ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

شهد شیرین شهادت در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام

سيدحسين حسينى


چكيده:


«شهادت‏» جلوه شهود ابدى شهيد است و او پرده از شهد شيرين ابديت‏برمى‏دارد: «… بل احياء عند ربهم يرزقون. » (آل عمران: 169) و در اين آينه نمايى، عارف متعالى تقرب مى‏جويد، عشق مى‏نماياند و شهد مى‏پراكند؛ يعنى كه او شاهد مقام قرب است؛ چرا كه: «لقا بايدت كرد با كردگار»، آن سان كه فرمود: «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه‏». (انشقاق: 6) و مولاى شهيدان، مولاى شاهدان نيز هست؛ چون نخستين شهيد شاهد مقام شهود الهى نيز هموست كه: «… الست‏بربكم قالوا بلى شهدنا» (اعراف: 172)


پس شهد شيرين شهادت، تنها در سيماى اولين شهيد شاهد رخ مى‏نمايد و كلام ربانى مولاى شهيدان شاهد، مى‏تواند پاره‏هايى از آن سيماى آسمانى را به دنياى زمينى ما بنشاند؛ چه اين‏كه مولا على‏عليه السلام خود نيز فرمود: «و انما مثلي بينكم مثل السراج فى الظلمة… ».


اين نوشته مى‏كوشد با سيرى كوتاه در آفاق دور دست كلام امير سخن در نهج‏البلاغه، اگرچه به شيرينى شهد شهادت دست نيابد، اما كام خود را به عشق على عليه السلام بيارايد كه: «سرآغاز دفتر عشق است‏ بيدارى، و سرانجام آن كام‏يابى‏».


… صبر كن حافظ به سختى روز و شب                         عاقبت روزى بيابى كام را.


 


1- مقدمه


هدف اين مقاله نظرى بسيار كوتاه بر ابعاد موضوع «شهادت‏» در كلام اميرالمؤمنين على‏عليه السلام است. بدون ترديد، پايه و مبناى ترسيم سيماى «شهادت‏» در نهج‏البلاغه، ترسيم سيماى «مرگ‏» است؛ چرا كه شهادت، حيات مرگ است و به بيانى، مرگ مرگ است كه آن حضرت فرمود: «ان اكرم الموت القتل‏». (1)


سر سعدى چو خواهد رفتن از دست   همان بهتر كه در پاى تو باشد (سعدى)


اما چنانچه بخواهيم اين بحث را به صورت منطقى و در يك سير تحقيقى نظام‏مند دنبال كنيم، نخست‏بايد به طرح‏بحث «مرگ در قرآن‏» بپردازيم، سپس «سيماى مرگ نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله‏» را پى‏گيريم و در نهايت، در كلام و نظر مولا على عليه السلام به فهم و تحليل ديدگاه آن حضرت در اين‏باره بپردازيم.


بدينسان، بر اساس اين پايه اصلى، بايد در دور دوم بحث، «شهادت در قرآن‏»، سپس در كلام و سيره پيامبرصلى الله عليه وآله و در آخر، سيماى «شهادت در نهج‏البلاغه‏» را تبيين نماييم؛ (2) چرا كه «ولى‏» از «نبى‏» و او نيز از «وحى الوهى‏» قابل تفكيك نيست و هر يك دريچه‏اى براى فهم ديگرى به حساب مى‏آيد و قطعا مبناى اصلى در بحث «شهادت در نهج‏البلاغه‏»، كلام الله و رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله است.


اما جداى از بايسته‏هاى پژوهشى مزبور، آنچه در اين نوشتار آمده، مرورى ست‏بسيار كوتاه به بحث مرگ در نهج‏البلاغه و ارتباط آن با مساله شهادت تا فرازهايى از پايه‏هاى اصلى آن طرح تحقيقى بزرگ به دست آيد.


پاى ما لنگ است و منزل بس دراز       دست ما كوتاه و خرما بر نخيل


حافظ از سرپنجه عشق نگار    &
nbsp;        
همچو مور افتاده شد بر پاى پيل (3)


 


2- شهيد شاهد


شهادت شهيد، جلوه‏ شهود ابدى ‏اوست:


«ان الله على كل شى‏ء شهيد» (حج: 17)


و شهيد، پرده از شهد شيرين ابديت‏برمى‏دارد:


«… بل احياء عند ربهم يرزقون‏» (آل‏عمران: 169)؛


چرا كه مقام الوهيت، مشهد شيرينى‏ ذات ‏ابدى ‏الهى ‏است:


«فرحين بما آتيهم الله من فضله… » (آل‏عمران: 170)


از آن لطف كايزد بر ايشان نهاد                       هميشه رضايند و باشند شاد. (4)


و دراين‏آينه نمايى، عارف‏متعالى‏تقرب مى‏جويد، عشق‏مى‏نماياندوشهدمى‏پراكند؛ يعنى كه او شهيد شاهد مقام قرب است؛ چرا كه: «لقا بايدت كرد با كردگار»، (5) آن سان كه فرمود:


«يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه‏» (انشقاق: 6)


و مولاى شهيدان، مولاى شاهدان نيز هست؛ چون نخستين شهيد شاهد مقام شهود الهى نيز اوست:


«… الست‏بربكم قالوا بلى شهدنا… » (اعراف: 172)


… در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند              تا ابد سرنكشد وز سر پيمان نرود


… آن چنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت     كه اگر سر برود، از دل و از جان نرود… (6)


پس شهدشيرين‏شهادت، تنهادرسيماى اولين‏شهيدشاهدرخ مى‏نمايدكه «… شهيدان را شهيدان مى‏شناسند. » (7) و البته چنين شهدى‏تنهادرآينه شكر و سپاس چهره مى‏يابد كه فرمود: «يا رسول الله، ليس هذا من مواطن الصنبر و لكن من مواطن البشرى و الشكر»(8)


دوش وقت‏سحر از غصه نجاتم دادند                 واندر آن نيمه شب آب حياتم دادند


چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى         آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند


هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد              كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند. (حافظ)


پس كلام ربانى (9) برتر از فلك و ملك مولاى شهيدان شاهد، مى‏تواند پاره‏هايى از آن سيماى نورانى آسمانى و باقى را به دنياى ‏ظلمانى ‏زمينى ‏و فانى (10) مابنشاند كه:


نردبان آسمان است اين كلام                         هر كه از آن بر رود آيد به بام


نى به بام چرخ كان اخضر بود                         بل به بامى كز فلك برتر بود. (11)


و آن حضرت خود نيز مى‏فرمود: «… انما مثلي بينكم كمثل السراج فى الظلمة، يستضى‏ء به من ولجها. » (12) اين نوشته مى‏كوشد تا با سيرى كوتاه در آفاق دوردست كلام امير سخن در نهج‏البلاغه، چنانچه به شيرينى شهد شهادت دست‏نيابد، اما كام خود را به عشق على‏عليه السلام بيارايد كه: «سر آغاز دفتر عشق است‏بيدارى، و سرانجام آن كاميابى‏»


صبر كن حافظ به سختى‏روز و شب      عاقبت روزى بيابى كام را. (حافظ)


 


3- مرگ شيرين


اگر آن حضرت، شهادت را شيرين مى‏داند، بدان روست كه به «مرگ‏»، نظر ديگرى انداخته است و با آن انس عاشقانه و پيوند پرشور كودكانه دارد كه فرمود: «هيهات بعد اللتيا والتى، والله لابن ابى‏طالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه‏» (13) ؛ پس از آن همه جنگ‏ها و حوادث ناگوار، سوگند به خدا كه علاقه پسر ابوطالب به مرگ، از انس طفل به پستان مادرش بيش‏تر است. و او با مرگى آشناست ‏كه ‏از خاك ‏به افلاك هدايتش نمايد:


بگذر از مرگى كه سازد با لحد                  &amp ;nbsp;     زان كه اين مرگ است، مرگ دام و دد


مرد مؤمن خواهد از يزدان پاك                         آن دگر مرگى كه برگيرد ز خاك. (اقبال لاهورى)


شهادت نزد او، حيات مرگ است؛ چه اين‏كه «مرگ‏» پايان حيات انسان نبوده و در مرحله تكاملى و تعالى بشر قرار دارد؛ يعنى «و نترسيم از مرگ. مرگ پايان كبوتر نيست…. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مى‏گويد…» (سهراب سپهرى)


عاشقان را اين ممات آمد حيات          عارفان هم زنده‏اند از اين ممات


هم از اين مردن شهيد آمد شهيد       نه ز زخم تيغ و خنجر، اى رشيد.(نراقى)


اگر آن حضرت، موت را پايان حيات نمى‏داند، از آن روست كه مالك موت را مالك حيات نيز دانسته است: «… واعلم، ان مالك الموت هو مالك الحياة، و ان الخالق هو المميت، و ان المفنى هو المعيد…. » (14) ؛ بدان كه در اختيار دارنده مرگ همان است كه
زندگى رادر دست دارد و پديد آورنده موجودات است. همو مى‏ميراند و نابود كننده هموست كه دوباره زنده مى‏كند.


 


4- جلوه بقاى هستى مطلق


در حقيقت، مرگ دور ديگرى در قوس صعودى انسان به سوى الله تعالى است؛ «انا لله و انا اليه راجعون. » (بقره: 156)


از آن بزرگوار نيز چنين نقل شده است: «و قد سمع – عليه السلام – رجلا يقول:


«انا لله و انآ اليه راجعون‏»


فقال: ان قولنا – انا لله – اقرار على انفسنا بالملك و قولنا – و انا اليه راجعون – اقرار على انفسنا بالهلك‏» ؛ (15) آن حضرت عليه السلام شنيدند كه شخصى مى‏گفت: «انا لله و انا اليه راجعون‏» فرمودند: اين سخن ما كه مى‏گوييم: «ما همه از آن خداييم‏»، اقرارى است‏به بندگى و اين‏كه مى‏گوييم: «بازگشت ما به سوى اوست‏» اعترافى ست‏به نابودى خويش.


در اين ديدگاه، مرگ، نشانى از هستى مقيد انسان و هستى مطلق الهى دارد؛ هستى للهى و الى اللهى؛ هستى‏اى كه ريشه در ملك و ملكوت دارد و به هلك و هلاكت منتهى مى‏گردد؛ يعنى كه مرگ – در واقع – نشان هستى انسان است و البته علامتى بر جوهر و حقيقت الهى انسان؛ حقيقتى پيوسته و وابسته به مبدا هستى بخش:


«و قيل له عليه السلام: كيف تجدك يا اميرالمؤمنين؟ فقال عليه السلام: كيف يكون حال من يفنى ببقائه و يسقم بصحته و يؤتى من مامنه‏» ؛ (16)


به امام عليه السلام گفتند: اى اميرالمؤمنين، خود را چگونه مى‏يابى؟ فرمود: & lt;SPAN style=”COLOR: #000099″>چگونه ‏است ‏حال‏كسى‏كه‏دربقاى خود ناپايدار و در سلامتى‏اش بيمار است و در آن‏جا كه آسايش دارد، مرگش فرا مى‏رسد؟ !


بنابراين، مرگ نمودى از جلوه بقاى ذات الهى و تباهى دنياى فانى است:


هستى دنياى فانى انتظار مردن است  ترك هستى ز انتظار نيستى، وارستن است.(صائب تبريرى)


و اين، حركتى از عالم فنا به سوى عالم بقا است. و به بيان زيباى مولا
عليه السلام، معامله فنا به بقا، كه فرمود:


«… فاتقوا الله عباد الله، و بادروا آجالكم باعمالكم، و ابتاعوا ما يبقى لكم بما يزول عنكم‏» ؛ (17)


اى بندگان خدا، از خدا بپرهيزيد و با اعمال نيكو به استقبال اجل برويد و با چيزهاى از بين رونده دنيا، آنچه را كه جاويدان مى‏ماند خريدارى كنيد. و نيز در ادامه فرمود:


«… و استعدوا للموت فقد اظلكم، و كونوا قوما صيح بهم فانتبهوا و علموا ان الدنيا ليست لهم بدار فاستبدلوا… » (18)


آماده مرگ باشيد كه بر شما سايه افكنده است و همچون‏مردمى‏باشيد كه بر آن‏ها بانگ زدند و بيدار شدند و دانستند دنيا خانه جاويدان نيست و آن را با آخرت مبادله كردند.


و از همين جاست كه نزد آن حضرت، از دست دادن دنياى فانى بسى آسان‏تر از رها كردن سراى باقى است؛ چرا كه:


«و موتات الدنيا اهون على من موتات الآخرة‏» ؛ (19)


از دست دادن دنيا آسان‏تر از رهاكردن آخرت است.


بدين‏سان، «مرگ‏» حركتى حتمى و مستمر از دار ممر به سوى دارمقر است: «الدنيا دار ممر لا دارمقر» (20) و حركتى است كه با هر نفس، انسان را به سوى خود مى‏خواند: «نفس المزء خطاه الى اجله‏» (21) حركتى كه پرده از پيوند لحظه‏ها با زندگانى كوتاه دنيوى برمى‏دارد: «و ان غاية تنقصها اللحظة‏» (22) (زندگى كوتاهى كه گذشتن لحظه‏ها از آن مى‏كاهد. )


نتيجه آن‏كه مرگ، حركت مستمرى از فنا به سوى بقا به حساب مى‏آيد. پس در اين صورت، ياد مرگ نيز ياداورى و ذكر فناى دنياست: «و ذلله بذكر الموت و قرره بالفناء» ؛ (23) نفس خود را با ياد مرگ آرام كن و آن را به اقرار فناى دنيا وادار نما. و صد البته كه اين ذكر نيز بايد به كثرت، تداوم يابد كه فرمود: «يا بنى، اكثر من ذكر الموت‏» (24) ؛ ذكرى كه او را به علت اصلى آفرينش انسان – يعنى بقا در دار جاودانى – فرا مى‏خواند:


«و اعلم يا بنى انك انما خلقت للاخرة لا للدنيا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحياة‏» (25)


و از همين روست كه غفلت از مرگ جايز شمرده نمى‏شود؛ چه اين‏كه «مرگ‏»، از انسان غافل نمى‏گردد:


«و اوصيكم بذكر الموت و اقلال الغفلة عنه، و كيف غفلتكم عما ليس يغفلكم؟ ! » (26)


وبه‏هر حال، اگرچه انسان آن را فراموش كند، اما مرگ او را از ياد نمى‏برد: «و ان نسيتموه ذكركم. » (27)


بود مرگ دنبال هر آدمى                   نباشد همى غافل از او دمى


شهادت يقين بهترين مردن است        به سوى خدا ره چنين بردن است.(مثنوى)


 


5- كوچ به دروازه حيات


نزد مولا على عليه السلام «شهادت‏» بازگشت ابدى مؤمن به دنياى باقى به حساب مى‏آيد و اين از آن روست كه «مرگ‏» را سفرى به دروازه‏حيات‏مى‏داند؛ يعنى شهادت بهترين مرگ‏هاست چون سفرالى‏الله است؛ سفرى كه از آغاز، تمامى بشريت‏با آن آشنا بوده و همگان را در يك جا به هم مى‏رساند.


در نقلى، آمده است كه آن حضرت گروهى را كه فردى از آن‏ها مرده بود، تسليت دادند و فرمودند: «مرگ، از شما آغاز نشده و به شما نيز پايان نخواهد يافت. چنانچه‏اين‏دوست‏شمابه‏سفر مى‏رفت، از شما دورمى‏شد، اكنون بپنداريد كه به يكى از سفرها رفته. اگر او باز نگردد (كه نخواهدآمد) شمابه‏سوى‏اوخواهيدرفت‏». (28)


و البته ترديدى نيست كه اين سفر، جز كوچ زيباى يك پرنده مهاجر نيست؛ كوچى كه از جانب دنياى ديگر هدايت‏شده: «و ترحلوا فقد جدبكم‏» (29) ؛ از دنيا كوچ‏كنيد كه براى كوچ دادنتان تلاش مى‏
كنند. و
نيز مهاجر، هر آن به انتظار نشسته است؛ چرا كه: «الرحيل و شيك‏» ؛ (30) كوچ كردن نزديك است. و اين انتظارى است كه هر «آن‏» آن، يك عمر است‏به قدر سرعت‏يك «آن‏»: «و ان غاية تنقصها اللحظة‏» (31) ؛ آنات و لحظاتى كه در قالب ساعات، روزها، ماه‏ها و سال‏هاى عمر آدمى، شتابان در حركت است و به پيش مى‏رود؛ كه فرمود: «فان غدا من اليوم قريب. ما اسرع الساعات فى اليوم، واسرع الايام فى الشهر و اسرع الشهور فى السنة، و اسرع السنين فى العمر»؛ (32) فردا به امروز نزديك است. وه‏كه چگونه ساعت‏ها در روز، و روزها در ماه، و ماه‏ها در سال، و سال‏ها در عمر آدمى شتابان مى‏گذرد!


و بر همين پايه، سزاوار است كه زندگى انسانى كوتاه مدت بوده و دوامى نداشته باشد، مگر به اندازه يك سفر كوچك. آن حضرت‏عليه السلام فرمود: «خداى سبحان شمارا بيهوده نيافريد و به حال خود وانگذاشت. ميان شما تا بهشت‏يا دوزخ، فاصله اندكى جز رسيدن مرگ نيست. زندگى كوتاهى كه گذشتن لحظه از آن مى‏كاهد و مرگ آن را نابود مى‏كند، سزاوار است كه كوتاه مدت باشد؛ زندگى، كه شب و روز آن را به پيش مى‏راند، به زودى پايان خواهد يافت (و لذا) مسافرى كه سعادت يا شقاوت همراه مى‏برد، بايد بهترين توشه را
با خود بردارد
. » (33)


 


6- مرگ ترس


رمز نگاه حيات‏بخش مؤمن به «مرگ‏» نيز در همين سفر ابدى و كوچ زودهنگام اوست و قطعا همين سر برگزيدگى و نيكى مرگ نزد جوان‏مرد است؛ جوانمردى كه پستى و خوارى را برنمى‏تابد: «المنية و لا الدنية‏» ؛ (34) مرگ براى جوان‏مرد، برگزيده و نيك است، نه پستى و خوارى.


گو اين‏كه در چنين ذائقه‏اى شيرين و همگانى، طعم بازگشت‏به حيات حقيقى و رجوع به سرچشمه نيكى‏ها و خوبى‏ها نهفته است كه فرمود:


«كل نفس ذائقة الموت ثم الينا ترجعون. » (عنكبوت: 57)


هر آن نفس كو آمد اندر حيات                    &nbsp
;  
چشد شربت نيستى و ممات


دو روزى چو از زندگانى گذشت                       به سوى خدا باز خواهيد گشت.


و براى نفس مطمئنه، در اين رجوع الهى، حلاوتى‏است كه‏ديگرمحل و محملى براى تلخى سكرات موت باقى نمى‏ماند.


بدين‏روى، جوان‏مرد را چه باكى است از مرگ؟ كه او، خود، به دروازه مرگ قرب وصول يابد يا اين‏كه مرگ، او را به ناگهان دريابد: «فوالله ما ابالي دخلت الى الموت او خرج الموت الى‏» (35) ؛ به خدا سوگند، هيچ باكى ندارم كه من به سوى مرگ روم يا اين‏كه ناگاه، مرگ مرا دريابد.


مرگ اگر مرد است گو نزد من آى        تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ


من از او عمرى ستانم جاودان            او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ. (36) & lt;o:p>


اين يقين و اطمينان عالى الهى، مولا على‏عليه السلام را در حصن حصينى قرار داده است كه مى‏فرمايد: «ان الاجل جنة حصينة‏». (37) و چون به يقين مى‏داند كه اجل نگهبان خوبى بوده و او را به تنهايى كافى است، مى‏فرمايد: «كفى بالاجل حارسا.» (38) پس هيچ جاى ابهام و ترديد نيست؛ چنانچه خود با پاى خويشتن نزد قاتل مى‏رود تا او را دريابد! و در اين حال، چگونه از خبر مرگ، رنگى و رشحه‏اى از ترس به خود راه دهد كه فرمود: «و ان على من الله جنة حصينة، فاذا جاء يومي انفرجت عنى واسلمتني فحينئذ لا يطيش السهم و لا يبرء الكلم‏» ؛ (39) (پروردگار براى من سپر محكمى‏قراردادكه مرا حفظ نمايد. هنگامى كه روز من به سرآيد، از من دور مى‏شود و مرا تسليم مرگ مى‏كند و در آن روز نه تير خطا مى‏رود و نه زخم بهبود مى‏يابد).


هر كس كه ز مرگ خود هراسان باشد             دفع نگرانيش بس آسان باشد


نه، زودتر از اجل توان مرد، نه دير         حقا كه اجل تو را نگهبان باشد. (40)


و براى چنان انسان عالى متعالى، (41) نه تنها جايى ترس و ترديد نيست كه حتى او تعجبى از مرگ نيز به خود راه نمى‏دهد:


عجبت لجازع باك مصاب         &am p;nbsp;          باهل او حميم ذى اكتئاب


شقيق الجيب داعى الويل جهلا          كان الموت كالشى‏ء العجاب. (42)


(عجب‏مى‏دارم از ناشكيبايى گريه‏كننده مصيبت رسيده به‏اهل يا خويش نزديكش، صاحب اندوه، شكافته گريبان و گوينده واويلا به نادانى. گويا كه مرگ همچو چيزى عجيب است!)


تعجب امام‏عليه السلام از اين است كه چگونه گروهى از مردم، از مرگ، تعجب به خود راه مى‏دهند و حال آن‏كه هشدار موت نزديك است و اين ديدار به زودى انجام مى‏گيرد: «و قال‏عليه السلام: اذا كنت في ادبار والموت فى اقبال، فما اسرع الملتقى‏» ؛ (43) هنگامى كه زندگى را پشت‏سرمى‏گذارى ومرگ به‏تورو مى‏آورد، پس ديدار با مرگ چه زود خواهد بود!


 


7- قرب به مرگ


&l t;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman’; mso-bidi-language: FA” lang=FA>آن حضرت عليه السلام بارها به اين حقيقت اشاره كرده‏اند كه فرار از اين دروازه، ورود به آن است:


«ايها الناس كل امرى‏ء لاق ما يفر منه فى فراره، و الاجل مساق النفس، و الهرب منه موافاته… » ؛ (44)


اى مردم، هر انسانى در حالى كه از مرگ مى‏گريزد، آن را ديدار مى‏كند و اجل، سرآمد زندگى و فرار از مرگ، نزديكى به آن است.


اگر در اين منظر، فرار از مرگ، قرب به آن تلقى شده، از آن روست كه: «ولا يمكن الفرار من حكومتك‏» (45) ؛ چه اين‏كه «موت‏»، بهترين و زيباترين نماد حكومت مطلق ذات الهى است كه فرمود: «اينما تكونوايدرككم الموت ولو كنتم فى بروج مشيدة. » (نساء: 78)


چه باشيد در برج و در قصر و كاخ         چه باشيد در كومه و سنگلاخ


به هر جا كه باشيد و هر سازو برگ     بگيرد گريبانتان سخت مرگ.(مثنوى)


بدين‏روى‏ رهايى از اين مظهر حكومت مطلق الهى امكان‏پذير نيست، هر چند انسان، دوستدار بقا و حيات هميشگى باشد، چه رسد به اين‏كه ترس و خوف، مانعى براى نجات از آن به حساب آيد: «فما ينجو من الموت من خافه، و لا يعطى البقاء من احبه‏»؛(46) آن كه از مرگ بترسد، نجات نمى‏يابد و آن كه زنده ماندن را دوست دارد، براى هميشه در دنيا نخواهد ماند.


همه بشريت‏ شكار مرگى‏اند كه فرار كننده آن نجاتى ندارد و هر كه را بجويد به آن ست‏يافته، سرانجام او را مى‏يابد: «و انك طريد الموت الذي لاينجو منه هاربه، ولا يفوته طالبه، ولابد انه مدركه‏» (47)


پس اگر براى چنين مرگى بايد مهيا بود، بدان دليل است كه او هر آن، در مقام ادراك و مترصد اتخاذ انسان است: «و بادروا الموت الذى ان هربتم منه ادرككم و ان اقمتم اخذكم‏» (48)


 


8- حركت‏يا سكون


بر همين اساس، تفاوت مرگ نزد اهل دنيا و آخرت نيز خود را مى‏نماياند: مرگ، در منظر اهل دنيا، رنگ تعلق و جذبه دنيوى به خود گرفته و در اين ديدگاه، پايان همه هويت انسانى انسان به شمار مى‏آيد: «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا» (مؤمنون: 40) در اين صورت، جلوه حقيقى موت به جاى حركت و ارتقا، سكون سرد و ثبات خاموش است و از همين‏رو، براى صاحب آن جز حسرت بارى ندارد:


بجز اين دو روزه، جهان هيچ نيست      كه در آن صباحى نماييم زيست


چو هستيم زنده بخواهيم مرد          
  
ره از خاك جايى نخواهيم برد (49)


داستان اين دسته از زبان مولا على‏عليه السلام «داستان دنياپرستانى است كه مى‏خواهند از جايگاهى پر از نعمت‏به سرزمين خشك و بى‏آب و علف كوچ كنند و لذا، در نظر آنان امرى ناراحت‏كننده‏تر از اين نيست كه از جايگاه خود جدا شوند و بايد ناراحتى‏ها را تحمل كنند. » (50)


اما در برابر اين گروه، «كسانى‏اند كه دنيا را آزموده‏اند و چون مسافرانى كه در منزلى بى‏آب و علف و دشوار اقامت دارند، قصد كوچ به سرزمينى مى‏كنند كه آسايش و رفاه در آن‏جا فراهم است… تا با آرامش به جايگاه وسيع و منزلگاه امن قدم بگذارند و لذا، در طول سفر، احساس سختى و ناراحتى نمى‏كنند… و هيچ چيز براى آنان دوست‏داشتنى نيست، جز آن كه به منزل امن و محل آرامش دست‏يابند. » (51)


در واقع، مرگ نزد اهل آخرت، حركت‏به سوى عالم جديدى است؛ «وطريق الى الاخرة‏» (52) عالمى كه انسان مؤمن از پيش، با آن آشنايى داشته و اگرچه به ظاهر با اهل دنيا هم‏نشين است، ولى در حقيقت، با اهل آخرت در حال گردش و معاشرت مى‏باشد. بنابراين، مرگ را از دريچه پايان كالبد جسمانى انسان، نمى‏نگرد، بلكه آن را موت قلب در تقلب روح فطرى انسانى از وجه رب مى‏داند كه آن حضرت‏عليه السلام در ويژگى‏هاى زهاد فرمود: «پارسايان گروهى‏اند در ظاهر، اهل دنيا، ولى از آن نيستند… و اگرچه هم‏نشين اهل دنيايند، ولى بين اهل آخرت در حال گردشند و اهل دنيا را نظاره مى‏كنند كه به مرگ جسد خود اهميت مى‏دهند و ايشان به مرگ دل‏هاى زنده خود.» (53)


پس بى‏تناسب نيست كه آن حضرت‏عليه السلام مى‏فرمود: «ذكرالموت صيقل القلب‏» و «نسيان الموت صداء القلب‏». (54) و اگر زاهد الهى باشتاب، به استقبال مرگ مى‏رود و پيش از آمدنش آراسته آن سفر مى‏شود، از آن روست كه: «و بادرو الموت و غمراته، وامهدوا له قبل حلوله، واعدوا له قبل نزوله، فان الغاية القيامة‏». (55)


در اين صورت، براى خردمند چه پنددهنده‏اى بهتر از «مرگ‏» و براى نادان، چه عبرتى بهتر از آن خواهد بود؟ ! كه فرمود: «و كفى بذلك واعظا لمن عقل، و معتبرا لمن جهل‏» (56)


خردمندى كه هر صبحگان، بانگ رساى فرشتگان الهى را مى‏شنود و خود را در شمول اين خطاب عمومى، حتى با انبياى عظام‏عليهم السلام نيز يكسان قلمداد مى‏نمايد كه: «ان لله ملكا ينادى في كل يوم: لدوا للموت واجمعوا للفناء، وابنوا للخراب‏».(57)


«و سوى الله فيه الخلق حتى نبى الله عنه لم يحاب له ملك ينادى كل يوم لدوا للموت وابنوا للخراب‏»


و يكسان گردانيد خدا در مرگ، خلق را، به‏مرتبه‏اى كه‏پيغمبر خدا را نيز محابا نكرد. خداى‏رافرشته‏اى‏است‏كه‏هرروزآوازمى‏دهد: بزاييد براى مرگ و بنا كنيد براى ويرانى.


در دهر اگر كسى مخلد بودى                        شك نيست كه حضرت محمد بودى


هر شخص كه زاد، عاقبت‏خواهد مرد                ور مرگ نبودى به جهان بد بودى. (58)


 


9- جمع‏بندى (مرد راه)


بدين‏سان، اگر آن حضرت‏عليه السلام شيفته رفتن است، بدان روست كه شهادت را الحاق به عالم حق و پيوستن به آل حق مى‏داند؛ همان نيك مردانى كه شتابان در حركتند و درمسير زندگى‏جاويد، طعم گواراى كرامت الهى را دريافته‏اند: «و لوددت ان الله فرق بيني و بينكم، والحقني بمن هو احق بي منكم. قوم والله ميامين الراى، مراجيح الحلم، مقاويل بالحق، متاريك للبغى، مضوا قدما على الطريقته، و اوجفوا على المحجة، فظفروا بالعقبى الدائمة، والكرامة الباردة‏» ؛ (59) به خدا سوگند، دوست داشتم كه خدا ميان من و شما جدايى اندازد و مرا به كسى كه نسبت‏به من سزاوارتر است ملحق نمايد. به خدا سوگند، آنان مردمى بودند نيك‏انديش، ترجيح‏دهنده بردبارى، گويندگان حق و ترك‏كنندگان ستم. پيش از ما به راه راست قدم گذاشتند و شتابان رفتند و در به دست آوردن زندگى جاويدان آخرت و كرامت گوارا، پيروز شدند.


نزد چنين كسانى «شهادت‏»، لقاى آستان رب اعلى است، چرا كه شهيد در سراى امن جايگزين خواهد شد: «والله، لقوا الله فوفاهم اجورهم و احلهم دارالامن بعد خوفهم‏» ؛ (60) به خدا سوگند، آن‏ها خدا را ملاقات كردند و پاداش آن‏ها را داد و پس از دوران ترس، آن‏ها را در سراى امن خود جايگزين نمود. در اين منظر، اگر مجاهد فى سبيل الله، بى‏قرار و سراسيمه به سوى شهادت‏مى‏شتابد، ازآن‏روست كه «شهادت
‏» را دروازه ورود و سپس وصول به عالم باقى مى‏داند و از اين‏رو نزد او، «مرگ‏» تنها ناله‏هاى شيرين حال وصال است؛ يعنى:


بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت        واندر آن برگ و نوا خوش ناله‏هاى زار داشت


گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست     گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت. (61)


آن‏حضرت عليه السلام عاشق شهادت است و اين عشق پررنگ الهى، تمامى تلخ‏كامى‏هاى بى‏رنگ دنياى فانى را بر او پذيرفتنى و شيرين نموده است و به همين اميد، پاى در ميدان مى‏گذارد كه فرمود:


«والله، لولا رجائى الشهادة عند لقائى العدو لقربت ركابى ثم شخصت عنكم فلا اطلبكم ما اختلف جنوب و شمال‏» (62) ؛


به خدا سوگند، اگر اميدى به شهادت در راه خدا نداشتم، پاى در ركاب كرده از ميان شما مى‏رفتم و شما را نمى‏طلبيدم؛ چندان كه باد شمال و جنوب مى‏وزد. خوشا در پاى او مردن، خدايا بخت آنم ده          نشان اين چنين بختى كجا يابم نشانم ده


نثارى‏خواهم، اى‏جان‏آفرين شايسته‏پايش           پرازنقدوفاومهر، يك‏گنجينه‏جانم‏ده. وحشى‏بافقى


در حقيقت، او انسانى است كه وقتى به ميدان قدم مى‏گذارد، لباس شهادت به تن دارد و تنها در انتظار لقاى رب اعلاست: «متسربلين سرابيل الموت، اح
ب اللقاء اليهم لقاء ربهم
‏» (63) ؛ كسانى كه لباس شهادت به تن دارند و ملاقات دوست داشتنى آنان ملاقات با پروردگار است.


براى چنين فردى كه به جذبه دوست‏داشتنى محبوب و معشوق مبتلاست، مرگ نيز طعم شيرين آتش بلاى كوى رندى و وفادارى است؛ شيرينى وصال رب و قرب عشق‏بازى:


در طريق عشق‏بازى، امن و آسايش بلاست       ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمى


اهل‏كام ونازرادركوى رندى راه نيست                ره‏روى بايدجهان‏سوزى، نه خامى بى‏غمى


آدمى در عالم خاكى نمى‏آيد به دست             عالمى ديگر ببايد ساخت وزنو آدمى. (64)


بر اين بنيان، شهيد برتر از ابرار و شهادت نيز مافوق هر بر است: «فوق كل بر بر، حتى يقتل الرجل في سبيل الله‏» و رمز اين برترى آن است كه در مقام نخست، «شهيد» خويشتن خويش را ارتقا داده، بالا مى‏برد؛ يعنى‏گويا كه پيامبر فرموده باشند: «الشهيد ينظر الى وجه الله‏».


او در منظر نظر «رب اعلى‏» قرار دارد و به همين دليل نيز صاحب خبر عالى مى‏گردد؛ چرا كه نظر خود را با عالم الوهيت و حقيقت پيوند زده است:


اى بى‏خبر، بكوش كه صاحب خبر شوى            تا راهرو نباشى كى راهبر شوى؟


درمكتب حقايق، پيش‏اديب عشق  &nbs
p;                
هان‏اى پسر، بكوش‏كه روزى پدر شوى (65)


او راهبر است، چون‏ صاحب ‏خبرحقيقى است، و صاحب خبر است، از آن‏جا كه صاحب‏نظر است، و صاحب نظرشده، چرا كه خود را در منظر نظر رب قرار مى‏دهد.


پس شهيد، صاحب نظر است، اما صاحب نظرى كه در منظر نظر «رب‏» جاى يافته، نه در منظر نظر «عقل‏». از اين‏رو، نظر بازى است كه نظردان در كار او سخت‏حيران است و اگر بى‏خبران، مردد و حيرانند به دليل آن است كه صاحب نظر حقيقى نيستند و در نتيجه، به جاى راه‏برى، پسرانى راه‏روى مطلق پدران خويشند؛ پسرانى كه صرفا دل به نظر عقل خودبسته‏اند. و از بى‏خبرى ‏تا صاحب‏نظرى، راه درازى در پيش است؛ راهى كه در نهايت، به وصل خورشيد حق مى‏انجامد و در آن‏جا، عاقلان، حيران و عاشقان، صاحب‏خبر و لذت حقيقى وصل و قربند:


در نظر بازى ما بى‏خبران حيرانند                     من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند


عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولى & amp;nbsp;                    عشق داند كه در اين دايره سرگردانند


… وصل خورشيد به شب پره اعما نرسد           كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند… (66)


در واقع، شهيد از خود دست مى‏شويد و به نورحق مى‏آرايد. پس‏ به ‏كيمياى&lt ;SPAN dir=ltr> ‏عشق، زر مى‏شود و آن‏گاه از آفتاب فلك، نورانى‏تر و درخشان‏تر و سپس در منظر نظر رب اعلاست تا به مقام صاحب نظرى بار يابد:


دست از مس وجود چو مردان ره بشوى            تا كيمياى عشق بيابى و زر شوى


… گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد          بالله، كز آفتاب فلك خوب‏تر شوى


… از پاى تا سرت همه نور خدا شود                در راه ذوالجلال چو بى‏پا و سر شوى


وجه خدا اگر شودت منظر نظر            زين پس شكى نماند كه صاحب نظر شوى… (67)


در اين صورت، چنانچه نظرش به وجه الهى است، ص
احب نظر مى‏گردد و البته صاحب خبر؛ چرا كه «خبر»، قرب به خداست و جز آن، خبرى در عالم هستى، هستى نيافته و حقيقت ندارد. بنابراين، سراسر وجود اين چنين مخبرى، همه مملو از عشق و مستى است؛ چه اين‏كه:


جز به باد او نجنبد ميل من    نيست جز عشق احد سرخيل من. مثنوى


و از آن‏جا كه ديگر نفس و هستى خود را نمى‏بيند، به رهايى و آزادى دست‏يافته وسپس رستگارى حقيقى در انتظار اوست.


اى‏دل مباش‏يك دم، خالى ز عشق و مستى      وانگه برو كه رستى، از نيستى و هستى


… تافضل وعقل‏بينى، بى‏معرفت‏نشينى            يك‏نكته‏ات‏بگويم، خودرامبين‏ورستى (68)


او اهل ارتقا، تعالى و تكامل به عالم بالاست؛ يعنى مرد راه است؛ انسانى كه با پاى استوار اراده، قدم در راه عشق مى‏گذارد. از آن سو، راه نيز مسير حركت‏به سوى رهايى را به او مى‏نماياند:


گر مرد رهى ميان خون بايد رفت         از پاى فتاده سرنگون بايد رفت



توپاى به راه درنه و هيچ مگوى            خود راه بگويدت كه چون بايد رفت. عطارنيشابورى


بدين‏سان، مسير او مسير تكامل مطلوب است و از همين‏رو، پيوسته در حال طلب و صيقل اراده و بدين‏دليل، دست از طلب برندارد تا به كام‏يابى مطلق نايل آيد؛ يعنى نمايش رخ محبوب:


&lt ;P style=”TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: 200%; MARGIN: 0in 0in 0pt; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl” dir=rtl class=MsoNormal align=justify>دست از طلب ندارم تا كام من برآيد                 يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد


بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر                   كز آتش درونم دود از كفن برآيد


بنماى رخ كه خلقى واله شوند و حيران                         بگشاى لب كه فرياد از مرد و زن برآيد


        نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد (69)


اما در مقام ديگر، شهيد نه تنها بالا مى‏رود كه بالا نيز مى‏برد؛ اگر او اهل هدايت الهى است، پس براى اهل زمين نيز مهتدى است كه فرمود: «من يهد الله فهو المهتدى‏» (اعراف: 177)


قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشاى              ما را نگذارد كه درآييم زپاى (70)


او لاله‏اى است كه با شهادت، در زمين انسانيت مى‏شكفد و لذا، ياد و نام او نيز همواره در منظر وجه بشريت قرار مى‏گيرد؛ يعنى اگر در منظر نظر «رب اعلى‏» باقى است و الله سبحانه باقى و ماندگار، پس ذكر او نيز در منظر نظر تاريخ، همواره موجود يادكردنى خواهد بود:


در هر دشتى كه لاله‏زارى بوده است               از سرخى خون شهريارى بوده است


هر برگ بنفشه كز زمين مى‏رويد                     خالى است كه بر رخ نگارى بوده است (71)


بنابراين، لاله‏ها در گلستان زمين براى انسان و انسانيت، حجت الهى‏اند و نشان خبرى از يك صاحب نظر؛ خبرى واقعى كه به داغ سياه آغشته و به خون سرخ افراشته است.


پس اگر لاله‏ها سياه پوشند، «ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‏ايم. » و اگر سرخ پوش، «اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده‏ايم‏». (72) لاله‏ها، نبى امت‏اند و از همين‏رو، «گل سرخ، عرق لطف مصطفى است. » (73) و شهيد، در جاى نبى مى‏نشيند كه فرمود:


«و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا.» (74) (نساء: 69)


چنانچه خبر، تنهاپرده‏بردارى از حقيقت هستى است؛ يعنى قرب به خدا و عشق الهى. و اگر مخبران چنين خبرى توحيدى فقط پيامبران خدايند و به همين دليل، انبياعليهم السلام امت‏بشرى‏اند، شهدا نيز خبر از مخبران اولى آورده‏اند. پس او هم چون نبى، دستى و سرى به عالم بالا دارد و لذا:


روزى است از آن پس كه در آن روز نيابند           خلق از حكم عدل نه ملجا و نه منجا


آن روز در آن هول وفزع بر سر آن جمع               پيش شهدا دست من و دامن زهرا. (75)


پيام شهدا همان پيام انبياعليهم السلام است: عشق و عاشقى، تمنا و تولا؛ به راه بودن و همواره در راه بودن؛ چه اين‏كه شهيد، دل خوش به تمناى وصال دوست، در ره عشق، خود را به سيل بلا مى‏سپرد تا نزد رخ زيباى سمن‏ساى، درد و هجران مرگ را به خوشى بيابد و آن‏گاه هر خطرى را به عشق عشوه شيرين تولاى دوست، به جان بياسايد البته همچنان در راه باشد و در سير طلب، هر آن، شر خطر بلا را به شيرينى و خوشى لذت وصال يار بيازمايد… و باز بيازمايد:


اى همه‏شكل تومطبوع و همه‏جاى‏توخوش         دلم از عشوه شيرين شكرخاى تو خوش


همچو گلبرگ طرى هست وجود تو لطيف           همچو سرد چمن خلد سراپاى تو خوش


شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح            چشم و ابروى تو زيبا قد و بالاى تو خوش


هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار               هم مشام دلم از زلف سمن‏ساى تو خوش


در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار                        كرده‏ام خاطر خود را به تمناى تو خوش


پيش چشم تو بميرم كه بدان بيمارى                مى‏كند درد مرا از رخ زيباى تو خوش


در بيابان طلب، گرچه زهر سو خطرى است        مى‏رود
حافظ بى‏دل به تولاى تو خوش. (76)


و دعاى آخر اين‏كه:


چشم دل باز كن و


در گلستان شهادت،


لاله سرخ علوى بين


كه او ريشه در ساقى كوثر دارد.


مردى ز كننده در خيبر پرس


اسرار كرم ز خواجه قنبر پرس


گر طالب فيض حق به صدقى، حافظ


سرچشمه آن ز ساقى كوثر پرس. (77)


«نسال الله منازل الشهداء و معايشة السعداء و مرافقة الانبياء» (78)


 


 پى‏نوشت‏ها:


 1- اين عبارت را در ضمن مطالبى كه هنگام نبرد در جنگ صفين خطاب به سربازان خويش مى‏فرمود، از آن حضرت نقل كرده‏اند: همانا مرگ به سرعت در جست‏وجوى شماست. آن‏ها را كه در نبرد مقاومت دارند و آن‏ها كه فرار مى‏كنند، هيچ‏كدام را از چنگال مرگ رهايى نيست. همانا گرامى‏ترين مرگ‏ها كشته شدن در راه خداست. سوگند به آن كه جان پسر ابوطالب در دست اوست، هزار ضربت‏شمشير بر من آسان‏تر از مرگ در بستر استراحت، در مخالفت‏با خداست. (ر. ك. به: محمد دشتى، ترجمه نهج‏البلاغه، قم، مؤسسه فرهنگى تحقيقاتى اميرالمؤمنين‏عليه السلام، 1379، خطبه 123، ص 234. )


2- چنانچه بخواهيم بحث را به صورت دقيق‏ترى دنبال كنيم، بايد پيش از موضوع «مرگ‏»، به بحث «انسان‏شناسى‏» نيز بپردازيم؛ يعنى نخست ديدگاه قرآن و سنت را درباره «انسان‏» دريابيم (انسان‏پژوهى)، سپس به شناخت صحيحى از مرگ دست‏يابيم (مرگ‏پژوهى) و در نهايت، بر اين مبانى، به موضوع «شهادت‏» از ديدگاه اسلام در منظر قرآن، سخن و سيره پيامبرصلى الله عليه وآله و على‏عليه السلام برسيم (شهادت پژوهى).


3- ديوان‏حافظ، براساس نسخه علامه محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى، تهران، دوران، 1379، ص 200


4- 5- اميد مجد، قرآن مجيد با ترجمه منظوم، تهران، اميد مجد، 1379، ص 72 / ص 589


6- حافظ، ديوان، ص 146


7- خوشا آنان كه جانان مى‏شناسند


طريق عشق و ايمان مى‏شناسند


بسى گفتند و گفتيم از شهيدان


شهيدان را شهيدان مى‏شناسند


ر. ك. به: خلاصه مقالات همايش سيماى شاهد در نهج‏البلاغه، به كوشش محمدرضا آقاملايى، تهران، شاهد، 1379، ص 77


8- بخشى از خطبه 156 نهج‏البلاغه كه حضرت‏عليه السلام پس از پيروزى در جنگ جمل، براى مردم بصره ايراد فرمودند و در بخشى از
آن، از گفت‏وگوى خويش با پيامبر خداصلى الله عليه وآله در مورد آرزوى شهادت سخن مى‏گويند. (ر. ك. به: ترجمه نهج‏البلاغه، ص 290. )


9- مردم، به سخن عالم خداشناس خود گوش فرا دهيد، دل‏هاى خود را در پيشگاه او حاضر كنيد و با فريادهاى او بيدار شويد. (ر. ك. به: نهج‏البلاغه، خطبه 108، ص 202. )


10- و بخريد چيزى را كه براى شما باقى مى‏ماند به چيزى كه از دستتان مى‏رود واز دنيا كوچ كنيد كه براى كوچ دادنتان تلاش مى‏كنند و چون مردمى باشيد كه دانستند دنيا خانه جاويدان نيست و آن را با آخرت مبادله كردند. (ر. ك. به: نهج‏البلاغه، خطبه 64، ص 112. )


11- ر. ك. به: مرتضى مطهرى، سيرى در نهج‏البلاغه، قم، صدرا. ص 7.


12- «همانا من در ميان شما چونان چراغ درخشنده در تاريكى هستم كه هر كس به آن روى آورد، از نورش بهره‏مند مى‏گردد. » ر. ك. به: نهج‏البلاغه، خطبه 187، ص 368


13- نهج‏البلاغه، خطبه 5، ص 50


14- 15- 16- نهج‏البلاغه، نامه 31، ص 524 / حكمت 99، ص 646 / حكمت 115، ص 650 < SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Times New Roman','serif'; FONT-SIZE: 12pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA>


17- 18- 19- 20- 21- نهج‏البلاغه، خطبه 64، ص 112 / همان / خطبه 54، ص 106 / حكمت 133، ص 656 / حكمت 74، ص 638


22- 23- بخشى از خطبه نهج‏البلاغه، ص 112 / نامه 31، ص 520


24- 25- 26- 27- فرازى از وصيت‏نامه آن حضرت‏عليه السلام به فرزندش امام حسن‏عليه السلام كه در ادامه مى‏فرمايد: و به ياد آنچه به سوى آن مى‏روى و پس از مرگ در آن قرار مى‏گيرى تا هنگام ملاقات با مرگ از هر نظر، آماده باش، نيروى خود را اف


www.nahjnews.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید