نویسنده: هوشنگ گلشیری
باز امروز صبح که چشم باز کرد ديد که مادر فرخنده نگاهش مي کند، نه خيره يا مثلا از يك چشم همان طور که آدم ها مي بينند، بلكه از خلال دو چشم ماتي که در عكس از او مانده بود، با آن رنگ تاسيده اي که در يك عكس سياه و سفيد بارها چاپ شده است. موهاش پريشان بود و نگاهش مي کرد. گفته « ؟ آخر يعني چه » : بود
کنار تخت، گيرم روي ميز آرايش آن هم بي قاب، ايستاده ميان دو گيره ي نقره اي يك پايه ي چوبي سبك، طوري که گاه انگار تكان تكان هم مي خورد.