ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

غزال غزل

نویسنده: مرتضی آوینی

مطلوب از دفتر حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگريم كه زعهد طربم ياد آمد
غزال غزل وحشي است و انيس مجنون بيابان نشين… آن درد نيز كه كار عاشق شيدا را به تغزل و ترنم مي كشاند، جز در سينه مجنون وحشي بيابان نشين لانه نمي كند.
شهر دام عادات و تعلقات است و مردمان اهل عادتند. اين مجنون مردم گريز است و آن غزال مردم نَفور… و اگر شاعر نباشد، چه كسي مردمان را به « ترك عادات » بخواند؟
شاعر نبي نيست و پرواي عقل مردمان را ندارد و بر او نيست كه طريق رفتن را نيز تعليم كند. او به تركِ عادت مي خواند، و عالم خلافِ عادات، هم عالم وهم سات و هم عالم عشق. عالم عادات عالم حقيقت و معني نيست، اما چه بسا شاعران كه گمگشتگان ديار وهمند و مصداق اين سخن آسماني كه اَنّهُم في كُلّ وادٍ يَهيموُنَ؛ و چه قليلند شاعراني كه آنان را درد عشق بخشيده اند و شرفِ حضور.
اين درد نيز دردي است كه مقيمان شهر عادت دشمنش مي دارند، زيرا كه از عيش هر روزينگي بازشان مي دارد؛ وزغ آنچنان با مرداب خو مي گيرد كه درياي آزاد را دشمن مي دارد. شعر، آواز امواج آن
درياي دور و نزديك است؛ دور است زيرا كه مردمان دلبستگان كرانه عادتند، نزديك است اگر روي از عادات و تعلقات برتابيم. دل شاعر نهنگِ درياي ژرف است و غزال بيابان هاي دور، و اهل هجرت كه كاروانيانند و كشتي نشستگان، خوب مي دانند اين خمودي كه شهر نشينان را گرفته است از چيست.
دل شهرنشينان پرستويي در قفس است. پرستو را با گرما عهدي است كه هر بهار تازه مي شود. وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است، از پرستو مخواه كه بماند. اما وطن مألوف پرستوي دل، فراسوي گرما و سرما و شمال و جنوب، در ماوراست، در ناكجا. ناكجا ديار عدم است و شاعر نيز ناكجا آبادي است.
مردمان مسافر كاروان مرگند، اما خود نمي دانند. مرگ كاروان دار
سفر زندگي است
. كجاوه ثابت مي نمايد، اما كاروان در سفر است. شاعر مرگ انديش است و اهل حضور، و اين همه را به مشاهده در مي يابد؛ نه با عقل، كه با دل. شاعر پرواي عقل ندارد و در عمق دل، محضر حقيقت را بي واسطه در مي يابد.
شاعر حكايتگر اين حضور است؛ نه به زبان
عقل كه « زبان عبارت » است، به « زبان دل » كه « زبان اشارت » است. و او در اين ميانه واسطه اي بيش نيست؛ شعر است كه او را برمي گزيند و از زبان و قلمش باز مي تابد. فيضان باران را دارد و غليان آب چشمه را و فوران آتش فشان را. چون باران طبعي لطيف دارد و از آسمان مي ريزد، چون آبِ چشمه زلال است و جوششي بي خودانه دارد، و چ
ون آتشفشان سوزان است و فوراني مهيب دارد
.
اين عدم است كه در آينه شعر باز مي تابد، اما نه آنكه دعوت به نيست و نيستي كند؛ هستي در آنجاست كه مردمان نيستي مي انگارند. اين عدم آينه هستي مطلق است، نه آنچه نيست انگاران انگاشته اند. شاعر ناكجاآبادي است، اما ناكجاآباد ديار اسيران خاك نيست، و اهل عادت تا آنجا اسير خاكند كه مردگان را اسير خاك مي خوانند و خود را زندگان.
شاعر درويشي خانه به دوش است و در شهر عادات و خانه تعلقات سكني نمي گيرد. در شهر دلتنگ است. روحي بياباني دارد و دل به ماندن نمي سپارد. اگر ماندن را لازمه حيات طبيعي بداني، مي ماند، اما با ماندن خو نمي
گيرد؛ چون پرستو كه با لانه عهد الفت نمي بندد
.
شاعر اگر چه از خانه و شهر مي گريزد، اما از اصحاب السبيل نيست كه چون سائلان در رهگذر مردمان خانه بگيرد. شعر يادِ وطن مألوف آدمي است، و وطن مألوف نه اينجاست كه اهل عادت چون موش كور در ظلمتِ خاك ساخته اند؛ شاعر هرگز دعوت به خاك نكرده است.
شاعر هرگز دعوت به خاك نكرده است و اين جماعتِ شاعرنمايان را كه چشم به مائده هاي زميني گشوده اند كجا مي توان شاعر دانست؟ شعر اينان جز بازتاب انفعالات نفساني شان نيست؛ نه از حضور در آن خبري است، نه از درد فراق، نه از شيدايي جمال و هيبت جلال و نه از مستي و بي خودي.
مستان آب انگور
از عقل گسسته اند، اما آن عهد را
با جهل باز بسته اند؛ ولي مستان مي اَلَست، از عقل گسسته اند تا به عشق باز پيوندند. اينان بنيان عقل را خراب كرده اند تا نقش خود پرستي را ويران كنند و شرف حضور يابند:
به مي پرستي از آن نقش خود بر آب زدم
كه تا خراب كنم نقش خود
پرستيدن
شعر امروز نيز همواره با شاعران به دَرَك اسفل هرروزينگي هبوط كرده است.
تحقق خواهد نهاد&lt ;/SPAN>.

منبع : نرم افزار چند رسانه اي هنر خاكي منتشر شده توسط موسسه فرهنگي هنري شهيد آويني


www.navideshahed.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید