نویسنده: سیروس سیف
قسمت اول
“بانو” ، دختر “خان سالار“، خواب سواری را ديده بود که نشسته بر اسب سفيدش، تاخ تکنان وارد قلعه می شود. چند ماه بعد، در يک شب زمستانی که سرمايش استخوان را سياه می کرد، “غريبه” ای وارد دولت آباد شد. غريبه، با زدن چند ضربه بر در اولين خانه، صدای مرد خانه را شنيد که می گويد:
– کيستی؟!
– غريبه ام. راه گم کرد ه ام.
– برو به قلعه. برو به مسجد.
– کدام قلعه؟ کدام مسجد؟
– قلعه ی خان سالار. مسجد آخوند ملا محمد. آن بالای تپه. چراغ روشن است. سرت را بالا بگيری می بينی. هم جا دارند و هم خوراک.