ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

مارکسیسم

مارکسیسم


مارکسیسم ، نظامی که اختلاف نظرهای بسیاری میان طرفداران و منتقدینش وجود دارد. نظامی که ارکان اقتصادی .سیاسی و اجتماعی جهان را در زمان خود به باد انتقاد گرفت ونظامی سیاسی-اجتماعی بر پایه ی اقتصاد و ماتریالیسم بر پا نمود. در این مقاله در نظر دارم که به گونه ای به دور از جزم اندیشی و در حد وسع دانش خود که بخوبی می دانم که بسیار ضعیف است به بررسی قسمتهایی از این نظام و معایب و مزایای آن بپردازم . متاسفانه اکثر نوشته های راجع به مارکسیسم به گونه ای آلوده به غرض است و نویسندگان یا به صورت کامل مارکس را مسیح قرون حاظر می دانند که بیان او تنها راه رستگاریست و یا آنچنان او را به باد انتقاد می گیرند که انسان گمان می کند که او تنها هدفش نابودی و فروپاشاندن زندگی اجتماعی است. لنین در مقاله ای که در مارس 1913 به مناسبت سی امین سالگرد مرگ مارکس نوشت اشاره می کند که: “تعالیم مارکس در سراسر جهان متمدن ، بیشترین خصومت و نفرت همه ی علوم برژوازی (هم رسمی و هم لیبرال) را در پی داشته است، به طوری که مارکسیسم را نوعی نحله ی ویرانگر قلمداد می کنند. انتظاری غیر از این هم نباید داشت. چرا که در جامعه ای بر مبنای کشمکش طبقاتی ، علم اجتماعی بی طرف نمی تواند وجود داشته باشد. به تعبیری، در تمامی علوم رسمی و لیبرال، از بردگی-دستمزد دفاع می شود، در حالی که مارکسیسم جنگ بی امانی را علیه این نوع بردگی آغاز کرده است. در جامعه ای که بر بردگی دستمزد استوار است، اگر از علم انتظار داشته باشیم بی طرف باشد به همان اندازه
احمقانه است که از کارخانه داران بخواهیم به این پرسش که آیا دستمزد کارگران نباید از طریق کاهش سودهای حاصل از سرمایه افزایش داده شود، منصفانه پاسخ دهند”


 در ابتدا بد نیست که مقداری راجع به تاریخچه افکار سوسیالیستی و پایه هایی که مکتب مارکسیسم یا به قول انگلس سوسیالیسم علمی بر آن بنا شده است و کسانی که مارکس و انگلس بعضی از عقاید خود را از آنها وام گرفته اند اشاره نمائیم.


اقتصاد و سیاست:


مهمترین و شاید زیر بنایی ترین اصل در اقتصاد مارکسیستی راجع به  ارزش است که مارکس عنوان می کند که ارزش هر کالا همان می
زان کاری است که برای تولید آن کالا مصروف گشته است ، که این نظریه را یک قرن پیش از مارکس یعنی در افکار کلاسیک ها می توان یافت. برای اولین بار آدام اسمیت(1713-1790) عنوان می کند که کار عامل اولیه ثروت و معیار حقیقی ارزش مبادله کالاست و پس از وی داوید ریکاردو (1772-1823) عنوان می کند که اساس و پایه ارزش، هزینه واقعی تولید است که مشتمل بر کار و سرمایه می باشد. ولی باید دانست که سرمایه هم خود ناشی از کار می باشد، بنابراین کار یگانه منبع ارزش است.


.از دیگر کسانی که می توان افکار او را به نحوی به عنوان پایه سوسیالیسم ذکر کرد شارل فوریه(1772-1837) است، او کسی است که مکتب تعاونی را پیشنهاد میکند، فوریه طرفدار تعمیم اصول تعاونی و شرکتهای تعاونی به همه ی رشته های فعالیت اقتصادی بود و می گفت باید اجتماع تعاونی موسوم به “فلانستر” نه تنها یک واحد مصرف بلکه یک سازمان تولیدی بوده باشد و در حقیقت همه کالاهای مورد نیاز خود را تولید نماید. و منافع فلانسترها به نحوی خاص میان اداره کنندگان آن تقسیم شود. از دیگر کسانی که می توان نظریات آنها را به سوسیالیسم مرتبط دانست سیسموند دوسیسموندی (1773-1842) است. سیسموندی مخالف استفاده بیش از حد از ماشین آلات بود و می گفت باید جنون صنعت را رها کرد. او مالکیت را یک حق طبیعی نمی دانست بلکه نوعی انحصار مخلوق انسانی می پنداشت اما در عین حال عنوان می کرد نباید حق مالکیت معدوم و منسوخ شود زیرا مالکیت بهترین وسیله ترغیب و تشویق افراد بشر بکار و کوشش و فعالیت است و از این لحاض واجد فوائد اجتماعی غیر قابل تردیدی است. در نتیجه دولت باید به منظور تنظیم حقوق و جلوگیری از سوء استفاده ها در چگونگی تقسیم آن دخالت کند. و دیگر اقتصاد دانی که سوسیالیسم دولتی را تقریبا همزمان با مارکس و انگلس تشویق می کند میتوان به لوئی بلان(1811-1882) اشاره کرد. وی عنوان می کند برای حفظ و حراست آزا
دی الزاما و ضرورتا دولت باید در امور اقتصادی دخالت کند و رقابت آزاد حذف شود و در تایید گفته های خویش دو دلیل ارائه می کند، یکی آنکه رقابت آزاد سبب استثمار بیشتر و سرانجام تهی دستی مطلق و نابودی کارگران می شود. و دیگر اینکه در میان افراد متنعم و کارفرمایان نیز رقابت آزاد به مشکلات بسیار می انجامد و سبب پیدایش انحصار و نابودی واحدهای تولیدی و تجاری کوچک و متوسط می گردد. این بود شمه ای از نظریات حاکم اقتصادی و سیاسی پیش و در زمان  مارکس و انگلس.


فلسفه:


می توان به جرات عنوان کرد که افکار هیچ کس به اندازه هگل بر مسیر مارکسیسم و فلسفه حاکم بر افکار مارکسیستی تاثیر گذار نبود. اگر بخواهیم دیالکتیک هگلی که تاثیر بسزایی در فلسفه مارکسیستی داشته را به نحوی ساده بیان کنیم باید بگوئیم که ما انسانها و کل تاریخ دائما در گیر فرایند دگرگونی هستیم و این به آن دلیل است که هر وضع مرکب و متکثری بناچار حاوی عناصر متعارض است و این عناصر بنا به طبیعتی که دارند ثبات را زایل می کنند . بنابراین آن وضع اول هرگز نمی تواند به مدت نامحدود ادامه پیدا کند. باید زیر فشار این تعارضهای داخلی از هم بپاشد و وضع تازه ای به وجود بیاورد که تعارضات اولیه در آن رفع شوندیا لااقل تخفیف پیدا کنند. ولی البته این وضع جدید هم باز حاوی تعارضات دیگری است و همین طور قضیه به طور نامحدود ادامه دارد. تاریخ عبارت
از همین فرایند مداوم نامحدود است. مفهوم دیالکتیک ، کلیدی است که برای پی بردن به راز فرایند تاریخ به ما داده می شود و روشن می کند که چرا همه چیز همواره در دگرگونی است و به ما نشان می دهد که این دگرگونی همیشه بدون استثنا چه شکلی به خود می گیرد. در پی تز ، آنتی تز می آید و در تعقیب آن سنتز . سنتز به نوبه خود تز جدیدی می شود و آنتی تز خودش را به دنبال می آورد و همین طور قضیه ادامه دارد. نکته جالب در فلسفه دیالکتیک هگل آن است که او معتقد است همه چیز به سوی نقطه ای خاص پیش می رود و هدف و مقصودی دارد و جهت تاریخ نا مشخص نیست با اینکه عوامل اتفاقی و متعارض زیادی در آن دخیل هستند. تا اینجای نظریات هگل را مارکس به صورت کامل می پذیرد اما تفاوت در نظریات آنها ، آنجا ایجاد می شود که هگل عنوان می کند فرایند تکامل عارض بر چیزی ذهنی یا روحی می شود که آن را (گایست) می نامد و به نظر مارکس عارض بر چیزی مادی، به بیان دیگر مارکس معتقد بود که تکامل تاریخی را نیروهای دخیل در تولید مادی موجب می شوند. پس جنبه مادی زندگی ما-یعنی نیروهای تولیدی- بر جنبه ذهنی یا معنوی آن چیرگی دارد. تصورات و مذاهب و عقاید سیاسی ما همه از ساخت اقتصادی جامعه ما سرچشمه می گیرند.


اکنون شاید با بیان این پیشینه های فکری بهتر بتوان به عقاید مارکس و انگلس نظری انداخت و تنها شاید این نکته لازم به یاد آوری باشد که همانطور که عنوان شد مارکس و انگلس فلسفه را از آلمان ، اقتصاد را از انگلستان و سیاست را از فرانسه گرفته اند و با ادغام آنها مارکسیسم را بوجود آورده اند .


در ابتدا سخن راجع به مارکسیسم بد نیست به این موضوع اشاره ای داشته باشیم که مارکس با استفاده از شیوه دیالکتیک  هگلی به این مطلب می پردازند که سیر کشورها شامل مراحل زیر است:


1.مرحله کمون(جامعه اولیه) یا جامعه بدون طبقه.


2.مرحله مناسبات برده داری.


3.مرحله مناسبات فئودالی.


4.مرحله مناسبات سرمایه داری.


5.مرحله مناسبات سیستم سوسیالیستی.


6.مرحله مناسبات سیستم کمونیستی(حاکمیت مطلق بخش عمومی بر منابع تولید).


و کشورها همگی این سیر تعالی را خواه ناخواه طی می نمایند.


انگلس در کتاب خود به نام سوسیالیسم: علمی و تخیلی به بحث
افکار سوسیالیستی پیش از خود  و رایج در زمان خود پرداخته و عنوان می کند که سوسیالیسمی که پیشینیان از آن یاد کرده اند سوسیالیسم تخیلی است و سوسیالیسم از نظر تخیل گراها بیان حقیقت مطلق، خرد و عدالت است و تنها لازم است کشف شود تا با تکیه بر مزیت های قدرت خودش دنیا را فتح کند. اما وی عنوان می کند که “بینش ماتریالیستی تاریخ از این درک حرکت می کند که تولید، و در کنارش مبادله محصولات، اساس نظام تمام اجتماعات را تشکیل می دهد و در هر جامعه ای که در تاریخ پدیدار می شود توزیع ثروت و همراه با آن تقسیم اجتماع به طبقات یا اقشار بستگی به آن دارد که چه چیز و چگونه تولید می شود و این تولید به چه نحوی مبادله می گردد. با حرکت از این واقعیت دیگر نمی توان منشا تمام تغییرات اجتماعی و دگرگونی های سیاسی را در مغز انسانها و در بصیرت روز افزون آنها نسبت به حقیقت و عدالت جاوید جستجو کرد.بلکه، باید آن را در تغییرات شیوه تولید و مبادله یافت.منشا این تغییرات نه در فلسفه ،بلکه، در اقتصاد هر دوران نهفته است.”


 مارکس نیز در مقدمه نقد اقتصادی سیاسی خود،عبارت مکملی را در مورد اصول بنیادی ماتریالیسم همان گونه که در جامعه بشری و پیشینه اش تسری یافته به این شکل ارائه می کند:


انسان ها در تولید اجتماعی وارد روابط مشخصی می شوند که ضروری و مستقل از اراده شان است. این روابط تولید با مرحله مع
ینی از رشد نیروهای مادی تولید در تطابق است. جمع کل این روابط تولید، ساختار اقتصادی جامعه را پایه ریزی می کند-شالوده ای حقیقی که بر روی آن ، روبنای قانونی و سیاسی بنا می شود و اشکال مشخصی از آگاهی اجتماعی با آن مرتبط است. شیوه تولید در زندگی مادی به طور کلی مراحل زندگی اجتماعی ، سیاسی و روشنفکرانه را تعیین می کند.آگاهی انسانها موجودیت و حیاتشان را معین نمی کند ، بلکه برعکس ، موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین می کند. نیروهای مادی تولید در جامعه در مرحله ی مشخصی از توسعه خود، با روابط موجود تولید-که چیزی نیست جز بیانی قانونی برای همان چیز –یا با روابط مالکیت در محدوده ای که قبلا مشغول کار بودند- مغایرت پیدا می کنند.این روابط به علت اشکال تکامل  و توسعه نیروهای تولیدی غل و زنجیری برای آنها می شوند. سپس عصر انقلاب اجتماعی آغاز می شود.


و لنین راجع به ماتریالیسمی که مارکس عنوان کرده می نویسد که:


با بررسی همه گرایشهای مخالف، با تقلیل آنها به شرایط دقیقا قابل تعریف زندگی و تولید طبقات مختلف جامعه ، با طرد ذهن گرایی و خود کامگی در انتخاب عقاید اصلی مختلف یا در تعبیر و تفسیر آنها ، و با افشای اینکه تمامی عقاید و گرایشهای مختلف ، بدون استثنا، ریشه هایی در شرایط نیروهای تولید مادی دارند، مارکسیسم راه را به سوی مطالعه کاملا فراگیر فرایند طغیان ، رشد و افول شکل گ
یری های اجتماعی – اقتصادی نشان داد. مردم تاریخ خود را می سازند. ولی چه چیز انگیزه های مردم را تعیین می کند؟ به عبارتی، چه چیزی برخورد عقاید متعارض و مبارزات را موجب می شود؟ چه چیزی مجموعه ای از تمامی این برخوردهای کل توده ی جوامع انسانی است؟ شرایط تولید عینی زندگی مادی که مبنای شکل گیری تمامی فعالیت های تاریخی بشر است کدامند؟ قانون رشد و تکامل این شرایط چیست؟  مارکس به تمامی این جوانب توجه کرده است و راه مطالعه علمی تاریخ را در قالب فرایندی یکپارچه و قانونمند در تمامی جوانب مختلف و تناقضات عظیم آن نشان می دهد.


 از نظر مارکس همه ی کالاها و ارزش آنها ، کار انجام گرفته برای تولید انهاست. وی در جلد اول کتاب سرمایه می نویسد: هر زمان با مبادله، ارزش محصولات مختلف خود را برابر می کنیم، با همین عمل اندازه کار انسان را ، یعنی انواع مختلف کاری که صرف آن شده است، برابر می کنیم. ما از این امر آگاه نیستیم، با این حال آن را انجام می دهیم. همانگونه که یکی از اقتصاد دانان گذشته گفته است، ارزش، رابطه ای است میان دو نفر. فقط باید اضافه می کرد، رابطه ی بین افراد بصورت رابطه بین چیزها بیان می شود. ما فقط وقتی می توانیم پی ببریم ارزش چیست که آن را از دیدگاه نظام روابط اجتماعی تولید یک شکل گیری تاریخی خاص از جامعه در نظر بگیریم . هم چنین با روابطی که در پدیده توده ای مبادله آشکار می شود، پدیده ای که میلیون ها بار تکرار می شود. همه کالا ها ، مانند ارزشها، فقط مقادیر معینی از زمان کار منعقد شده هستند.


راجع به مشکلات نظام سرمایه داری انگلس عنوان می دارد که مشکلات از آنجا نشات می گیرد که در قدیم در مغازه ها و کارگاه های کوچک که متعلق به یک شخص بود شخص به تنهایی کار و تولید می کرد و خود نیز از منافع آن استفاده می نمود و یا شاگردی را می پذیرفت که خود شاگرد به این دلیل به آن کار تن در می داد که خود زمانی به استاد کار تبدیل شده و آن کار را انجام دهد و دستمزدی هم می گرفت، اما با تغییر سیستم و بزرگ شدن کارگاه ها و صنعتی شدن آنها دگر تولیدات کار یک یا دو نفر نیست و عده ی زیادی در تولید یک محصول نقش دارند و نظام تولید تغییر یافته است اما سیستم توزیع سود به همان نحو قدیم باقی مانده و تنها یک نفر ویا عده ی کمی که خود تولید کنندگان محصول نیستند از منافع تولیدات استفاده نموده و سود می برند و این باعث تناقض شده و به معنی بهره کشی از کارگران که همان تولید کنندگان محصول هستند می باشد و یعنی سرمایه داران دارند کار کارگران را از آنها می خرند و مزدی به میزان بسیار کمتر از کار آنان به آنها می پردازند که مقدار مزد پرداخت نشده به صورت سود به جیب سرمایه داران رفته و باعث افزایش سرمایه آنان و ایجاد شکافی عمیق تر میان کارگران و سرمایه داران می گردد. وی به رکودهای به وجود آمده در کشورهای صنعتی اشاره کرده و عنوان می کند که این رکودهایی که متناوبا هر ده سال یک مرتبه به وجود می آید و بهره کشی ها و ایجاد شکاف میان طبقات نشان از ضعف سیستم سرمایه داری است و زمانی فرا می رسد که طبقه زحمتکشان بر علیه طبقه ی برژوازی حاکم قیام کرده و حکومتی بدون طبقه یعنی سوسیالیسم را بنیان می نهند. که در آن هرکس به میزان زحمتی که برای تولید یک محصول می کشد از منافع آن متنعم می گردد.


 مارکس راج
ع به مبارزات طبقاتی در مانیفیست کمونیست می نویسد:


تا به حال تاریخ تمامی جوامع موجود تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است. انسان آزاد و برده، اشراف زاده و عامی ، ارباب و رعیت، کارفرما و کارگر روزمزد، به عبارتی، ستم دیده و ستمگر، در تعارض دائمی با هم هستند و به جنگی بی وقفه ، گاهی پنهان و گاهی علنی ادامه می دهند.جنگی که روی هم رفته هر بار یا به تجدید ساخت انقلابی جامعه و یا به ویرانی کامل طبقات مدعی ختم شده است. جامعه برژوازی معاصر که از ویرانی جامعه فئودالی سر بر آورده، تخاصمات طبقاتی را از بین نبرده است و چیزی جز طبقات جدید، شرایط جدیدی از ظلم و تعدی و اشکال جدیدی از مبارزه بنیان ننهاده است. با این حال عصر ما، یعنی عصر برژوازی ، این ویژگی مشخص را دارد که: تخاصمات طبقاتی را ساده کرده است. جامعه روی هم رفته به دو اردوگاه متخاصم بزرگ، دو طبقه بزرگ که به طور مستقیم رو در روی یکدیگر هستند : برژوازی و پرولتاریا منشعب شده است.


 اگر بخواهیم حال به یک جمع بندی راجع به مارکسیسم بپردازیم باید به این نکته اشاره کنیم که مارکسیسم نظامی است که دارای آرمانهای متعالی و بسیار زیبایی است اما بر شالوده ای سست استوار گشته که به راحتی می تواند مورد سوء استفاده قرار گیرد،و علت آن را در قدرتی که او به دولت می دهد می توان یافت، شاید نظام او را بتوان به نحوی لیبرال رادیکال نامید زیرا معتقد
بود که انسانها باید در انتخاب آزادی مطلق داشته باشند اما آزادی مطلق بگونه ای باید بر پاییه ی کاملا عقلانی باشد و انسانها نمی توانند خود همیشه به صورت کاملا درست تصمیم گیری کنند و خواسته های خود را در جهت اعتلای عقل و دنیای خود به پیش ببرند پس باید حکومت تصمیم بگیرد که آنها چطور انتخاب کنند تا به بهترین نتیجه برسند و همین جنبه باعث بوجود آمدن حکومت های مستبد می شود. شاید با ید با میخائیل باکونین رقیب بزرگ قرن نوزدهمی مارکس هم نوا شد که این جنبه ی اندیشه مارکس را به باد انتقاد گرفت که مارکس می گفت باید بگذاریم کارگران حکومت کنند چون کارگران از طرف توده ی مردم یعنی کارگران حکومت می کنند اما باکونین می گفت : هیچ کس نباید حکومت کند چون اگر کارگران حکومت را بدست گیرند، از آن به بعد حاکم خواهند بود نه کارگر و از منافع حاکمان پیروی خواهند کرد نه از منافع طبقه کارگر. و راجع به سود و تقسیم آن ایده مارکس ایده زیبایی است اما همانقدر عادلانه نیست که سیستم تقسیم سود در نظام سرمایه داری یا برژوازی. اکنون که سالها از دوران حیات مارکس می گذرد و کشورهای زیادی به پیروی از اندیشه او نظام مارکسیستی را بر پا نموده اند اما به موفقیتی نائل نگشتند و بزرگترین سمبل مارکسیسم یعنی شوروی فروپاشید و شاهد نظام خفقان آور استالین بودیم به این نتیجه می رسیم که گفته ی باکونین صحیح بوده. اندیشه مارکس و دوست بزرگ او انگلس تاثیرات عمیقی را بر نظام های حاکم جهان از زمان خود تا کنون داشته و شاید اکنون وضع کارگران اصلا با زمان آن دو مرد بزرگ قابل مقایسه نباشد و آنها نقش بسزایی در این امر داشته اند اما می توان گفت نظامی به نام مارکسیست با در نظر گرفتن تمامی جوانب خواسته شده از طرف مارکس قابل پیاده شدن نیست و نظامی استبدادی را در پی دارد اما افکار او زیبا ترین مشاور حاکمان و الگوی زیبایی برای حمایت از طبقه زحمت کش اجتماع است. مارکس و انگلس انسانهای بزرگی بودند که شاید هیچ گاه منصفانه راجع به آنها قضاوت نشده و دلیل آن را در حکومت ارعابی استالین و نامی که وی برای حکومت خود انتخاب کرد یعنی مارکسیستی بتوان یافت اما از نظر من مارکس در حکومت استالین مورد بهره کشی قرار گرفته و به راستی آنچه که او می خواست حکومت های بوجود آمده با نام او نبوده است.


 اکنون باید حد وسطی را میان نظام های موجود یافت که اشکالات سیستم مارکسیستی را نداشته باشد و در عین حال گردش سرمایه را حفظ کند و باعث انباشت سرمایه در دست عده ای خاص نگردد به طوری که عده ای در ثروت مطلق و عده ای در فقر محض به سر نبرند. از نظر اینجانب مطلق گرایی صرف و جزم اندیشی در هر موردی باعث به بیراه کشیده شدن می گردد. براستی چه نظامی می تواند پاسخگوی تمامی نیازهای بشر باشد؟  


http://andisheha2021.blogfa.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید