ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

م هدویت و جنگ تمدن ها/2

3. مهدويت و اصلاح ديني غرب
هانتينگتون ضمن بيان نظريه برخورد تمدن ها، وقتي از تمدن اسلامي و بنيادگرايي اسلامي ياد کرده، آن را به جنبش اصلاح ديني غرب، يعني نهضت پروتستان تشبيه کرده، وجوه تشابه بسياري ميان اصلاحات پروتستاني و نوگرايي اسلامي بر شمرده و در عين حال تفاوت هايي نيز ميان اين دو گذارده است. وي هم چنين بنيادگرايي اسلامي را شبيه انقلابي گري مارکسيسم ياد مي کند.
در سال هاي اخير در ايران نيز چنين رويکردهايي به اسلام وجود داشته است. ايده هايي از قبيل پروتستانتيسم اسلامي يا اومانيسم اسلامي مطرح شده، چنان که قبل از آن سوسياليسم اسلامي يا سوسياليست خداپرست مطرح شده بود. حال به منظور ارزيابي اين رويکردها و نشان دادن تفاوت گفتمان بنيادگرايي اسلامي و مهدويت با اصلاح ديني مسيحي و انقلاب گري مارکسيستي، به نقل و نقد ايده هاي هانتينگتون مي پردازيم:
3-1
. طرح مسأله: هانتينگتون در عنوان & lt;/SPAN>باززايي اسلام آورده است:
در همان حال که آسيايي ها به دليل توسعه اقتصادي خود، اعتماد به نفس بيشتري پيدا مي کردند، انبوه مسلمانان هم به اسلام به عنوان منبع هويت، ثبات، مشروعيت، توسعه، قدرت و اميد روي آوردند؛ اميدي که در شعار اسلام تنها راه حل است، رخ نمود. باززايي اسلام با گستره و عمقي که دارد، تازه ترين مرحله در روند تطبيق تمدن اسلامي با غرب است.
وي آن گاه از قول يک صاحب نظر مسلمان، محتواي باززايي اسلامي را چنين معرفي مي کند: “استقرار قوانين اسلامي به جاي قوانين غربي، استفاده فزاينده از زبان و نمادهاي ديني، گسترش آموزش هاي اسلامي، پاي بند بيشتر به قوانين رفتاري اسلامي مانند حجاب و استفاده نکردن الکل و…”. وي در ادامه افزوده است: بازگشت خدا پديده اي جهاني است، اما خدا يا الله در امت يا جامعه مسلمانان است که به صورتي گسترده و موفقيت آميز انتقام مي گيرد.
باززايي اسلامي در نمود سياسي خود شباهت هايي با مارکسيسم دارد. متوني که مقدس به حساب مي آيند، تصويري از يک جامعه کامل، اعتقاد به تغييرات بنيادي، نفي قدرت ملت ـ کشور و گوناگوني آموزه هايي که از اصلاح طلبيِ ميانه روانه تا انقلابي گري خشونت آميز را در بر مي گيرد، از جمله اين شباهت هاست. البته اين باززايي با جنبش اصلاح در آيين پروتستان هم ساني بيشتري دارد. واکنش به رکود و فساد، بازگشت به دين خالص تر، نظم و انضباط، و جاذبه داشتن براي طبقه متوسط، وجوه اشتراک اين دو است. آيين لوتر و کالوين مانند بنيادگرايي شيعه و سني است و حتي شباهت هايي ميان جان کالوين و آيت الله خميني وجود دارد.
وي سپس به تفا
وت بنيادگرايي اسلامي و اصلاح طلبي مسيحي
اشاره مي کند: “جنبش اصلاح عمدتاً محدود به شمال اروپا بود… اما باززايي اسلامي تقريباً تمام جوامع مسلمان را تحت تأثير قرار داده است”. به نظر او عناصر اسلام گرا، شامل: دانشجويان انقلابي و روشن فکر، طبقة شهري متوسط و مهاجران روستايي به شهرها هستند.
به اعتقاد او گروه هاي ليبرال دموکرات موجود، به موازات بنيادگرايان مسلمان توفيقي به دست نياوردند: دموکرات هاي ليبرال ـ از موارد استثنايي که بگذريم ـ نتوانستند در جوامع اسلامي پايگاه مردمي پايداري پيدا کنند و حتي ليبراليسم اسلامي هم نتوانست در اين جوامع ريشه بدواند… شکست تمام و کمال
دموکراسي ليبرال در دست يابي به قدرت در جوامع اسلامي پديده اي است مداوم و تکراري،
در مدتي قريب به يک قرن که از سده نوزدهم آغاز شده است. علت اصلي اين ناکامي ها تا حدي طبيعت فرهنگ و جامعه اسلامي است که پذيراي مفاهيم ليبرال غربي نيست.
سرانجام، وي پس از تکرار عوامل بنيادگرايي اسلامي از قبيل رشد جمعيت، مدرنيزاسيون و تظاهر دولت هاي اسلامي به اسلام، مدعي ناکارآمدي بنيادگرايي اسلامي در استقرار عدالت اجتماعي، رشد اقتصادي و آزادي هاي سياسي شده است.
3-2
. پيش تر، از زبان هانتينگتون آورديم که بنيادگرايي اسلامي يعني پشت کردن به غرب، استقلال خواهي، نه گفتن به غرب و حتي مدرن شدن، اما به سبک غير غربي؛
ولي در اين قسمت وي مي
گويد: اسلام گرايي يعني منطبق شدن با غرب. او در اين باره توضيح بيشتر يا استدلالي ندارد؛ ولي اشکال سخنش در درجه اول، تناقض آميز بودن است؛ زيرا غرب گريزي کامل با غرب گرايي و انطباق با آن هيچ نسبتي ندارد و در درجه بعد، اساساً جوهره آموزه هاي توحيدي اسلام مانع شرک آلودگي و هر نوع رويکرد غير توحيدي به غرب ملحد است.
3-3
. گويا بنابر ذهنيت نادرست غربي ها به دين که آن را صرفاً قدسي، معنوي، غيردنيايي و در نتيجه تهي از سياست مي دانند؛ هانتينگتون هم به رغم اذعان به قانون گرايي اسلامي، رفتارهاي مورد پسند دين، روي آوري به نمادها و زبان دين و پاي بندي به ايدئولوژي اسلامي، ضمن بيان ماهيت بنيادگرايي اسلامي، جوهر آن را خشونت، جنگ طلبي و حتي منتقم دانستن خدا به مثابه يک فرهنگ دانسته است. ولي مي دانيم که چنين نيست و جوهر دين، اصول گرايي اسلامي و مهدويت، علاوه بر همراه دانستن دين و دنيا، تکيه&lt ;SPAN dir=ltr>
بر رحمانيت الهي به عنوان يک فرهنگ و تحقق بخشيدن به مهر و عطوفت اسلامي است. اين گفتمانِ غالب مهدويت و اسلام است؛ وگرنه انتقام گرفتن از دشمنان خدا که اصلاح پذير نبوده و در صدد کمي از جامعه را تشکيل مي دهند، به هيچ رو وجهة غالب آن نيست. به ديگر سخن، گفتمان عدالت خواهانه اسلام و مهدويت، ذي المقدمه اي است که مقدمة آن &lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA>قلع و قمع دشمنان دين، عدالت و انسان است و طبيعي است تا آن مقدمه تحقق نيابد، نوبت
به ذي المقدمه نرسد. و البته اين امر کاملاً عادلانه است، ولي هيچ گاه مقدمه مفصل تر و گسترده تر از ذي المقدمه نيست.
3-4
. شباهت ها و قدر مشترک هايي که هانتينگتون ميان اسلام و مارکسيسم يادآور شده پذيرفتني نيست؛ زيرا اولاً چند و چون اين قدر مشترک ها متفاوت اند و به اين ترتيب، مثلاً کل گرايي يا بنيادگرايي و يا انقلابي گري در اسلام با اين امور در مارکسيسم يکي نيستند؛
ثانياً اسلام با مارکسيسم در اعتقادات خود به طور ريشه اي متف
اوت است. يکي به ماده اصالت مي دهد همه
چيز را بر آن بنا مي نهد و ديگري خدا را اصل دانسته و همه چيز را در پرتو او مي خواهد. و چون اين اختلاف اساسي در بعد جهان بيني هاي آنها وجود دارد، به ناچار روبناهاي ايدئولوژيک آنها نيز متفاوت خواهد بود.
3-5
. البته به هنگام قياس اسلام و مسيحيت، البته با مسامحه بسيار، از اين رو که توحيد اسلامي هم سنگ تثليث مسيحي نيست، مي توان گفت هر دو خدا را مي جويند و دين الهي اند، ولي نمي توان اصلاح طلبي مسيحي را با بنيادگرايي اسلامي هم ارز دانست؛ چرا که اولاً آن چه در قالب نهضت پروتستان صورت گرفت و هانتينگتون هم به آنها اشاره کرده، اصلاحاتي در چهارچوب ديني است که به هر حال تحريف شده است. در صورتي که بنيادگرايي اسلامي، بازگشت به اصول و آموزه هاي ديني است که تحريف نشده است و متن اصلي اش يعني قرآن، کاملاً سالم و دست نخورده باقي مانده است. ثانياً جهت گيري اصلاحات مسيحي به گواهي برآمدن سرمايه داري غرب در پرتو جنبش پروتستان، دنيايي صرف است، در حالي که بنيادگرايي اسلامي يا مهدويت، تنها خدا را هدف قرار مي دهد و دنياگرايي آنها از اين روست که خدا از مسلمان خواسته که تارک دنيا نباشد. ثالثاً پروتستانيسم مسيحي، خود برخلاف اصول بوده، حرکتي تجديد نظر طلبانه و بدعت آميز است. اما اصول گرايي اسلامي و مهدويت، برخاسته از متن دين، داراي مجوز رعي و عامل رشد است، چنان که اجتهاد هم با همين ويژگي ها، بدعت به حساب نمي آيد و ارزش مند است.
3-6
. اين ديدگاه هانتينگتون نيز ناصواب است که بار بنيادگرايي اسلامي را بر دوش سه گروهي که نام برده، نهاده است؛ زيرا اسلام ابتدا از جنس ايمان و اعتقاد بوده، هيچ مسلماني را فرو نمي گذارد؛ پس تمام پيروانش بايد به اصول اعتقادي و مهدويت ايمان داشته باشند. به علاوه، عمل صالح نيز مکمل ايمان است و هر مسلماني در راه تحقق بخشيدن به باورهاي ديني بايد بکوشد. پس سه گروه ياد شده خصوصيتي ندارند و تمام اقشار جامعه زير پوشش بنيادگرايي اسلامي قرار دارند، چنان که خود هانتينگتون به گونه اي به اين امر اذعان کرده، آن جا که تمام جغرافياي جهان اسلام را عرصه بنيادگرايي اسلامي دانسته، با اين که حق اين است که هرجايي از کره زمين که مسلماني زندگي مي کند، وظيفه مسلماني اش قطعي و با موج بنيادگرايي اسلامي همراه است.
3-7
. اعتراف هانتينگتون به شکست ليبرال دموکراسي و رنگ باختنش در برابر اصول گرايي اسلامي، جالب توجه است. اين امر گوياي حقانيت و برتري گفتمان مهدويت است. البته مهم، فهميدن راز شکست ليبرال دموکراسي به مثابه مهم ترين دستآورد تمدن غربي است. به نظر مي رسد پاسخ اين باشد که کارنامه تمدن غرب در قبال جهان اسلام سياه بوده، سرشار از ستم هاي بسيار بر مسلمانان است. وانگهي به لحاظ فکري نيز غرب بسيار
فقير است. در نتيجه، نارسايي علمي و عملي غرب ما را بر آن
داشته که به گفتمان ليبرال دمکراسي پشت کنيم و به اسلام رو آوريم. ناگفته نماند که چيزي به نام ليبراليسم اسلامي، صرف تخيلي است که فضاي ذهن هانتينگتون و امثال او را انباشته، ولي واقعيت خارجي ندارد. و دليلش، همان است که پيش تر در نقد پروتستانيسم اسلامي و سوسياليسم اسلامي گفته شد؛ دين اسلام در ذات خود، کامل و
مستقل بوده،
اساساً غيربشري است و نسبتي با مکاتب بشري ندارد.
بنابراين نيازي هم به وام گيري از آنها ندارد تا با يکي از آنها ترکيب شود. اگر اسلام را بي نياز و کامل بدانيم، گفتمان ويژه اي درباره آزادي انسان (به مثابه بنده خدا) خواهد داشت و در نتيجه، نيازي به پيوند ميان ليبراليسم غربي و اسلام نيست. و اساساً چنين ارتباطي محال است؛ زيرا انسان مسلمان بنده خداست و آزادي اراده اش پرتوي از اراده مطلق الهي است. در صورتي که انسان غربي بريده از خدا، خود را جاي او نهاده، اراده اش را مطلق کرده و صددرصد احساس آزادي مي کند و چنين چيزي با عبوديت جمع پذير نيست.. و آخرين سخن، پاسخي به شبهه ناکارآمدي دين و مهدويت است که گويا مهم ترين اشکال به بنيادگرايي اسلامي است. اين نکته اي اساسي است که روح تمدن غربي را ماديت تشکيل داده، مبناي فکري آن و جهان بيني اش را اصالت ماده ساخته و رويکرد اصلي اش رشد اقتصادي است و از اين روست که بنيادگرايي اسلامي با اين معيار سنجيده مي شود. ولي اين موضع گيري نادرست است و براي ارزيابي بنيادگرايي اسلامي، نخست بايد معياري غيرمادي منظور شود تا کارآمدي نظري آن مشخص شود. پس از عبور از اين مرحله، نوبت به کارآيي عملي دين مي رسد و چنين امري آن گاه داوري مي پذيرد که فرصت عمل فراهم آيد و پس از آن قضاوت شود.
بنيادگرايي اسلامي به مثابه درآمدي بر مهدويت، در آغاز راه است و دست کم فرصتي برابر با مجال فراهم شده براي غرب نياز دارد که اين حرکت به موفقيت هاي عملي دست يابد و کارآمدي اش آشکار گردد.

4< SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: #990000; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'" lang=AR-SA>. نگاه انتزاعي يا
تاريخي؟
قبلاً به اين موضوع اشاره شد که مي توان دين را در جامه ايدئولوژي تماشا کرد يا خير. غربي ها و غرب باوران، از کاربردي شدن دين وحشت دارند و خواهان ديني غيرسياسي، غير
ايدئولوژيک و بريده از اجتماع اند تا از رهگذر آن خطري
متوجه منافع غرب نباشد. آنان درون تمدن خود با مسيحيت نيز چنين رفتاري کرده اند تا در ابعاد گوناگون فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي مشکلي بر سر راه سردمداران و دنياداران غربي نباشد. از اين روست که آنان خواهان اسلامي “انتزاعي” و اصيل نيستند که به مثابه ديني کامل و با نظام هاي گوناگون، ايمان و عمل صالح را از پي
روانش
مطالبه مي کند. بلکه آنان اسلامي “تاريخي” را توصيه مي کنند که قابل دست کاري باشد و با هوا و هوس هاي بشري در هم آميزد!
4-1
. نخست ديدگاه نظريه پرداز جنگ تمدن ها را مرور مي کنيم. وي با عنوان: “اسلام، آگاهي بدون وحدت” مي گويد:
ساختار وفاداري سياسي در ميان عرب ها و عموم مسلمانان، مقابل ساختار ياد شده در غرب مدرن است. براي غرب، ملت ـ کشور نقطه اوج وفاداري سياسي است و وفاداري هاي ديگر، فرع بر آن است يا در وفاداري به ملت رنگ مي بازد… در جهان اسلام، ساختار وفاداري درست برعکس است. اسلام در سلسله مراتب وفاداري ها، در نقطه مياني، تهي است. ايرالاپيدوس معتقد است که دو ساختار اصيل، بنيادين و ديرپا در اسلام، خانواده، طايفه، قبيله از يک سو و واحدهاي فرهنگي، ديني و پادشاهي در گسترده ترين سطح از سوي ديگر است… در جهان عرب، کشورهاي موجود مشکل مشروعيت دارند؛ چرا که بيشتر، معلول امپرياليسم مطلق، اگرنه ناپايدار غرب هستند. مرزهاي موجود ميان آنها بر زيستگاه گروه هاي قومي مثل بربرها و کردها منطبق نيست… علاوه بر اين، حاکميت ملت ـ کشور با انديشه حاکميت الله و تقدم امت، سازگاري ندارد. بنيادگرايي اسلامي به مثابه يک جنبش انقلابي، مفهوم ملت ـ کشور را به خاطر وحدت جهان اسلام نفي مي کند.
خانم هانتر يکي از مدافعان نظريه جنگ تمدن ها، با صراحتي بيشتر مدعي تهي بودن اسلام از نظام سياسي، غير ايدئولوژيک بودن و تاريخي بودن آن شده است:
مشکل اکثر نظريه هايي که در مورد طبيعت اسلام… عرضه مي شود، اين است که در اين بحث ها نقش و جايگاه اسلام… به عنوان يکي از عوامل تعيين کننده رفتار آنان [مسلمانان] در قبال دنياي خارج، اکثراً به شيوه اي انتزاعي، ايستا و غيرتاريخي بررسي مي شود. اما مشخص ساختن تأثير اسلام در يک حالت انتزاعي ممکن نيست…
از اين گذشته، اسلام تنها مجموعه اي ساکن از قواعد و مقررات اخلاقي و قانوني که در طول قرن ها بدون تغيير باقي مانده باشد، نيست. اسلام هم چنين خلاصه زندگي و تجربه هاي مسلماناني است که در سرزمين ها و دوره هاي تاريخي متفاوت با يکديگر و با غير مسلمانان به سر برده اند.
با مطالعه بخش ديگري از سخنان وي، آشکار مي شود ک
ه چرا به اسلام تاريخي و نه انتزاعي دل بستگي
دارد:
جامعه اسلامي اوليه، افسانه و واقعيت: محمد صلي الله عليه و آله پيامبر اسلام، در فاصله بين سال 622 ميلادي که وارد مدينه شد و 632 که جان به جان آفرين سپرد، رهبري معنوي و سياسي پيروان خود را در جامعه جديد اسلامي عهده دار بود… اين دوره با وجود کوتاه بودن، نفوذي عميق در تحول بعدي نظريه سياسي و اجتماعي اسلام داشت… شدت افسون زدگي و دل مشغولي مسلمانان با اين دوره آرماني زندگي اسلامي و بنابراين شوق بازآفريني اين آرمان شهر، در سراسر تاريخ آنها در نوسان بوده است… قرآن و سنت پيامبر، راهنماي کافي و روشن و بدون ابهامي در مورد شرايطي که براي يک حکومت اسلامي لازم است، فراهم نمي آورد. او در جاي ديگر حتي نظام سياسي ساساني را بر اسلام ترجيح داده است:
در سنت ساساني، درهم آميختگي بين پديده هاي دنيوي و آسماني و بين مذهب و سياست از اسلام بيشتر بود… به رغم اعتقاد گسترده به ويژگي اسلام بر اساس اين تصوير که در آن سياست و مذهب در هم آميخته است، در واقع در اسلام اين آميختگي (روحاني ودنيوي) بيشتر ازديگر مذاهب نبوده است…
در سطح سياسي، جهان اسلام به طور قابل ملاحظه اي دچار فقدان وحدت و يک پارچگي است. اسلام ويژگي هاي قومي، فرهنگي و غيره را از جهان اسلام حذف نکرده است… آرمان تشکيل يک ملت مسلمان واحد، چون هميشه دور و دست نيافتني مي نمايد. اين واقعيت که رسيدن به چنين آرماني هم چنان به صورت سراب باقي مانده است، عوارض مهمي براي حس هويت فردي و جمعي مسلمانان نسبت به کشورهاي ديگر داشته است. مهم ترين پيامد وحدت به دست نيامده مسلمانان اين است که اسلام تنها يکي از عناصر احساس هويت و ارزش هاي مورد نظر آنهاست و اغلب نيز مهم ترينِ آن نيست.
سرانجام وي با حمله شديد به اصول گرايي اسلامي مي گويد:
اگر اسلام افراطي اساساً يک انحراف برآمده از عوامل گوناگوني که رابطه اي با مفهوم و ذات اسلام سني ندارند تلقي شود، مي توان آن را با حمله به علت هاي ريشه اي آن که قابل شناختن و منزوي ساختن هستند از بين برد… با اين همه، تمام انديشه وران و ناظران غربي اسلام خوب وبد را متفاوت نمي دانند. آنها مي پذيرند که يک نوع اسلام “شکل مبارز آن” خطرناک تر و تهديد قوي تري براي غرب، چه از جنبه تمدني و چه از جهات ديگر است، و بنابراين، بايد مهار و حذف شود، اما آنها با اين نظر که اسلام قادر به تکامل و اصلاح است و از اين رو مي تواند خود را به ارزش هاي غربي نزديک کند و با آنها کنار بيايد، مخالف اند. بنابراين، نتيجه مي گيرند که تا سکولاريزه شدن کامل جوامع اسلامي و محدود ساختن اسلام تنها به قلمرو شعور و خودآگاهي فردي و خصوصي، نوعي برخورد بين تمدن ها اجتناب ناپذير خواهد بود. طرف داران اين نظريه، هم چنين بر اين باورند که هر کوششي براي درگير ساختن حتي گروه هاي اسلام گراي فاقد گرايش هاي افراطي در روند سياسي، خطرناک خواهد بود.
پيش از نقد اين نقل هاي طولاني، بايد به دليل ملال آوري احتمالي و محتواي موهن و اهانت آميز آنها از خواننده محترم عذرخواهي کنم و از پيش گاه حضرت حق و اولياي بزرگ اسلام پوزش بخواهم. اين ناچيز به هيچ رو نمي توانم تکدر و تأسف خويش را پنهان سازم از ا
نبوه
نوشته هايي از اين دست که در کشور ما در سال هاي اخير با هزينه هايي سنگين از بيت المال منتشر شده، بدون اين که براي اعتقادات مردم کمترين خطري احساس شود، يا دست کم در آن کتاب ها کوتاه ترين نقد يا تذکري مبني بر بي اساس بودن آنها بيايد. بنابراين، به حسب وظيفه شرعي، نکات ذيل را يادآوري مي کنم تا کمي از بار مصيبتي که بر ما وارد&l t;/SPAN> شده، بکاهم و نااستواري اين توهمات را نشان دهم.
4-2
. بي شک ناسيوناليسم مکتب و پديده اي غربي است. اما دليل عمدة ناکارآمدي آن، افزون بر غيرفطري بودن آن مي نمايد. تحولات قرون نوزدهم و بيستم غرب به ويژه دو جنگ جهاني، نشان داد که ناسيوناليسم و نژادپرستي افراطي ره به جايي نمي برد و در نتيجه، اگزيستانسياليسم پديد آمد تا بتواند به گونه اي خسارات معنوي و روحي غربي ها را ترميم کند. به علاوه، ناسيوناليسم خلاف عقل و فطرت بوده، به هيچ رو با تساوي انسان ها سازگار نيست. انسان هاي برابر به لحاظ امکانات و توانايي هاي جسمي و روحي، با نگاه زشت ناسيوناليستي اداره شدني نيستند. شايد از همين جهت بوده که هانتينگتون نيز ضمن نظريه جنگ تمدن ها، بر ناسيوناليسم خط بطلان کشيده است. اما شگفت آن که او به ناسيوناليسم بازگشته است و به اسلام خرده گرفته که چرا آن را نپذيرفته است! پس مخالفت اسلام با اين پديده، عين صواب و افتخارآميز است.. اين سخن که مدل اسلام ميان تهي است؛ يعني به جاي ناسيوناليسم مياني بر خانواده، قبيله ابتدايي، امپراطوري و خلافت نهايي تکيه کرده است و در نتيجه جامعه مسلمانان دچار تفرقه شده اند، بي وجه و خلاف واقع است؛ زيرا در متون ديني براساس عقل و فطرت به شأن خانواده ارج نهاده شده است. براي مثال، به تشکيل خانواده توصيه شده؛ حقوق متقابل زن و شوهر مد نظر قرار گرفته. احترام به پدر و مادر سفارش شده ، ولي به هيچ روي، قبيله گروي يا خلافت و امپراطوري به مثابه نظام هاي سياسي اسلامي پذيرفته نشده است. آن چه در اسلام پذيرفته شده، ولايت پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و امام (ع) و در روزگار کنوني غيبت، ولايت فقيه است و بس. پس تنها ناسيوناليسم در دين نفي نشده؛ بلکه نظام قبيلگي، خلافت و امثال اين ها نيز به دليل مخالفت با عقل و فطرت نفي شده اند.
تفصيل بحث در اين باره در جاي خود انجام مي گيرد و با اين نوشتار تناسب ندارد.
4-4
. هانتينگتون از مشکل عدم مشروعيت دولت
هاي عرب وابسته به غرب هم ياد
کرده است. ولي مشکل آنها ربطي به اسلام ندارد؛
زيرا روشن شد که اسلام، آنان را قبول ندارد و چنان که وي تصريح کرده، آنها به دليل وابستگي به غرب مشروعيتي دروغين دارند. پس در اصل، مشکل اين دولت ها به سلطه ننگ بار غرب مربوط است.
4-5
. روح گفتمان ديني و مهدوي حاکميت، حاکميت الله است. چنان که قرآن نيز تصريح مي کند: (ان الحکم الا لله)؛ حکم تنها از آن خداست. ولي از کجاي اين قانون، نفي حاکميت ملي بر مي آيد، آن طور که هانتينگتون و هم فکران غرب باور داخلي او مي گويند و جمهوريت را بدون اسلاميت خواستارند، چون خيال مي کنند حاکميت خدا با حاکميت مردم قابل جمع نيست! پاسخ اين تخيل اين است که حکم با حاکميت تفاوت دارد. حکم، شريعت و قانون الهي است. ولي حاکميت يا حکومت يعني اجراي قانون. در اسلام ـ چنان که گذشت ـ حاکمان و مجريان به مردم معرفي شده، از مردم خواسته مي شود که به آنها گرويده، از آنان اطاعت کنند. آن گاه امتثال امر الهي از باب مسلماني و بندگي خواهد بود و جمهوريت نظام اسلامي نيز از باب اتکاي حقيقي آن بر رأي مردم. پس ميان حاکميت ملي يا جمهوريت نظام سياسي، با حکم الهي و اسلاميت آن تنافي نيست.
4-6
. گفتمان مهدويت و بنيادگرايي اسلامي، براساس مبناي وحدت طلبي و نفي تفرقه، جوياي ناسيوناليسم و ملي گرايي نيست؛ زيرا ناسيوناليسم در مجموعه اي که در رقابت زيان بار با واحدهاي مشابه و ملت هاي ديگر است وحدتي شکننده ايجاد مي کند.
در عوض، وحدت ميان م
لل و قبايل و تشکيل
حکومت واحد جهاني تحقق بخش تقوا و کرامت انساني، هدف والاي قرآن است: “در اصل آفرينش ميان زن و مرد تفاوتي نيست” يعني يک دست توانا، زن و مرد هر دو را آفريده. گو اين که انسانيت، يکسان ميان زن و مرد تقسيم شده است و همان گونه که مرد بودن يا زن بودن سبب مباهات يکي در برابر ديگري نمي شود، همين طور قبيله اي در برابر قبيله ديگر يا ملتي در قياس با ديگر
ي برتري ندارد
.
پس فلسفه گونه گوني در آفرينش و اختلافات ظاهري زنان و مردان و قبايل و ملل چيست؟ علت اصلي به بيان قرآن “تعارفاست نه ” تفاخر”. تعارف و شناخت متقابل به شرط تقواپيشگي، موجب تعاون و تکامل است، ولي اختلاف و تفاوت هاي بدون تقوا، سبب تفاخر، تعاند و تخاصم است. پس درست است که مهدويت و بنيادگرايي اسلامي، ناسيوناليسم را نفي مي کند؛ ولي وحدتي سازنده تر و برتر از آن را به جاي آن مي نشاند که همانا وحدت تمام مسلمانان بلکه وحدت عملي تمام انسان ها به رغم اختلافات اعتقادي و تفاوت هاي فرهنگي و ظاهري آنهاست. در حقيقت حق با برنارد لوئيس هم فکر هانتينگتون در جنگ تمدن هاست که در اين باره از حق نگذشته،
تصريح مي کند: “اسلام قومي نيست، بلکه جهاني است.
4-7
. بنابرآن چه گذشت، برترين نظام سياسي از آن اسلام است؛ زيرا از يک سو طبق قوانين الهي اداره مي شود و از سوي ديگر تمام مردم و واحدهاي اجتماع بشري را در قدرت سهيم کرده، به آنها نقش اجرايي مي دهد.
معناي گفتمان مهدوي و ديني حکومت، مديريتي بسته نيست، چنان که برخي مدعي مديريت فقهي به معناي غيرعلمي و انحصار طلبانه اند! بلکه تقوامداري و کرامت
يافتن هر کس طبق تقواي بيشتر، موجب مي شود که تخصص و تعهد تجلي يافته در
شايسته سالاري، ملاک بوده چه در نظام فعلي ولايت فقيه و چه در نظام آينده مهدوي، مديريت کلان فقهي و مهدوي ناسازگار با مديريت هاي خرد علمي و تخصصي نباشند.
4-8
. برخلاف ديدگاه خانم هانتر، گفتمان اسلام و مهدويت جنبه انتزاعي يعني مکتبي دارد؛ زيرا دين اسلام چيزي جز مجموعه وحي الهي به پيامبرش نيست. بنابراين، دين مجموعه جهان بيني و ايدئولوژي، يعني مکتب است. مکتب فقط جنبه انتزاعي دارد و مستقل از انسان است. اما آن چه در عمل تحقق مي يابد، رفتار مسلمانان است که اگر کاملاً مطابق دستور خدا باشد، اسلام واقعي است وگرنه اسلام نيست. در حالت اول، دگرگوني و تکامل معني ندارد و در حالت دوم نيز آن چه رخ داد
ه، با اسلام فرق دارد و با آن نسبتي
ندارد.
بدين ترتيب مهدويت احياي اسلام ناب و بازگشت به آن است، نه تکامل دين. هم چنين آن چه اسلام تاريخي نام گرفته، در صورت انطباقش با اسلام ناب، نام تاريخي نخواهد بود و در صورت ناهم خواني اش با اسلام وحي شده به پيامبر صلي الله عليه و آله، ديگر اسلام نخواهد بود.
4-9
. خانم هانتر به نقل از غربي ها آورده است که اسلام قادر به تکامل يافتن و قابل اصلاح نيست. شيوه نقل وي نشان مي دهد که آن را قبول دارد و به سود خود از آن بهره مي جويد. همين طور تقسيم اسلام به خوب و بد را نپذيرفته، يکسره آن را بد دانسته است! حاصل چنين موضعي قهراً اين است که تقسيم آن به تاريخي و انتزاعي صحت ندارد؛ يعني به قول او اسلام تنها بسته، سنتي و ايستاست و به نظر ما اين صفات ناپسند است.
در يک سخن به دليل الهي بودن، اسلام، ديني است کامل و بي نياز از تکامل.
4-10
. اسلام تاريخي در صورتي قابل تصور است که در شکل ويژگي هاي فرهنگي و آداب و رسوم هر قوم و ملت مسلماني متجلي شود.
در اين حالت، فرهنگ، تاريخ و تمدن ملت هاي مسلمان تحقق مي يابد و نام يک ملت بر تمدنش اطلاق مي شود و با صفت اسلامي نيز همراه است. ولي آن قوم و تمدن، مساوي با مکتب اسلام تلقي نمي شود و اسلام به مثابه يک دين قابل تفکيک از هر تمدني است و همين يعني انتزاعي بودن و غيرتاريخي بودن اسلام.
4-11
. خانم هانتر هم نظام سياسي اسلام و نظريه حکومت ديني را افسانه خوانده، مدينه را هم آرمان شهر ناميده و در عين حال، اسلام تاريخي را واقعي شمرده است! اين سخن چهار اشکال دارد:
اول آن که طبق صريح قرآن که پيامبر صلي الله عليه و آله را مأمور تشکيل حکومت و اعمال حکومتي و مسلمانان را &lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” lang=AR-SA>مأمور به اطاعت از ايشان کرده، حکومت اسلامي يا نظريه قرآني حکومت ديني افسانه
نيست.
دوم آن که طبق اعتراف وي در باره رهبري ديني و سياسي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در مدينه، دولت اسلامي در مدينه و سپس جزيرةالعرب افسانه و آرمان شهر نبوده، واقعيت داشته است. به علاوه، پيامبر معصوم که به اجراي دستور الهي و نظريه قرآني حکومت پرداخته، نظام سياسي اسلام را پياده کرده است و درست رفتار کرده و ديگر نمي توان دولت مدينه را آرمان شهر ناميد.
سوم آن که اگر مسلمانان از چنين الگويي اقتباس کرده و مي کنند، آرمان گرا و خيال پرداز نيستند& lt;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman'” dir=ltr>.
چهارم آن که اگر دولت شهر مدينه و حکومت نبوي صلي الله عليه و آله افسانه بوده؛ اساساً اسلام تاريخي ادعايي خانم هانتر نيز بي مبناست و تخيلي بيش نخواهد بود!
4-12
. مشهود و معروف است که حدود هشتاد درصد فقه اسلامي به معاملات، عقود، ايقاعات، اقتصاد، تجارت، روابط اجتماعي و شئون مختلف زندگي مربوط است و در حقيقت فقه سياسي و اجتماعي اسلام را تشکيل مي دهد. با اين وصف، اسلام دين زندگي و دنياست و به هيچ رو بريده از جامعه و سياست نيست. در نتيجه با مراجعه به فقه سياسي اسلام و بخش وسيعي از کتاب هاي فقهي&l t;SPAN dir=ltr>
يا دايرة المعارف هاي فقهي مانند جواهر الکلام خواهيم ديد که گفتمان حکومتي اسلام و مهدويت، نه افسانه که کاملاً حقيقي و جدي است. ولي معلوم نيست به رغم اين واقعيت، خانم هانتر به استناد چه چيزي مدعي شده که قرآن و سنت پيامبر صلي الله عليه و آله راهنمايي کافي و روشن در باره شرايط حکومت فراهم نکرده است؟!
4-13
. خانم هانتر به استناد کدام مقايسه ميان اسلام و اديان ديگر، نتيجه گرفته که نظريه حکومت در آنها ـ از جمله در آيين زرتشت يا سنت ساساني ـ نيرومندتر از اسلام است؟! دليل مدعاي ما، حجم بالاي آيات قرآن درباره سياست و دولت، روايات فراوان مربوط به فقه سياسي و کتاب هاي با ارزش فقه سياسي است که هر صاحب نظر بي طرفي را به برتري نظريه حکومت اسلامي متقاعد مي کند. ولي دليل ادعاي وي چيست تا نشان دهد اديان ديگر ميراث فقهي و حقوقي افزون تري برجا نهاده اند که نمايان گر برتري آنها در مقابل اسلام باشد!
4-14
. گو اين که تنوع اقوام و ملل مسلمان، خانم هانتر را به نوعي تکثر و پلوراليسم درون ديني اسلامي کشانده و به خطا از آن، تفرق و چنددستگي مسلمانان را نتيجه گرفته است. سپس تقريباً به صراحت، آرمان وحدت مسلمين و گفتمان وحدت طلبانه مهدويت را نفي کرده است! در صورتي که تمام اين مطالب جاي تأمل دارد؛ نه مي توان مدعي پلوراليسم درون د
ينيِ نوع جديدي شد و مسلمانان را دچار اختلافات عقيدتي مهمي
دانست، و نه روند مثبت و روبه رشد وحدت کنوني جوامع اسلامي را ناديده گرفت و تضعيف کرد و نه مهم تر از همه، گفتمان وحدت اسلامي و مهدويت را سراب و دست نيافتني دانست؛ زيرا چنان که ديديم، نه نظريه حکومت در اسلام افسانه است و نه الگوي حکومت اسلامي صدر اسلام تخيلي و پيروي از آن بي حاصل است؛ چرا که تجربه انقلاب
اسلامي ايران و
وحدت اقوام ايراني و حمايت جدي آنان از دولت و نظام جمهوري اسلامي، در مقياس کوچک ملت ـ کشور ايران، نشان داد که در مقياس بزرگ جهاني، گردهمايي تمام مسلمانان بلکه تمام جهانيان زير پرچم امام زمان (ع) و پاسخ مثبت آنان به نداي وحدت طلبانه ايشان کاملاً ممکن خواهد بود. البته ناگفته نگذاريم که دست هاي پليد و تفرقه افکن قدرت هاي شيطاني، ديري است که به تفرقه ميان مسلمانان دامن زده است، ولي اين امر معلول اسلام نيست. دوري از اسلام و خوش بيني به دشمنان مي تواند به تفرقه و جنگ هاي داخلي بينجامد. اما چاره اين دردها چيزي جز پشت کردن به دشمن، بازگشت به اسلام و پذيرش گفتمان مهدويت نيست و تمام هويت مسلمانان نيز در گرو همين است.
4-15
. لابد خانم هانتر با نقد اختلاف و تفرقه مسلمانان، دل بسته وفاق و وحدت آنهاست، ولي وي هم زمان، گروه هاي بنيادگراي اسلامي با رويکرد وحدت جهان اسلام را منحرف و افراطي ناميده، محکوم مي کند! درحالي که بنيادگرايي اسلامي و مهدويت به دليل وحدت طلبي، مشي عادلانه اي پيشه کرده اند و اگر بنا باشد به دليل وحدت خواهي محکوم شوند، خود هانتر نيز بايد به همين دليل، افراطي، منحرف و محکوم باشد!
4-16
. معلوم نيست هانتر به چه ملاکي بنيادگرايان مسلمان را افراطي و منحرف ناميده است؟ اگر ملاک وي ـ آن طور که گفته ـ انحراف از اسلام است؛ بايد گفت: اول آن که وي ذات اسلام را خنثا و تهي از هر رويکرد سياسي داشته است؛ پس اصول گرايي اسلامي از اسلام مورد نظر وي انحرافي ندارد.
دوم آن که اسلام آن گونه که ما معرفي کرديم، در ذات خود سياسي و وحدت خواه است، پس مهدويت و بنيادگرايي از آن منحرف نيستند.
سوم آن که اگر اسلام تاريخي در نظر وي اعتبار دارد، اصول گرايي اسلامي هم نوعي اسلام تاريخي بوده، نبايد به هيچ رو عيبي داشته باشد.
4-17
. با فرق نگذاشتن ميان اسلام
خوب و بد ـ طبق
تعبيري که خانم هانتر به کار برده ـ و محکوم کردن هر دو، يعني محکوم دانستن بنيادگرايي و ميانه روي، وي کينه خود را به اصل اسلام آشکار کرده است. وي بدين سان نشان داده که تنها به نظرش اسلام بد يا افراطي محکوم نيست بلکه اسلام خوب يا سازش کار نيز پذيرفتني نبوده، گروه هاي غرب گراي ميانه رو هم قابل اعتماد نيستند و نبايد
به کار گرفته شوند! پس به نظر او چه چيزي خوب است؟ آيا هر چيز ديگري جز اسلام تنها پراگماتيسم امريکايي، يا به طور کلي هر چيز غربي، يا هرج و مرج و پوچ گرايي، خوب است؟ يا اين که اصلاً خوبي وجود ندارد و تنها ثنويت زرتشتي خوب است؟ به راستي نمي دانيم خوب از نظر وي کدام است. اما شايد بنا به اعتراف وي که سنت ساساني را بر اسلام ترجيح داده، يا طبق سخني که ضمن آن اسلام را نيز متأثر از ثنويت زرتشتي دانسته، به عقيده او زرتشتي گري خوب است!
4-18
. آخرين سخن وي، سکولاريزه شدن کامل جوامع اسلامي و خارج شدن کامل دين از عرصه زندگي اجتماعي مسلمانان بود. اشکال اين است که چنين رويکردي که کارکرد اجتماعي اسلام را از آن مي ستاند و آن را به حوزه فردي زندگي منحصر مي سازد، به هيچ رو با نگراني وي درباره تفرقه مسلمان ها و بروز اختلال در روابط اجتماعي آنها سازگار نيست. اگر او نگران عدم وحدت مسلمانان است، حتماً به کارکرد اجتماعي دين اذعان دارد و خواهان وحدت آنان در پرتو اسلام است، ولي چنين موضعي با سکولاريسم مطلوب وي سازگاري ندارد.


ادامه دارد…


مجله انتظار http://entizar.ir

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید