ورود

ثبت نام

موسسه قرآن و نهج البلاغه
home-icone
Institute of Quran & Nahjul Balaghah

آداب و شرایط ملاقات حضرت صاحب الزمان عج الله تعالی فرجه

براي تشريف به خدمت حضرت بقية الله الاعظم < SPAN style="LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-themecolor: text1" lang=AR-SA>آداب و شرائطي لازم است که معمولا جنبه ي زمينه سازي براي ديدار ايشان را فراهم مي سازد. به عنوان نمونه يکي از شرائطي که جهت تشرف به خدمت حضرتش بيان مي شود، موضوع اضطرار است يعني شخص به گونه اي خود را در مشکلات احساس کند که دريابد هيچ نيرويي نمي تواند او را نجات دهد مگر آنکه متصل به نيروي بي پايان الهي باشد که جلوه ي بازر آن وجود مقدس حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف مي باشد. وقتي انسان به اين مرحله رسيد که اميدش از همه جا قطع شد و مرگ را در چند قدمي خود ديد، واقعاً احساس اضطرار مي نمايد. در اين لحظه متوجّه نيرويي خواهد شد که مي داند مطمئناً توانايي نجات او را دارد که همان خداوند تبارک و تعالي است که توسط نماينده و خليفه خود در زمين يعني حضرت مهدي(عليه السلام) إعمال قدرت مي نمايد. از اين رو علما فرموده اند اگر کسي در بياباني خشک و بي آب گرفتار شود و راه را گم کند، هر چند جستجو کرده و به دور دست نگاه مي کند اثري از آبادي نمي يابد. در اين حالت تشنگي و گرسنگي بر او غلبه کرده احساس مي کند تا لحظاتي ديگر مرگ او فرا مي رسد، اميدش از همه قطع شده تنها به امداد و کمک خداوند اميدوار است. در اين لحظه است به اضطرار حقيقي رسيده به همين جهت اگر مولايش را صدا بزند و بگويد: «يا اباصالح المهدي ادرکني» &lt ;SPAN style=”LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: ‘Tahoma’,’sans-serif’; COLOR: black; FONT-SIZE: 9pt; mso-fareast-font-family: ‘Times New Roman’; mso-themecolor: text1″ lang=AR-SA>بي شک نجات پيدا کرده انشاء الله موفق به ديدار حضرتش نيز مي گردد. به عنوان نمونه به يک داستان اشاره مي کنيم. از مرحوم ملاّ علي رشتي نقل کرده اند که فرمود: از زيارت کربلاي معلّي باز مي گشتم، سوار قايقي شدم که عدّه اي از اهل حلّه نيز بر آن سوار بودند، آنها مشغول شوخي و خنده بوده و جواني را استهزاء مي کردند و مذهبش را مسخره مي گرفتند، امّا جوان با سکينه و وقار، به آنان اعتنائي نمي کرد، آنچه جاي تعجّب بود آنکه با اين همه، هنگام صرف غذا با آنان همراه شد و بر سفره ي ايشان نشست، منتظر فرصتي بودم تا از حقيقت امر جويا شوم. قايق در بين راه به جائي رسيد که آب رودخانه کم شده بالإجبار همه پياده شديم و در کنار رود خانه به راه افتاديم، فرصت را مناسب ديدم خود را به جوان رسانده درِ صحبت را گشودم و علّت مسخره کردنِ آنها را جويا شدم. جوان گفت: اينها همه از اقوام من هستند که از اهل سنّت اند، پدرم نيز سنّي بود امّا مادري شيعه و محبّ خاندان عصمت(عليهم السلام) داشتم. خود در حلّه سکونت دارم و شغلم روغن فروشي است و جريان من از آنجا شروع م
ي شود که سالي براي خريد روغن به همراه قافله اي به اطراف مسافرت کرديم بعد از انجام کار در مسير بازگشت قافله براي استراحت در بياباني موقّتاً توقّف کرد تا قدري خستگي راه را بگيريم و دوباره به راه ادامه دهيم، در اين حين خواب مرا ربود و چون بيدار شدم نه قافله اي ديدم و نه نشاني از او. تا چشم کار مي کرد بيابان بود و سوز و گرما، راه را بلد نبودم و منطقه را نمي شناختم، ترس سراپاي مرا به لرزه در آورد امّا ماندن را صلاح نديدم، شب در پيش بود و
گرسنگي و عطش... روغنها را بار زدم و به راه افتادم، يکّه و تنها بيابان را طيّ کردم امّا گويا هر چه مي روم دورتر مي شوم و هر چه مي جويم بيشتر گم مي کنم، سختي و گرما; تشنگي و ترس از مرگ از چهار سونهيبم مي زدند، مضطرّ شدم با خود گفتم به بزرگان دينم متوسّل شوم و از آنها کمک بگيرم و چون سنّي بودم اوّلي را صدا زدم و التماسش کردم امّا خبري نشد، به دوّمي متوسّل شدم از او هم کاري ساخته نگشت و يکي يکي امّا هيچ... ناگهان چيزي به يادم آمد، آن قديمها مادرم مي گفت: ما يک امام داريم که هر کس او را صدا کند جوابش را مي دهد و هر که از او ياري بطلبد ياريش مي کند بي پناهان را پناه است و ضعيفان را دستگير و اوست هادي هر گمشده... امّا او را نمي شناختم ولي آنگونه که مادرم او را مي ستود و از رأفتش
مي گفت روزنه اي از
اميد در دلم گشوده شد، با خداي خود عهد کردم که اگر مرا جواب داد شيعه خواهم شد، و بر قدمهاي کرمش گونه خواهم سود، و بر درگاه لطفش تا ابد خواهم بود. بي امان ناله زدم و نام مقدّسش را که از مادر به يادگار داشتم بر زبان راندم و آن صحراي مرده را با نواي «يا أبا صالح المهدي أدرکني» به وجد آوردم، چنان از نامش سرمست بودم که سوز عطش از يادم رفت و آنسان گرم عشق بازي با يادش که ندانستم از کدامين سوي آمد تا خانه اش را جويم و يا نشاني از کويش يابم و... در کنارم چون سروِ خرامان قدم بر مي داشت، پرنده اي طوبي نشين هم صحبت زاغي گشته بود، گرمي محبّتش را به جان لمس مي کردم و کلامش را با قلم سوز بر صفحه ي دل مي نوشتم و محو طلعت چون قمرش بودم…از گذشته ها نفرمود، و دري از آينده به رويم گشود که سعادت را در آن يافتم. فرمود: شيعه شو…و هزاران حرف که از نگاهش خواندم وبسيار نکته ها که از کلامش آموختم... چون زمان جدائي رسيد آتش فراق را ديدم که شعله به دامن عطش مي انداخت و هجران را يافتم که خاکستر مرگ به باد مي داد، گفتمش از عطش به تو روي آوردم و از مرگ به تو پناهنده شدم و چون تو مي روي دامن که بگيرم و از فراقت به که شکوه کنم؟ چه زيبا آمدني بود و چه جانکاه رفتني! فرمود: اکنون هزاران دردمند و بيچاره در اطراف عالمند که مرا مي خوانند و من نيز به سوي آنان مي روم. اين کلام را شنيدم و کسي را نديدم جز صحرا و سوز و تيغ راه…و از دور درختاني که نشاني از آب بود و آبادي. امّا اين موضوع اضطرار و قرار گرفتن در مشکلات به خودي خود مورد توجه نيست بلکه از اين جهت که سبب قطع اميدهاي واهي و بي اساس انسان گشته انسان را منحصراً به نيروي بيکران الهي متوجه مي سازد، ارزشمندست. البته توسل پيدا کردن به پيامبر و معصومين(عليهم السلام) نيز منافاتي با توجه انسان به نيروي خداوندي ندارد چرا که ايشان جانشينان خدا بر روي زمين بوده سرچشمه قدرت ايشان نيز نيروي خداوند تبارک و تعالي ست. به همين جهت بعضي از انسانها بدون اينکه در مشکلات مادّي گرفتار آيند و مضطرّ گردند بلکه بوسيله انجام اعمالي که مورد رضايت و پسند خداوند بوده و ترک کارهايي که اسباب ناخشنودي او را فراهم مي سازد به مرحله اي از يقين دست مي يابند که تنها و تنها مجذوب حضرت حق و حضرات معصومين شده به نيروي ديگري توجه و اعتماد نمي کنند و به اين وسيله نوعي از سنخيّت و هماهنگي با حضرت ولي عصر(عليه السلام) پيدا کرده و زمينه تشرّف به ديدار حضرتش را براي خود مهيا مي سازند. وجود مبارک حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه در ضمن نامه اي که به شيخ مفيد رحمه الله مرقوم فرمودند چنين مي فرمايند: و لو انّ اشياعنا وفّقهم الله بطاعته علي اجتماع من القلوب
في الوفاء بالعهد عليهم لما تأخر عنهم اليمن بلقائنا و لتعجّلت لهم السّعادة بمشادتنا علي حق المعرفة و صدقها منهم بنا فما يحبسنا عنهم الاّ ما يتّصل بنا ممّا نکرهه و لا نؤثره منهم. يعني اگر
قلب و دل همه ي شيعيان و پيروان ما (که خداوند ايشان را بر اطاعت خود موفّق فرمايد) بر وفا به عهد و ميثاقي که بر ايشان بسته شده بود، متّحد مي شد، برکت ديدار ما از ايشان به تأخير نمي افتاد و به زودي سعادت مشاهده ي ما همراه با معرفتي صحيح برايشان فراهم مي شد. پس ما را از ايشان محجوب و پنهان نمي دارد مگر آنچه از اعمال ايشان که به ما مي رسد و ما از آن کارها کراهت داشته و نمي پسنديم. البته براي تشرّف به خدمت آن حضرت ادعيه و اذکاري نقل شده است که همگي موجبات ا
يجاد سنخيت و هماهنگي با حضرت را در کردار انسان فراهم ساخته محبّت و
دوستي ايشان را در دل زياد مي کند. و صد البته پر واضح است که محبّت واقعي سبب مي شود که تمام پرده هايي که مانع وصال به محبوب است را بر طرف کرده و خود را آماده ديدار سازد. به عنوان نمونه شخصي مثل سيد بحر العلوم به درجه اي از مقامات معنوي رسيده بود که بارها موفق به ديدار آن امام مهربان شد چنانچه عالم رباني ملا زين العابدين سلماسي رحمه الله نقل مي کند که روزي جناب سيد بحر العلوم وارد حرم اميرالمؤمنين(عليه السلام) شد. در آنجا اين بيت را با خود مي خواند: «چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن». از سيد سئوال کردم: علت خواندن اين بيت چيست؟ فرمود: همين که وارد حرم اميرالمؤمنين(عليه السلام) شدم، مولايمان حضرت ولي عصر(عليه السلام) را ديدم که در بالاي سر مطهر، با صداي بلند قرآن تلاوت مي فرمود. وقتي صداي آن حضرت را شنيدم اين بيت را خواندم و همين که داخل حرم شدم حضرت قرائت قرآن را ترک نموده و از حرم تشريف بردند


www.akhlagh.net

به این مطلب امتیاز دهید
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در email

فرصت ویژه برای علاقه مندان به نویسندگی

شما می توانید مقالات خود را با نام خود در وب سایت موسسه منتشر نمائید. برای شروع کلیک نمائید.

نویسنده مقاله باشید