ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

حل تعارضات نهج البلاغه با قرآن/1

نویسنده: دکتر سید جواد مصطفوی
نهج البلاغه با قرآن کمال بستگی و ارتباط را دارد و علی بن ابیطالب (علیه السلام) بهترین شاگرد مکتب قرآن است و خلاصه، معنی حدیث نبوی «علی مع الحق و الحق مع علی» تا حدّی معلوم می شود و نیز معنی اخوتی که علما به استناد همین حدیث کرده اند تا اندازه ای آشکار می گردد. در صدد هستیم از آنچه در این دو کتاب بوی تناقض و تنافی استشمام می شود را کنکاش کرده و این تعارض را حل نماییم.
1- الفت و محبت بین دلها
انفال/63- و الف بین قلوبهم لو انفقت ما فی الارض جمیعاً ما الفت بین قلوبهم و لکن الله الف بینهم.
خدا بین دلهایشان الفت داد؛ اگر تو همه مال زمین را خرج می کردی، نمی توانستی بین دلهایشان الفت دهی ولی خدا الفتشان داد.
علی علیه السلام در وصف رسول خدا می فرماید:
خطبه 95- دفن الله به الضغائن و اطفا به النوائر الف به اخواناً.
خداوند به وسیله آن حضرت، کینه ها را نابود ساخت و به سبب او، آتش دشمنی ها را خاموش نمود و به واسطه او میان برادران ایمانی، الفت داد.
اشکال: خداوند متعال، الفت بین قلوب مردم را صریحاً از نبی اکرم سلب نموده و حتی می گوید: «اگر تمام اموال زمین هم در اختیار تو باشد و آن را در این راه خرج کنی، موفق نمی شوی» و این موهبت عظیم را تنها به خود اختصاص می دهد ولی نهج البلاغه رفع کینه های زمان جاهلیت و الفت بین دلهای اعراب را به سبب وجود آن حضرت می داند.
جواب: با اندک تأملی پیداست که قرآن مجید نفی علیت تامه و استقلال آن حضرت را در تألیف قلوب فرموده ولی نهج البلاغه اثبات سببیت و وساطت آن حضرت را در این موضوع می فرماید و در تمام سه جمله مذکور، صریحاً خداوند را فاعل و به وسیله باء سببیت، وساطت آن حضرت را ثابت کرده است. بنابراین می گوییم، توضیح آیه شریفه چنین است: «ای پیغمبر گرامی اگر نظر لطف و رحمت ما نباشد و تو بخواهی بخودی خود دل آنها را مهربان کنی هرگز نمی توانی اما ما می توانیم به سبب تو و یا شخص دیگری چنین کاری را انجام دهیم.» البته در این مورد به سبب وجود شریف آن حضرت انجام شده است چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام بیان می فرماید.
2- تزکیه نفس =خودستایی
علی علیه السلام پس از آنکه اصحاب جمل را نکوهش می نماید، درباره خویش می فرماید:
خطبه 10- و ان معی لبصیرتی ما لبست علی نفسی و لا لبس علی.
ولیکن من با بصیرت و بیناییم، حق را بر خود نپوشانده ام و حق نیز بر من پوشیده نشده است (نه به طور قصد و توجه و نه به طور اکراه و عدم توجه حق به لباس باطل برایم درآمده است).
و نیز در نامه یی که به مردم مصر نوشته و همراه مالک اشتر- رضوان الله علیه- استاندار آن سرزمین، فرستاده است دربا
ره مردم شام چنین می نویسد:
نامه 62- انی والله لو لقیتهم واحداً و هم طلاع الارض کلها ما بالیت ولا استوحشت و انی من ضلالهم الذی هم فیه والهدی الذی انا علیه لعلی بصیره من نفسی و یقین من ربی و انی الی لقاء الله لمشتاق ولحسن ثوابه لمنتظر راج.
سوگند به خدا که اگر من تنها در برابر آنها بایستم و ایشان تمام روی زمین را پر کرده باشند، باک ندارم و نمی هراسم. من نسبت به گمراهی ایشان و هدایتی که خودم بر آن هستم، از جانب خویش با بصیرت و از جانب پروردگارم بر یقین و ثبات می باشم و به ملاقات خداوند، مشتاق و امیدوار پاداش نیک او می باشم.
اشکال: این قسمت از خطبه و نامه حضرت که موهم (1) تزکیه نفس است، با آیه شریفه «الم تر الی الذین یزکون انفسهم بل الله یزکی من یشاء» (2) یعنی: «مگر آن کسان را نمی بینی که خود را می ستایند (و نباید چنین کنند) بلکه خدا هر که را بخواهد به پاک خویی یاد می کند» و با آیه شریفه «فلا تزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی» (3) که در فصل دوم ذکر شد، منافات دارد زیرا خداوند متعال در این آیات شریفه، صریحاً از خودستایی نهی فرموده است، پس چگونه علی علیه السلام خود را می ستاید؟
جواب: قبل از بیان جواب باید دانست که خودستایی نهی شده در آیه شریفه، خودستایی راست است نه دروغ؛ یعنی اگر انسان، صفت نیکی را واقعاً دارا باشد و در مقام مدح خویش، آن صفت را به مردم بگوید خودستایی است و نکوهیده و مذموم. اما اگر صفت نیکی را به دروغ به خود ببندد، مشمول کذب و اغوا و امثال آن می شود که نهیش اکیدتر و عقابش، شدیدتر است به دلیل آنچه از خود امیر المؤمنین علیه السلام تحت عنوان «نهی از خودستایی» ذکر نمودیم. پس از این مقدمه، می گوییم نهی از خود ستایی در آیه شریفه، آن تعمیم را ندارد که به انسان اجازه ندهد، در مورد مقتضی بگوید که من راست می گویم، نمازم را خوانده ام، به آن فقیر کمک کرده ام، شما هم مساعدت کنید و امثال این جملات بلکه متتبع در آیات و اخبار و کسی که شمّ فقه الآیات والاحادیث پیدا کرده است، قضاوت می کند که هر گاه انسان از ذکر امثال این جملات که ستایش گوینده را متضمّن است، مقصد و هدفی شرعی داشته باشد که در مقام کسر و انکسار رسیدن به آن مقصود بر خودستایی ارجح و اولی باشد، این خودستایی علاوه بر اینکه مذموم نیست، ممدوح و بلکه گاهی واجب است؛ مثل اینکه کسی برای ترغیب دیگران به دستگیری از فقرا بگو
ید، من به آنها کمک کرده ام و یا به کسانی که او را به راستگویی شناخته و سخنش را باور دارند، هر صفت خوبی را که خود دارد یا کار شایسته یی را که انجام داده است، به آنها بگوید. چنانکه حضرت یوسف به سلطان مصر گوید:


یوسف/7 – اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم.
خزانه های این سرزمین را به من بسپار که من نگهدار و دانایم.
و نیز در موردی که انسان نعمتی از خداوند را بر خویش ذکر می کند که متضمن ستایش خود او هم هست ولی منطوق (4) جمله، ذکر نعمت الهی و تصریح به آن است و ابداً خودستایی نیست. درقرآن کریم از این قبیل سخنان از انبیای اولوالعزم، بسیار نقل می شود چنانکه درباره حضرت ابراهیم می فرماید:
انعام/80 – وحاجه قومه قال اتحاجونی فی الله وقد هدان.
قوم ابراهیم با او محاجّه کردند. ابراهیم (علیه السلام) گفت: چرا درباره خداوندی که مرا هدایت کرده است محاجّه می کنید.
درباره قوم هود می فرماید:
اعراف /67و68 قال یا قوم لیس بی سفاهه و لکنی رسول من رب العالمین ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین.
گفت: ای قوم! من سفیه نیستم بلکه پیغمبر پروردگار جهانیانم؛ پیغامهای پروردگار خویش را به شما می رسانم و برای شما خیرخواه و امینم.
باز راجع به حضرت یوسف می گوید:
یوسف/90 – قال انا یوسف و هذا اخی قد من الله علینا انه من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین.
گفت:من یوسفم و این برادر من است خدا بر ما منّت نهاد. هر کس تقوی پیشه کند و بردبار باشد، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی کند.
پس خودستایی مذموم و نکوهیده آن ست که انسان تنها به قصد ستایش خویش و تحبیب قلوب شنوندگان، صفات نیک خود را بیان کند.
اینک راجع به جملات نهج البلاغه می گوییم:
او
لاً: عین آنچه امیرالمؤمنین علیه السلام درباره خویش فرموده است، خداوند به پیغمبر خاتمش دستور می دهد که درباره خویش، به قومش بگوید:
یوسف/108 – قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیره انا و من اتبعنی.
بگو: این روش من، از روی بصیرت است، من و پیروانم به سوی خدا می خوانیم.
ثانیاً: گفتن این جمله از این نظر است که شنونده، حقیقتی را بداند و علّت ثبات و استقامت اولیای خدا را بفهمد.
ثالثاً: از تواضع و هضم نفسی که از علی علیه السلام در مدت عمرش مشاهده کرده ایم، یقین داریم که گفتن این جمله توسط حضرت، از نظر تحبیب قلوب و خودستایی نیست.
3- جزای ستم را چگونه باید داد؟
رعد/ 22 – و یدرون بالحسنه السیئه اولئک لهم عقبی الدار.
و کسانی که بدی را به نیکی رفع می کنند، عاقبت نیک قیامت خاص ایشان است.
فصلت/34 و35 – لا تستوی الحسنه ولا السیئه ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم و ما یلقیها الا الذین صبروا و ما یلقیها الا ذو حظ عظیم.
نیکی و بدی یکسان نیست؛ بدی را به آنچه نیکوتر است دفع کن، آنگاه کسی که بین تو و او دشمنی است، مانند دوست مهربان می شود و این صفت را بجز بردباران و کسی که دارای بهره بزرگ است، فرا نمی گیرد.
حکمت306 – ردوا الحجر من حیث جاء فان الشر یدفعه الا الشر.
سنگ را از جایی که آمده است برگردان (بدی را بمانند خودش تلافی کن) زیرا بدی را جز بدی برطرف نمی سازد.
اشکال: چنانکه از دو آیه شریفه پیداست، بدی را به نیکی باید جزا داد و از راه تحریک عواطف مرد بدکار، باید وارد شد و او را از شر و بدی بازداشت و طریقه نیکوکاری به او آموخت. لیکن علی علیه السلام در کلام خویش جزای بدی را بدی می داند و می فرماید: «بدی را جز بدی رفع نمی کند.
جواب: اوّلاً: می گوییم واضح است که اشخاصی که ستمگر و گنه کار شده اند، از نظر کیفیت قوه ندامت و تنبه بر دو قسمند: دسته اول اشخاصی که در اثر خباثت ذاتی و یا سوءِ تربیت، هرگاه در مقابل ستم و جنایت خویش از طرف مقابل، مهر و عطوفت بینند علاوه بر اینکه از ستم خویش مرتد و منزجر نمی شوند، مهر و عطوفت او را حمل بر ضعف و زبونیش نموده، جری تر و بی حیاتر می گردند. دسته دوم که شاید در افراد انسانی اکثریت دارند،
کسانی هستند که چون در اثر اشتباه و عدم توجه یا علل دیگر جور و خطایی را مرتکب شوند و در مقابل از طرف خویش مهر و نیکی بینند، شرمنده و منفعل گشته، از طرف مظلوم خویش، عذر می خواهند و دشمنی آنها به دوستی بدل می گردد و گاهی برای همیشه از آن کار زشت دست می کشند چنانکه از آیه دوم استفاده می شود. پس نهج البلاغه به دسته اول و قرآن کریم به دسته دوم اشاره می کنند؛ چنانکه گاهی هم، قرآن مجید در آیات دیگر به دسته اول اشاره نموده و به مضمون نهج البلاغه فرموده است: «و جزاء سیئه سیئه مثلها» (5) (جزای هر بدی مانند همان بدی است.) و گاهی هم علی علیه السلام اشاره به دسته اول نموده، طبق دو آیه شریفه قرآن می فرماید:
حکمت 150 – عاتب اخاک بالاحسان الیه و اردد شره بالانعام علیه.
برادرت را که به تو ستمی نموده، به وسیله نیکی سرزنش نما، و بدی او را به وسیله نعمت دادن، به او بازگردان.
ثانیاً: در موضوع جزای ستم، اگر معارضه به مثل شود و در مقام کیفر و قصاص، تعدی و تجاوز نگردد، جایز است، اما بخشیدن آن ستم و یا معارضه به نیک و احسن نمودن راجح و اولی است؛ با آنکه معارضه به مثل را هم عقاب و مجازاتی نیست ولی معارضه به احسن، دارای پاداش و اجر است. پس قرآن کریم به معارضه به احسن که دارای ثواب است و نهج البلاغه به معارضه به مثل که جایز و رواست، اشاره فرموده است.
4- عزّت خاص خداوند است.
چون منافقین زمان پیغمبر خود را عزیز می دانستند و پیغمبر و مسلمین را ذلیل و خوار می خواندند، خداوند متعال در جواب آنها فرمود:
منافقون /8 – ولله العزه و لرسوله و للمومنین و لکن المنافقین لا یعلمون.
ارجمندی مخصوص خدا و پیغمبرش و اهل ایمان می باشد، لیکن منافقین نمی فهمند.
خطبه 64 – و کل عزیز غیره ذلیل.
هر عزیزی غیر از خداوند ذلیل است.
اشکال: قرآن کریم عزت و ارجمندی را برای غیر خدا که پیغمبر و مؤمنین باشد، ثابت نموده است ولی نهج البلاغه عزت را منحصر به خداوند دانسته و غیر او را خوار و ذلیل شمرده است.
جواب: مراد نهج البلاغه عزّت الوهیّت و خالقیّت است که اصلی و ذاتی است و هر ممکنی از اعلی تا ادنی در برابر این عزّت، خوار و ذلیل و فقیر و محتاج است اگر چه شخص شخیص سرور کاینات و مفخر موجودات خاتم انبیا(ص) با
شد؛ زیرا:
سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد والله اعلم
معنی این عزّت، چنانکه مفسّرین می گویند، قوّه و قدرتی است فوق تمام قوا به طوری که هیچ قدرتی به او دسترسی ندارد و پیداست که با فرض چنین معنایی، مصداقی غیر از واحد پیدا نمی کند و تعدد و تکثر، در ناحیه این معنی محال است. اما مراد از عزّتی که در قرآن مجید برای پیغمبر و مؤمنین ثابت شده است، عزّت عَرَضی و غیر ذاتی که به افاضه خداوند متعال به آنها عنایت شده است، چنانکه در آیه دیگر است:
آل عمران/26 – تعز من تشاء و تذل من تشاء.
هر که را بخواهی عزیز می کنی و هر که را بخواهی ذلیل می کنی.
کفار و منافقین از این نعمت عظما محروم می باشند و در این مورد همیشه خوار و ذلیلند.
قرآن مجید در آیه دیگر طبق نظر حضرت در نهج البلاغه، عزّت را خاص خداوند دانسته، می فرماید:
یونس / 65 – ان العزه لله جمیعاً.
عزّت یکسره مخصوص خداوند است.
ونیز نهج البلاغه در مورد دیگرش به مضمون آیه شریفه سخن گفته است:
خطبه 95 – واعز به الذله.
خداوند، مردم ذلیل را به سبب پیغمبر، عزیز نمود.


5- چه مقدار از تقوی نیکو است
آل عمران/102 – یا ایها الذین امنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون.
ای کسانی که ایمان آوردید از خدا چنانکه شایسته پرهیزکاری است، باک داشته باشید و نمی میرید مگر اینکه مسلمان باشید.
حکمت 234 – اتق
الله بعض التقی و ان قل واجعل بینک و بین الله ستراً و ان رق.
از خدا بترس ترسیدنی، اگر چه کم باشد و بین خود و خدای خویش پرده یی قرار بده اگر چه نازک باشد.
اشکال: قرآن کریم حد اعلای تقوی را مأمور به قرار داده و از مردم خواسته است و می فرماید: «چنانکه شایسته است، تقوی داشته باشید.»
ولی نهج البلاغه مقدار کمی از تقوی را مطلوب و مأموربه نموده و آن مقدار را کافی می داند.
جواب: این دو مطلب با یکدیگر منافات ندارد زیرا هر دو قسم از تقوی، مطلوب و محبوب است اگر چه درجه اعلای آن اتمّ و ارجح است. و نیز می توان گفت مأمور به این دو امر، دو صنف مختلف از مردم می باشند؛ مأمور
به در آیه شریفه، مردم مؤمن و مسلمانی هستند که گاهی خطا و گناهی از ایشان سر می زند ولی نوعاً به راه هدایت و رستگاری قدم می نهند و مخاطب در کلام حضرت، مردم جسور و بی باکی می باشند که پرده حرمات الهی را دریده و منغمر (6) در عصیان و طغیان گشته اند و جز پیروی خواهشهای نفسانی، کاری ندارند و غیر از مال و جاه و شهوت، برای ایشان قبله و معبودی نیست:
جاثیه /23 – افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوهً.
آیا کسی را که هوس خویش را به جای خدای خود گرفت، و خدا او را از روی علم به گمراهی کشید و بر گوش و دل او مهر نهاد و بر دیده اش پرده افکند، دیده یی.
و ممکن است خطاب در آیه شریفه، شعاعش این گونه ا
شخاص را هم بگیرد و ایشان را هم به حد اعلای تقوی امر نماید ولی امر در نهج البلاغه، ممکن نیست. دسته اول یعنی مؤمنین، غالباً نیکوکار را شامل شود زیرا مستلزم تحصیل حاصل و لغویت چنین امری، نسبت به ایشان است.
6- فریب دادن دنیا، انسان را
جاثیه /35 – ذلکم بانکم اتخذتم ایات الله هزواً و غرتکم الحیوه الدنیا.
زیرا آیه های خدا را مسخره گرفتید و زندگی دنیا مغرورتان ساخت.
فاطر/5 – یا ایها الناس ان وعد الله حق فلا تغرنکم الحیوه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور.
ای مردم وعده خدا حق است، زندگی این دنیا فریبتان ندهد و شیطان فریبنده شما را به خدا غرّه نکند.
انعام /70 – و غرتهم الحیوه الدنیا.
زندگی دنیا، ایشان را غرّه ساخت.
خطبه 214 – و حقا اقول ما الدنیا غرتک و لکن بها اغتررت و لقد کاشفتک العظات و اذنتک علی سواء و لهی بما تعدک من نزول البلاء بجسمک والنقص فی قوتک اصدق و اوفی من ان تکذبک او تغرک و لرب ناصح لها عندک متهم و صادق من خبرها مکذب و لئن تعرفتها فی الدیار الخاویه والربوع الخالیه لتجدنها من حسن تذکیرک و بلاغ موعظتک بمحله الشفیق علیک والشحیح بک و لنعم دار من لم یرض بها داراً و محل من لم یوطنها محلاً و ان السعداء بالدنیا غداً هم الهاربون منها الیوم.
به حق و راستی می گویم دنیا ترا فریب نداده بلکه تو به آن فریفته شده یی. دنیا برای تو پندها هویدا ساخته و به مساوات و برابری آگاه کرده و به وعده هایی که به تو می دهد از قبیل رسیدن بلا به بدنت و کم شدن نیرویت، راستگوتر و باوفاتر است از اینکه با تو دروغ بگوید یا ترا بفریبد؛ ولی دنیا بسیار پند دهنده می باشد که در نظر تو، متّهم است و بسا خبر راستی از او هست که تکذیب می کنی. اگر بخواهی دنیا را در شهرهای ویران و خانه های خالی بشناسی، او را از جهت نیک یاد آوردن و رسا پند دادن، به منزله بهترین یار مهربان دلسوز می یابی؛ دنیا برای کسی که به آن دل نبسته و آن را محل اقامت قرار نداده سرای خوبی است. کسانی که امروز از دنیا گریختند، فردا در آخرت از سعادتمندان خواهند بود.
علی علیه السّلام شنید که مردی دنیا را نکوهش می کند، پس فرمود:
حکمت126 – و قد سمع رجلاً یذم الدنیا قال ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها المنخدع باباطیلها اتغتر
بالدنیا ثم تذمها انت المترجم علیها ام هی المتجرمه علیک؟ متی استهوتک ام متی غرتک؟… ان الدنیا دار صدق لمن صدقها و دار عافیه لمن فهم عنها و دار غنی لمن تزود منها و دار موعظه لمن اتعظ بها… فذمها رجال غداه الندامه و حمدها اخرون یوم القیامه… و وعظتهم فاتعظوا.
ای کسی که دنیا را نکوهش می نمایی، به نیرنگ دنیا فریفته شده یی و غرّه گشته یی و سپس او را نکوهش می کنی؟ تو بر آن ستم کرده یی یا او بر تو ستم نموده است؟ کی دنیا ترا گمراه کرده و فریفته است…؟ دنیا سرای راستی است برای کسی که باورش دارد و سرای ایمنی است برای کسی که بفهمد و سرای بی نیازی است برای کسی که از آن توشه گیرد و سرای پند است برای کسی که از آن پند گیرد… فردای پشیمانی (روز رستاخیز) مردانی دنیا را نکوهش می کنند و دسته دیگر آن را می ستایند… کسانی که دنیا پندشان داد و آنها پذیرفتند (دنیا را بستایند).
اشکال: پیداست که در آیات شریفه دنیا صریحاً به عنوان فریب دهنده مطرح گشته و غرور انسان به آن نسبت داده شده است و از طرف دیگر نهج البلاغه صریحاً این نسبت را نفی می کند و حضرت با توضیح و استدلال بیان می فرماید که دنیا علاوه بر اینکه فریب دهنده نیست بلکه پند دهنده و ناصح است.
جواب: شکی نیست که فریب دادن و غرّه ساختن، عمل شخص باشعور و صاحب ادراک است و نسبت دادن این عمل به دنیای غیر مدرک ممکن نیست مگر آنکه متضمّن نوعی از مجاز و به ملاحظه علاقه و اعتباری، مناسب باشد. علمای بیان در بحث معانی و فصل اسناد خبری، حقیقت عقلیه و مجاز عقلی (مجاز در اسناد) را تعریف و اقسام مختلف آن را با ذکر مثال بیان می کنند و در مقام تعریف آن می گویند: «هو اسناد الفعل او معناه الی غیر ما هو له عند المتکلم فی الظاهر بتاوّل» و سپس هر یک از قیود ذکر شده در تعریف را توضیح داده، وجه جامعیت و مانعیت بیان را تعریف می کنند که استقصای این بحث در این مقام لازم به نظر نمی رسد.
آنچه لازم است در اینجا متذکر شویم این است که علمای بیان در ضمن این بحث می گویند گاهی فعل را به غیر فاعل حقیقی از قبیل مصدر و اسم زمان و مکان و آلت و سبب و امثال آن اسناد می دهند و مثالهای بسیاری از قرآن و امثله عرب ذکر می کنند که تمام آنها از قبیل مجاز عقلی (مجاز در اسناد) می باشد مانند: «عیشه راضیه- نهاره صائم- نهر جار- بنی الامیر المدینه- واذا تلیت علیهم آیاتنا زادتهم ایمانا
ً» و از جمله مثالهای مذکور باید سه آیه شریفه مورد بحث را قرار داد زیرا منظور علمای بیان این است که گاهی فعل را به فاعل حقیقی نسبت نداده، به سبب قوی و مؤثرش نسبت می دهیم چنانکه می گوییم این مسجد را فلان آیه الله ساخته و این شهر را آن سلطان بنا کرده است و منظور این است که آیه الله و شاه در ساختن آن بنا، سبب مؤثر بوده اند نه آنکه خود ایشان مهندسی و بنّایی آن را کرده باشند. همچنین است فریفتن دنیا انسان را که چون دنیا در این عمل سبب و مؤثر است فعل غرور را به او نسبت داده و در صورت او را فاعل قرار می دهیم ولی واضح است که این اسناد با تاوّل و اعتبار مناسب و به ملاحظه علاقه یی ست که نوع آن را در علم بیان توضیح می دهند و نه به طور حقیقت و اسناد الی ما هو له زیرا دنیا شاعر و عاقل نیست تا فریب دهد.
و باز نظیر این مطلب، آیه شریفه «یوم یقوم الحساب» است که چون بپا ایستادن، صفت انسان است نه صفت حساب و اسناد آن را به حساب، نمی توان حقیقت فرض کرد بلکه می گوییم اصل این جمله «یوم یقوم اهل الحساب لاجله» می باشد. همچنین در آیات شریفه مورد بحث، حقیقت و اصل کلام «اغتر اهل الدنیا بالدنیا» بوده است، یعنی در حقیقت فعل واقعی در اینجا لازم و از ماده اغترار است نه متعدی و از ماده غرور و تنها یک فاعل لازم دارد که آن هم خود انسان غره شده است ولی چون در این عمل، فریب دنیا نقش مؤثری داشته و آرایش و زیبندگی ظاهری آن سبب شده که انسان غرّه شود، جایز بلکه نیکو است که فعل غرور را به دنیا نسبت داده، انسان را مفعول آن قرار دهیم؛ به ملاحظه آنکه علمای ادب درباره مجاز و کنایه می گویند که این دو از تصریح ابلغ و اکدّ می باشند زیرا که در مجاز و کنایه بیان مطلب با ذکر دلیل است.
پس در اینجا می توان گفت که علی علیه السلام در بیان خویش این مجاز عقلی قرآن را توضیح داده و تشریح نموده است تا نادانان راحت طلب، به ظاهر آیات شریفه توجه ننمایند و مانند آن بی خردی که نزد آن حضرت دنیا را نکوهش می کرد، تقصیر معاصی و اعمال زشت خود را یکسره به گردن دنیا نیندازند و خود را تنزیه و تبرئه ننمایند.


ادامه دارد…


منبع: مصطفوی،‌ سید جواد،‌ (1301)، رابطه نهج البلاغه با قرآن،‌ تهران: انتشارات بنیاد نهج البلاغه ، 1386، چاپ چهارم


http://noorportal.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید