ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

ساعت تحویل در زندان

حسن فرهبد نيا



 ساعت پنج و ده دقيقه آخرين روز سال است. سال 1376. و تا ساعت تحويل حدود شش ساعت و نيم مانده است.


 ازشروع اين هفته بوي عيد،غم زندانيان را شدت بخشيده است و در شست و شو ها وخانه تكاني هايشان غم دوري از خانه و خانواده به عينه مشهود است.


 هيچ كس در ارتباط با عيد و خانواده حرفي نمي زند ولي، اعمال وكردارشان و اينكه ناگهان كارشان را قطع مي كنند، آوازهاي غمگنانه و زير لبي مي خوانند، و به گوشه اي خيره مانند، ازغم درون آنها مي گويد و حكايت گر دل گريانشان است كه در پشت لبان خندان پنهانش مي كنند.


 هم اينك اولين گريه را آقاي احمدي شروع كرد. رويش را برگرداند و به بهانه دَم كردن چاي اشك ريختن بي صدايش را آغاز نمود. هيچكس متوجه گريه او نشد مگر هم خرجش كه برا ي برداشتن چيزي به گوشه تخت رفت و صحنه را ديد و با علامت موضوع را به ديگران اعلام كرد.


& lt;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman’; mso-bidi-language: FA” lang=AR-SA> آقاي فرهادي پريشب به خودش فحش داد كه اگر تا امروز آزاد نشود امروز، پيش از درآمدن خورشيد خودش را به چهار چوب در، به دار خواهد آويخت. امروز گويا از خر شيطان پائين آمده و ديگران هم از يادآوري گفتار او در قالب شوخي كه متداول زندان است خود داري مي كنند.


 ساعت شش بعدازظهر است و جلو فروشگاه شلوغ. زنداني ها به خريد عيد آمده اند. يك جعبه شيريني يا گز يا پولكي و اگر وضع مالي آنها خوب باشد هرسه را همراه با شكلات. خريد ها سريع انجام مي شود و با رفتن يكي، ديگري بسرعت جايش را مي گيرد.


 ساعت 5/6 است. آقاي رباني وسائل هفت سين را تهيه مي كند. شمع نيست. شيشه شربت سينه اي يافته، مقداري نفت كه توسط شخص ديگري از آشپزخانه دزديده شده و قاچاقي وارد بند گرديده داخل شيشه ريخته، در شيشه را سوراخ و مقداري نخ از پتو كنده و تابانده و از آن گذرانده است. نخ را بصورت آزمايشي روشن مي كند. آزمون با موفقيت روبرو مي شود و تحسين و شادي تماشاگران را برمي انگيزد. آقاي رباني شعله چراغ را كه بايد جانشين شمع سرسفره هفت سين بشود خاموش مي كند تا ساعت تحويل نزديك شود.


 يكي ديگر از هم بندي ها مي رود ودر فرصتي مناسب تكه اي ازكاغذ شرشره اي را كه در زمان برپايي جشن ها ي دولتي و مذهبي از آن براي تزئين سالن استفاده مي كنند مي بُرد و بي آنكه سرباز و ارشد بند متوجه شوند آنرا آورده، براي تزيين دور شيشه نفت و گلدانها به دا
وودي مي دهد. آقاي داوودي با حوصله كاغذ را به دور شيشه چسبانده و آنرا حالت مي دهد، شيشه شربت سينه، به شكل گُل در مي آيد.


 آقاي كتابي كه يك زنداني قديمي است و تلاش مي كند تا به نحوي از رنج زنداني ها بكاهد مي گويد: «بچه ها، تحقيق كنيد، هرچيزبدرد بخوري كه گير اومد بياريد. بايد عيد را به بهترين شكل برگزاركرد». سپس خيلي جدي از داوودي مي پرسد: «يا مقلب القلوب يعني چه ؟» و چون داوودي ساكت مي ماند، خود او جواب مي دهد: « احتمالا از تقلب اومده».


 آقاي داوودي درحال چسباندن كاغذ رنگي روي گلدان شمعداني است كه رباني با همكاري ديگران آنرا ساخته. رباني آدم مبتكر و پُركاري است و كمتر اتفاق مي افتد كه او بي كارديده شود. او چند بطري پلاستيكي را از اطاقهاي مختلف جمع آوري كرده، آنها را بريده و با آنهاگلدان درست نموده است.


 از چند روز پيش مقداري عدس كه آنهم از آشپزخانه قاچاق شده است را خيسانده تا سبزي عيد را آماده كند ولي متاسفانه بدليل نتابيدن خورشيد به داخل اتاق هنوز عدس ها سبزنشده اند، اما دوعدد پيازي كه هركدام به اندازه يك گردواست وهريك در داخل گلداني قراردارد سبزشده و ساقه آنها بصورت كج حدود ده سانتيمر رشد كرده اند.


 سه نفر سرگرم گلدانها بري تزيين سرسفره مي باشند و آقاي كتابي در حال تاباندن سبيل خود و تماشاي فعاليت ديگران مي گويد: «جور ميشه، همه چيز جور ميشه، خداي باريتعالي با من تماس گرفته و گفته ناراحت نباش».


 ساعت 40 / 6. شام آمد. زندانيان براي گرفتن جيره خود، دور مقسم غذا جمع مي شوند و آقاي داوودي كه تقسيم غذا را به عهده گرفته به هر نفر يك نان نازك ماشيني، نيم ملاقه ماست و پنج عدد خرما مي دهد.


 صداي مؤذن از تلويزيون پخش مي شود. كنار آكواريم كه دو ماهي كوچك سفيد و سياه در آن به شنا مشغولند مي آيم. آكواريم جلو نمازخانه قرارگرفته و اذان تازه شروع شده است. امشب، نماز خانه پُراز نمازگذار شده، عده اي در بيرون به انتظار خالي شدن محل براي خواندن نماز ايستاده اند. درهمه سلول ها و داخل راهرو نمازگزاران براي انجام فريضه نماز قيام كرده اند. صداي نمازخوانها ي بي امام در هم آميخته و آهنگي خوش بوجود آورده است.


 شلوغي جلوفروشگاه با پخش صداي مؤذن از بين رفته و غيراز يك نفركسي در آنجا نيست. در محل نمايندگي مديريت چندنفرنشسته و سرگرم گفت و گو هستند و مامور فروش غذاي رستوران براي گرفتن سفارش غذا دائما در حركت است. حدود سي نفر از سيصد و اندي زنداني بمناسبت سال جديد درخواست شام از رستوران كرده اند.بعضي تصميم گرفته اند حتي در زندان، عيد را مفصلا جشن بگيرند و بقيه هم به روال هميشه به غذاي زندان قناعت مي كنند.


 در سلول شماره چهار سير براي سفره هفت سين پيدا نمي شود. آقاي كتابي به يكي از زندانيان سلول مجاور مي گويد: «يك حبه سير براي هفت سين پيدا كن.» و جواب مي شنود: «سير پيدا نمي شود ولي حاجي بهرامي قرص سير دارد.» كتابي او را مي فرستد تا قرص سير را براي سفره بياورد. هفت سين بعضي از سلول ها، از سكه، سير، سماق و سنجد خالي است ولي آنها نمي خواهند تسليم شوند و بجاي آنها سنجاق، ساعت و امثالهم مي گذارند.


 ساعت هفت شب است. جشن شروع شد. از سلول پنج صداي بزن بكوب و آواز مي آيد. استارت را زندانيان سلول پنج زده اند. آقاي كتابي باخوشحالي خطاب به
ديگران از تكيه كلام خود استفاده كرده و مي گويد: «عمو سيرهم پيداكردم و در شيشه ترشي را بازمي كند. سپس با صداي بلندتري مي گويد: «وقتي خداي باريتعالي جور مي كنه همينه، جور ميكنه ديگه.» در همين موقع آقاي ستوده وارد شده و يك مجله را با تصويري از يك خانم هنرپيشه كه اول اسمش س دارد به ديگران نشان مي دهد و مي گويد: «يك سين ديگه آوردم. بذاريد سرسفره».


 اخبار تلويزيون شروع شده است ولي تماشاگران اخبار، امشب، از هرشب ديگر كمترند. گزارشگراز زائرين خانه خدا خبر مي دهد ومراسم دعايي كه آنها برگزاركرده اند. خواننده با آوايي سوزناك دعا مي خواند. بعضي از زندانيان گوش تيز كرده سپس به سراغ تلويزيون مي روند.


 فروشنده سيار زندان كه بظاهرشوخ طبع مي نمايد در حال آواز خواندن يك فلاسك چاي، يك پارچ، چند جا كليدي، و خودكار روكش دار همراه با پنج عدد گل سر كه توسط زندانيان ساخته يا تزئين شده، در دست گرفته و در حركت است. هركس به نحوي مي خوهد او ار به حرف بكشاند، يا تحريك به خواندن مجدد كند. خيلي ها قيمت خود كار هاي روكش بافته و گل سرها را مي پرسند و براي چندمين بار در طول هفته آنها را گرفته پس از بررسي به او بازمي گردانند. معلوم است دل پدرها به ياد فرزندان مي طپد اما دست ها كوتاه وخرما برنخيل.


 آقاي فرهادي كيسه نان را به تخت روبرو داده بي مقدمه فحشي چارواداري به رئيس قوه قضاييه مي دهد. معلوم است زيرخاكستر سكوتش آتشي سوزنده دارد. مي گويم: «حرف زشت نزن.» مي گويد: «ديونه ام كردند.» و ازته دل شروع به نفرين مي كند.


 تماشاچيان تلويزيون، امشب از هرشب كمتراند. زندانيان ترجيح مي دهند به يكديگر پناه ببرند. با نزديك شدن ساعت تحويل غم آنها افزون مي شود و خيلي ها براي فراربه نحوي خود را سرگرم مي كنند.آقاي محمودي با سختي تكه اي كاغذ را به شكل قلب در آورده و با تلاش بسيار سعي مي كند تا با خط خوش كلمه مبارك باد را بر روي آن بنويسد. سپس آنرا بر روي گلداني كه از سلول ديگر آورده اند چسبانده و مي گويد: «آقاي صفايي.» و با افتخار كاغذ را نشان او مي دهد. صفايي مي گويد: «محمودي جان توبايد اين كار را روز مي كردي تا خطتت بتواند در آفتاب راه برود.» و هردو مي خندند.


 بالاخره تزيين گلدانها تمام مي شود. هرجايش رنگي دارد. بالا كاغذ شرشره، وسط پوسته شكلات و پائين كاغذ سفيدي كه براي نوشتن نامه بكار رفته. شد
ه لحاف چهل تكه، ولي در مجموع در اين مكان، بسيار زيباست.


 معاون وكيل بند فرياد مي زند: « آقا گوش بديد، نيم ساعت ديگه حموم بُني*، بُن دستت باشه و بيا ». احمدي در داخل راهرو تكيه برديوار داده و به گوشه ي طاق خيره شده است. چنان غرق در افكارش مي باشد كه گويا هيچكس را در اطراف خود نمي بيند. معلوم است رسيدن عيد، بودن در زندان، يادآوري خانه و خانواده بشدت آزارش مي دهند.


 آرايشگر بند از صبح يكسره در حال اصلاح هم بنديهايش است. هم خود و هم وردستش به زور سرپا ايستاده اند. دو عدد چهارپايه اي را كه طناب كشي كرده و در محوطه دستشويي گذاشته اند به حالت صندلي در آورده و به كار ادامه مي دهند.


 درسلول چهار يكي از زنداني ها مي گويد. « عزاعزاست امروز، روزعزاست امروز، رئيس قوه قضايي، صاحب عزاست امروز. »


 حدود دويست نفراز زنداني ها به سوي حمام حركت مي كنند و بقيه مي مانند تا فيلم كاراته اي رئيس بزرگ را كه از تلويزيون پخش مي شود تماشاكنند. با وجود رفتن عده ي كثيري براي حمام بازهم ازدحام تماشاچي شديد است. بدليل نبودن جاي كافي تعدادي در راهرو به تماشاي فيلم ايستاده اند.


 درسلول شماره 13 سرباز پير كه حدود شصت سال دارد رو به ديوار و پشت به بقيه درازكشيده و از تكان خوردن پي در پي پاهايش معلوم است كه نخوابيده است. پيرمرد ديگري كه چند روزپيش خبر مرگ همسرش را به او دادند سياه پوش به ديوار تكيه داده و خيره به نقطه اي نامعلوم مي نگرد، و آن يكي كه او هم حدود شصت سال دارد و از اهالي خوزستان است درازكش به آرنج خود تكيه كرده و در دنيايي غيراز اينجا بسر مي برد. يكي از زندانيان مامور مديريت از پهلوي من گذشته و مي گويد: « زياد ننويس. » مي گويم: « چشم ».


 صداي آواز از دستشويي مي آيد. آقاي محمودي به داخل دستشويي رفته و از ترس اعتراض و تنبيه نماينده مدير و افسرنگهبان در قسمت لباسشويي؛ به خواندن آواز پرداخته است. « همچو فرهاد بُود كوه كني پيـشـه ي ما ــ كوه ما، سينه ي ما، ناخن ما، تيشه ي ما…». صدايش صاف است و خوش و هميشه هنگام خواندن عده اي دورش جمع مي شوند. امشب شنوندگانش عميق تر از هميشه به سيگارهاي خود پُك مي زنند. سرها پايين و همراه با آواز در حركت، و غرق در افكار و خاطرات خود هستند. آوازش كه تمام مي شود از قسمت لباسشويي بيرون مي آيد. دراين لحظه آقاي سماواتي جلو آمده و ضمن آواز خواني دندان مصنوعيش را از دهان خارج و باعث خنده ي جمع مي شود. سماواتي به سراغ تشت لباسشويي رفته آنرا برمي دارد و با آقاي محمودي به محل لباسشويي كه اندازه آن حدودا يك متر در يك متر است مي روند، با تشت ضرب مي گيرد و محمودي خواندن را دوباره شروع مي كند: « فكر نكن هميشه زمونه اينطوري مي مونه، براي مام يه روزي مرغك شانس مي خونه… » و سماواتي با ضرب گرفتن روي تشت اورا همراهي مي كند. بعد از تمام شدن اين شعر، شعرديگري مي خواند: « داروغه برده آذوقه ها رو، باز يكي خونده دست ماها رو… از ما گرفته هرچي داشتيم، از ريشه كنده هرچي كه كاشتيم… » و سماواتي كه مشغول ضرب زدن است آهسته اشك مي ريزد و با انداختن سرخود به پايين و تماشاي زمين سعي در پنهان كردن قطرات اشك خود مي كند. سرباز پير كه به تازگي رسيده 3 نخ سيگار روشن كرده يكي به محمودي مي دهد، يكي به سماواتي و سومي را خود
ش مي كشد. محموي با مكثي كوتاه شروع به خواندن ترانه ي بعدي مي كند: « عشوه از اون قد و بالات مي ريزه. شيطنت ازچشم سيات مي ريزه… ».


 آقاي فلاحتي به دستشويي مي آيد و سيگارش را روشن مي كند. او كه حدود پنجاه سال دارد به تازگي قلبش را عمل كرده و از بيمارستان مرخص شده. پزشك معالجش كشيدن سيگار را براي او اكيدا ممنوع كرده است.


 فيلم تمام شد و زندانيان براي كشيدن سيگار به محوطه دستشويي هجوم
آورده و سماواتي با لگن آهنگ شادي را ضرب مي گيرد. اولين نفر كه مي رسد شروع به رقص مي نمايد و آقاي فلاحتي در آنطرف دومين سيگارش را روشن مي كند.


 ساعت 5 / 9 شب. داخل سلول شماره 4 آقاي رباني سيني نمك را برداشته مقداري نمك در آن مي ريزد و با دست آنها را در كف سين پخش مي كند. آقاي كتابي از بالاي تخت خود شعار مي دهد: « الله واكبر به اين نَفَس ما، توي اين زندون همه چيزرو تهيه مي كنيم. اومدن ماروعوض كنن، خودشون دارن عوض مي شن. » سه نفر به چيدن شيريني مشغول شده اند و دونفر به مرتب كردند هفت سين، آقاي كتابي به رئيس اتاق كه به دندان درد شديدي مبتلاست مي گويد: سماق چي شد ؟ » و او كه بشدت از درد دندان رنج مي برد مي گويد. « نمي دانم. » كتابي بالحن خاصي مي پرسد: « حالا براي سماق چكاركنيم ؟ » و رئيس اتاق باخشم به او چشم غره مي رود.


 درسلول ده آقاي موسائي دراز كشيده و روبه طرف راهرو دارد. اين نهمين عيد است كه او در زندان مي گذراند. خودش اينجاست و فكرش خدامي داند كجا. مي گويد: « وقتي وارد زندان شدم فرزندم كلاس اول ابتدائي بود و امروز سوم راهنمايي است. «و مي گويد: «دو پرونده دارم، يكي تكليقش معلوم شده و براي دومي سه سال و نيم است چشم به راهم و هنوز وضع آن نامعلوم است. روي آن اعتراض به ديوانعالي كرده ام اما هنوز جوابش نيامده. » او باكار مداوم در زندان زندگيش را اداره مي كند. فرد متعهديست و براي تامين خانواده اش دست به هركاري مي زند. از فروشندگي گرفته تا شستن لباس و رُفتن سلول ها و كارهاي ديگر. از هيچ كاري روگردان نيست تا بتواند پولي تهيه و آنرا براي خانواده اش بفرستد.


 در سلول يازده آقاي سياهپوش كه مردي چهل و پنج ساله مي نمايد بدون حرف وحركت به گوشه اي خيره شده و آهسته اشك مي ريزد. او اعصابي ضعيف دارد و برخلاف قلب مهربانش قادر به تحمل هم بندهايش نيست. با وجوديكه هم سلولي هايش به شدت م
راعات اورا مي كنند ولي بازهم هفته اي يك دوبار با ديگران دعوامي كند.


 درسلول بعدي آقاي حافظي به زير پتو رفته و مثل هميشه به بهانه خواب، بقول خودش مشغول ذكر گفتن است. در سلول 13 آقاي عباسي روي تخت طبقه بالا نشسته و نگاهش را بر زمين متمركز كرده، بدون حركت لبها با انگشتانش روي فلاسك چاي ضرب گرفته است. در سلول بعدي يك نفر وسط اتاق نشسته و پتوي سربازي را بدور خود پيچانده و چانه اش را بادست گرفته است. شايد به زن و بچه و شايد هم به مشكلات خود فكر ميكند. هرچه هست در عذاب شديدي بسر مي برد.


 در سلول 4 آقاي ستوده كه به او بابا بزرگ مي گويند درازكشيد و در عالمي ديگر سير مي كند. يكي از زندانيان سلول 7 وارد شده و پيشنهاد مي كند يك عدد از دو حبه سير ترشي را گرفته و يك ماهي بدهد. معاوضه صورت مي گيرد. يك پر سير ترشي داده شده و يك ماهي كوچك گرفته، داخل ليوان چايخوري بابا بزرگ قرارمي گيرد. سيد وارد اتاق شده مي گويد: «ما يه قرص مسكن آورديم تا يه دونه سنجد بگيريم.» و وقتي سماق را مي بيند مي گويد: «سماقه؟» كتابي جواب مي دهد «بله» مي گويد يه خورده سماق بمن بده.» و مي شنود: «توچي بما مي دي؟» سيد جواب مي دهد: «ظاهر و باطن همين قرص رو دارم.» كتابي مي گويد: «ديگه چي داري؟» و جواب اين است كه: «سمنو، خرما كوبيديم با ماست قاطي كرديم، شده سمنو.» آقاي كتابي رو به ديگر هم سلولي ها كرده مي گويد: « حالاكه سمنو نيست من ميرم سيروس احمدي رو ميارم. » و از اتاق خارج مي شود.


 ساعت ده ونيم است. در قسمت دستشويي هنوز آرايشگر به كار مشغول است. از 9 نفر منتظر نوبت هفت نفر درحال كشيدن سيگار هستند. قسمت ظرفشويي شلوغ و هركس مشغول شستن ظرف خود است تا در ساعت تحويل چيز كثيف نداشته باشند.


 درسلول چهار بابا بزرگ نان خشك هاي آب زده را در جلو خود گذاشته و بادهان بي دندان، تند تند به خوردن آنها مشغول است. شام امشب نتوانسته او را سيركند و خيال دارد كلك نان داخل بشقاب را بكند.


 در سلول 3 يكي مي رقصد و ديگري با دبه آهسته ضرب مي گيرد و دونفر سه انگشتي با او همكاري مي كنند. در سلول روبرويي، دونفر در حال پهن كردن پتو و آماده شدن براي پذيرايي از ميهماناني كه بعداز ساعت تحويل از سلول هاي ديگر بصورت گروهي خواهند آمد هستند و در داخل راهرو عده اي به تماشاي تلويزيون سرگرم مي باشند. نمازخانه تقريبا پر از نمازگ
زار شده است. يك نفر كاسه اي بدست گرفته، اتاق به اتاق بدنبال يك پرسير مي گردد. بالاخره، سلول 8 آرزويش را برآورده مي كند و او با شادي و سرعت تمام به محل خود برمي گردد. قيافه اش در زمان برگشت به يك سردار فاتح شباهت دارد.


 سفره سلول پنج شامل يك شمع است بر روي يك سيب، همراه يك آينه جيبي و يك قرآن، گويا نتوانسته اند بقيه وسايل را تهيه كنند.


 ساعت يازده و پنج دقيقه شب. تلويزيون مشغول پخش
مسابقه فوتبال ايران و فرانسه مي باشد و راهرو مملو از تماشاچي است. صداي گُل.گُل. در بند مي پيچد. ايران دومين گل را به فرانسه مي زند.


 چند نفر در نمازخانه به خواندن دعاي توسل مشغولند. يكي سرش را برديوار گذاشته و زار مي زند و دعا خوان به كار خود مشغول است «يا وجيه عندالله، اشفع لنا عندالله.» به تدريج نمازخانه شلوغ و شلوغ تر مي شود.


 چند نفر در فاصله دومتري نمازخانه و پشت ستون ظاهرا
به خواب رفته اند و مرد زن مرده بيرون از نمازخانه ايستاده، دستانش را به هم قلاب كرده و بلند مي گريد.


 ساعت تحويل نزديك مي شود و دائم به جمع عبادت كنندگان افزوده مي شود. پي در پي اقامه نماز مي بندند و صداي الله اكبر، صداي دعاخوان را مي پوشاند. روبروي نمازخانه يكي نشسته و ديوان شمس را مي خواند.


 در سلول هاي يك و دوازده كه روبروي هم هستند سفره گسترده وكم كم افراد اتاق به دور سفره جمع
مي شوند. بقيه در اتاق ها مشغول پهن كردن سفره هستند ولي هنوز اكثريت ساكنين آن در سالن نشسته، يا ايستاده و با حساسيتي خاص مسابقه فوتبال را پيگيري مي كنند. باوجودي كه حدود پنج دقيقه به ساعت تحويل مانده اما بيشترافراد به اتاق هايشان نرفته و پاي سفره ها ننشسته اند. گويا تماشاي فوتبال را برهركاري مقدم مي دانند.


 نمازخانه نزديك به پُرشدن است و صداي دعا كنندگان لحظه به لحظه بلندتر مي شود. گريه ها از حالت آهسته و آرام خارج و كم كم شدت پيدا مي كنند. دعا خوان دعا را قطع و به مرثيه خواني مي پردازد. با اشاره ي او چراغ نمازخانه را خاموش مي كنند. زمزمه ها تبديل به هق هق شده و لحظه لحظه اوج مي گيرد. ساعت تحويل نزديك است. صداها بلند وبلند تر مي شوند و علي جان، علي جان گفتن ها اوج مي گيرند.


 ساعت يازده و بيست دقيقه است و فقط دوسه دقيقه به سال نو مانده. زندانيان بسرعت به طرف نمازخانه در حركتند. مسابقه تمام شده و نمازخانه درحال پُرشدن بيش از پيش زندانيان است.


 بانزديك شدن لحظه تحويل سال هق هق ها به بالاترين اوج خود مي رسند. همه با هم وبلند مي گريند. ياعليون يا عليون…. جمع ايستاده اند و دائم به آن ها اضافه مي شود. همه مشغول گريستن اند. عده اي با صداي بلند، عده اي با تكان شانه، تعدادي بغض در گلو و ساكت بقيه آرام و در درل. غلغله اي برپا شده. معدودي قرآن بدست و بعضي هم قرآن برسرگذاشته اند. شعار عوض مي شود. همه با هم يا حسين گويان نعره مي كشند. گروهي در داخل سالن به خود فرو رفته و بي شك در دل مي گريند. دوباره دعاي توسل شروع مي شود. سرها بردست است شانه ها در تكان و اشك ها ريزان. هم صدا با دعا خوان همه مي خوانند: « يا حجت الله علي خلقه، يا سيدنا و مولانا انا توجهنا و… ‌» گروهي در راهرو ايستاده چشم به تلويزيون دارند و چنان منتظر توپ ساعت تحويلند كه انگار توپ خانه ي آنها را نشانه گرفته است
. بعضي از افراد از درون سلول ها خارج و به جمع تماشاچيان تلويزيون كه منتظراعلام خبرساعت تحويل هستند مي پيوندند.


 تحويل سال اعلام مي شود. همديگر را در آغوش مي گيرند و هم را مي بوسند. بعضي ساكت و معدودي هم خنده برلب سال جديد را به يكديگر تبريك مي گويند. ديد و بازديد ها در بند شروع مي شود. در سلول چهارهمه دور سفره نشسته اند و آقاي خدادادي هنوز مشغول خواندن دعاي تحويل سال است: «يا مقلب القلوب و الابصار، يا مدبراليل والنهار، يا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الي احسن الحال».


آغاز سال 1377


 * بُن: در بعض زندانها براي كنترل زندانيان پول آنها را مي گيرند و بجاي آن برگه هاي كوچك مخصوصي مي دهند كه براي خريد از فروشگاه داخل زندان معتبراست.


http://1-dastan.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید