ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حجره/۳

خلاصه، جلسه کوتاه و پربار آن روز تمام شد. وقتی استاد سلیمانی از حجره رفت، دیدم محمد دوباره روی همان پتویی که برای استاد پهن شده بود دراز کشید. عباس هم که برای استراحت کردن جا و مکانی نمی شناخت و در هر زمان و مکانی آماده بود، بالش سبزرنگی را که به آن تکیه داده بود، روی زمین گذاشت و رو به محمد گفت:


«مگه میشه دوست آدم استراحت کنه و آدم پایه نباشه، نه، نه، هرگز، نمیشه، بی معرفتیه. بعد هم خودش دراز کشید.» 


تا اذان مغرب زمان زیادی نمانده بود. من هم لیوان ها و استکان های قد و نیم قد چای را جمع کردم و رفتم برای شستشو. هنوز از حجره خارج نشده بودم که عباس با یک حرکت سریع از جایش بلند شد و سینی استکانها را از من گرفت و این بار خیلی جدی گفت:


«داداش درسته بی خیالیم ولی بی مرام نیستیم که…. . امروز همه زحمتا گردنت بود. بزار یه گوشه ثوابش هم به ما برسه.» 


عباس در عین بی خیالی، صفای خاص خودش را داشت. واقعیت این بود که خیلی مواقع از همنشینی با او لذت می بردم.


من هم که از صبح کمی درگیر کارهای حجره بودم از خدا خواسته و با یک لبخند کوتاه از او تشکر کردم.


عباس که رفت یاد صحبت های استاد افتادم:


«شکر گذار خدا باشید و بدانید اگر بخواهید از خدا تشکر کنید باید اول از بنده های او تشکر کنید تا ع
ادت شکر را در خودتان نهادینه کنید»
. 


از آنجا که قرار بود از کارهای کوچک شروع کنیم یادم افتاد که تا وقتی زبان هست چرا باید از لبخند برای تشکر استفاده کرد؟؟؟ رفتم کنار محمد نشستم. گفتم:


«مرد که نباید بی حال باشه. پاشو بشین. می خوایی یه کمی آب قند برات درست کنم؟»


همینطور به او اصرار می کردم و در عین اصرار دستش را گرفتم تا به زور بلندش کنم. متوجه شدم حرارت دستش بیشتر از همیشه بود. شک نکردم تب مهمان وجود نهیف و لاغر او شده. رو به محمد گفتم: بی برو برگرد میریم دکتر. بلند شو لباس بپوش با هم بریم.


اول قبول نمی کرد ولی با اصرار زیاد موفق شدم راضی اش کنم.


خود من هم بلند شدم و عبای مشکی چهارفصل را که به احترام استاد به دوش انداخته بودم، در آوردم و به چوب جا لباسی دیوار آویزان کردم و لباس پوشیدم.


روبه روی آینه ایستادم و شانه کوچکم را از جیب پیراهن سفیدم در آوردم. داشتم سر و صورت را شانه می زدم که عباس باز هم بی هوا در حجره را باز کرد و همینطور که زیر لب با یک آهنگ دلنشی شعر می خواند، با لیوانهای شسته شده وارد حجره شد.


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع …….. پرده دار طلعت آیینه دارانم چو شمع


هنوز زمزمه زیر لبش یادم هست. عباس به شعر و شاعری علاقه زیادی داشت. شعرهای زیادی حفظ بود و غالبا با یک نوا و آهنگ خاصی آنها را می خواند. وقتی تنها می شد آنوقت می توانستی از دیوان گلچین شده اش استفاده کنی.


اشعار زیبایی حفظ می کرد و من انصافا لذت می بردم. این خصلت عباس برای من خیلی جالب بود. غالب اشعار را هم از درس های اخلاق و یا مجالس روضه انتخاب می کرد. برای همین مضمون و محتوای زیبایی داشت.


رو به عباس کردم و به رسم تشکر زبانی گفتم:


«عباس جان زحمت کشیدی. خودم می شستم. به قول خودت چیکار کنیم با این همه شرمندگی؟؟؟»


محمد را بلند کردم و رفتیم دکتر. رمقی برایش نمانده بود. انگار تب شیرازه جانش را گرفته بود. جلوی مدرسه که رسیدیم به سرعت یک ماشین گرفتم و محمد را سوار کردم. ما عقب نشستیم. کنار راننده هم یک جوانی بود که سر و وضعش چندان سلام و علیکی با ادم نمی کرد. همین که نشستیم احساس کردم حضور ما برایش ناخوشایند است.


ما دو نفر هیچکدام ملبس نبودیم. اما به هر حال پیراهن سفید با یقه دیپلمات و یک شلوار ساده و اطو کرده و ادکلن رز و صورت ریش نتراشیده ما و موهای ساده و بدون هیچ قر و فری، همه دلایل واضحی بود که بسیار سریع و ساده، طلبگی ما را اثبات می کرد. و همین مساله برای عده ای ناخوشایند بود.


از کنار صندلی جلو همینطور که به صورت او نگاه میکردم فهمیدم بافت صورتش به هم ریخت و اگر می توانست همانجا از ماشین پیاده می شد.


محمد نمی توانست راحت بنشیند. با اصرار زیاد از او خواستم که کمی دراز بکشد. قبول نمی کرد. حجب و حیای زیادی داشت ولی در عین حال صریح و جدی هم سخن می گفت. کمی مسیر را رفتیم و من از راننده درخواست کردم مسافر دیگری سوار نکند تا محمد بتواند عقب ماشین راحت تر دراز بکشد.


 همین درخواست من بهانه ای شد تا دوست اخموی ما باب سخن را باز کند:


«مردم تو این هوای گرم و زیر آفتاب وایستادن اونوقت بعضی ها دربستی می گیرن. یعنی این مردم بد بختن بدبخت… پول که باشه همه چی هست همه چی»


محمد عادت نداشت حرف زور بشنود. در عین متانتی که داشت ولی خیلی صریح و حاضر جواب بود. اما تب اجازه نمی داد سخن بگوید.


همینطور که مسیر را به سمت درمانگاه طی می کریدم یک پژو ۲۰۶ سبز رنگ از فرعی سمت راست به صورت ناگهانی و با سرعت تقریبا زیاد جلوی ماشین ما پیچید. راننده هم برای کنترل ماشین مجبور شد از یک ترمز اساسی و خرو
ج از لاین خودش استفاده کند
.


همه شکَه شدیم. اگر راننده سابقه نداشت و یا تازه کار بود قطعا جان به جان آفرین تسلیم می کردیم. راننده دستگیره شیشه ماشین را پایین کشید و سرش را از پنجره بیرون کرد و با عصبانیت تمام حرف هایی زد که برازنده نبود.


خوب نگاه کردم متاسفانه راننده پژو یک روحانی معمم بود. همین مساله داغ دل دوست اخموی ما را دوچندان کرد و میدان قر و نق را برایش حسابی آماده کرد.


من عادت نداشتم جواب بدهم. اما محمد صبرش طاق شده بود. با دست چپش صندلی جلو را گرفت و بلند شد و به هر زوری که بود نشست.


نگاه های توهین آمیز و آمیخته با تمسخر مسافر سومی که به پژو ۲۰۶ چشم دوخته بود ما را آزار می داد.


دوست اخموی ما گفت:


«بیا… آخوند مملکت که اینطور رانندگی کنه حساب بقیه معلومه. اینا که راحتن و پلیس جرات نداره جریمشون کنه. بدبخت مردمن که باید جریمه اینها رو هم مردم بدن….»  


حسابی هر چه از دهنش در آمد به راننده پژو نسبت داد. اما راننده ماشین ما چیزی نمی گفت و بیشتر خودخوری می کرد.


من هم ذهنم مشغول بود که آخر چرا تمام طلبه ها باید چوب اشتباه یک روحانی را بخورند. پیش خودم گفتم: اما مردم چه می دانند؟؟؟؟ خیال می کنند همه همینطور هستند. به شدت از دست راننده پژو عصبانی بودم.


محمد هم می خواست جواب رفیق بی ادب ما را بدهد اما با ایماء و اشاره من ساکت می شد. حدود یک کیلومتر به دنبال ماشین پژو و به سمت درمانگاه حرکت کردیم. نزدیک درمانگاه که رسیدیم پژو به سرعت کنار خیابان ایستاد. ما هم چند متر جلوتر برای درمانگاه پیاده شدیم.


در ماشین را باز کردم و به سختی به محمد کمک کردم تا پیاده شود. مسافر سوم هنوز مانده بود و باید مسیر طولانی تری را طی می کرد.


آمدم کنار پنجره راننده و برای حساب کردن کرایه مبلغی را به او دادم. یک دفعه دیدم محمد با دستش آرنج مرا گرفت. برگشتم .با اشاره به من فهماند که چند متر عقب تر را نگاه کنم.


راننده پژو ۲۰۶ با کمی عجله و سریع به سمت ماشین ما می آمد. چهره پریشانی داشت. انگار چیزی تمرکز فکری او را به هم ریخته بود. همینطور که به ما نزدیک می شد دیدم چند پزشک به همراه دو نفر که برانکارد حمل می کردند، دوان دوان به سمت ماشین روحانی حرکت کردند.


روحانی راننده پژو به سرعت به ما رسید و با یک سلام کوتاه از کنار ما رد شد و خود را کنار پنجره راننده ماشین ما رساند. سرش را آورد پایین و از پنجره به راننده نگاه متواضعانه ای کرد و در حالی که حیا در چشمانش موج می زد با احترام زیاد از راننده تاکسی عذر خواهی کرد. آشفتگی به خوبی در چهره اش نمایان بود. چند لحظه با راننده مکالمه کوتاهی داشت که از محتوای صحبتشان فهمیدم حادثه ناگهانی برای فرزند او رخ داده بود که مجبورش می کرد به سرعت او را به بیمارستان برساند.


همینطور که محتوای صحبت روحانی را با راننده تاکسی می شنیدم با خودم می گفتم: خوب مگر آمبولانس را برای چه زمانی گذاشته اند. وقتی کار دست اهلش باشد همه مردم می دانند که آمبولانس از همه قوانین راهنمایی و رانندگی استثناست و دیگر نیاز به این همه عذر خواهی نیست.


هنوز جمله بندی ذهنم تمام نشده بود که شنیدم راننده پژو از مشکلی که برای آمبولانس در مسیر اتفاق افتاده بود سخن می گفت و حال اورژانسی فرزند او که دیگر اجازه نمی داد تا رسیدن آمبولانس بعدی صبر کند.


خیلی از خودم عصبانی شدم. دوباره و مثل همیشه سخنان حکیمانه استاد سلیمانی ذهن من را به خودش مشغول می کرد. حالا علاوه بر همراهی با محمد، تا درمانگاه که نه بلکه تا خود حجره ذهنم مشغول صحبتهای استاد بود.


هنوز هم یادم هست. انگار همین دیروز بود که با استاد یک اردوی کوتاه زیارتی دو روزه رفتیم. شب در زیارتگاه اقامت کردیم. استاد همیشه دیرتر از همه بچه ها می خوابید و زودتر از همه بیدار می شد. تا مطمئن نمی شد که کارها سامان گرفته سرش را روی بالش نمی گذاشت.


آن شب نگاهی به اطرافم کردم. شادابی و نشاطی که در اتوبوس بود دیگر رمقی برای شب بچه ها باقی نگذاشته بود. انگار انفجار یک بمب، بچه ها را پخش و پلا کرده بود. هر کس هر طور که شده بود روی زمین خوابش برده بود. چهره خیلی ها نشان می داد که خوابشان اختیاری نبوده و یک دفعه و از فرط خستگی خواب رفته اند.


عباس که در حجره هم خوابیدنش چنگی به دل نمی زد در اردو چهره دیدنی داشت. یادش بخیر. در نگاه اول انگار شهیدی از دوران دفاع مقدس را آورده ا
ند که هنوز پیکرش سالم است و از موج بمباران هوایی شهید شده.
همینطور که نشسته بود سرش کج شده و افتاده بود. از آنجایی هم که عادت نداشت مستقیم بخوابد یک پایش روی متکای علی محمودی بود که بیچاره از یک سوم بالشش برای خواب استفاده می کرد. چون دو سوم حجم متکا را پای عباس اشغال کرده بود. پای دیگرش هم هنوز از حالت چهارزانو خارج نشده بود و همانطور به صورت تاشده بخشی از وزن عباس را تحمل می کرد
.


انصافا صحنه تکان دهنده ای بود. هر کس به هر طریقی خستگی را به خوبی در چهره خود نمایش می داد. با این حال اکثریت قریب به اتفاق دوستان برای نماز شب بیدار بودند. سحر که می شد انگار نه انگار که دیشب از شدت خستگی هر کدام به طرفی افتاده اند و خواب چشمشان را فرا گرفته است


البته هر وقت قبل از اذان بیدار می شدی استاد سلیمانی را هم بیدار می دیدی.. انگار خواب و زندگی نداشت.


صحنه نماز شب دوستان هنوز که هنوز است در یادم نقش بسته. هر کس سحر برای نماز شب خواب می ماند انگشت نما می شد. یادم هست سیدرضا تقوی که از دوستان باصفای ما بود، آن شب برای نماز بیدار نشد. نه تنها برای نماز شب بلکه نماز صبحش هم قضا شد. هر چه کردیم او را بیدار کنیم نشد. با کلی التماس و ناز بیدارش می کردیم و با یک طرفه چشم به راحتی می خوابید.


در جمعی که نمازشب نخواندن سبب انگشت نمایی بود، قضای نماز صبح واقعا سنگین و شرم آور بود.


کنار استاد سلیمانی و سر سفره صبحانه نشسته بودم. سیدرضا اخر همه سر سفره نشست. درست کنار من. محمد هم چند دقیقه بعد رسید. یکی از دوستان سید رضا
را دید… با همان طبع شوخی گفت: سید ما رو هم تو اون چهل نفر آخر نماز قضای صبحت دعا کن. کاملا مشخص بود که این دو با هم دوست صمیمی بودند. اما این کنایه آن هم در جمع خیلی جالب به نظر نمی رسید
.


یک دفعه چهره استاد به هم ریخت. نشاط همیشگی اش به ناراحتی همراه با عصبانیت مبدل شد. فهمیدم این برخورد برای او اصلا خوشایند نبوده. استاد سلیمانی همیشه بر خودش مسلط بود و کمتر کسی پیدا می شد که عصبانیت او را دیده باشد.


برگشت و به همان دوستی که خودشیرینی کرده بود خیلی لطیف یک نکته ای را گوشزد کرد: ما چند نفر که کنار او بودیم صدای استاد را می شنیدیم. استاد گفت:


قدیمی ها خیلی از حرف هایشان ریشه در دین و اعتقادات داشت. مثلا همین ضرب المثل معروف که میگن: «عجله کار شیطونه» یکی از ضرب المثلهایی هست که منشا روایی داره. امام علی علیه السلام فرمود: العجله تثمر الندامه: ثمره عجله پشیمانی است.


منظور از عجله و شتابزدگی فقط شتابزدگی در کارها نیست. اگرچه عجله در کارها هم خیلی بده اما عجله در تصمیم گیری، عجله در قضاوت، عجله در توبیخ و … همه از مصادیق عجله کردنه و شک نکنید همه اینها نتیجه اش پشیمانی است. برادرا کسانی که آدمهای معقولی هستند هیچ وقت زود قضاوت کردن و عجله کردن توی کارشون نیست. هر کس به همون اندازه که عقل داره به همون اندازه عجله کردنش کمتره و وقار و متانتش بیشتره.<o:p&gt ;


استاد بیشتر از این صحبت نکرد. داشتم فکر می کردم این نکته او به کجا اشاره می کند؟؟ قطعا به حرف این دوست شوخ طبع ما بر می گشت که به نوعی سیدرضا را محکوم کرده بود.


پیوسته در حال حل این مساله بودم. سفره صبحانه را هم جمع کردیم و هر کسی به کار خودش مشغول شد.


نزدیک ظهر بود که دیدم عباس با چهره ناراحت و متعجب به سمت من می آید. برای من هم عجیب بود. چون اگر عالم را آب می برد این عباس ما را خواب می برد.حالا چه مساله ای پیش آمده که عباس را به هم ریخته است. گفتم حتما چیز مهمی است.


ادامه دارد…


تهیه و تولید: محمد حسین امین-گروه حوزه علمیه تبیان

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید