ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

تاریخ اسلام/تحمیل و تعلیم بغض نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام/بخش سوم: تا عصر عمربن عبدالعزیز

دو تن باقی مانده، یعنی عبدالرحمان بن حسان عنزی و کریم بن عفیف خثعمی، به مأموران گفتند: ما را به نزد امیرالمؤمنین بفرستید. مأموران پس از اجازه، این دو تن را به نزد معاویه روانه کردند. چون پیش او رسیدند، خثعمی گفت: ای معاویه، خدا را در نظر داشته باش. تو از این سرای فانی به خانه آخرت که ابدی است می روی. در آن جا از تو بازخواس
ت خواهند کرد که به چه سبب خون ما را ریخته ای! معاویه گفت:درباره علی چه می گویی؟ گفت: همان می گویم که تو می گویی! معاویه گفت: از دین علی بیزاری؟ خثعمی سکوت کرد. در این جا مردی از قبیله وی از جا برخاست و بخشش او را خواست. معاویه او را بخشید و پس از مدتی، از زندان به تبعید فرستاد.

 

آن گاه معاویه روی به عنزی کرد و گفت: ای اهل قبیله ربیعه، درباره علی چه می گویید؟! او پاسخ داد: مرا واگذار و از من سؤال نکن که برای تو بهتر است. معاویه گفت: به خدا سوگند! تو را رها نخواهم ساخت تا مرا از نظرت آگاه کنی. او گفت: من شهادت می دهم که علی از آن کسان بود که خدا را بسیار ذکر می گفت و از آن کسان بود که به حق امر می کرد و عدالت به پای می داشت و درباره مردمان گذشت می کرد. معاویه گفت: درباره عثمان چه می گویی؟ عبدالرحمان پاسخ داد: او نخستین کسی بود که راه ستم را گشود و پایه های حق را لرزانید. معاویه گفت: خودت را به کشتن دادی. عبدالرحمان پاسخ داد: نه، بلکه تو را به کشتن دادم! سپس قبیله خود را به یاری خواند و گفت: کجایند افراد قبیله ربیعه؟ معاویه دستور داد او را نزد زیاد بازگردانند و به او نوشت: این مرد عنزی، بدترین کسی است که به نزد من فرستاده ای. او را مجازاتی کن که شایسته آن است. او را به بدترین صورت به قتل برسان! چون او را به کوفه بازگرداندند. زیاد دستور داد به قس ناطف برده، در آن جا زنده به گورش کردند.(55)

 

در آن روزها که زیاد در جست وجوی حجر و یاران وی بود و آنها هر کدام به یک سو فرار می کردند، عمروبن حمق خزاعی و رفاعة بن شداد بجلی، از خواص یاران حجر از کوفه گریختند. این دو در پایان گریز، در ناحیه موصل در غاری مخفی شدند. پس از چند روز کد خدای روستای نزدیک آن کوه، خبر یافت که دو مرد ناشناس در میان کوهی پنهان شده اند. او نیز با گروهی از مردم آن ناحیه به سوی مخفیگاه آن دو حرکت کرد. چون به دامنه کوه رسیدند، عمرو ورفاعه از محل خود بیرون آمدند. عمرو بن حمق مریض بود و توان فرار یا مقابله با آن مردم را نداشت؛ اما رفاعه که جوان و نیرومند بود و می توانست به خوبی بجنگد، بر اسب خود جهید تا از عمرو بن حمق دفاع کند؛ ولی عمرو نپذیرفت وبه او گفت: تو جان خودت را نجات داد. عمرو را دستگیر کردند. پس از اسارت، از او پرسیدند که تو کیستی؟ عمرو نام خود را آشکار نساخت و فقط یک جمله گفت: من کسی هستم که اگر رهایش کنید، برای شما به سلامت نزدیک تر و اگر او را بکشید، زیان بارتر خواهد بود. آن ها او را نزد عبدالرحمان بن ام حکم، فرماندار موصل و خواهرزاده معاویه گسیل داشتند. عبدالرحمان او را شناخت وتمام جریان را در نامه ای برای معاویه نوشت و از او کسب تکلیف کرد. معاویه دستور داد او را بکشید. سر او را برای معاویه فرستادند و این اولین سری بود که در عصر اسلام بر نیزه زده می شد. سپس به دستور معاویه، آن سر را به نزد همسرش، آمنه بنت شرید، که در زندان معاویه محبوس بود بردند و به دامان او پرتاب کردند. آن زن از مشاهده و برخورد با سر همسرش به وحشت افتاد. آنگاه آن را برگرفت و گفت: مدتی دراز او را از من جدا ساختید. اینک نیز سرش را برای من تحفه آورده اید، چه خوب تحفه ای! (56)

 

زیاد با جدیت به دنبال یاران حجر بود و هر کس از آنان را که می توانست به چنگ می آورد.
در همین روزها، مردی به نام قیس بن عباد شیبانی به نزد او آمد، گفت:در قبیله ما کسی است که صیفی بن فسیل(57)نام دارد واز سران اصحاب حجر است و از همه کس بیش تر با تو مخالف است. زیاد کسانی را فرستاد و صیفی را به حضور خود طلبید. زیاد پس از مشاهده او گفت: ای دشمن خدا! درباره ابوتراب چه می گویی؟ صیفی گفت: من کسی را به نام ابوتراب نمی شناسم! زیاد گفت: نه، تو او را به خوبی می شناسی. صیفی گفت: من او را نمی شناسم. زیاد در پاسخ اظهار داشت: مگر تو علی بن ابی طالب را نمی شناسی؟ گفت: آری. زیاد گفت: او همان است. صیفی گفت: خیر، او ابوالحسن و الحسین است. رئیس شرطه گفت: امیر می گوید او ابوتراب است و تو می گویی نه! صیفی گفت: اگر امیر دروغ بگوید، می خواهی من نیز دروغ بگویم وبه نادرست شهادت بدهم! زیاد گفت: این هم یک گناه دیگر، علاوه بر گناهان گذشته! پس فرمان داد برایش عصا بیاورند. آن گاه روی به آن دلاور کوفی کرده، گفت: درباره علی چه می گویی؟ پاسخ داد: بهترین گفتاری که من درباره بنده ای از بندگان خدا می توانم گفت. زیاد بی رحمانه فرمان داد: آنقدر با این چوب به گردن او بزنند تا به زمین بچسبد. پس گفت: او را واگذارید. پس باز پرسید: نظرت درباره علی چیست؟ صیفی گفت: به خدا سوگند! اگر مرا با تیغ ها و کاردها پاره پاره کنی، جز آن چه گفتم نخواهی شنید. زیاد گفت: حتما او را لعن خواهی کرد، و گرنه تو را گردن می زنم. صیفی پاسخ داد: گردنم را می زنی؛ ولی از زبانم چیزی را که می خواهی نمی شنوی. اگر مرا به قتل برسانی، خوشبخت خواهم شد وتو به بدبختی وشقاوت می رسی. زیاد فرمان داد گردنش را با زنجیرهای گران ببندند و به زندان در اندازند. در پایان، این مرد بزرگ و شجاع را به همراه حجر و دیگر یاران او شهید ساختند.(58)

 

در واقعه دیگری، زیاد دو مرد از اهالی حضر موت، به نام مسلم بن زیمر و عبدالله نجی را با نامه ای نزد معاو
یه فرستاد و نوشت که اینان بر دین علی و رأی او هستند. معاویه به وی پاسخ داد: هر کس بر دین علی است و هم رأی او، به قتل برسان؛ پس از مرگ نیز اعضای بدنش را جدا کن. آن مرد جبار نیز آن دو را بر در خانه هایشان در کوفه به دار آویخت.(59)

 

دوران حکومت زیاد در کوفه چندان طولانی نشد. او پس از دو تا سه سال حکومت، سرانجام در سال 53هجری مرد.

 

این دوران برای مردم کوفه، بسیار در اضطراب و سختی گذشت. پایان حیات زیاد را مورخان صحنه ای بزرگ از بیداد تصویر کرده اند. بلاذری و مسعودی و دیگران نوشته اند: زیاد مردم کوفه را در مسجد و بر در قصر جمع کرد. آنگاه ایشان را به لعن کردن امیرمؤمنان(ع) و برائت جستن از ایشان وادار کرد و به مأموران فرمان داد که هر کس از این کار امتناع ورزد، از دم شمشیر بگذرانند. مردم مدتی در انتظار مرگ با خوف و رجا دست به گریبان بودند. مأموران ساعتی بعد، از دارالاماره بیرون آمده، به مردم اطلاع دادند که اکنون بروید؛ امیر مریض است. زیاد در همان هنگام به بیماری کشنده طاعون گرفتار شده بود و به دنبال آن، به چنگال مرگ در افتاد و مردم شهر از آزار او رهایی یافتند.(60)

 

در آغازین روزهای حکومت زیاد در کوفه، لعن و سب امیرمؤمنان(ع) طبق دستورات اولیه حکومت مرکزی، تنها در خطبه های نمازهای جمعه و عیدین اجرا می شده است و همین مقدار، بزرگان شهر، امثال حجر بن عدی و عمرو بن حمق(61)را به واکنش و مقابله وامی داشت؛ ولی بعدها با تصفیه های خونینی که انجام گرفت، مقاومت ها شکسته شد. بهترین مردمان کوفه را زنده به گور کردند؛ سرها بریدند و بر نیزه ها زدند؛ رئیسان بزرگترین قبایل شهر، امثال عدی بن حاتم طایی و محمد بن اشعث کندی را به زندان انداختند و با تهدید به مرگ و نابودی، توان مقاومت را از مردم گرفتند و مردم دیگر نمی توانستند در برابر سیاست تند و خشن حکومت بنی امیه بایستند و مردان به خانه ها می نشستند و سکوت و تسلیم را بر خطر کردن برمی گزیدند. پس از این مرحله، جسارت زیاد فزونی یافت؛ تا آنجا که همه مردم شهر را بین برائت جستن و لعن کردن یا مرگ و شمشیر مخیر کرد.

 

رسم سب و لعن، همچنان در کوفه باقی ماند و کمابیش در عصر حکام بعد ادامه یافت. عبیدالله فرزند زیاد نیز سال ها در این شهر حکومت کرد. او با همان حدت و شدت و خشونت پدرش با مردم رفتار می کرد وهمانند پدر، دشمنی با امیرمؤمنان(ع) را در صدر برنامه های حکومتش قرار داده بود.

 

میثم، از برجسته ترین اصحاب و تربیت یافتگان امام علی(ع) نقل کرده است: روزی امیرمؤمنان(ع) مرا به حضور خود خواند. آن گاه به محضرش رسیدم، فرمود: هنگامی که عبیدالله بن زیاد، تو را به برائت ازمن بخواند، چه خواهی کرد؟ گفتم: به خدا سوگند! از تو برائت نخواهم جست. فرمود: او تو را خواهد کشت و به درخت خواهد آویخت. گفتم: صبر خواهم کرد و این در راه خدا، اندک است. فرمود: میثم، تو به این خاطر(در بهشت) همراه من و در درجه من خواهی بود. (62)

 

در سال 61هجری به فرمان یزید، عبیدالله در کوفه به حکومت رسید. در هنگام ورود، پرچمی که در برابر به اهتزاز درآمده بود، به نخلی در کناسه کوفه برخورد کرد وپاره شد. او این حادثه را به فال بد گرفت و امر کرد آن درخت را قطع کنند. مردی نجار آن را خرید و به چهار پاره کرد. پس از چندین روز، گروهی از اهل بازار کوفه به نزد میثم آمدند وگفتند: بیا با ما به نزد امیر برویم. و از رئیس مأموران بازار شکایت کنیم و از عزلش را بخواهیم. میثم، سخنگوی این جمع بود. ابن زیاد به سخنان او گوش داد و از قدرت سخنش به شگفت آمد. عمرو بن حریث که در شمار اطرافیان عبیدالله بود، به او گفت: امیر، این مرد را می شناسی؛ این میثم تمار کذاب، آزاد شده علی بن ابی طالب کذاب است! ابن زیاد با شنیدن این سخن بر جای خودش راست نشست وگفت: چه می گوید؟ میثم پاسخ داد: دروغ می گوید، من راستگو و آزاد شده علی بن ابی طالب صادق و امیرالمؤمنین حقیقی هستم. ابن زیاد گفت: باید ازعلی برائت بجویی و از بدی های او سخن بگویی و ولایت عثمان را بپذیری و از خوبی های او یاد کنی؛ و گرنه، دو دست و دو پای تو را قطع خواهم کرد و تو را به درختان خواهم آویخت. میثم گفت: آقا
و مولای من خبر داد که تو را دست و پای و زبان می برند و مصلوب می کنند. عبیدالله گفت: من دست و پای تو را قطع خواهم کرد، اما زبانت را رها می کنم تا دروغ تو و مولایت را آشکار سازم. پس دستور داد دست و پای او را جدا کنند و در بیرون شهر بیاویزند. پس از انجام دستور ابن زیاد، میثم در بالای دار و صلیب فریاد برآورد: هر کس می خواهد از سخنان ناشنیده علی بن ابی طالب(ع) بشنود بیاید. مردمان به گرد او جمع شدند و او برای آنان، شگفتی ها نقل می کرد. خانه عمرو بن حریث، در آن نزدیکی بود. می خواست به خانه برود که جمعیتی را در کنار خانه اش جمع دید. پرسید: این جماعت برای چیست؟ گفتند: میثم تمار برای مردم از علی سخن می گوید. به خانه نرفت و به قصر ابن زیاد بازگشت. و گفت: ای امیر، عجله کن و کسی را بر قطع زبان این روانه کن؛ می ترسم با سخنان او، دل ها و افکار مردم تغییر یافته، برضد تو قیام کنند. مأمور ابن زیاد به کنار دار آمد. میثم پرسید: چه می خواهی؟ گفت: زبانت را بیرون بیاور. امیر فرمان قطع زبانت را داده است. میثم فرمود: مگر این ناپاک زاده نمی گفت دروغ من و ناراستی مولای مرا اثبات خواهد کرد؟ هان این زبان من! زبانش را قطع کردند. او ساعتی در خون خود غرقه بود و دست و پا می زد؛ آنگاه جان سپرد.(63)شهادت میثم، ده یا بیست روز پیش از واقعه عاشورا اتفاق افتاد.(64)

 

همانند این حادثه را مورخان برای رشید هجری، صحابی بزرگ وتربیت شده دیگر امیرالمؤمنین علی(ع) گفته اند. عبیدالله بن زیاد او را نیز به برائت جستن از امیرمؤمنان(ع) خواند و چون زیر بار نرفت، وی را به دست جلاد سپرد.(65)

 

در این دوران، کوفه گاه می جوشید و خروش می کرد وشورش. قیام نیمه کاره کوفیان در مقدمه جریان عاشورا در سال 60 وقیام توابین در سال 64 و 65 وقیام مختار در سال 66 و 67 هجری در این سال ها اتفاق افتاده است؛ اما همچنان سب و لعن و بغض و کینه بر این استان سایه افکنده است.

 

عصر حجاج

 

دوران حکومت حجاج(95-75ق) که بیست سال به طول انجامید، (66) سخت ترین روزهای زندگی مردم کوفه است. مورخان، کشته شدگان به فرمان او را 120 هزار تن دانسته اند. گفته اند هنگام مرگ وی، پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در زندان او بوده اند که شانزده هزار تن آن ها با پوسیده شدن و ریختن لباس ها از تنهایشان عریان شده بوده اند. زندان، نه سرپوش داشت و نه دیوار؛ زنان و مردان زندانی، در یک زندان مختلط، در کنار هم به سر می بردند و هیچ چیز آنان را از سرما و گرما و باران حفاظت نمی کرد.(67)

 

عبدالملک بن مروان، در سال 75ق. حجاج را والی عراق قرار داد و با خط خود، نامه ای به او نوشت: ای حجاج، تو را بر دو عراق(کوفه و بصره) والی و مسلط ساختم. آنگاه که به کوفه وارد شدی، چنان لگدکوبش کن که اهل بصره بدان خوار و زبون گردند.

 

چون حجاج به کوفه وارد شد، یکسره به مسجد رفته، در حالی که با دستار خویش روی پوشانده بود و کمان و تیردان برشانه داشت، به منبر رفت. مدتی طولانی سخن نگفت و به مردمان نگریست تا آن جا که خواستند ریگ بارانش کنند. سپس بدون حمد و ثنای الهی و بدون صلوات بر رسول(ص) با مردم چنین گفت: چشم هایی می بینم که خیره شده و گردن هایی که کشیده اند و سرها که رسیده و هنگام چیدن آن ها فرارسیده است و من این کار را خواهم کرد. پس گفت: ای اهل عراق، ای اهل ناسازی و دورویی ونافرمانی و زشت خویی! امیرالمؤمنین(عبدالملک) جعبه تیر خود پراکنده کرد و هر یک را به دندان امتحان کرد و مرا تیری یافت که چوبش از همه تلخ تر و شکستنش از همه دشوار تر است؛ آنگاه مرا به سوی شما پرتاب کرد وعلیه شما تازیانه ای وشمشیری به گردنم افکند؛ اما تازیانه فروافتاد وشمشیر باقی ماند.(68)

 

از آن روز تا شوال سال 95 هجری یک اصل اولیه در سیاست حجاج حکومت می کرد. او تنها بر اساس یک گمان به زندان می افکند و با یک شبهه می کشت و عقاب می کرد.(69) این سیاستی بود که از عصر زیاد به جای مانده بود؛ با این فرق که زیاد، گاه ملایمت می کرد؛ اما حجاج، تنها جلادی می کرد و خشونت و دیگر هیچ.

 

سیاست اصلی بنی امیه در ترویج و تبلیغ و گسترش لعن و سب و برائت و کینه و دشمنی امیرالمؤمنین، علی(ع) در این عصر طولانی در زیر سایه شمشیر خون ریز حجاج به شدت اجرا می شد و او از همه وسایل ممکن در این راه سود می جست.

 

روزی حجاج سواره حرکت می کرد؛ کسی راه بر او گرفت و گفت: ای امیر، خانواده ام مرا عاق کرده، علی نام نهاده اند؛ نام مرا تغییر ده و صله ای عطا کن که مرا بسنده باشد که مردی فقیر هستم. حجاج گفت: به خاطر ظرافتی که در این باره به کار بردی، تو را فلان نامیدم، وفلان کار را به تو سپردم. برو آن را به عهده بگیر.(70)

 

یک روز حجاج به عبدالله بن هانی اودی که از بزرگان قوم خود بود و در همه جنگ ها با حجاج شرکت داشت و از یاران و طرفداران او به شمار می رفت گفت: و الله! ما هنوز پاداش زحمات تو را نداده ایم. سپس کسی را به نزد اسماء بن خارجه (71)، بزرگ بنی فزاره (72) فرستاد که دخترش را به همسری عبدالله بن هانی در آورد. اسماء گفت: نه به خدا سوگند! ممکن نیست؛ او همشأن ما نیست. حجاج برای زدن او تازیانه خواست. چون اسماء وضع را به این شکل دید، گفت: آری، دخترم را به همسری اش در می آورم. پس از آن به نزد سعید بن قیس همدانی(73)، رئیس قبایل یمنی، فرستاد که دخترت را به ازدواج عبدالله بن هانی درآور. او گفت: عبدالله از قبیله اود است؟ به خدا سوگند! دخترم را به همسری او نخواهم داد؛ او هم شأن ما نیست. حجاج گفت: شمشیر بیاورید! سعید گفت: رها کنید تا با خانواده ام شور کنم. سپس با خانواده اش مشورت کرد، گفتند دخترت را به همسری او بده و خودت را به دست این فاسق به کشتن مده. سعید نیز چنین کرد. بعد از انجام این دو ازدواج، حجاج بن عبدالله گفت: من دختر رئیس بنی فزاره را به ازدواج تو درآوردم؛ در حالی که قبیله او در چنین جایگاهی نبود. عبدالله گفت: خداوند کار امیر را به اصلاح آورد، این سخن را مگویید؛ زیرا ما مناقب و فضایلی داریم که در عرب هیچ کس از آن برخوردار نیست. حجاج گفت: این مناقب چیست؟ گفت: امیرمؤمنان، عثمان، هیچگاه در اجتماعات قبیله ما سب نشده است! حجاج گفت: والله این منقبت است! گفت: در صفین از قبیله ما هفتاد تن با امیرمؤمنان، معاویه همراه بود؛ در حالی که با ابوتراب بیش از یک تن از ما حاضر نبود و او تا آنجا که من می دانم، مرد بدی بود. حجاج گفت: والله این منقبت است! گفت: در میان ما زنانی بودند که نذر کردند اگر حسین بن علی کشته شود، هر کدام ده شتر بکشند و به نذر خود عمل کردند. حجاج گفت: به خدا سوگند این منقبت است! عبدالله گفت: هیچ مردی از ما نیست که شتم و لعن ابوتراب را بر او عرضه کنند مگر این که این کار را خواهد کرد و بر آن می افزاید دو فرزندش حسن و حسین و… را؛ حجاج گفت: این هم به خدا منقبتی است! (74)

 

بدین ترتیب، حجاج در مدت بیست سال حکومت خویش، سیاستی را که از عصر معاویه و به فرمان او در تمام امپراطوری اموی جریان یافته بود، با تمام قدرت اجرا کرد و در این راه- چنان که دیدیم- از تمام وسایل موجود با کمال قساوت و خونخوارگی بهره گرفت.

 

این سیاست در تمام عصر اموی کمابیش ادامه یافت و تنها در سال های حکومت عمر بن عبدالعزیز شکل دیگری به خود گرفت. البته گستره و شکل و هدف عمل نیز به وسیله معاویه تعیین و تبیین شده بود.

 

1.در مورد گستره عمل، یاقوت حموی، جغرافی دان بزرگ می نویسد: علی بن ابی طالب(ع) بر منابر شرق و غرب(عالم اسلام) لعن شد و تنها یک شهر از این عمل سر باززد. سیستان تنها شهری بود که جز یک بار بر منابر آن، امیرمؤمنان لعن نشد. مردمان آن دیار در عهدنامه خودشان با مأموران دولت اموی، عهد بستند که کسی در سرزمین آنان مورد لعن قرار نگیرد. یاقوت می افزاید: کدام شرافتی از این برتر و
بزرگتر که آنان از لعن برادر رسول خدا(ص) خودداری کردند؛ با این که منابر حرمین، یعنی مکه و مدینه، این کار صورت می گرفت.(75)

 

2.با شکل کار در مباحث گذشته تا حدودی آشنا شدیم. مورخان گفته اند: معاویه در پایان خطبه نماز جمعه می گفت: “خداوندا! ابوتراب از دین تو منحرف شده و راه تو را بسته و مسدود کرده است، پس او را سخت لعنت کن و به عذابی دردناک گرفتار ساز.” او این کلمات را به تمام عالم اسلام فرمان نوشت وتا خلافت عمربن عبدالعزیز بدان عمل می شد.(76)

 

3.در گذشته از اهداف بنی امیه، به ویژه معاویه، در این کار سخن گفتیم. او می خواست اسلام و نام پیامبر نباشد و بنی هاشم نابود شوند. اما در این جا این نکته را می افزاییم که معاویه در صدد بود و می کوشید تا سب ولعن به صورت یک سنت درآید؛ سنتی که همه چیز و همه جا را بپوشاند و مردمان با آن زندگی کنند و جزئی از عقیده و دینشان باشد و با آن پیر شوند؛ سپس با آن از دنیا بروند.(77) مورخان گفته اند: گروهی از بنی امیه به معاویه گفتند: ای امیرمؤمنان، تو به آرزویت رسیده ای؛ چه بهتر که دیگر دست از لعن این مرد برداری! معاویه پاسخ داد: نه، به خدا سوگند! دست از این کار برنخواهم داشت تا بر آن کودکان بزرگ شوند و بزرگان پیر گردند و سرانجام، هیچ گوینده ای فضیلتی را از او یاد نکند.(78)

 

عصرعمربن عبدالعزیز

 

عمر بن عبدالعزیز، نواده مروان بود. او دوران کودکی اش را در مدینه گذرانیده بود. در آن دوران، پدرش حکومت این شهر را به عهده داشت و عمر در این شهر، به مکتبخانه می رفت. معلم او در علم قرآن، یکی از فرزندان صحابه بود. عمر بن عبدالعزیز، بعدها نقل کرده است کودکی بودم و نزد یکی از اولاد عتبه بن مسعود(79) قرآن می خواندم. روزی سرگرم بازی با کودکان بودم در ضمن بازی، علی را لعن می کردیم. معلم در این لحظات، از کنار ما گذشت. او را خوش نیامد. داخل مسجد شد. من کودکان را رها کرده، برای درس، نزد او رفتم. تا مرا دید، به نماز برخاست و نماز را طولانی ساخت و نشان می داد که از من روی گردان است. آن گاه که از نماز فارغ شد، به من نگریست و چهره درهم کشید. گفتم: شیخ را چه شده است؟ گفت: پسرکم، تو بودی امروز علی را لعن می کردی؟ گفتم: آری. گفت: تو کی دانسته ای که خداوند بر اهل بدر خشم گرفته باشد پس از آن که از آن ها راضی شده است؟ گفتم: مگر علی از اهل بدر بوده است؟ گفت: وای بر تو! مگر بدر، همه اش جز برای او بوده است. گفتم: دیگر به این کار باز نخواهم گشت. گفت: تو را به خدا! دیگر این کار را نخواهی کرد؟ گفتم: بلی. پس از آن دیگر لعن بر زبان جاری نساختم.

 

بازعمر بن عبدالعزیز نقل کرده است: من در مدینه زندگی می کردم. پدرم والی این شهر بود. روزهای جمعه من در نمازجمعه شرکت می کردم وپای منبر و خطبه های پدرم حضور می یافتم. پدرم خطبه های نماز را با قدرت و فصاحت می خواند؛ اما همین که به لعن علی می رسید، زبانش لکنت می یافت و قدرت سخن گفتن را از دست می داد. من از این مسئله به شگفت می آمدم. روزی به او گفتم پدر، تو زبان آورتر از همه کس هستی؛ چرا با این که در روز جمعه و اجتماع مردم از همه بهتر خطبه می خوانی، چون به لعن علی میرسی، لکنت پیدا میکنی وزبانت بند می آید؟

 

گفت: ای پسر، این مردم که در نقاط مختلف عالم اسلام پای منبر ما نشسته اند، اگر از فضیلت این مرد، آنچه را پدرت می داند می دانستند، هیچ یک از آن ها از ما پیروی نمی کرد. این سخن پدرم در دلم جای گرفت و سخنی را هم که معلم ایام کودکی ام گفته بود، درخاطر داشتم؛ ازاین رو، همان جا با خداوند عهد کردم که اگر بهره ای از حکومت یافتم، این سنت را تغییر دهم.(80)

 

عمر بن عبدالعزیز فرمان داد لعنت بر امام را از پایان خطبه ها برگیرند و به جای آن، این دو آیه را بیفزایند:” ربنا اغفر لنا و لإخواننا الذین سبقونا بالإیمان و لا تجعل فی قلوبنا غلا للذین آمنوا ربنا إنک رؤوف رحیم”(81)و ” إن الله یأمر بالعدل و الإحسان و إیتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون.”(82)

 

حکومت عمر بن عبدالعزیز از بیستم صفر سال 99 تا 25 رجب سال 101 هجری به طول انجامید. او هنگام مرگ، چهل سال داشت.(83) سنت نیک وی، بی درنگ پس از مرگش ترک شد و دوباره سیاست و سنت شوم معاویه به جامعه اسلامی بازگشت و تا پایان عصر امویان همچنان ادامه یافت.

 

پانوشتها:

 

1. حدیث مشهور ثقلین همین مسئله را اثبات می کند.ر.ک:نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، کتاب فضائل الصابه، باب فضائل علی بن ابی طالب، ج7، ص123؛دارمی، عبدالله بن عبدال
رحمان، سنن الدارمی، ج2، ص431؛ترمذی، محمد بن عیسی، سنن الترمذی، ج5، ص663-662، ح3788و3786؛طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، ج5، ص182، 170، 166، 153.

 

2. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج3، ص16-15 وج11، ص46-44.

 

3. ر.ک: بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج5، ص60-59، ق4وج1، ص548؛ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص150

 

4. رئیس بخش کوچکتر خزرج واولین بیعت کنندة با ابوبکر در سقیفه.

 

5. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج4، ص562.</P&gt ;

6. نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ص127.

 

7. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج4، ص562.

 

8. نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ص128-127و32-31.

 

9. ابواسحاق ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال(ابن هلال ثقفی) متوفای 283ق.

 

10. برادر زید بن ثابت.

 

11. ابن هلال ثقفی، الغارات، ج2، ص582-581.

 

12. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج4، ص562؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص277

 

13. هاشم بن عتبه بن ابی وقاص(مرقال) ر.ک: ابن اثیر، اسد الغابه، ج5، ص377.

 

14. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص43-42؛ نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ص355-354.

 

15. ابو عمرو شهاب الدین احمد بن محمد بن عبد ربه قرطبی اندلسی 328-246ق.

 

16. همو، العقد الفرید، ج5، ص108.

 

17. غزوة تبوک در ماه رجب سال نهم. ر.ک: ابن هشام، السیره النبویه، ج2، ص515.

 

18. آل عمران، آیة 61.

 

19. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحی
ح مسلم، ج7، ص130؛ حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص109و108؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج4، ص105-104؛ ابن حجر، الاصابه، ج2، ص503.

 

20. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص15-14.

 

21. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص404؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص48.

 

22. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج11، ص118 وج7، ص122.

 

23. برای آشنایی با حالات او ر.ک: ابن اثیر، اسدالغابه ج2، ص473-472.

 

24. نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج7، ص124.

 

25. مروان در دوران معاویه حکومت مدینه داشت.

 

26. بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، ج2، ص18، کتاب العیدین، باب الخروج الی المصلی بغیر منبر؛ نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج2، ص20، کتاب صلاه العیدین.

 

27. ابن حزم اندلسی، المحلی، ج5، ص86-85.

 

28. در احوال او ر.ک: ابن ندیم، الفهرست، ص117-113.

 

29. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج11، ص44.

 

30. مغیره با به کار بردن یک ترفند، حکومت کوفه را از چنگ زیاد بیرون آورد.(ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص413)

 

31. ابوالفرج ابن جوزی درالمتظم(ج5، ص241)سخنان معاویه راتا اینجا می آورد وبقیه راحذف می کند.

 

32. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ق4، ج1، ص245 و243؛ طبری، محمد
بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص254-253؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص473-472، حوادث سال 51 ق؛ ابن جوزی، عبدالرحمان، المنتظم، ج5، ص241.

 

33. نساء، آیة 135.

 

34. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص254، حوادث سال 51ق.

 

35. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص243.

 

36. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص255-254؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص473-472؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص244؛ ابن جوزی، عبدالرحمان، المنتظم، ج5، ص241.

 

37. حالات او را در اسد الغابه، ج3، ص21 ببینید.

 

38. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص189، حوادث سال 43؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص430-429.

 

39. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص295؛ همان، ترجمة ابرهیم آیتی، ج2، ص162.

 

40. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص204؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص255.

 

41. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص205؛ همان، ترجمة ابرهیم آیتی، ج2، ص163-162، بسنجیدبا: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص256-255؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص473.

 

42. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص205، بسنجید با: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج6، ص218-217؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص247.

 

43. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص245.

 

44. در این میان، تنها یعقوبی تا حدودی از راز این مسئله پرده برداشته است. (یعقوبی، احمد ابن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص205.)

 

45. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص247.

 

46. سقط العشاء بک علی سرحان.

 

47. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص246؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص256؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص473-472؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج8، ص51؛ ابن جوزی، عبدالرحمان، المنتظم، ج5، ص242.

 

48. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص257؛ همان، ترجمة ابوالقاسم پاینده، ج7، ص2817؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص488.

 

49. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص253.

 

50. نام این کسان و صورت شهادتنامه در تاریخ الطبری، ج5، ص269؛ انساب الاشراف، ج1، ص255-254 به تفصیل آمده است.

 

51. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص273؛ همان، ترجمه پاینده، ج7، ص2839؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص484.

 

52. ر.ک: حموی، یاقوت، معجم البلدان، ماده مرج عذراء، ج4، ص91.

 

53. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص257-256؛ همان، ترجمه پاینده، ج7، ص2817؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص261-259.

 

54. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص4.

 

55. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص277، حوادث سال 51 ق؛ همان، ترجمه پاینده، ج7، ص2844؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص486؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج8، ص53.

 

56. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص266-265، حوادث سال 51ق؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص273-272؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج4، ص218-217؛ همو، الکامل فی التاریخ، ج3، ص477-476.

 

57. نام این مرد بزرگ در روایت بلاذری، صیفی بن فشیل شیبانی آمده است.(بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص251)

 

58. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص252-251؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج5، ص266-265؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج3، ص479-478.

 

59. ابن حبیب بغدادی، کتاب المحبر، ص479.

 

60. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص275؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص26؛ ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج9، ص89-88، تفصیل یعقوبی در این حادثه از مورخان دیگر بیشتر است.(یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج2، ص210)

 

61. این دو مرد بزرگ هر دو از اصحاب بزرگوار پیامبر اکرم(ص) بودند.

 

62. شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال(رجال الکشی)، ص84-83؛ خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج19، ص97.

 

63. شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال(رجال الکشی)، ص87-85؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج42، ص133-132؛ خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج19، ص100-99.

 

64. نمازی شاهرودی، علی، مستدرک رجال الحدیث، ج8، ص44.

 

65. شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال(رجال الکشی)، ص78-77؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج42، ص136 و 122؛ خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، ج7، ص191-190.

 

66. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص166؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج4، ص583و374؛ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج3، ص34؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج6، ص493.

 

67. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص167-166.

 

68. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج3، ص19-18؛ همان، ترجمه آیتی، ج2، ص223؛ مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص127؛ بسنجید با: طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ج6، ص207-202.

 

69. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج1، ص216.

 

70. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص58.

 

71. در شرح احوال او ر.ک: ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج9، ص43.

 

72. بنو فزاره از قبایل قحطانی است. (قلقشندی، ابوالعباس، نهایه الارب، ص359)

 

73. بنی همدان به فتح اول و سکون دوم بخشی از قبایل کهلان از تیره قحطانی است.(همان،
ص397) این قبیله از قبایل بسیار مهم شیعیان عراق و کوفه است.

 

74. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص144؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص61.

 

75. حموی، یاقوت، معجم البلدان، ج3، ص191، ماده سجستان.

 

76. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص57-56.

 

77. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص32.

 

78. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص57.

 

79. عتبه برادر عبدالله بن مسعود، معلم قرآن و صحابی بزرگ پیامبر است.(ابن اثیر، اسد الغابه، ج3، ص570-569)

 

80. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص59-58.

 

81. حشر، آیه 10.

 

82. نحل، آیه 90.

 

83. مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، ج3، ص182؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج9، ص212.

 

http://www.javedan.ir

صفحه اصلی – موسسه قرآن و نهج البلاغه

کانال جامع دو نور در ایتا:
https://eitaa.com/twonoor
کانال جامع دو نور در تلگرام:
https://t.me/twonoor

 

تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز. تا عصر عمربن عبدالعزیز.
به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید