ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

گفتاری پیرامون خطبه شقشقیه

«آگاه باشید . به خدا سوگند که « فلان » خلافت را چون جامه‏اى بر تن کرد و نیک مى‏دانست که پایگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسیاب . سیلها از من فرو مى‏ریزد و پرنده را یاراى پرواز به قله رفیع من نیست . پس میان خود و خلافت پرده‏اى آویختم و از آن چشم پوشیدم و به دیگر سو گشتم و رخ برتافتم . در اندیشه شدم که با دست شکسته بتازم یا بر آن فضاى ظلمانى شکیبایى ورزم ، فضایى که بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پیرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج کشد تا به لقاى پروردگارش نایل آید . دیدم ، که شکیبایى در آن حالت خردمندانه‏تر است و من طریق شکیبایى گزیدم ، در حالى که ، همانند کسى بودم که خاشاک به چشمش رفته ، …




بدانید . سوگند به کسى که دانه را شکافته و جانداران را آفریده ، که اگر انبوه آن جماعت نمى‏بود ، یا گرد آمدن یاران حجت را بر من تمام نمى‏کرد و خدا از عالمان پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگى ستمکاران و گرسنگى ستمکشان خاموشى نگزینند ، افسارش را بر گردنش مى‏افکندم و رهایش مى‏کردم و در پایان با آن همان مى‏کردم که در آغاز کرده بودم . و مى‏دیدید که دنیاى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم کم ارج‏تر است .»


«سیّد رضى» (ره) در ذیل خطبه شقشقیه چنین مى گوید:
«بعضى گفته اند هنگامى که کلام امیرمؤمنان(علیه السلام) به این جا ( یعنی ارزش دنیای شما در نظر من از آب بینی یک بز کمتر است) رسید مردى از «اهل عراق» برخاست و نامه اى به دست آن حضرت داد (گفته شده که در آن نامه سؤالاتى بود که تقاضاى جواب آنها را داشت). على(علیه السلام) مشغول مطالعه آن نامه شد و هنگامى که از خواندن آن فراغت یافت «ابن عباس» عرض کرد: «اى امیرمؤمنان چه خوب بود خطبه را از آن جا که رها فرمودید ادامه مى دادید»!
امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: هیهات اى ابن عباس! این سوز درونى بود که زبانه کشید و سپس آرام گرفت و فرو نشست (و دیگر مایل به ادامه آن نیستم).
«ابن عباس» مى گوید: به خدا سوگند من هیچ گاه بر سخنى همچون این سخن (خطبه ناتمام شقشقیّه) تأسف نخوردم که على(علیه السلام) آن را تا به آن جا که مى خواست برسد ادامه نداد (قالُوا وَ قامَ اِلَیْهِ رَجُل مِنْ اَهْلِ السَّوادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ اِلى هذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَناوَلَهُ کِتاباً ـ قیلَ اِنَّ فیهِ مَسائِلَ کانَ یُریدُ الاِجابَهَ عَنْها ـ فَاَقْبَلَ یَنْظُرُ فیهِ (فَلَمّا فَرَغَ مِنْ قَرائَتِهِ) قالَ لَهُ اِبْنُ عَبّاسِ: یا امیرَ المُؤمِنینَ! لَوِ اطَّرَدَتْ خُطْبَتُکَ مِنْ حَیْثُ اَفْضَیْتَ! فَقَالَ: «هَیْهاتَ یَابنَ عَبّاسِ! تِلْکَ شِقْشِقَه هَدَرَتْ ثمَّ قَرَّتْ». قالَ ابْنُ عَبّاسِ: فَوَاللهِ ما اَسَفْتُ عَلى کَلام قَطٌّ کَاَسَفى عَلى هذَا الْکَلامِ اَلاّ یَکُونَ اَمیرُالْمُؤمِنینَ(علیه السلام) بَلَغَ مِنْهُ حَیْثُ اَرادَ).
تعبیر به اهل سواد (با توجّه به این که سواد به معناى سیاهى است) اشاره به مناطق پر درخت و مزروع است که از دور به صورت سیاه، در نظر، مجسم مى شود; زیرا رنگ سبز در فاصله زیاد متراکم مى شود و مایل به سیاهى مى گردد و از آن جا که اهل حجاز به زمینهاى خشک و خالى و به اصطلاح بیاض، عادت کرده بودند هنگامى که به سوى عراق که بر اثر «دجله و فرات» بسیار خرّم و سرسبز است حرکت مى کردند و انبوه درختان و مزارع از دور نمایان مى شد، به آن جا «ارض سواد» مى گفتند و اهل آن جا را «اهل سواد» مى نامیدند.
در این که این نامه چه بود و چه سؤالاتى در آن مطرح شده بود مطالبى از سوى بعضى از شارحان نهج البلاغه عنوان شده است.
جمله «لَوِ اطَّرَدَتْ خُطْبَتُکَ» با توجّه به این که اطّراد به این معناست که چیزى بعد از چیزى قرار گیرد، اشاره به این است که اگر خطبه ات ادامه مى یافت بسیار خوب بود.
جمله «مِنْ حَیْثَ اَفْضَیْتَ» با توجّه به این که افضا به معناى خارج شدن به فضاى باز است گویى کنایه از این است که انسان هنگامى که مى خواهد سخن مهمى ایراد کند تمام نیروهاى فکرى خود را متمرکز مى سازد مثل این که همه آنها را در یک اتاقى جمع و فشرده کرده است، امّا هنگامى که آن تمرکز از میان مى رود همانند این است که از آن اتاق در بسته بیرون آمده و در فضاى باز قرار گرفته است.
جمله «تِلْکَ شِقْشِقَه هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ» با توجّه به این که «شقشقه» در اصل به معناى قطعه پوستى بادکنک مانند است که وقتى شتر به هیجان درمى آید از دهان خود بیرون مى فرستد و هنگامى که هیجانش فرو نشست به جاى خود باز مى گردد و با توجّه به این که خطباى زبردست هنگامى که در اوج هیجان و شور قرار مى گیرند به آنها «ذو شقشقه» گفته مى شود، کنایه از این است که این سخنان، اسرار درون من بود که از سوز دل خبر مى داد، هنگامى که به هیجان آمدم ایراد خطبه کردم ولى الآن که به خاطر مطالعه نامه و سؤالات سائل، آن حال و هوا تغییر یافت دیگر آمادگى براى ادامه آن سخن را ندارم.
نکته قبل توجه این که ابن ابى الحدید از استادش (مصدّق بن شبیب) نقل مى کند: این خطبه را براى «ابن خشّاب» خواندم هنگامى که به کلام «ابن عبّاس» رسیدم که از ناتمام ماندن این خطبه اظهار تأسف شدید کرده، گفت: «اگر من در آن جا بودم به «ابن عباس» مى گفتم: مگر چیزى در دل امام(علیه السلام) باقى مانده بود که به آن اشاره نکند تا تو تأسف بر آن بخورى؟! به خدا سوگند آنچه درباره اوّلین و آخرین خلفا بود بیان کرد»!
«مصدّق» مى گوید: به «ابن خشاب» که مرد شوخى بود گفتم منظورت از این سخن این است که این خطبه مجعول است؟ گفت: «به خدا سوگند من به خوبى مى دانم که آن کلام امام است، همان گونه که مى دانم تو مصدّق هستى»!(۱)(۲)


(۱) . شرح ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۰۵ (با تلخیص).
(۲) . پیام امام علی(ع)، جلد۱، ص ۴۰۱.


http://persian.makarem.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید