ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

آنکه دیرتر آمد/قسمت دوم

« عجب سر و صدایی راه انداخته بودید. صحرا و آسمان از رسول الله گفتن شما به لرزه در آمد. »


 احمد گفت: «صدایمان خیلی هم بلند نبود.»


 جوان گفت: «هم بلند بود هم پرسوز»


 مگر صدای ما چقدر بلند بوده که آن ها از فاصله های دور آن را شنیده اند؟


 جوان به احمد اشاره کرد و گفت: «بیا پیش من احمد بن یاسر»


 احمد با لکنت گفت: «بـــ… بله… چـ… چَشــم. » و زد توی سرش و آهسته گفت: « این ملک الموت است که نام مرا می داند»


 چشمانم از وحشت گرد شد. پرسیدم « چطور؟ »


یادم افتاد که آن مار چگونه از برابر سوار گریخت. نالیدم: « نرو! »


 مرد گفت: « نترس. از من به تو خیر می رسد نه شر. حالا بیا!»


 احمد نالید: « نمی توانم، نا ندارم. » نمی دانم از ضعف بود یا از ترس که آن طور بی جان افتاده بود و قدرت حرکت نداشت.


مرد گفت: « می توانی. بیا! تو دیگر برای خودت مردی شده ای. »


 صدایش چنان نوازشگر و آرامش بخش بود که اگر مرا صدا می کرد، حتی اگر جانم را می خواست، تقدیمش می کردم. احمد سینه خیز خود را به سوی او کشاند. مرد جوان دستی به سر احمد کشید و بعد بازو ها و کمرش را لمس کرد و گفت: « بلند شو!. »


 احمد به آرامی بلند شد و روی زانو نشست. شانه هایش از خمیدگی درآمد و راست شد. ترسم ریخت. این چه ملک الموتی است که جان نمی گیرد و جان می دهد؟


درست وقتی از ذهنم گذشت « پس من چی » مرد رو به من چرخید و صدایم کرد: « محمود! » وبا دست اشاره کرد بیا. چهار دست و پا به سویش رفتم. دست سپیدش را پیش آورد. چشمانم را بستم تا نوازش دست او را بر سر و شانه ها و بازوهایم احساس کنم که انگار موجی را بر تنم می دواند و مرا از نیرویی عجیب پر می کرد و چنان بوی خوشی برخاست که دلم می خواست همان طور شب ها و روزها به همان حال بمانم و نوازش آن دست و بوی خوش را احساس کنم. لالۀ گوشم را آرام گشید و گفت: « حالا بلند شو!»


 دو زانو نشستم و با چشمانی که به نیرویی عجیب روشن شده بود. خیرۀ صورتی شدم که پوستش گندمگون بود و روی گونه هاش به سرخی می زد. پیشانی اش بلند، موها و محاسنش سیاه بود، آن قدر که سفیدی صورتش به چشم می آمد. ابروانش پیوسته بود و چشمانش مشکی و چنان گیرا کهنه می توانستی در آن خیره شوی نه از آن چشم برداری. روی گونه راستش خال سیاهی بود که به آن زیبایی ندیده بودم.


احمد هم خیرۀ او بود. حسابی شیفته و مفتون شده بود. مرد گفت: « محمود! برو دو تا حنظل بیاور. »


 رفتم و آوردم. جوان یکی از حنظل ها را در دستش چرخی داد و با فشار انگشتان دو نیمه کرد و نیمی رابه من داد و گفت: «بخور»


همه می دانند که حنظل چقدر بد طعم و تلخ است مِن و مِنی کردم و گفتم: « آخر »


با تحکم گفت: «بخور»


 بی اختیار حنظل را به دهان بردم. احمد آب دهانش را فرو داد و خود را کمی عقب کشید. حنظل چنان شیرین وخنک بود که به عمرم چنان میوه ای نخورده بودم. در یک چشم برهم زدن نیمۀ دیگر را بلعیدم. احمدگفت: «چطور بود؟ »


گفتم: « عالی » و رو به مرد ادامه دادم: « دست شما درد نکنه عالی بود. »


مرد حنظل دیگر را دیگر را هم نیمه کرد و به احمد داد. فکر کردم اگر من هم مثل احمد حنظل خرده باشم که پس حسابی آبرویمان رفته است. مرد جوان گفت: «سیر شدید؟» احمد دهانش را با آستینش پاک کرد و گفت: « حسابی! سیر و سیراب. دست شما درد نکنه »


مرد دست بر زانو گذاشت و بلند شد. برخاستنش مثل حرکت ابر نرم و مواج بود. گفت: « میروم و فردا همین موقع بر می گردم »


 و سوار بر اسب سرخش شد که تا به حال چنین اسبی ندیده بودیم. مرد دیگر جلو دوید و نیزه را به دست مردجوان داد و خودش نیز سوار اسب سفید شد. دویدم و گوشۀ ردای جوان را گرفتم و نالیدم: « آقا شما
را به هرکس دوست دارید، مارا به خانه مان برسانید. »


احمد هم دوید کنارم و گفت: « فقط راه را نشانمان بدهید… پدر و مادرمان دق می کنند. »


مرد به سرم دستی کشید و گفت: «به وقتش می روید »


 و با نیزه خطی به دور ما کشید. به اسبش مهمیز زد و راه افتاد. احمد دنبالش دوید و فریاد زد: « آقا! مارا اینجا تنها نگذارید. حیوانات درنده تکه تکه مان می کنند. »


قلبم لرزید. گفتم: « این از تشنه مردن بدتر است. » و به دنبال مرد دویدم تا باز لباسش را چنگ
بزنم و استغاثه کنم، اما او خیره نگاهمان کرد، نگاهی آمرانه که بر جا میخکوبمان کرد. گفت:


« تا وقتی که از خط بیرون نیایید در امانید، حالا برگرد »


 گفتم: « چشم! » ترسیده بودم. در دل گفتم چطور آدمی است که هم مهرش به دلم افتاده است هم ازش میترسم. در روی دورترین تپه محو شدند. احمد مات و مبهوت بر جای مانده بود. گفتم: «عجب مردی. چه ابهتی! »


احمد آه کشید و وسط دایره نشست. نمی توانم از مسیری که آن ها رفته بودند، چشم بردارم. از آن احساس ضعف و بی حالی خبری نبود حتی دیگر ترسی هم از بیابان و حیوانات نداشتم دلم ارام گرفته بود گفتم: « قربانِ دستش، حالمان جا آمد »


خم شدم و بر آن شیار ظریف دست کشیدم. از به یاد آوردن آن دستان قوی و آن چشم های گیرا قلبم پر از شادی شد. کنار احمد نشستم و دستم را دور شانه اش حلقه کردم. گفتم: «خوشحال نیستی؟ »


گفت: « شاید آن مرد، آدمیزاد نباشد. مثلا ملائک باشد یا… چه می دانم؟ »


 گفتم: « بعید هم نیست، با آن صورت مثل ماه، آندستان قـوی و آن بـوی بسـیار خـوش… شـانه هایش را دیدی؟ اگر شانۀ من و تو راکنار هم بگذارند بـاز هـم از او بـاریک ترهستیم ».


خندیدم وگفتم: « با آن حـنظل خوردنمان! »


 احمد هم خندید. سرحال آمده بود. گفت: « شاید فرستادۀ رسول الله بود! »


گفتم: « چقدر خود را به خدا نزدیک احساس می کنم ». با شرمندگی از احمد پرسیدم: « احمد تو نماز را کامل بلدی؟ »


بر خلاف انتظارم تعجب نکرد. با محبت لبخند زد و گفت: « آب که نداریم، باید تیمم کنیم»


تیمم کردیم و قامت بستیم. احمد بلند می خواند و من تکرار می کردم و اسم الله را آن طوری می گفتیم که باید. چون می دانستیم که خدا می شنود. خورشید در حال غروب بود. نورش دیگر آزاردهنده نبود. تا شب یکسره ار آن جوان حرف زدیم، از جوانی و زیبایی و مهربانی اش. وقتی حرفهایمان تمام میشد باز از نو شروع می کردیم. اصلاً شب و بیابان و گرگ ها و حیوانات درنده را فراموش کرده بودیم. حتی در قید فردا و تشنگی، گرسنگیو نگرانی خانواده هایمان نبودیم
. آن شب با آن که ماه بدر نبود، به راحتی می توانستیم همدیگر و دوروبرمان راببینیم. روبه روی احمد نشسته بودم. دستانش رو دور زانو اش حلقه کرده بود و به آرامی تکان می خورد و حرف می زد که وقتی مرد را دیدم چه بگوییم، چه کار کنیم و چه بپرسیم.


چشمم به پشت سر احمد افتاد و خشکم زد. به فاصله ای نچندان دور اشباح سیاهی حرکت می کردند.


چشم هایشان می درخشید. از جا پریدم و گفتم: « گرگ! »


احمد هم بلند شد و کنارم ایستاد.


ترسان گفتم: « چی کار کنیم؟ »


احمد گفت: « آرام باش »


نمی توانستم آرام بمانم. از آن اطمینان و شجاعت خبری نبود. فقط می خواستم از آن دندان های سفید که به سرعت نزدیک می شدند فرار کنم. فریاد زدم: « بدو احمد الان می رسند. »


و خواستم بدوم، اما احمد بازویم را گرفت و مرا به زور نشاند و گفت: « از جایت تکان نخور. مگر یادترفته آن مرد چه گفت؟ »


دست و پا زنان داد زدم: « ولم کن. بگذار بروم. الان تکه وپارمان می کنند. »


احمد شانه هایم را به شدت تکان داد و گفت: « دیوانه! کجا می خواهی بروی؟ دور و برت را نگاه کن! »راست می گفت. گرگ ها جلو تر آمده، محاصره مان کرده بودند و با چشم های براق و ترسناک خیره مان بودند. حتی صدای غرغر و خرناسشان را هم می شنیدیم. لرزش شدیدی به جانم افتاد و بغضی که داشت خفه ام می کرد، به هق هق گریه ای شدید مبدل شد.


بازوی احمدرا چسبیده بودم و فکر می کردم خوب است اول خفه ام کنند تا زود بمیرم و هیچ نفهمم.


احمد ساکت بود و فقط میلرزید. بالاخره جسورترین گرگ ها جلو دوید. صورتم را بر شانۀ احمد فشردم و فریاد زدم: « نه… نه…» هر لحظه منتظر پنجه ها و دندان های تیزی بودم که بر گوشت تنم فرو روند، اما خبری نشد. احمد نفس حبس شده اش را بیرون داد و با لکنت گفت: « نـ.. نگاه… کن »


چیزی که دیدم باورنکردنی نبود. گرگ ها حمله می کردند اما پوزشان از شیار نگذشته، انگار دستی نامرئی پسشان می زد.


احمد خوشحال و ناباور پشت سر هم می گفت: « حالا دیدی! حالا دیدی! » نشست و مرا هم نشاند. حالم جا آمده بود. وقتی قیافۀ بور شدۀ گرگ ها را می دیدم که چطور با حسرت بوی گوشت ما را به مشام می کشند، کیفمان بیشتر شد. گفتم: «عجب ماجرایی! در یک قدمی گرگ ها باشی و…»


احمد گفت: «این هم معجزه ای دیگر. حالا شک ندارم که آن مرد از دنیایی دیگر است.»


فکری به نظرم رسید گفتم: «نکند او روح یکی از پیامبران است که از بهشت برای نجات ما آمده؟»


احمد شانه بالا انداخت و گفت: «هر چه بیشتر در موردش فکر کنیم گیج تر می شویم. فردا ازش میپرسیم. »به گرگ ها اشاره کرد و گفت: « نگاه کن! نا امید شده اند.»


گرگ ها نا امیدانه پوزه بر خاک می مالیدند و می رفتند. به پشت دراز کشیدم. احمد نیز. آسمان ستاره باران بود گفتم: « وقتی فکر می کنم که خدا چقدر نزدیک است و چطور همۀ اعـمـال ما را مـی بیند، آرام می شوم.»


 گفت: «اگر همیشه اینقدر نزدیک احساس شود، هیچکس گناه نمی کند.» شهابی فرو افتاد دلم گرفت.


گفتم: «می دانی احمد، من تا به حال حتی نمی توانستم یک نماز کامل بخوانم. هیچ وقت آن طور که بایدبه یاد خدا نبوده ام اما او کمکم کرد
.. او با فرستادن آن مرد کمکمان کرد.»


احمد گفت: « من هم اگر زور پدرم نبود نماز نمی خواندم. » و نیم خیز شد و ادامه داد: «می آیی نماز بخوانیم؟»


هیچ پیشنهادی نمی توانست آنقدر خوشحالم کند. نماز خواندن زیر آن آسمان پر ستاره و با یاد خدایی که بسیار به ما نزدیک بود، حال و هوای عجیبی داشت. بعد از نماز با خیالی آسوده از سرمای بیابان و حیوانات درنده خوابیدیم.


توی خواب احساس کردم کسی پایم را قلقلک می دهد. گفتم: « مادر، نکن هنوز خوابم می آید»


غلتید
م و مادر را دیدم تشت پر از آبی را در دست گرفته تا روی اجاق بگذارد. من کنار اجاق خوابیده بودم. مادر تشت را روی سینه ام گذاشت. تقلا کردم که خود را نجات بدهم، ام نتوانستم. به التماس افتادم، اما مادرت شت را فشار می داد. نفسم گرفت. صدایم در نمی آمد ناگهان از خواب پریدم و صورت احمد را پیش رویم دیدم و خودش را که روی سینه ام افتاده بود.


تا بخواهم اعتراض کنم احمد گفت: «هیس! آرام باش و تکان نخور. عقرب روی پایت است.»


گیج خواب بودم اما با شنیدن اسم عقرب به خود آمدم و نیم خیز شدم. یک پایم از شیار بیرون مانده بود و عقربی بزرگ و زرد روی پایم راه می رفت احمد گفت: «تکان نخور.»


بلند شد و چفیه اش را لوله کرد و به عقرب زد. اما عقرب به بیرون شیار نیفتاد بلکه به چفیه چسبید. خودمان را کنار کشیدیم. عقرب حرکات عجیبی می کرد. به دور خود می چرخید. انگار درد می کشید. سرانجام خود را از شیار بیرون انداخت و دور شد احمد گفت: «یادت باشد تا آمدن سرور نباید پایم
ان را از شیار بیرون بگذاریم.»


 با تعجب پرسیدم: «سرور؟»


احمد خندید و گفت: «اسم برازنده ای نیست؟ برای کسی که این طور ما را ازسختی و بلا نجات داد؟»


خوشم آمد. چند بار نام سرور را تکرار کردم. واقعاً برزنده اش است. عجیب بود، با آنکه می دانستیم حرارت آفتاب به شدت دیروز است، اصلا احساس گرما و تشنگی نمی کردیم. حتی گرسنه مان هم نبود اما هرچه زمان می گذشت بی تابی مان بیشتر می شد که کی دوباره آن صورت و آن چشم ها را می بینیم. وقتی خورشید از وسط آسمان پایین آمد و رو به افق پیش رفت، دلشورۀ عجیبی به من دست داد. نمیتوانستم بنشینم یا مثل احمد بایستم و به افق خیره بشوم. اگر سرور نیاید چه؟ اگر فراموشمان کند؟


& lt;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman’; mso-bidi-language: FA” lang=FA>یا نکند برای دوباره آمدنش باز باید استغاثه کنیم و دعا بخوانیم؟ طاقت نیاوردم و گفتم: «اگر نیاید چه کار کنیم؟»


احمد متوجه منظورم نشد، گفت: «تا زمانی که در این شیار باشیم در امن هستیم. بالاخره کسی از اینجا می گذرد.» و مغموم گفت: «اما خیلی بد می شود، اگر دوباره نبینیمش.»


معترض گفتم: «منظور من همین است. حاضرم آن بوی خوش و آن صورت مهربان را یک بار دیگر ببینم و بمیرم.»


ناگهان غبار آمدنشان را از دور دیدیم. آنقدر نرم و سبک تاخت می کردند که به نظر می آمد هرگز به ما نمی رسند. احساس کردم قلبم از سینه ام بیرون می جهد. دست وپایم می لرزید و می دانستم احمد هم حال و روزی بهتر از من ندارد. در چنذ قدمی ما از اسب پیاده شدند. احمد جلو دوید و سلام کرد و من هم به خود آمدم و سلام کردم. مرد
جوان انتهای دستار را از صورتش کنار زد.


صورت چون ماهش پیدا شد. تبسمی کرد و جواب سلاممان را داد. جلوتر رفتم. احمد را دیدم که خم شد دستش را ببوسد اما سرور او را بلند کرد و دستی به سرش کشید. بی اختیار بو کشیدم و گفتم: « دلمان خیلی هوایتان را کرده بود.»


گفت: « می دانم… شما دلتنگ خدا بودید که سرنماز چنان ذکر می گفتید. اجازه بدهید من هم نمازم را بخوانم تا بعد…»


 مردِ دیگر جانماز را پهن کرده بود. پارچه ای از جنس مخمل و به رنگ سیز و چنان چشمگیر که به عمرمان ندیده بودیم و عجیب اینکه آن جانماز برای بیش از دو نفر جا داشت.


مرد سپید پوش اذان می گفت و حی علی خیر العمل را با چنان تحکمی ادا کرد که احساس کردیم ما را هم به خواندن نماز دعوت می کند. گفتم: « منظورش این است که ما هم با آنها نماز بخوانیم؟»


احمد گفت: « منظورش هرچه باشد، من نمازم را با آن ها می خوانم.»


به دست هایشان اشاره کردم و گفتم: « نگاه کن! آن ها شیعه هستند. »


 دست هایشان هنگام نماز مثل شیعیان از بغل آویخته بود. احمد پس از مکثی طولانی شانه بالا انداخت که اهمیتی ندارد و پشت سر سرور قامت بست. من هم قامت بستم. بوی خوش چنان پراکنده بود که بی اختیار چشمانم را بستم و به کلمۀ کلمۀ نماز فکر کردم. برای اولین بار بدون کمترین مکث نمازم را کامل خواندم. آن نماز زیبا ترین و خالصانه ترین نمازی بودکه در طول زندگی خوانده ام. حسرتش هنوز بر دلم است.


پس از نماز دو زانو در برابر سرور نشستیم. مرد دلنشین ترین تیسم ها را کرد و گفت: «خوب، مردان مؤمن، شب را چطور گذراندید؟»


 گفتم: «بسیار عالی. شیااری که کشیده اید معجزه است.»


احمد گفت: «خیلی راحت بودیم. حتی تشنه و گرسنه و گرما زده هم نشدیم. فقط خیلی دلتنگ شما بودیم. مطمئنم از احوال ما با خبر بودید.»


گفتم: «این معجزه های شما فقط از پیامبران بر می آید..»


جوان پس از مکثی طولانی لبخند زد و گفت:


«شما که خوب می دانید پیامبری با رسالت حضرت محمد مصطفی (ص) خاتمه یافت. مردی که شما سرور لقبش داده اید، پیامبر نیست، بلکه پیامبرزاده است.»


 به پهلوی احمد زدم و گفتم: «دیدی؟ می داند به او سرور لقب داده ایم.»


احمد پرسید: «نَسَبتان به کدام پیامبر می رسد؟»


لبخندی زد و گفت: «به آقا و سرورمان محمد مصطفی که درود و  رحمت خدا بر اوست از ازل تا به ابد. »


 پرسیدم: « پدرتان کیست؟ »


گفت: « حسن بن علی! »


 احمد با تعجب گفت: « امام شیعیان! » و با دهانی باز به جوان خیره شد.


گفت: « اما شیعیان که می گویند پسر حس
ن بن علی از دیده ها غایب است؟ »


جوان خدید و گفت: « آیا این طور است؟ آیا من از نظر شما غایبم یا به چشمتان می آیم؟ »


 اشک از چشمان احمد جاری شد و گفت: « پدرم اعتقاد شیعیان را به شما باور ندارد. » و


محکم به زانوی خود زد و گریان گفت: « ای پدر، کجایی که ببینی آن که به او بی اعتقادی پیش چشمان من است؟ »


سرور دست روی شانۀ احمد گذاشت و با مهربانی گفت: « اگر تو به آنچه می بینی شک نکنی، پدرت نیز به من ایمان خواهد آورد. »


 احمد گریان گفت: « آقا چگونه شک کنم به آنچه می بینم؟ اگر به آنچه خود هستم شک کنم، به آنچه شما هستید، شک نمی کنم. »


من نیز گریان گفتم: « اگر احمد هم شک کند، من شک نمی کنم. » و خم شدم و بر دستش بوسه زدم. دست به سرم کشید. در این نوازش مهری بود که من تا آن زمان بیهوده، آن را در دستان پدر و مادر جستجو کرده بودم.


گفت: « نمی خواهید حنظل بخورید؟ »


 احمد گفت: « هرچه از شما برسد، نیکوست »


سرور دو حنظلی را که مردِ همراهش به او داده بود، در دست چرخاند و نیمه کرد و به ما داد و گفت:


« اینک من می روم، اما خیالتان آسوده باشد. تا ساعتی دیگر از اینجا نجات خواهیدیافت. »


 حنظل را به دهان گذاشتم. با آن که شیرین و خنک بود، اما مزه نمی داد، چون فکر جدایی از او تلخ تر از طعم حنظلِ شیرین بود. گریان گفتم: «باز هم شما را خواهیم دید؟»


احمد روی پای او افتاد و گفت: «نمی شود ما را هم با خودتان ببرید؟»


سرور موی او را نوازش کرد و گفت: « هر وقت مرا از ته دل بخوانید، می بینید.


شما از من خواهید بود، احمد زودتر ومحمود دیرتر.»


 نرم و سبک برخاست. مرد سپید پوش نیز.


نالیدم: «آقا!»


خواستم پارچه مخمل را چنگ بزنم. اما پارچه ای نبود و تا سر بلند کنم آن ها سوار بر اسب بودند. احمد مبهوت ایستاده بود. مرد به خداحافظی دست بلند کرد و حرکت کرد.


به دنبالش دوبدم و فریاد زدم: «ما را فراموش نکنید.» نگاهشان کردم تا آخرین تپه محو شدند.


ادامه دارد…


از کتاب: آنکه که دیرتر امد…


http://karaj.womenhc.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید