ما سه نفر بودیم . حاجی ، صادق و من ، رحمان »


صادق می گفت : </SPAN&gt ;


ـ اگه سه تایی شهید شدیم ، اسم کی رو می زنن رو تابلو کوچه . بالاخره باید اسم یکی مون رو تالو باشه . نمی شه که اسم هر سه تایی مون رو بزنن .


حاجی می گفت :


ـ مگه فرقی می کنه . من وصیت می کنم اسم تو رو بزنن .


ـ نه قربونت ، فرقی نمی کنه . به اسم من باشه می گن صادق پارتی داشته . می گم بذارن به اسم تو . تو فرماندهی . آره این طوری بهتره . وقتی ازشون می پرسن می گن کوچه شهید حاج هدایت سبحانی فرمانده گردان …


حاجی بلند می شود صورت صادق را می بوسد .


ـ نه صادق جان . به اسم تو باشه بهتره .


ـ حالا که این طوره قرعه می اندازیم . اسم هر کی در اومد دیگه دبه نمی کنه .


صادق اسم ها را نوشت روی کاغذ و انداخت تو کلاه آهنی اش .


حاجی گفت :


ـ بردار .


برداشتم اسم حاجی بود . صادق گفت :


ـ گفتم که به اسم تو باشه بهتره .


هیچ وقت به حاجی نگفت . توی هر سه ک
اغذ اسم او را نوشته بود .


     چند روز بود که توی آماده باش بودیم . دستور که رسید آماده شدیم ، حنا بستیم و نامه نوشتیم . حاجی برای پدر و مادرش . صادق برای خواهرش ، من هم برای مادر و دختر خاله نرگس . برای نرگس نوشتم اگر خدا خواست و برگشتم ، از حاجی اجازه می گیرم می آیم عروسی مان را راه بیندازیم . می رویم خانه ی ما . دو تایی زیر زمین را  مرتب می کنیم می رویم تویش زندگی مونو می کنیم . نامه ها را که به تدارکات می سپاریم ، همه توی کانال منتظر می نشینیم . فرمان که می رسد همان جا از زیر قرآن رد می شویم . همه جار ا سکوت فرا گرفته . منطقه را منورها  روشن می کند . انگار که روز باشد . صادق راننده بود و من بی سیم چی . منورها مثل ستاره های آسمان سینه شب را می شکافتند و می رفتند بالا . جلوتر که می رفتیم آتش دشمن شدیدتر می شد ؛ انگار که می دانستند . همه جا بوی باروت گرفته حتی لباس های مان . حاجی مرتب با بی سیم موقعیت را گزارش می داد ولی دستور بود که جلو برویم . موج ترکش ها و گلوله ها بچه ها را یکی یکی درو می کرد . زمین گیر شده بودیم . گلوله ها مرتب به کنارمان می خورد ؛ بچه ها را با خود می برد و خاک و سنگریزه ها می ریخت به سر و صورت مان . دیگر کاری از ما ساخته نبود . گفتند هر چه زودتر آن جا را ترک کنیم . آن ها که بر می گشتند همراه زوزه خمپاره ها و توپ خودی و دشمن پرت می شدند به کناری . ما نتوانستیم . همان جا که بودیم ماندیم . حاجی را موج گلوله ای پرت کرد گوشه ای و ترکش اش خورد بالای ران پای چپم . ارتباط قطع شد و آتش دشمن برید . صبح رو به سمتی که فکر می کردیم طرف بچه های خودی است راه افتاد
یم . به سختی راه می رفتم . صادق شانه هایش یکسره خون بود . حاجی را کول کرده بود و دم به ساعت از دماغش خون بیرون می زد . خورش ید سیخ سیخ می تابید و کله های مان را داغ کرده بود . از فرق سرم عرق می جوشید ، چشم هایم را می سوزاند و مزه شوری می ریخت توی دهانم . تشنگی اذیت مان می کرد . آخرین قطره های آب را صادق خوراند به حاجی . شب گوشه ای پش خاکریز خوابیدیم . دوباره صبح راه افتادیم . زخمم خونریزی داشت و درد مثل زنبوری توی سرم وز وز می کرد . تا ظهر رفته بودیم که صادق گفت چند نفر دارند می آیند طرف مان . عراقی ها بودند .


شب جمعه است . دارند دعای توسل می خوانند . آن که با صدای بلند و حزین می خواند ، حاجی است . توی صدایش چیزی است که به دل آدم چنگ می زند . چشم هایم را می بندم و آرام آرام با آن ها تکرار می کنم .


ـ یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله


صدای پایشان را می شنوم . دارند می آیند . می آیند که ببرنم .


ـ یا وصی الحسن و الخلف الحجه .


منبع : کتاب وقتی جنگ تمام می شود(مجموعه داستان)/ ساسان ناطق


www.navideshahed.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید