ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

داستان هایی از ملاقات با امام زمان(عج)/13

جناب آقا شيخ حسن كاظمينى فرمود: سال ۱۲۲۴ در كاظمين، زياد طالب تشرف خدمت حضرت ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بودم و به اندازه اى اين عشق و علاقه شديد شد كه از تحصيل باز ماندم و ناچاريك دكان عطارى و سمسارى باز كردم.


روزهـاى جـمـعه بعد از غسل جمعه، لباس احرام مى پوشيدم و شمشير حمايل مى كردم و مشغول ذكـر مـى شـدم. (ايـن شـمـشـير هميشه بالاى دكان ايشان معلق بود) دراين روز خريد و فروش نمى كردم و منتظر ظهور امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بودم.


يكى از جمعه ها مشغول به ذكر بودم كه سه نفر سيد جلوى صورتم ظاهر و به در دكان تشريف فرما شدند. دو نفر
از آنها كامل مرد بودند و يكى جوانى در حدود بيست وچهار ساله كه در وسط آن دو آقـا قرار داشت و فوق العاده صورت مباركشان نورانى بود.


بحدى جلب توجه مرا نمودند كه از ذكر باز ماندم و محو جمال ايشان شدم و آرزو مى كردم كه داخل دكان من بيايند. آرام آرام با نهايت وقار آمدند تا به در دكان من رسيدند.


سلام كردم. جـواب دادند و فرمودند: آقا شيخ حسن، گل گاوزبان دارى؟ (و اسم دارويى را بردندكه ته دكان بود و الان اسمش در نظرم نيست) فـورا عـرض كـردم: بـلى دارم.


حال آن كه روز جمعه من خريد و فروش نمى كردم و به كسى هم جواب نمى دادم. فرمودند: بياور. عـرض كـردم: چـشم و به ته دكان براى آوردن آن دارويى كه ايشان فرمودند، رفتم و آن را آوردم. وقـتـى كه برگشتم، ديدم كسى در دكان نيست، ولى عصايى روى ميز جلوى دكان قرار دارد.


آن عصا، عصايى بود كه در دست آن آقاى وسطى ديده بودم. عصا رابوسيدم و عقب دكان گذاشتم و بيرون آمدم و هر چه از اشخاصى كه آن اطراف بودند، سؤال كردم: اين سه نفر سيدى كه در دكان من بودند كجا رفتند؟ گفتند: ما كسى را نديديم.


ديـوانه شدم. به دكان برگشتم و خيلى متفكر و مهموم بودم كه بعد از ا
ين همه اشتياق، به زيارت مـولايـم شرفياب شدم، ولى ايشان را نشناختم.


در اين اثناء مريض مجروحى را ديدم كه او را ميان پـنـبـه گـذاشـتـه اند و به حرم مطهر حضرت موسى بن جعفر (ع) مى برند. آنها را برگردانيدم و گفتم: بياييد. من مريض شما را خوب مى كنم. مـريض را برگردانيدند و به دكان آوردند. او را رو به قبله روى تختى كه عقب دكان بود و روزها روى آن مـى خـوابيدم خواباندم.


دو ركعت نماز حاجت خواندم و با اين كه يقين داشتم كه مولاى مـن حـضـرت ولـى عـصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بوده است كه به دكان من تشريف آورده، خـواسـتم اطمينان خاطر پيدا كنم.


در قلبم خطور دادم كه اگرآن آقا ولى عصر (ع) بوده است. ايـن عـصـا را بـر روى ايـن مريض مى كشم. وقتى از روى او رد شد، بلافاصله شفا براى او حاصل و جـراحـات بـدنش به كلى رفع شود، لذا عصا را از سر تا پايش كشيدم.


فى الفور شفا يافت و به كلى جراحات بدن او برطرف شد و زير عصا گوشت تازه روييد. آن مريض از شوق، يك ليره جلوى دكان من گذاشت، ولى من قبول نكردم. او گمان كرد آن وجه كـم اسـت كـه قـبول نمى كنم. از دكان به پايين جست و از شوق بناى رفتن گذاشت.


به دن
بال او دويـدم و گـفتم: من پول نمى خواهم و او گمان مى كرد كه مى گويم كم است. تا به او رسيدم و پول را رد كرده و به دكان برگشتم و اشك مى ريختم كه آن حضرت را زيارت كردم و نشناختم.


وقـتى به دكان برگشتم، ديدم عصا نيست. از كثرت هموم و غمومى كه از نشناختن آن حضرت و نبودن عصا به من رو داد فرياد زدم: اى مردم هر كس مولايم حضرت ولى عصر (ع) را دوست دارد, بيايد و تصدق سر آن حضرت هر چه مى خواهد از دكان من ببرد.


مردم مى گفتند: باز ديوانه شده اى؟ گفتم: اگر نياييد ببريد، هر چه هست در بازار مى ريزم. فقط بيست و چهار اشرفى را كه قبلا جمع كرده بودم، برداشتم و دكان را رها كردم و به خانه آمدم.عـيال و اولاد را جمع كرده و گفتم: من عازم مشهد مقدس هستم. هر كه ازشما ميل دارد, با من بيايد. همه همراه من آمدند مگر پسر بزرگم محمد امين كه نيامد. بـه عـتبه بوسى(آستان بوسى) حضرت رضا (ع) مشرف شدم و قدرى از آن اشرفيهاكه مانده بود، سرمايه كردم و روى سكوى در صحن مقدس به تسبيح و مهر فروشى مشغول شدم. هـر سـيـدى كه مى گذشت و از چهره او خوشم مى آمد، مى نشاندم.


به او سيگار مى دادم و برايش چاى مى آوردم. وقتى چاى مى آوردم , در ضمن دامنم را به دامن او گره مى زدم و او را به حضرت رضا (ع) قسم مى دادم كه آيا شما امام زمان (ع) نيستى؟ خجالت مى كشيد و مى گفت: من خاك قدم ايشان هم نيستم. تا اين كه روزى به حرم مشرف شدم و ديدم كه سيدى به ضريح مقدس چسبيده وبسيار مى گريد.


دست به شانه اش زدم و گفتم: آقاجان، براى چه گريه مى كنيد؟ گفت: چطور گريه نكنم و حال آن كه حتى يك درهم براى خرجى در جيبم نيست. گفتم: فعلا اين پنج قران را بگير و اموراتت را اداره كن، بعد برگرد اين جا، چون قصدمعامله اى با تو دارم.


سيد اصرار كرد چه معامله اى مى خواهى با من انجام دهى؟ من كه چيزى ندارم؟ گـفـتـم: عقيده من اين است كه هر سيدى يك خانه در بهشت دارد. آيا آن خانه اى كه دربهشت دارى به من مى فروشى؟ گفت: بلى، مى فروشم، ولى من كه خانه اى براى خود در بهشت نمى شناسم، اما چون مى خواهيد بخريد, مى فروشم.


ضـمـنـا مـن چهل و يك اشرفى جمع كرده بودم كه
براى اهل بيتم يك خانه بخرم. همين وجه را آوردم و از سيد خانه را براى آخرتم خريدم. سيد رفت و برگشت و كاغذ و دوات و قلم آورد و نوشت كه فروختم در حضورشاهد عادل حضرت رضا (ع) خانه اى را كه اين شخص عقيده دارد من در بهشت دارم به مبلغ چهل و يك اشرفى كه از پولهاى دنيا است و پول را تحويل گرفتم.


به سيد گفتم: بگو بعت (فروختم ). گفت: بعت. گفتم: اشتريت (خريدم) و وجه را تسليم كردم. سيد وجه را گرفت و پى كار خود رفت و من هم ورقه را گرفتم و به خانه صبيه ام مراجعت كردم. دخترم گفت: پدرجان چه كردى؟ گفتم: خانه اى براى شما خريدارى كردم كه آبهاى جارى و درختهاى سبز و خرم دارد و همه نوع ميوه جات در آن باغ موجود است.


خـيال كردند كه چنين خانه اى در دنيا برايشان خريده ام. خيلى مسرور شدند. دخترم گفت: شما كه اين خانه را خريديد, مى بايست ما را ببريد كه اول آن را ببينيم و بدانيم كه همسايه هاى اين خانه چه كسانى هستند.< /SPAN>


گـفـتم: خواهيد آمد و خواهيد ديد. بعد گفتم: يك طرف اين خانه به خانه حضرت خاتم النبيين (ص) و يـك طـرف بـه خـانه اميرالمؤمنين (ع) و يك طرف به خانه حضرت امام حسن (ع) و يك طرف به خانه حضرت سيدالشهداء (ع)محدود است. اين است حدود چهارگانه اين خانه.


آن وقت فهميدند كه من چه كرده ام. گفتند: شيخ چه كرده اى؟ گفتم: خانه اى خريده ام كه هرگز خراب نمى شود. از ايـن قضيه مدتى گذشت.


روزى با خانواده ام نشسته بودم، ديدم كه در روبرويمان آقاى موقرى تشريف آوردند. من سلام كردم. ايشان جواب دادند. بعد مرا به اسم خطاب نمودند و فرمودند: شيخ حسن، مولاى تو امام زمان (ع) مـى فرمايند: چرا اين قدر فرزند پيغمبر را اذيت مى كنى و ايشان راخجالت مى دهى؟ به امام زمان (ع) چه حاجتى دارى و از آن حضرت چه مى خواهى؟ به دامن ايشان چسبيدم و عرض كردم: قربانتان شوم آيا شما خودتان امام زمان (ع)هستيد؟ فرمودند: من امام زمان نيستم بلكه فرستاده ايشان مى باشم.


مى خواهم ببينم چه حاجتى دارى؟ و دستم را گرفته و به گوشه صحن مطهر بردند و براى اطمينان قلب من چند علامت و نشانى كه كـسـى اطـلاع نداشت , براى من بيان نمودند. از جمله فرمودند: شيخ حسن تو آن كس نيستى در دجله روى قفه (جاى نسبتا بلند) نشسته بودى.


همان وقت كشتى رسيد و آب را حركت داد و غرق شدى. در آن موقع متوسل به چه كسى شدى؟ و كى تو را نجات داد؟ من متمسك به ايشان شدم و عرض كردم: آقاجان شما خودتان هستيد. فـرمـودنـد: نـه، مـن نـيـسـتم.


اينها علامتهايى است كه مولاى تو براى من بيان نموده است. بعد فـرمودند: تو آن كس نيستى كه در كاظمين دكان عطارى داشتى؟ و قضيه عصا (كه گذشت) را نقل فرمودند و گفتند: آورنده عصا و برنده آن را شناختى؟ ايشان مولاى تو امام عصر (ع) بود. حال چه حاجتى دارى؟ حوائجت را بگو.


مـن عـرض كـردم: حوائجم بيش از سه حاجت نيست، اول اين كه مى خواهم بدانم با ايمان از دنيا خواهم رفت يا نه؟ دوم ايـن كـه مى خواهم بدانم از ياوران امام عصر (ع) هستم و معامله اى كه با سيدكرده ام درست است يا نه؟ سوم اين كه مى خواهم بدانم چه وقت از دنيا مى روم؟ آن آقـاى مـوقـر خـداح
افظى كردند و تشريف بردند و به قدر يك قدم كه برداشتند ازنظرم غايب شدند و ديگر ايشان را نديدم.


چند روزى از اين قضيه گذشت. پيوسته منتظر خبر بودم. روزى در موقع عصر مجددا چشمم به جـمـال ايـشـان روشن شد دست مرا گرفتند و باز در گوشه صحن مطهر به جاى خلوتى برده و فـرمودند: سلام تو را به مولايت ابلاغ كردم ايشان هم به تو سلام رسانده و فرمودند: خاطرت جمع باشد كه با ايمان از دنيا خواهى رفت و ازياوران ما هم هستى و اسم تو در زمره ياوران ما ثبت شده است و معامله اى كه با سيدكرده اى صحيح است.


امـا هـر وقت زمان فوت تو برسد علامتش اين است كه بين هفته در عالم خواب خواهى ديد كه دو ورقه از عالم بالا به سوى تو نازل مى شود در يكى از آنها نوشته شده است: لااله الا اللّه محمدا رسول اللّه و در ورقـه ديگر نوشته شده: على ولى اللّه حقا حقا و طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا واصل خواهى شد.


بـه مـجـرد گفتن اين كلمه، يعنى به رحمت خدا واصل خواهى شد از نظرم غايب گشت. من هم منتظر وعده شدم.


سيدتقى كه ناقل جريان است مى گويد: يـك روز ديـدم شـيخ حسن در نهايت مسرت و خوشحالى از حرم حضرت رضا(ع) به طرف منزل برمى گشت.


سؤال كردم: آقا شيخ حسن ! امروز شما را خيلى مسرور مى بينم؟ گفت: من همين يك هفته بيشتر ميهمان شما نيستم هر طور كه مى توانيد مهمان نوازى كنيد. شـبـهـاى ايـن هـفته به كلى خواب نداشت مگر روزها كه خواب قيلوله مى رفت ومضطرب بيدار مى شد پيوسته در حرم مطهر حضرت رضا (ع) و در منزل مشغول دعا خواندن بود.


تا روز پنج شنبه هـمـان هـفته كه حنا گرفت و پاكيزه ترين لباسهاى خودرا برداشته و به حمام رفت خود را كاملا شستشو داده و محاسن و دست و پا راخضاب نمود و خيلى دير از حمام بيرون آمد. آن روز و شـب را غـذا نـخـورد چون در اين هفته كلا روزه بود.


بعد از خارج شدن ازحمام به حرم حضرت رضا (ع) مشرف شد و نزديك دو ساعت و نيم از شب جمعه گذشته بود كه از حرم بيرون آمد و به طرف منزل روانه گرديد و به من فرمود: تمام اهل بيت و بچه ها را جمع كن.


همه را حاضر نمودم قدرى با آنها صحبت كرده و مزاح نمود و فرمود: مرا حلال كنيدصحبت من با شـمـا هـمـين است ديگر مرا نخواهيد ديد و اينك با شما خداحافظى مى كنم. بچه ها و اهل بيت را مرخص نمود و فرمود: همگى را به خدا مى سپارم.


تـمامى بچه ها از اتاق بيرون رفتند بعد به من فرمود: سيد تقى شما امشب مرا تنها نگذاريد ساعتى استراحت كنيد، اما به شرط اين كه زودتر برخيزيد. بنده (سيد تقى) كه خوابم نبرد و ايشان دائما مشغول دعا خواندن بودند.


چـون خـوابم نبرد برخاستم و گفتم: شما چرا استراحت نمى كنيد اين قدر خيالات نداشته باشيد شما كه حالى نداريد، اقلا قدرى استراحت كنيد. بـه صورت من تبسمى كرد و فرمود: نزديك است كه استراحت كنم و اگر چه من وصيت كرده ام بـاز هـم وصـيـت مى كنم اشهد ان لااله الا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه (ص) و اشهد ان عليا و اولاده الـمـعصومين حجج اللّه. بدان كه مرگ حق است و سؤال نكيرين حق و ان اللّه يبعث من فى الـقـبـور (خداى تعالى هر آن كه را در قبرهاباشد زنده مى كند و بر مى انگيزاند).


و عقيده دارم كه مـعـاد حـق اسـت و صراط و ميزان حق است. و اما بعد قرض ندارم حتى يك درهم و يك ركعت از نمازهاى واجب من در هيچ حالى قضا نشده و يك روز روزه ام را قضا نكرده ام و يك درهم از مظالم بـنـدگـان خدا به گردن من نيست و چيزى براى شما باقى نگذاشته ام مگر دو ليره كه در جيب جليقه من است آن هم براى غسال و حق دفن من است و براى مختصر مجلس ترحيم كه براى من تشكيل مى دهيد و همه شما را به خدا مى سپارم والسلام.


و ديگر از حالا به بعد با من صحبت نكنيد و آنـچـه در كـفـنـم هست با من دفن كنيد و ورقه اى را كه از سيد گرفته ام در كفن من بگذاريد والسلام على من اتبع الهدى.


پـس به اذكارى كه داشت مشغول شد و به عادت هر شب نماز شب را خواند بعد ازنماز شب، روى سجاده اى كه داشت نشست و گويا منتظر مرگ بود.


يـك مـرتـبه ديدم از جا بلند شد و در نهايت خضوع و خشوع كسى را تعارف كرد و شمردم سيزده مـرتـبـه بـلند شد و در نهايت ادب تعارف كرد و يك مرتبه ديدم مثل مرغى كه بال بزند خود را به سمت در اتاق پرتاب كرد و از دل نعره زد كه يا مولاى ياصاحب الزمان و صورت خود را چند دقيقه بر عتبه در
گذاشت.


مـن بلند شدم و زير بغل او را گرفتم در حالى كه او گريه مى كرد بعد گفتم: شما را چه مى شود اين چه حالى است كه داريد؟ گفت: اسكت. (ساكت باش) و به عربى فرمود: چهارده نور مبارك همگى اين جاتشريف دارند.


من با خود گفتم: از بس عاشق چهارده معصوم (ع) است اين طور به نظرش مى آيد فكر نمى كردم كـه ايـن حـال سـكرات باشد و آنها تشريف داشته باشند چون حالش خوب بود و هيچ گونه درد و مرضى نداشت و هر چه مى گفت صحيح و حالش هم پريشان نبود. فاصله اى نشد كه ديدم تبسمى نمود و از جا حركت كرد و سه مرتبه گفت: خوش آمديد اى قابض الارواح و آن وقت صورت را اطراف حجره برگردانيد در حالتى كه دستهايش را بر سينه گذاشته بـود و عـرض كـرد: السلام عليك يا رسول اللّه اجازه مى فرماييد و بعد عرض كرد: السلام عليك يا امـيرالمؤمنين اجازه مى فرماييد و همين طور تمام چهارده نور مطهر را سلام عرض نمود و اجازه طلبيد و عرض كرد: دستم به دام
نتان.


آن وقـت رو بـه قـبله خوابيد و سه مرتبه عرض كرد: يا اللّه به اين چهارده نور مقدس. بعد ملافه را روى صـورت خـود كشيد و دستها را پهلويش گذاشت. چون ملافه را كنارزدم ديدم از دنيا رفته است.


بچه ها را براى نماز صبح بيدار كرده و گريه مى كردم كه ازگريه من مطلب را فهميدند. صـبح جنازه ايشان را با تشييع كنندگان زيادى برداشته و در غسالخانه قتلگاه غسل داديم و بدن مطهرش را شب در دارالسعاده حضرت رضا (ع) دفن كرديم.


(بركات حضرت ولي عصر (عج) خلاصه العبقري الحسان، نويسنده: علي اكبر نهاوندي)


www.nooremonji.com

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید