ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

مسافری از آسمان

نزدیکی های ظهر بود. مردهای قبیله دوان دوان از راه می رسیدند. بعضی با اسب و بعضی با شتر، خیلی ها هم پیاده می آمدند. سرانجام بیشتر آن ها پشتِ کوهِ سنگی، پای چشمه ی کوچکی جمع شدند. آن ها برای شنیدن صحبت های ریش سفیدِ قبیله شان – ابوجعفر – به آنجا آمده بودند. ابوجعفر به آن ها گفته بود که برای گفتن حرف های مهمش، بهترین جا پشتِ کوهِ سنگی در نزدیکی های بادیه شان است. چون یک جایِ امنی بود و پای مأمورانِ خلیفه به آن جا نمی رسید. وقتی همه آمدند، نوبت به صحبت های ابوجعفر رسید. او تازه از سفرِ سامرا بازگشته بود. دوستانِ هم قبیله اش چشم به دهان او دوخته بودند. آن ها مشتاق بودند که بدانند امام عسکری (علیه السلام) چه کسی را به عنوان جانشین خود معرفی کرده است. ابوجعفر به همه خوش آمد گفت. بعد ماجرای دیدارش از سامرا را تعریف کرد.
– ما چهل نفر از شیعیانِ خاصِ امام عسکری (علیه السلام) بودیم که مخفیانه وارد شهر شدیم و جداگانه به خانه ی ایشان رفتیم. ایشان به گرمی از ما پذیرایی کرد. ما منتظر صحبت هایش بودیم. هر کس چیزی می گفت. سؤالی مهم ذهن مرا مشغول کرده بود. مثل همه
فکر می کردم، امام که فرزندی ندارد، پس اگر خدای نکرده برایش اتفاقی بیفتد یا مأمورانِ حاکم او را به شهادت برسانند، چه کسی امام ما خواهد بود؟! بالأخره عثمان بن سعید از میان ما برخاست و پرسید: ای فرزند رسول خدا! می خواستم به نمایندگی از جمع سؤالی بکنم. پرسشی که برای ما خیلی مهم است! امام عسکری (علیه السلام) با مهربانی بلند شد و نگذشت او به حرف خود ادامه بدهد. ما تعجب کردیم، چون حضرت فوری گفت: هیچ کس از این جا بیرون نرود! همه در گوش هم پِچ پِچ کردیم.
– آخر چرا!؟
– چه شده؟ امام چه می خواهد بگوید؟
– لابد می خواهد راز مهمی را برای ما آشکار کند!
همین طور هم بود. امام عسکری (علیه السلام) گفت: می خواهید به شما بگویم که برای چه به این جا آمده اید؟
همگی گفتیم: آری.
گفت: شما چهل نفر آمده اید که درباره ی جانشینِ من سؤال کنید!
همه با حیرت گفتیم: همین طور است، ما برای شنیدنِ پاسخی مهم نزد شما آمده ایم. امام پرده ی پشتِ سرش را کنار زد. ما گردن کشیدیم. دوباره پِچ پِچ کردیم. ناگهان پسرکی پیش امام آمد. کوچک و زیبا بود و چشم هایی جذاب و گونه هایی سفید و لطیف داشت. با آن که سنِ کمی داشت، اما آرام بود و با وقار. یکی از میان ما گفت: یعنی او….
و بقیه گفتند: بگذار خودِ امام بگوید! امام عسکری (علیه السلام) گفت: این کودک بعد از من امام و خلیفه ی شماست. از او اطاعت کنید و متفرق نشوید و گرنه کشته می شوید. شما از این پس، این کودک را نمی بینید.* پس در کارهای خود به عثمان بن سعید مراجعه کنید و به آن چه او می گوید عمل کنیدو سخنش را بشنوید…. گویی دهان ما برای حرف زدن باز نمی شد. همگی غرق در سیمایِ نورانیِ مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف) شده بودیم. ناگهان پیرمردی پرسید: ای مولایِ ما، اسم ِ فرزندِ عزیزتان چیست؟ امام با خوش رویی پاسخ داد: اسم او مهدی است. او امام زمانِ شماست! همه با خوشحالی برخاستیم و به امام عسکری (علیه السلام) و مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف) تبریک گفتیم. مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشّریف) خیلی زود از اتاق بیرون رفت و ما دیگر او را ندیدیم. سرانجام همراه عثمان بن سعید* که فقیه بزرگی بود، با امام عسکری (علیه السلام) خداحافظی کردیم. صحبت های ابوجعفر به این جا رسید، برخاست و بلند گفت: پس از امام عسکری (علیه السلام)، جانشین او امام مهدی
(عجل الله تعالی فرجه الشّریف) است. یادتان باشد، او خلیفه ی حقیقی خداوند است. او مسافری است که از آسمان به میان ما آمده!
مردانِ قبیله هم صدا و خوشحال، اسمِ مهدی را تکرار کردند. سپس با هم گفتند: مهدی، امامِ عزیزِ ماست!
ابوجعفر که خوشحال شده بود، به چند غلامِ جوان اشاره کرد که میوه و شربت بیاورند. آن ها زود دست به کار شدند. آواز بلبلانِ کوهی که بر شاخه های درختانِ کنار چشمه نشسته بودند، همه را غرق در شادی کرد.


پی نوشت:


* چون ممکن بود مأموران ِخلیفه، امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف) را به شهادت برسانند، امام حسن عسکری (علیه السلام) ایشان را مخفی می کرد.
* عثمان بن سعید مردِ دانش مند و پاکی بود. او اولین نایبِ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشّریف) در دوران غیبت صغرا است.
منبع: کتاب، آفتاب خانه ی ما، مجید ملاّ محمّدی


http://moudeomam.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید