ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

تاریخچه زندگی رسول اکرم(ص) بخش اول

ولادت و دوران کودکى
ولادت پیغمبر اکرم به اتفاق شیعه و سنى در ماه ربیع الاول است , گو اینکه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را , به استثناى شیخ کلینى صاحب کتاب کافى که ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند. رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار. در السیره الحلبیه مى نویسد : ولد فى فصل الربیع در فصل ربیع به دنیا آمد. بعضى از<SPAN dir=ltr&g t; دانشمندان امروز حساب کرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اکرم با چه روزى از ایام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به این نتیجه رسیده اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق مى شود با بیستم آوریل , و بیستم آوریل مطابق است با سى و یکم فروردین. و قهرا هفدهم ربیع مطابق مى شود با پنجم اردیبهشت. پس قدر مسلم این است که رسول اکرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سى و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت. در چه روزى از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است که در روز جمعه به دنیا آمده اند , اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه. در چه ساعتى از شبانه روز به دنیا آمده اند ؟ شاید اتفاق نظر باشد که بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند , در بین الطلوعین.
مسافرتها
رسول اکرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یکسفر در دوازده سالگى همراه عمویش ابوطالب , و سفر دیگر در بیست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بیوه به نام خدیجه که از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج کرد. البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهایى کرده اند. مثلا به طائفرفته اند , به خیبر که شصت فرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفته اند , به تبوک که تقریبا مرز سوریه است و صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند , ولى در ایام رسالت از جزیره العرب هیچ خارج نشده اند.
شغلها</SPAN&gt ;
پیغمبر اکرم چه شغلهایى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و کار دیگرى را ما از ایشان سراغ نداریم. بسیارى از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى کرده اند (حالا این چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانیم) همچنانکه موسى شبانى کرده است. پیغمبر اکرم هم قدر&l t;/SPAN> مسلم این است که شبانى مى کرده است. گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعایت مى کرده و مى چرانیده و بر مى گشته است. بازرگانى هم که کرده است. با اینکه یک سفر , سفر اولى بود که خودش مى رفت به بازرگانى (فقط یک سفر در دوازده سالگى همراه عمویش رفته بود). آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد که موجب تعجب همگان شد.

پیغمبر اکرم در عصر جاهلیت
سوابق قبل از رسالت پیغمبر اکرم چه بوده است ؟ در میان همه پیغمبران جهان , پیغمبر اکرم یگانه پیغمبرى است که تاریخ کاملا مشخصى دارد… الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محیط که فقط و فقط محیط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نکرد. البته عده قلیلى بوده اند معروف به (حنفا(که آنها هم از سجده کردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اینکه از اول تا آخر عمرشان , بلکه بعدا این فکر برایشان پیدا شد که این کار کار غلطى است و از سجده کردن بتها اعراض کردند و بعضى از آنها مسیحى شدند. اما پیغمبر اکرم در همه عمرش , از اول کودکى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نکرد. این , یکى از مشخصات ایشان است.
ب -پیش از بعثت براى خدیجه که بعد به همسرى اش در آمد , یک سفر تجارتى به شام انجام داد. در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانتو درستکارى اش روشن شد او در میان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود که لقب (محمد امین(یافته بود امانتها را به او مى سپردند. امانتهاى خود را به او مى سپردن
د , از همین
بعثت نیز قریش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدینه , على (علیه السلام) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت که امانتها را به صاحبان اصلى برساند.
در بسیارى از کارها به عقل او اتکا مى کردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود که پیغمبر اکرم سخت به آنها مشهور بود به طورى که در زمان رسالت وقتى که فرمود آیا شما تاکنون از من سخن خلافى شنیده اید , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسیم.
یکى از جریانهایى که نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است , این است که وقتى خانه خدا را خراب کردند (دیوارهاى آن را برداشتند) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نیز برداشتند. هنگامى که مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب کنند , این قبیله مى گفت من باید نصب کنم , آن قبیله مى گفتمن باید نصب کنم , و عنقریب بود که زد و خورد شدیدى روى دهد. پیغمبر اکرم آمد قضیه را به شکل خیلى ساده اى حل کرد. قضیه , معروف است , دیگر نمى خواهم وقت شما را بگیرم.& lt;/SPAN>
مسئله دیگرى که باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست , مسئله احساس تأییدات الهى است. پیغمبر اکرم بعدها در دوره رسالت , از کودکى خودش فرمود. از جمله فرمود من در کارهاى اینها شرکت نمى کردم… گاهى هم احساس مى کردم که گویى یک نیروى غیبى مرا تأیید مى کند. مى گوید من هفت سالم بیشتر نبود , عبدالله ب
ن جدعان که یکى از اشراف مکه بود , عمارتى
مى ساخت. بچه هاى مکه به عنوان کار ذوقى و کمک دادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه دیگر سنگ حمل مى کردند. من هم مى رفتم همین کار را مى کردم. آنها سنگها را در دامنشان مى ریختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند کشف عورت مى شد. من یک دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اینکه احساس کردم که دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس کردم که من نباید این کار را بکنم , با اینکه کودکى هفت ساله بودم.
از جمله قضایاى قبل از رسالت ایشان , به اصطلاح متکلمین (ارهاصات(است که همین داستان ملک هم جزء ارهاصات به شمار مىآید. رؤیاهاى فوق العاده عجیبى بوده که پیغمبر اکرم مخصوصا در ایام نزدیک به رسالتش مى دیده است. مى گوید من خوابهایى مى دیدم که : یأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اینچنین خوابهاى روشن مى دیدم. چون بعضى از رؤیاها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤیایى , نه رؤیایى که از معده انسان بر مى خیزد , نه رؤیایى که محصول عقده ها , خیالات و توهمات پیشین است. جزء اولین مراحلى که پیغمبر اکرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى کرد , دیدن رؤیاهایى بود که به تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور مى کرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نیست , پراکنده است, و گاهى خواب روشن است ولى تعبیرش صادق نیست , اما گاه خواب در نهایت</SPAN&gt ; روشنى است , هیچ ابهام و تاریکى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایى است.
از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنى در فاصله ولادت تا بعثت , این است که – عرض کردیم – تا سن بیست و پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت کرد.
پیغمبر فقیر بود , از خودش نداشت یعنى به اصطلاح یک سرمایه دار نبود. هم یتیم بود , هم فقیر و هم تنها. یتیم بود , خوب معلوم است , بلکه به قول (نصا ب(لطیم هم بود یعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقیر بود , براى اینکه یک شخص سرمایه دارى نبود , خودش شخصا کار مى کرد و زندگى مى نمود , و تنها بود. وقتى انسان روحى پیدا مى کند و به مرحله اى از فکر و افق فکرى و احساسات روحى و معنویات مى رسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند. تنهایى روحى از تنهایى جسمى صد درجه بدتر است. اگر چه این مثال خیلى رسا نیست , ولى مطلب را روشن مى کند : شما یک فرد بسیار عالم و بسیار با ایمانى را در میان مردمى جاهل و بى ایمان قرار بدهید. ولو آن افرا
د , پدر و مادر و
برادران و اقوام نزدیکش باشند , او تنهاست. یعنى پیوند جسمانى نمى تواند او را با اینها پیوند بدهد. او از نظر روحى در یک افق زندگى مى کند و اینها در افق دیگرى. گفت : (چندان که نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است(.پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود , همفکر نداشت. بعد از سى سالگى در حالى که خودش با خدیجه زندگى و عائله تشکیل داده است , کودکى را در دو سالگى از پدرش مى گیرد و مى آورد در خانه خودش. کودک , على بن ابى طالب است. تا وقتى که مبعوث مى شود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحى الهى تقریبا از بین مى رود , یعنى تا حدود دوازده سالگى این کودک , مصاحب و همراهش فقط این کودک است. یعنى در میان همه مردم مکه کسى که لیاقت همفکرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غیر از این کودک نیست. خود على (ع) نقل مى کند که من بچه بودم , پیغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى کرد و مى برد.
در بیست و پنج سالگى , خدیجه از او خواستگارى مى کند. البته مرد باید خواستگارى بکند ولى این زن شیفته خلق و خوى و معنویت و زیبایى و همه چیز حضرت رسول بود. خودش افرادى را تحریک مى کرد که این جوان را وادار کنند که بیاید از او خواستگارى کند. مى آیند , مى فرماید آخر من چیزى ندارم. خلاصه به او مى گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او مى فهمانند که خدیجه اى که تو مى گویى اشراف و اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگارى کرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد. تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد. عجیب این است :
حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است, دیگر دنبال کار بازرگانى نمى رود. تازه دوره وحدت یعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود. آن حالت تنهایى یعنى آن فاصله روحى اى که او با قوم خودش پیدا&l t;/SPAN> کرده است , روز بروز زیادتر مى شود. دیگر این مکه و اجتماع مکه , گویى روحش را مى خورد. حرکتمى کند تنها در کوههاى اطراف مکه (۱) راه مى رود , تفکر و تدبر مى کند. خدا مى داند که چه عالمى دارد , ما که نمى توانیم بفهمیم. در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنى على (ع) کس دیگر , همراه و مصاحب او نبود.
ماه رمضان که مى شود در یکى از همین کوههاى اطراف مکه – که در شمال شرقى این شهر است و از سلسله کوههاى مکه مجزا و مخروطى شکل است – به نام کوه (حرا) که بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور (کوه نور) خلوت مى گزیند. شاید خیلى از شما که به حج مشرف شده اید این توفیق را پیدا کرده اید که به کوه حرا و غ
ار حرا بروید. و من دو بار این
توفیق نصیبم شده است و جزء آرزوهایم این است که مکرر در مکرر این توفیق براى من نصیب بشود. براى یک آدم متوسط حداقل یک ساعت طول مى کشد که از پائین دامنه این کوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى کشد تا پائین بیاید.


  ماه رمضان که مى شود اصلا به کلى مکه را رها مى کند و حتى از خدیجه هم دورى مى گزیند. یک توشه خیلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به کوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یک مرتبه کسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایى در خلوت مى گذراند. البته گاهى فقط على (ع) در آنجا حضور داشته و شاید همیشه على (ع) بوده , این را من الان نمى دانم. قدر مسلم این است که گاهى على (ع) بوده است , چون مى فرماید :
«و لقد جاورت رسول الله (ص) بحراء حبن نزول الوحى. »
«آن ساعتى که وحى نزول پیدا کرد من آ
نجا بودم.
»
از آن کوه پائین نمى آمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى کرد. اینکه چگونه تفکر مى کرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزید و چه عوالمى را در آنجا طى مى کرد , براى ما قابل تصور نیست. على (ع) در این وقتب چه اى است حداکثر دوازده ساله. در آن ساعتى که بر پیغمبر اکرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است. پیغمبر یک عالم دیگرى را دارد طى مى کند. هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چیزى را در اطراف خود احساس نمى کردند ولى على (ع) یک دگرگونیهایى را احساس مى کند. قسمتهاى زیادى از عوالم پیغمبر را درک مى کرده است , چون مى گوید& lt;/SPAN> :
«و لقد سمعت رنه الشیطان حین نزول الوحى. »
«من صداى ناله شیطان را در هنگام نزول وحى شنیدم. »

مثل شاگرد معنوى که حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پیغمبر عرض کرد : یا رسول الله ! آن ساعتى که وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله این ملعون را شنیدم. فرمود بله على جان&l t;SPAN dir=ltr> !
«انک تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لکنک لست بنبى. »
«شاگرد من ! تو آنها که من مى شنوم , مى شنوى و آنها که من مى بینم , مى بینى ولى تو پیغمبر نیستى. »
پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلث و گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اینکه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى کاست او آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق مى یافت عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى یکى از همسرانش گفت : تو دیگر چرا آن همه عبادت مى کنى ؟ تو که آمرزیده اى ! جواب داد : آیا یک بنده سپاسگزار نباشم ؟
بسیار روزه مى گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , یک روز در میان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بکلى جمع مى شد و در مسجد معتکف مى گشت و یکس
ره به عبادت مى پرداخت , ولى به دیگران مى گفت: کافى
است در هر ماه سه روز روزه بگیرید مى گفت : به اندازه طاقت عبادت کنید , بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد.
با رهبانیت و انزوا و گوشه گیرى و ترک اهل و عیال مخالف بود , بعضى از اصحاب که چنین تصمیمى گرفته بودند مورد انکار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى باید آنها را رعایت کنید.
در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى کوشید , رعایت حال اضعف مامومین را لازم مى شمرد و به آن توصیه
مى کرد.

یکی از سوابق رسول خدا این است که امی بود یعنی مکتب نرفته ودرس نخواندهبود و ن
زد هیچ معلمى
نیاموخته و با هیچ نوشته و دفتر و کتابى آشنا نبوده است.
احدى از مورخان , مسلمان یا غیر مسلمان , مدعى نشده است که آن حضرت در دوران کودکى یا جوانى , چه رسد به دوران کهولت و پیرى که دوره رسالت است , نزد کسى خواندن یا نوشتن آموخته است , و همچنین احدى ادعا نکرده و موردى را نشان نداده است که آن حضرت قبل از دوران رسالت یکسطر خوانده و یا یک کلمه نوشته است.
مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور کلى مردمى بى سواد بودند. افرادى از آنها که مى توانستند بخوانند و بنویسند انگشت شمار و انگشت نما بودند. عادتا ممکن نیست که شخصى در آن محیط , این</SPAN&g t; فن را بیاموزد و در میان مردم به این صفت معروف نشود...
خاور شناسان نیز که با دیده انتقاد به تاریخ اسلامى مى نگرند کوچکترین نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اکرم نیافته , اعتراف کرده اند که او مردى درس ناخوانده بود و از میان ملتى درس ناخوانده برخاست. کارلایل در کتاب معروف الابطال مى گوید:
)
یک چیز را نباید فراموش کنیم و آن اینکه محمد هیچ درسى از هیچ استادى نیاموخته است , صنعت خط تازه در میان مردم عرب پیدا شده بود.
به عقیده من حقیقت این است که محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چیزى نیاموخته بود).
ویل دورانت در تاریخ تمدن مى گوید :
)
ظاهرا هیچ کس در این فکر نبود که وى (رسول اکرم) را نوشتن و</SPAN&g t; خواندن آموزد. در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهمیتى نداشت ء به همین جهت در قبیله قریش بیش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند. معلوم نیست که محمد شخصا چیزى نوشته باشد. از پس پیمبرى کاتب مخصوص داشت. معذلک معروف ترین و بلیغ ترین کتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم داده&lt ;SPAN dir=ltr> شناخت((۲ (.
غرض از نقل سخن اینان استشهاد به سخنشان نیست. براى اظهار نظر در تاریخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمینیها شایسته ترند. نقل سخن اینان براى این است که کسانى که خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند که اگر کوچکترین نشانه اى در این زمینه وجود مى داشت از نظر مورخان کنجکاو و منتقد غیر مسلمان پنهان نمى ماند.
رسول اکرم در خلال سفرى که همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در یکى از منازل بین راه , برخورد کوتاهى با یک راهب به نام بحیرا (۳) داشته است. این برخورد , توجه خاورشناسان را جلب کرده است که آیا پیغمبر اسلام از همین برخورد
کوتاه چیزى آموخته است ؟
وقتى که چنین حادثه کوچکى توجه مخالفان را در قدیم و جدید برانگیزد , به طریق اولى اگر کوچکترین سندى براى سابقه آشنایى رسول اکرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زیر ذره بینهاى قوى این گروه چندین بار بزرگتر نمایش داده مى شد...
آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمین و غیر آنهاست این است که ایشان قبل از رسالت کوچکترین آشنایى با خواندن و نوشتن نداشته اند. اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نیست. در دوره رسالت نیز آنچه مسلم تر است ننوشتن ایشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نیست. از برخى روایات شیعه ظاهر مى شود که ایشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند روایات شیعه نیز در این جهت وحدت و تطابق ندارند. آنچه از مجموع قراین و دلایل استفاده مى شود این است که در دوره رسالت نیز نه خوانده اند و نه نوشته اند
براى اینکه دوره ما قبل رسالترا رسیدگى کنیم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث کنیم.
از تواریخ چنین استفاده مى شود که مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محیط که خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسیار معدود بوده اند.
در اسد الغابه ذیل احوال تمیم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى کند که به صراحت مى فهماند پیغمبر اکرم حتى در دوره رسالت نه مى خوانده و نه مى نوشته است ,
در کتب تواریخ نام دبیران رسول خدا آمده است. یعقوبى در جلد دوم تاریخ خویش مى گوید :
دبیران رسول خدا که وحى , نامه ها و پیمان نامه ها را مى نوشتند اینان اند : على بن ابى طالب (ع) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاویه بن ابى سفیان , شرحبیل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغیره بن شعبه , معاذ بن جبل , زید بن ثابت , حنظله بن الربیع , ابى بن کعب , جهیم بن الصلت , حصین النمیرى((۴ (.
مسعودى در التنبیه والاشراف تا اندازه اى تفصیل مى دهد که این دبیران , هر کدام چه نوع کارى را به عهده داشته ان
د و نشان
مى دهد که این دبیران بیش از این توسعه کار داشته و نوعى نظم و تشکیلات و تقسیم کار در میان بوده است.
دعوت ازخویشاوندان
در اوائل بعثت پیغمبر اکرم آیه آمد : انذر عشیرتک الاقربین (۵) خویشاوندان نزدیکت را انذار و اعلام خطر کن. هنوز
پیغمبر اکرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نکرده بودند. مى دانیم در آن هنگام على (ع) بچه اى بوده در خانه پیغمبر. (على (ع) از کودکى در خانه پیغمبر بودند که آن هم داستانى دارد) رسول اکرم به او فرمود: غذایى ترتیب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت کن. على (ع) هم غذایى از گوشت درست کرد و مقدارى شیر نیز تهیه کرد که آنها بعد از غذا خوردند. پیغمبر اکرم اعلام دعوت کرد و فرمود من پیغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم. من مأمورم که ابتدا شما را دعوت کنم و اگر سخن مرا بپذیرید سعادت دنیا و آخرت نصیب شما خواهد شد. ابولهب که عمومى پیغمبر بود تا این جمله را شنید , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت کردى براى اینکه چنین مزخرفى را به ما بگویى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد. پیغمبر اکرم براى بار دوم به على (ع) دستور تشکیل جلسه را داد. خود امیرالمؤمنین که راوى هم هست مى فرماید که اینها حدود چهل نفر بودند یا یکى کم یا یکى زیاد. در دفعه دوم پیغمبر اکرم به آنها فرمود هر کسى از شما که اول دعوت مرا بپذیرد , وصى , وزیر و<SPAN dir=ltr&g t; جانشین من خواهد بود. غیر از على (ع) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار که پیغمبر اعلام کرد , على (ع) از جا بلند شد. در آخر پیغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزیر و خلیفه من خواهى بود.


http://www.tafahomnews.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید