ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

نهج البلاغه، اندیشه امام علی علیه السلام/2

در آيينه اين عصر
از چهارد
ه قرن پيش تاكنون، جهان هزاران
رنگ به خود گرفته، فرهنگها تغيير و تحول يافته و ذائقه‏ها دگرگون شده است. ممكن است كسى بپندارد كه فرهنگ قديم و ذوق قديم سخن على را مى‏پسنديد و در برابرش خاضع بود، فكر و ذوق جديد به نحو ديگرى قضاوت مى‏كند. اما بايد بدانيم كه سخن على عليه السلام چه از نظر صورت و چه از نظر معنى محدود به هيچ زمان و هيچ مكانى نيست، انسانى و جهانى است. ما بعدا در اين باره بحث‏خواهيم كرد. فعلا به موازات اظهار نظرهايى كه در قديم در اين زمينه شده است، اظهار نظرهاى صاحب نظران عصر خود را اندكى منعكس مى‏كنيم.
مرحوم شيخ محمد عبده، مفتى اسبق مصر، از افرادى است كه تصادف و دورى از وطن او را با نهج البلاغه آشنا مى‏كند و ا
ين آشنايى به شيفتگى مى‏كشد و شيفتگى، به
شرح اين صحيفه مقدس و تبليغ آن در ميان نسل جوان عرب منجر مى‏گردد. ! 365 وى در مقدمه شرح خود مى‏گويد:
«در همه مردم عرب زبان يك نفر نيست مگر آنكه معتقد است‏سخن على عليه السلام بعد از قرآن و كلام نبوى شريفترين و بليغترين و پرمعنى‏ترين و&lt ;SPAN dir=ltr> جامعترين سخنان است.»
على الجندى، رئيس دانشكده علوم در دانشگاه قاهره، در مقدمه كتاب على بن ابيطالب، شعره و حكمه در باره نثر على عليه السلام مى‏گويد:
«نوعى خاص از آهنگ موسيقى كه بر اعماق احساسات پنجه مى‏افكند در اين سخنان هست. از نظر سجع چنان منظوم است كه مى‏توان آن را شعر منثور ناميد.»
وى از قدامة بن جعفر نقل مى‏كند كه گفته است:
«برخى در سخنان كوتاه توانايند و برخى در خطبه‏هاى طولانى، و على در هر دو قسمت‏بر همه پيشى گرفته است، همچنانكه در ساير فضيلتها.»
طه حسين، اديب و نويسنده معروف مصرى معاصر، در كتاب على و بنوه داستان مردى را نقل مى‏كند كه در جريان جنگ جمل دچار ترديد مى‏شود، با خود مى‏گويد چطور ممكن است‏شخصيتهايى از طراز طلحه و زبير بر خطا باشند؟ ! درد دل خود را با خود على عليه السلام در ميان مى‏گذارد و از خود على مى‏پرسد كه مگر ممكن است چنين شخصيتهاى عظيم بى‏سابقه‏اى بر خطا روند؟ على به او مى‏فرمايد:
«انك لملبوس عليك. ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله. »! 366 يعنى تو سخت در اشتباهى، تو كار واژگونه كرده‏اى. تو به جاى اينكه حق و باطل را مقياس عظمت و حقارت شخصيتها قرار دهى، عظمتها و حقارتها را كه قبلا با پندار خود فرض كرده‏اى، مقياس حق و باطل قرار داده‏اى. تو مى‏خواهى حق را با مقياس افراد بشناسى! بر عكس رفتار كن. اول خود حق را بشناس، آن وقت اهل حق را خواهى شناخت، خود باطل را بشناس، آن وقت اهل باطل را خواهى شناخت. آن وقت ديگر اهميت نمى‏دهى كه چه كسى طرفدار حق است و چه كسى طرفدار باطل، و از خطا بودن آن شخصيتها در شگفت و ترديد نخواهى بود.
طه حسين پس از نقل جمله‏هاى بالا مى‏گويد:
«من پس از وحى و سخن خدا، جوابى پر جلال‏تر و شيواتر از اين جواب نديده و نمى‏شناسم.»
شكيب ارسلان ملقب به‏«امير البيان‏»يكى ديگر از نويسندگان زبر دست عرب در عصر حاضر است. در جلسه‏اى كه به افتخار او در مصر تشكيل شده بود، يكى از حضار مى‏رود پشت تريبون و ضمن سخنان خود مى‏گويد: دو نفر در تاريخ اسلام پيدا شده‏اند كه به حق شايسته‏اند «امير سخن‏» ناميده شوند: يكى على بن ابيطالب و ديگرى شكيب.
شكيب ارسلان با ناراحتى بر مى‏خيزد و پشت تريبون قرار مى‏گيرد و از دوست
ش كه چنين مقايسه‏اى به عمل آورده گله مى‏كند و
مى‏گويد:
«من كجا و على بن ابيطالب كجا؟ من بند كفش على هم به حساب نمى‏آيم. » (15) ميخائيل نعيمه، نويسنده مسيحى معاصر لبنانى، در مقدمه كتاب الامام على تاليف جرج جرداق مسيحى لبنانى مى‏گويد:
«على تنها در ميدان جنگ قهرمان نبود، در همه‏جا قهرمان بود: در صفاى دل، پاكى وجدان، ذابيت‏سحر آميز بيان، انسانيت واقعى، حرارت ايمان، آرامش شكوهمند، يارى مظلومان، تسليم قيقت‏بودن در هر نقطه و هر جا كه رخ بنمايد، او در همه اين ميدانها قهرمان بود.»
سخن خود را پايان مى‏دهيم و بيش از اين به نقل ستايش افراد و اشخاص نمى‏پنداريم. ستايشگر سخن على عليه السلام ستايشگر خود است.
مادح خورشيد مداح خود است كه دو چشمم روشن و نامرمد است
سخن خود را در اين زمينه به سخن خود على عليه السلام پايان مى‏دهيم:
روزى يكى از اصحاب على عليه السلام خواست‏خطابه‏اى ايراد كند، نتوانست و زبانش به اصطلاح بند آمد. على فرمود:
««همانا زبان پاره‏اى از انسان است و در اختيار ذهن او. اگر ذهن نجوشد و واپس رود از زبان كارى ساخته نيست، اما آنگاه كه ذهن باز شود مهلت‏به زبان نمى‏دهد.»
سپس فرمود:
و انا لامراء الكلام و فينا تنشبت عروقه و علينا تهدلت غصونه. (16) همانا ما فرماندهان سپاه سخنيم، ريشه درخت‏سخن در ميان ما دويده و جا گرفته و شاخه‏هايش بر سر ما آويخته است.
جاحظ در البيان و التبيين از عبد الله بن الحسن بن على(عبد الله محض)نقل مى‏كند كه على عليه السلام فرموده است:
«ما به پنج‏خصلت از ديگران ممتازيم: فصاحت، زيبايى رخسار، گذشت و اغماض، شجاعت و دليرى، محبوبيت در ميان زنان. » (17)
اكنون در باره خصيصه دوم سخنان على، يعنى چند بعدى[بودن]معانى آن كه موضوع اصلى اين سلسله مقالات است، وارد بحث مى‏شويم.


شاهكارها
هر ملتى كم و بيش در ميان خود از نظر ادبى آثارى دارد كه برخى از آنها شاهكار به شمار مى‏رود. بگذريم از برخى شاهكارهاى دنياى قديم در يونان و غير يونان و برخى شاهكارهاى ادبى قرون جديد در ايتاليا و انگلستان و فرانسه و غيره،
گفتگو و قضاوت در باره آنها را بر عهده كسانى مى‏گذاريم كه با آن ادبيات
آشنا هستند و شايستگى داورى درباره آنها را دارند. سخن خود را محدود مى‏كنيم به شاهكارهايى كه در زبان عربى و فارسى وجود دارد و كم و بيش مى‏توانيم آنها را درك كنيم.
البته قضاوت صحيح درباره شاهكارهاى زبان عربى و فارسى خاصه ادبا و اهل فن است، ولى اين اندازه مسلم است كه هر يك از اين شاهكارها از جنبه خاصى شاهكار است نه از همه جنبه‏ها، و به عبارت صحيح‏تر: هر يك از خداوندان اين شاهكارها تنها در يك زمينه خاص و محدود توانسته‏اند هنرنمايى كنند، در واقع استعداد هرى شان در يك زمينه معين و محدود بوده است و اگر احيانا از آن زمينه خارج شده‏اند، از آسمان به زمين سقو
ط كرده‏اند.

در زبان فارسى شاهكارهايى وجود دارد: در غزل عرفانى، غزل عادى، پند و اندرز، تمثيلات روحى و عرفانى، حماسه، قصيده و غيره، ولى چنانكه مى‏دانيم هيچيك از شعراى ما كه شهرت جهانى دارند در همه اين رشته‏ها نتوانسته‏اند شاهكار به وجود آورند.
شهرت و هنر حافظ در غزل عرفانى، سعدى در پند و اندرز و غزل معمولى، فردوسى در حماسه، مولوى در تمثيلات و نازك انديشى‏هاى روحى و معنوى، خيام در بدبينى فلسفى و نظامى در چيز ديگر است، و به همين جهت نمى‏توان آنها را با هم مقايسه كرد و ميانشان ترجيح قائل شد. حد اكثر اين است كه گفته شود هر كدام از اينها در رشته خود مقام اول را واجد است. هر يك از اين نوابغ اگر احيانا از رشته‏اى كه در آن استعداد داشته‏اند
خارج شده‏اند، تفاوت فاحشى ميان دو نوع سخن آنها ملاحظه شده است.
شعراى عرب، چه در دوره جاهليت و چه در دوره اسلام، نيز چنين‏اند.
در نهج البلاغه آمده است كه از على عليه السلام سؤال شد: شاعرترين شاعران عرب كيست؟ ايشان جواب دادند:
ان القوم لم يجروا فى حلبة تعرف الغاية عند قصبتها.
اين شاعران در يك ميدان اسب نتاخته‏اند تا معلوم شود كداميك گوى سبقت ربوده‏اند.
آنگاه فرمود:
فان كان و لا بد فالملك الضليل (18).
اگر ناچار بايد اظهار نظرى كرد، بايد گفت آن پادشاه تبهكار(يعنى امرؤالقيس)بر ديگران مقدم است.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ذيل جمله بالا داستانى با سند نقل مى‏كند.
مى‏گويد:
«على عليه السلام در ماه رمضان هر شب مردم را به شام دعوت مى‏كرد و به آنها گوشت مى‏خورانيد، اما خود از غذاى آنها نمى‏خورد. پس از صرف شام براى آنها خطابه مى‏خواند < SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA>و موعظه مى‏كرد. يك شب حاضران در حالى كه مشغول صرف غذا بودند، در باره شاعران گذشته به بحث پرداختند. على پس از صرف غذا سخن گفت و در ضمن فرمود: «ملاك كار شما دين است، مايه حفظ و نگهدارى شما تقواست. ادب زيور شماست و حلم حصار آبروى شماست‏». آنگاه رو كرد به ابو الاسود دئلى-كه جزء حاضران بود و قبلا در بحث درباره شاعران شركت& lt;SPAN dir=ltr> كرده بود-و گفت: بگو ببينم عقيده تو درباره شاعرترين شاعران چيست؟ ! ابو الاسود شعرى از ابو داود ايادى خواند و گفت: به عقيده من اين شخص از همه شاعرتر است. على فرمود: اشتباه كرده‏اى، چنين نيست. مردم كه ديدند على درباره موضوعى كه قبلا مورد بحث آنها بود اظهار علاقه مى‏كند، يكصدا فرياد كردند: شما نظر بدهيد يا امير المؤمنين، شما بفرماييد كه تواناترين شاعران كيست؟ على فرمود: قضاوت درباره اين موضوع صحيح نيست، زيرا اگر در مسابقه شعرى همه آنها در يك جهت‏سير كرده بودند ممكن بود درباره آنها داورى كرده، برنده را معرفى كنيم. اگر لازم باشد حتما اظهار نظرى بشود بايد بگوييم آن كس كه نه تحت تاثير ميل شخصى و نه تحت تاثير بيم و ترس، بلكه صرفا تحت تاثير قوه خيال و ذوق، شعرى سروده است‏بر ديگران مقدم است. گفتند: يا امير المؤمنين! آن كيست؟ گفت: پادشاه تبهكار، امرؤ القيس. »
مى‏گويند كه از يونس، نحوى معروف، پرسيدند: بزرگترين شاعر جاهليت كيست؟ گفت:
امرؤ القيس اذا ركب و النابغة < SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA>اذا هرب و زهير اذا رغب و الاعشى اذا طرب. بزرگترين شاعران امرؤ القيس است آنگاه كه سوار شود(يعنى در وقتى كه احساسات دلاورى و شجاعتش تحريك شود و بخواهد حماسه بگويد)، و ديگر نابغه ذبيانى است اما آنگاه كه تحت تاثير واهمه و ترس قرار گيرد و! 372 بخواهد معتذر شود و از خود دفاع كند، و زهير بن ابى سلمى است آنگاه كه چيزى را دوست‏بدارد و بخوا
هد توصيف كند، اعشى است آنگاه كه به طرب آيد.

مقصود اين مرد اين است كه هر يك از اين شاعران در زمينه معين استعداد دارند و شاهكارهايى كه به وجود آورده‏اند تنها در همان زمينه معين است كه استعداد آن را داشته‏اند، هر كدام در رشته خود اول‏اند و هيچكدام در رشته ديگرى نبوغى به خرج نداده‏اند.
حضرت على (علیه السلام) در ميدانهاى گوناگون
از امتيازات برجسته سخنان امير المؤمنين كه به نام‏ «نهج البلاغه‏» امروز در دست ماست اين است كه محدود به زمينه خاصى نيست. على به تعبير خودش تنها در يك ميدان اسب نتاخته است، در ميدانهاى گوناگون-كه احيانا بعضى با بعضى متضاد است-تكاور بيان را به جولان آورده است. نهج البلاغه شاهكار است اما نه تنها در يك زمينه مثلا موعظه يا حماسه يا فرضا عشق و غزل يا مدح و هجا و غيره، بلكه در زمينه‏هاى گوناگون كه شرح خواهيم داد.
اينكه سخن شاهكار باشد ولى در يك زمينه، البته زياد نيست و انگشت‏شمار است ولى به هر حال هست. اينكه در زمينه‏هاى گوناگون باشد ولى در حد معمولى نه شاهكار، فراوان است، ولى اينكه سخنى شاهكار باشد و در عين حال محدود به زمينه خاصى نباشد از مختصات نهج البلاغه است.
بگذريم از قرآن كريم كه داستانى ديگر است، كدام شاهكار را مى‏توان پيدا كرد كه به اندازه نهج البلاغه متنوع باشد؟!
سخن نماينده روح است، سخن هر كس به همان دنيايى تعلق دارد كه روح گوينده‏اش به آنجا تعلق دارد. طبعا سخنى كه به چندين دنيا تعلق دارد نشانه روحيه‏اى است كه در انحصار يك دنياى بخصوص نيست. و چون روح على محدود به دنياى خاصى نيست(در همه دنياها و جهانها حضور دارد و به اصطلاح عرفا«انسان كامل‏»و«كون جامع‏»و«جامع همه حضرات‏»و دارنده همه مراتب است)سخنش نيز& lt;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” dir=ltr lang=AR-SA> به دنياى خاص محدود نيست. از امتيازات سخن على اين است! 373 كه به اصطلاح شايع عصر ما چند بعدى است نه يك بعدى.
خاصيت همه جانبه بودن سخن على و روح على مطلبى نيست كه تازه كشف شده باشد، مطلبى است كه حد اقل از هزار سال پيش اعجابها را بر مى‏انگيخته است. سيد رضى كه به هزار سال پيش تعلق دارد، متوجه اين نكته و شيفته آن است.
مى‏گويد:
«از عجايب على كه منحصر به خود اوست و احدى با او در اين جهت‏شريك نيست اين است كه وقتى انسان در آن گونه سخنانش كه در زهد و موعظه و تنبه است تامل مى‏كند و موقتا از ياد مى‏برد كه گوينده اين سخن، خود شخصيت اجتماعى عظيمى داشته و فرمانش همه جا نافذ و مالك الرقاب عصر خويش بوده است، شك نمى‏كند كه اين سخن از آن كسى است كه جز زهد و كناره‏گيرى چيزى را نمى‏شناسد و كارى جز عبادت و ذكر ندارد، گوشه خانه يا دامنه كوهى را براى انزوا اختيار كرده، جز صداى خود چيزى نمى‏شنود و جز شخص خود كسى را نمى‏بيند و از اجتم
اع و هياهوى آن بى‏خبر است. كسى
باور نمى‏كند كه سخنانى كه در زهد و تنبه و موعظه تا اين حد موج دارد و اوج گرفته است از آن كسى است كه در ميدان جنگ تا قلب لشكر فرو مى‏رود، شمشيرش در اهتزاز است و آماده ربودن سر دشمن است، دليران را به خاك مى‏افكند و از دم تيغش خون مى‏چكد، و در همين حال اين شخص زاهدترين زهاد و عابدترين عباد است. »
سيد رضى آنگاه مى‏گويد:
«من اين مطلب را فراوان با دوستان در ميان مى‏گذارم و اعجاب آنها را بدين وسيله بر مى‏انگيزم.»
شيخ محمد عبده نيز تحت تاثير همين جنبه نهج البلاغه قرار گرفته است. تغيير پرده‏ها در نهج البلاغه و سير دادن خواننده به عوالم گوناگون، بيش از هر چيز ديگر! 374 مورد توجه و اعجاب او قرار گرفته است، چنانكه خود او در مقدمه شرح نهج البلاغه اظهار مى‏دارد.
قطع نظر از سخنان على، به طور كلى روح على يك روح وسيع و همه جانبه و چند بعدى است و همواره به اين خصلت‏ستايش شده است. او زمامدارى است عادل، عابدى است‏شب زنده
‏دار، در محراب عبادت گريان و در ميدان نبرد خندان است، سربازى
است‏خشن و سرپرستى است مهربان و رقيق القلب، حكيمى است ژرف انديش، فرماندهى است لايق. او، هم معلم است و هم خطيب و هم قاضى و هم مفتى و هم كشاورز و هم نويسنده. او انسان كامل است و بر همه دنياهاى روحى بشريت محيط است.
صفى الدين حلى، متوفى، در قرن هشتم هجرى، در باره‏اش مى‏گويد:
جمعت فى صفاتك الاضداد و لهذا عزت لك الانداد زاهد حاكم حليم شجاع فاتك ناسك فقير جواد شيم ما جمعن فى بشر قط و لا حاز مثلهن العباد خلق يخجل النسيم من اللطف و باس يذوب منه الجماد جل معناك ان تحيط به الشعر و يحصى صفاتك النقاد
از همه اينها گذشته، نكته جالب ديگر اين است كه على عليه السلام با اينكه همه درباره معنويت‏سخن رانده است، فصاحت را به اوج كمال رسانيده است. على از مى و معشوق و يا مفاخرت و امثال اينها-كه ميدانهايى باز براى سخن هستند-بحث نكرده است. بعلاوه، او سخن را براى خود سخن و اظهار هنر سخنورى ايراد نكرده است. سخن براى او وسيله بوده نه هدف، او نمى‏خواسته است‏به اين وسيله يك اثر هنرى و يك شاهكار ادبى از خود باقى بگذارد. بالاتر اينكه سخنش كليت دارد، محدود به زمان و مكان و افراد معينى نيست، مخاطب او «انسان‏» است و به همين جهت نه مرز مى‏شناسد و نه زمان. همه اينها ميدان را از نظر شخص سخنور محدود و خود او را مقيد مى‏سازد.
عمده جهت در اعجاز لفظى قرآن كريم اين است كه با اينكه يكسره موضوعات و مطالبش با موضوعات سخنان متداول عصر خود مغاير است و سر فصل ادبيات جديدى است و با جهان و دنياى ديگر سر و كار دارد، زيبايى و فصاحتش در حد اعجاز است. نهج البلاغه در اين جهت نيز مانند ساير جهات متاثر از قرآن و در! 375 حقيقت فرزند قرآن است.
مباحث و موضوعات در نهج البلاغه
مباحث و موضوعاتى كه در نهج البلاغه مطرح است و رنگهاى مختلفى به اين سخنهاى آسمانى داده است، زياد است. اين بنده ادعا ندارد كه بتواند نهج البلاغه را تجزيه و تحليل كند و حق مطلب را ادا نمايد، فقط در نظر دارد نهج البلاغه را با اين ديد مورد بررسى قرار دهد و شك ندارد كه در آينده كسانى پيدا خواهند شد كه حق مطلب را بهتر ادا كنند.
نگاهى كلى به مباحث و مسائل نهج البلاغه
مباحث نهج البلاغه كه هر كدام شايسته بحث و مقايسه است، به قرار ذيل است:
1
. الهيات و ماوراء الطبيعه 2. سلوك و عبادت 3. حكومت و عدالت 4. اهل البيت و خلافت 5. موعظه و حكمت 6. دنيا و دنيا پرستى 7. حماسه و شجاعت 8. ملاحم و مغيبات 9. دعا و مناجات 10. شكايت و انتقاد از مردم زمان 11. اصول اجتماعى 12. اسلام و قرآن 13. اخلاق و تهذيب نفس 14. شخصيتها و يك سلسله مباحث ديگر.
بديهى است كه همان طورى كه عنوان مقالات نشان مى‏دهد (سيرى در نهج البلاغه) اين بنده نه ادعا دارد كه موضوعات بالا جامع همه موضوعاتى است كه! 376 در نهج البلاغه طرح شده‏اند و نه مدعى است كه بحث در باره موضوعات نامبرده را به پايان خواهد رسانيد و نه دعوى شايستگى چنين كارى را دارد. آنچه در اين مقالات ملاحظه مى‏فرماييد از حد يك نگاه تجاوز نمى‏كند. شايد بعدها توفيق حاصل شد و بهره بيشترى از اين گنجينه عظيم حاصل گشت و يا ديگرا
ن چنين توفيقى به دست‏خواهند آورد. خدا داناست. انه خير
موفق و معين.


پی نوشت:


1– براى من معلوم نيست كه مقصود مسعودى اين است كه در متن كتب حفظ شده است و يا مقصود اين است كه مردم از بر كرده‏اند و يا هر دو قصد شده است.
2
– مقدمه عبده بر شرح نهج البلاغه، ص‏9.
3
– ج 1/ص 230.
4
– نهج البلاغه، بخش نامه‏ها، شماره 22.
5
– خطبه 82.
6
– به حسب آنچه من شخصا شمرده‏ام، اگر در عدد اشتباه نكرده باشم.
7
– وى كاتب مروان بن محمد آخرين خليفه اموى است. ايرانى الاصل و استاد ابن مقفع دانشمند و& lt;/SPAN> نويسنده معروف است. در باره‏اش گفته‏اند: نويسندگى با عبد الحميد آغاز شد و با ابن العميد پايان يافت. ابن العميد وزير آل بويه بود.
8
– اصلع يعنى كسى كه موى جلو سرش ريخته است. عبد الحميد با اينكه عملا فضيلت و كمال مولى را اعتراف مى‏كند، به حكم وابستگى اموى نام آن حضرت را با تعبير طنز آميزى مى‏آورد.
9
– سه ركن ديگر عبارت است از: ادب الكاتب ابن قتيبه، الكامل مبرد، النوادر ابى على قالى. مقدمه البيان و التبيين، نقل از مقدمه ابن خلدون.
10
– ص 202. 11– ص‏83.
12
– ارزش هر كسى همان است كه مى‏داند. نهج البلاغه، حكمت 81.
13
– وى از اكابر اصحاب امير المؤمنين است و از خطباى معروف است. هنگامى كه مولى پس از عثمان خليفه شد، خطاب به آن حضرت گفت: «زينت الخلافة و ما زانتك و رفعتها و ما رفعتك و هى اليك احوج منك اليها»يعنى تو با قبول خلافت‏به آن زينت‏بخشيدى و جلال دادى اما خلافت تو را زينت نبخشيد و جلال نداد، تو به خلافت رفعت دادى و مقامش را بالا بردى ولى خلافت‏به تو رفعت نداد و مقام تو را بالا نبرد، خلافت‏به تو نيازمندتر است از تو به خلافت.
صعصعه جزء افراد معدودى است كه در شب وفات امير المؤمنين در تشييع جنازه آن حضرت و مراسم تدفين او در دل تاريك شب شركت كرد. صعصعه پس از پايان يافتن تدفين، كنار قبر على عليه السلام ايستاد، يك دست روى قلب متهيج و پر تپش خود گذاشت و با دستى ديگر مشتى از خاك برداشت و بر سر خود ريخت و خطابه‏اى پرشور و پرهيجان در مجمع خاندان و ياران خاص
على عليه السلام ايراد كرد. مرحوم مجلسى در جلد نهم بحار باب شهادت امير المؤمنين عليه السلام، آن خطابه عالى را نقل كرده است.
14
– نامه با اين جمله آغاز مى‏شود: «اما بعد فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بكر-رحمه الله-قد استشهد». نهج البلاغه، نامه 35 از بخش نامه‏ها.
15
– اين داستان را دانشمند معاصر محمد جواد مغنيه مقيم لبنان، در احتفالى كه به افتخار ايشان در مشهد مقدس در چند سال پيش تشكيل شده بوده است نقل كرده بودند.
16
– نهج البلاغه، بخش خطبه‏ها، خطبه 224.
17
– ج 2/ص‏99.
18
– نهج‏البلاغه، حكمت‏447.


منبع: مجموعه آثار شهید علامه مطهری(رحمت الله علیه) جلد 16


www.shiastudies.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید