ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

ساکن دو محله

ساکن دو محله


ساکن دومحله است، محله قبلی بچه های خیلی باحال، زیرک و چالاکی داشت و اکثرا هم پابرهنه درکوچه راه می رفتند، و بعضی البته شلوار و پیژامه هم نداشتند و از بیست و چهارساعت شبانه روز، چند ساعت شب را برای استراحت درخانه های شان به سرمیبردند، بقیه روز را در کوچه سپری میکردند، از آنجا که اکثرا هم تکه نانی دردست داشتند، میشد حدس زد که نان چاشت و صبح شان را هم درکوچه صرف میکنند. در آن محل که بودیم، بچه های شان هرگز به آدم سلام نمیکردند، بیشتربه جیغ و داد و جنگ و دعوی بین خود مشغول بودند، که گاهی مادران شان هم در این جنگ ها شرکت میکردند ولی بچه های محله شمال چون فکرمیکنند پول دارترند، فکرمیکنند با فرهنگ ترند و لذا فکرمیکنند باید مودب ترباشند، به همین خاطر وقتی ازکنار آدم عبور میکنند محترمانه سلام میکنند، به همین خاطربرای لحظاتی احساس خوشی به آدم دست می دهد، ولی به علت روحیه سرشاری که دارند، بعد از انکه چند قدم دور شدند، صدای یک نوع حیوان را ازخود درمی آورند، مثلا صدای پشک، صدای گرگ، گوساله گاهی هم صدای سگ و هرچه که بلد بودند بسته به ذوق هنری شان… .
از موارد دیگری که خیلی مهم است انکه درمحله قدیم روزانه ده ها بار زنگ خانه ما به صدا می آمد و ما مجبور بودیم برویم دررا باز کنیم وقتی در را بازمیکردیم می دیدیم پشت دروازه کسی نیست، البته بعدا ماهم آنها را سر کار می گذاشتیم بدین صورت که وقتی زنگ به صدا درمی آمد ما نمی رفتیم دررا باز کنیم به این صورت فکر میکنم کمی تا قسمتی ابتکارعمل را به دست می گرفتیم و مایه شرمندگی کسی بودیم که زنگ زده بود و جای
ی قایم شده بود. ولی وقتی دو دفعه سه دفعه زنگ می خورد و خوب که مطمئن می شدیم که واقعا کسی با ما کاردارد می رفتیم در را باز میکردیم. البته دراین طور مواقع معلوم بود که خصوصا مهمانها گاهی پشت دروازه منتظرمی ماندند، که زیاد مهم نبود و درمقایسه به مبارزه ای که ما با بچه های محل مان داشتیم قابل حساب نبود و اهمیت این جنگ پارتیزانی بین ما و بچه های محل ارزش چند لحظه انتظار را داشت. ولی در محله فعلی که کمی به قولی تیپ بالا است، به همان اندازه بچه هایش و کارهای که میکنند مدل بالا است. همان مشکل را داریم. روزانه چندین دفعه زنگ خانه صدا میکند، ولی با یک تفاوت مهم، مثل سابق زنگ دروازه ما به صدا درمیاید، ولی وقتی در را باز میکنیم همیشه پسرکی را می بینیم که خیلی محترمانه و شجاعانه ازما چیزی می پرسد یا چیزی می خواهد، مثلا می گوید می بخشید تایربایسکل ام پنجر شده شما پنجری دارید؟ در اوایل درعین تعجب باور میکردیم که حتما طرف مشکل داره، ولی حالا عادت کرده ایم و معنی همه این جملات را می فهمیم، مثلا یک روز که در را بازکردم پسرکی از من پرسید: می بخشید قصابی کجاست؟ یا یک روز از من پرسید: می بخشید من گم شده ام می تانید مرا به خانه ام ببرید؟ اول باورم شد گفتم می رم لباسم را بپوشم شاید بتوانم تورا کمک کنم ولی وقتی دیدم بقیه بچه ها که آن طرف ناظر بودند و از زور خنده گرده هایشان را گرفته بودند، باورم شد که دروغ میگوید. محترمانه ازش معذرت خواسته خدا حافظی کرده در را بستم، نمی دانم بعد از من چه قدر خندیدند و لذت بردند… .

متوجه شدیدکه درمحله قبلی فقط مجبوربودیم در را بازکنیم و ببندیم چه بسا مایه ی خنده بچه هایی که پشت دیوار قایم شده بودند می شدیم، ولی حالا درمحله نو که کمی فکر میکنند پولدارتراند و به همین لحاظ فکرمیکنند با فرهنگ تراند، مجبوریم به این گونه سئوالات و درخواست ها جواب دهیم، و این ناشی از همان فرهنگ بالا است، و مهمتر انکه بچه های که درمحله جنوب این بازی را میکردند، دور از چشم تو به تو می خندیدند. ولی بچه های محله جدید چون فکرمیکنند پولدارتراند، چشم درچشم تو به تو می خندند. </SPAN&gt ;
در محله سابق که بودیم شبها ی مان هم کوتاه بود چون دراون محله خانه ها جا نداشت، از کوچه به عنوان پارکنیگ عمومی استفاده میشد، شب ها کوچه پرمیشد از سه چرخه، موترها ی باری، کراچی و…، شب ها تا ساعت بعد از ۱۲ را ما از رفت وآمد موترهای باری و سه چرخه و کراچی که می آمدند و پارک می کردند نمی خوابیدم، صبح هم خیلی زود که هوا هنوز تاریک بود، دوباره این سه چرخه ها و کراچی ها راه می افتادند. بعد نوبت به اذان می رسید که لاسپیکر آن گوشخراش تر از هرچیزی می ترکید. بدینوسیله سنگین خواب ترین عضو خانواده هم از خواب می خیست و شورماشور درخانه می افتاد، خصوصا صدای گوشخراش سه چرخه ها با آهنگهای هندی و ترکی و… که باصدای اذان درهم می آمیخت ارکستری می ساخت بس شنیدنی. بدینگونه یکی یکی حرکت کرده از زیر پنجره عبورمیکردند. تازه آفتاب سر میزدکه صدای دوره گردها شروع میشد درابتدا و زودتر ازهرکسی، پیرمردی با لاسپیکر دستی اش کوچه را خبرمیداد؛ نان خشکه، آهن کهنه، پلاستیک کهنه و… می خریم. بعد هم صدای کودکی که شیریخ می آورد و صدامیکرد ؛ آلاسکا، آیس کریم، … بعد هم صدای مردی که شورنخود تازه آورده بود و بعد هم مردی که صدا میکرد ماشین خیاطی خراب را درست میکند و… . تا ساعت هشت صبح که درخانه بودم همین تعداد از کاسبین ملی از کوچه ریژه میرفتند، به علاوه چند نفرزن و کودک که درمی زدند خیرات می خواستند. بعد هم که من می رفتم سرکار بقیه روز را زیاد نمیدانم چه میگذشت…
اما درمحله فعلی همه چیزش فرق داره این محله نان خشکه شان را یک مرتکه جوان جمع میکند که به جای کراچی موترداره، سرموترش یک لاسپیکر غول پیکر نصب کرده که چهارکوچه را یک جا جارمیزد. وقتی فریاد می زند همه خبردارمیشوند… &lt ;BR>خوب خوانندگان عزیزبقیه را خود می توانید درمحل خود کشف کنید. بااجازه


http://mstory.mihanblog.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید